چرا از پریزیدنت ترامپ حمایت می کنم؟

5 ژوئیه 2020

 

چرا از پریزیدنت ترامپ حمایت می کنم؟

اعتراف می کنم که اگر شهروند آمریکا بودم و از حق داشتن سد رای برخوردار بودم، هر سد رای را به پریزیدنت ترامپ می دادم
چرا؟
توضیح می دهم
بالاترین ارزش در یک سیاست خارجی برای ارتباط با کشورها، منافع و مصالح ملی است
اگر بپذیریم که حکومت تبهکار اسلامی، منافع و مصالح ملی ما را برای بقای نفرت انگیزش، چوب حراج زده است، بنابراین منافع و مصاح ملی ما حکم می کند که دشمنان ی منافع ملی مان را دشمن و همسو شوندگان منافع ملی مان را دوست باشیم
مثلن ما ایرانی های راستین که دل در گروه منافع و ارجمندی ایران و ملت ایران داریم، هیچگونه سرسازگاری با روسیه و چین و کوبا و ونزئولا و کره شمالی و سوریه و و و نداریم
هرچند دشمن آنها نیستیم ولی چون منافع ملی مان را ارزش قایل نیستند، برای ما تفاوتی ندارد که سر به تنشان باشد
زیرا آنها می خواهند با حمایت بی چون و چرا از حکومت تبهکار اسلامی که دشمن منافع ملی ما ایرانیان هستند، سر به تن ما نباشد
زیرا برایشان بی اهمیت است که ملت ایران چه دردی می کشد و چه خون ها در جگر می خورند
در این طیف، یعنی دشمنان منافع ملی ایرانیان، کمونیست ها که ارتجاع سرخ هستند و اسلامیون سیاسی در همه ی شاخه ها و سازمان ها که ارتجاع سیاه تعریف می شوند، جای می گیرند زیرا این دو ارتجاع، مخالف و دشمن منافع ملی ایرانیان و تاریخ و فرهنگش هستند
نه ارتجاع سرخ یک ایران و یک ملت و یک پرچم را به رسمیت می شناسند تا بخواهند منافع و مصالح ملی را ارزش بدانند و نه ارتجاع سیاه که بطور آشکار با ایران و ملت و پرچم ایران دشمنی دارند و نسبت به آنها بیگانه هستند
یکی ملت ایران را با نام مجهول و بی هویت خلق تعریف می کند و خاک ایران و چهارچوب ارضی ایران را به رسمیت نمی شناسند و پرچمشان سرخ با علامت داس و چکش است
آن دیگری، ملت را امت تعریف می کند و پرچمش سیاه و یا اگر هم سه رنگ باشد، شیر و خورشید را فاقد است و نشان داده اند که برای بقای ننگین خودشان به قول خمینی ضد ایرانی، تا خشت آخر ِ ایران، از اسلام دفاع می کنند
یعنی ایران، فدای اسلام ضد انسانی شان
اما سوای این کشورها و دسته جات به اصطلاح ایرانی، کشورهایی هم هستند که امروز منافعشان، همسو با منافع ملت ایران قرار گرفته است که در راسش آمریکا به رهبری پریزیدنت ترامپ است و بعد کشور اسرائیل
بنابراین هر کشوری یا هر دسته جاتی و یا شخصیتی، به هر دلیل بخواهد امروز، در رابطه با سیاست پریزیدنت ترامپ در مورد ایران، دشمنی کند، از نگاه و باور من، دشمن منافع و مصالح ملی ایرانیان است
البته باور دارم که ارتباط کشورهای جهان در عرصه های اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و نظامی و امنیتی، بر مبنای منافع و مصالح ملی خودشان است که حرکتی است درست و ارجمند
اما وقتی که این منافع با منافع ملی ایراینان همسو نمی شود بلکه منافعشان در جهت تحکیم و استواری همین حکومت تبهکار اسلامی در ایران است، دیگر نمی شود آنها را دوست خطاب کرد بلکه دشمن منافع ملی اکثریت ایرانیان تعریف می شوند
با این توضیح مختصر تاکید دارم که بگویم و بنویسم
سوای کشورهای جهان آزاد که سیاست خارجی شان را با آمریکا، بر حسب منافع ملی شان تنظیم می کنند، کم و بیش دوستان ملت ایران تعریف می شوند
زیرا باور دارم آنها برای حفظ امنیت خودشان هم شده باشد، ناچار هستند که در عرصه ی جهانی، همسو و پشتیبان آمریکا باشند. ولی کشورهای روسیه و چین و کوبا و ونزوئلا و سوریه و کره شمالی و و و، از دیرباز و حداقل در این چهل و یکسال نشان داده اند که نه در همسویی با آمریکا و منافع ملت ایران، بلکه دشمنان بی چون و چرای آمریکا و منافع جهان آزاد و منافع ملی ما ایرانیان هستند
زیرا در طی این چهل و یک سال، همیشه به عنوان چوب زیر بغل حکومت اسلامیون تبهکار، در تاراج ثروت ملی ایران با تبهکاران شریک و در کشتار ایرانیان همدست بودند
دسته جات کونیستی یا ارتجاع سرخ و گروه ها و نحله های مختلف اسلام سیاسی یا ارتجاع سیاه، تا امروز نشان داده اند همیشه در طیف کشورهای دشمن منافع ملی ایران صف کشیدند و هر بار برایشان در تحکیم همین حکومت تبهکار اسلامی در ایران هورا می کشند
در یک کلام
دشمنی با پریزیدنت ترامپ و تخریب چهره ی او در عرصه جهانی، اگر به منافع ملی ایرانیان ضربه بزند، دشمنی با ایرانیان و منافع ملی شان است
فرقی هم نمی کند چه کسی و یا چه کشوری باشد
باشد که ایرانیان راستین و واقعی، در هرجا که هستند، در مقابل چپ ها و آنارشیست های سرگردان و وحشی، در ایران و جهان، از پریزیدنت ترامپ حمایت کنند و آنانی که در آمریکا از حق رای دادن برخوردار هستند، به پریزیدنت ترامپ رای دهند
البته این سیاست و نگاه تا زمانی صادق است که پریزیدنت ترامپ همسو با منافع ملی ایرانیان باشد
حق انتقاد متمدن برای همه ی کسانی که با این نگاه مخالف هستند، محفوظ است
احمد پناهنده
پنچم ماه ژوئیه ی سال دو هزار و بیست


ما قدر نشناختیم

5 ژوئیه 2020

ما قدر نشناختیم
ادامه ی مطلب ِ «همه چیز سر جایش بود»
آری ما قدر نشناختیم
حتمن می پرسید چرا؟
پاسخ می دهم که من دیده ها را گزارش می کنم
خوانده ها را بدون هیچ حب و بغضی، از نگاه ایراندوستی به تحلیل می نشینم
دروغ ها را آشکار می کنم
و راستی ها را، آواز می خوانم
تا وجدان های بیدار قضاوت کنند
در قسمت قبلی نوشته بودم که من کسی نیستم که برایم گنجشک را رنگ کنند و قناری نشانم دهند
و کسی هم نیستم که بتوانند با دروغ و شانتاژ، مرا همراه خود کنند
به اندازه کافی تجربه آموختم و شناختم از تاریخ و کارکرد گروهای سیاسی موجود در گذشته و حال، رضایت بخش است
به قدر کافی و شاید بیشتر از دیگرانی که ادعا دارند، چه در صحنه ی عمل و چه در عرصه رسانه و مطبوعات و شعر و داستان و خاطره ویسی و فرهنگ نویسی، مبارزه کردم و فعالیت دارم
پس می نویسم، آنچه را خودم با چشمم دیده ام
تحلیل می کنم، آنچه را که خوانده ام و ندیده ام. البته متناسب با شناخت از نیروهای بازیگر در تاریخ ایران
آشکار می کنم وارونه گویی ها و دروغ های بیشرمانه آنها را که ناجوانمردانه و بی هیچ وجدان و شرفی به خدمت گذاران واقعی وطن نسبت دادند
افشایشان می کنم که سر در بیگانه پرستی داشتند و وطن و خاک و ملتش، هیچ ارزشی برایشان نداشت
آری درست خواندید
طیفی از این جماعت، ملت ایران را امت تعریف کردند می کنند
من نام این طیف را می گذارم ارتجاع سیاه
و طیف دیگر همین ملت را با نامی مجهول بنام خلق، پایین می کشند و بی هویت می کنند
و نام این طیف را می گذارم ارتجاع سرخ
ملت ایران نه امت است و نه خلق
ملت ایران، انسان ایرانی یا شهروند ایرانی هستند که از آغاز تاریخ به همین نام ِ ایرانی تعریف می شدند و نام کشور و خاکشان ایران بوده است
ما نه امت هستیم و نه خلق ِ بی پایه و مجهول و بی هویت
هم خلق بی هویت است و هم امت
و این هر دو که بی هویت طلب هستند، یک سازگاری و خویشاوندی ِ درهم تنیده ای دارند که با هم ارتجای سرخ و ارتجاع سیاه را تشکیل می دهند
و تاریخ گواهی می دهد که ملت ایران از اتحاد شوم و ضد ایرانی این دو ارتجاع، به این روز افتاده است که هم وطنشان را از آنها گرفتند و هم هویت ایرانی و تاریخی و فرهنگی شان را
مهرماه سال 1320 خورشیدی. یعنی یک ماه بعد از اینکه ایرانمان از شمال و جنوب مورد هجوم بیگانه قرار گفته بود، ارتجاع سرخ دوباره اعلام موجودیت کرد
و با حمایت ارتش سرخ شوروی که صفحات شمالی ایران را در اشغال خودشان داشتند، ابتدا خواستار امتیاز نفت شمال برای روس ها شدند و بعد در همه ی جنایات و تجاوزات و کشتارها و ویرانی های ایران، در زیر سایه سرنیزه ی سربازان روسی، نوکر بی اراده ی آنها شدند
سپس با همین حمایت، در ارتش ایران نفوذ کردند و خائنانه سازمان افسری و درجه داری را تشکیل دادند
به پادشاه ایران سوء قصد نمودند
جاسوسی برای شوروی کردند
و اسرار ِ سرّی ِ ارتش ایران و دوایر سیاسی را به روس ها دادند
در پادگان مشهد با همدستی روس ها بلوا و شورش کردند و بعد از کشتن افسران و درجه دارانی که مانع شان شده بودند، خودشان را به گنبد رساندند، تا شمال ایران را اشغال کنند
بعد غائله جدایی آذربایجان و کردستان را براه انداختند
اما ملت ایران همراه وطن دوستان ارتشی، چنان درسی به آنها دادند که همگی یا گرفتار دست عدالت شدند و یا به روسیه ی شوروی گریختند
وقتی که با فشار ترومن رئیس جمهور آمریکا، شوروی از صفحات شمالی ایران بیرون رفت، نوبت به ارتجاع سیاه رسید که گروه تروریستی سازمان فدائیان اسلام را تشکیل دادند
این گروه تروریستی از همان آغاز کارش، نخست وزیر ایران، هژیر را ترور کردند و بعد از آن در همدستی با به اصلاح جبهه ملی، به جان نخست وزیر دیگر بنام علا سوقصد کردند و سپس نخست وزیر سوم، حاج علی رزم آرا را سنگدلانه ترور کردند
بعد در همدستی با ارتجاع سرخ، زیر بیرق به اصطلاح جبهه ملی که هم نشان از ارتجاع سرخ داشت و هم ارتجاع سیاه، سینه زدند و رویداد شوم بیست و پنجم مرداد سال سی و دو خورشیدی را آفریدند که دوباره ملت ایران همراه با ارتشی های وطن پرست و پرسنل قهرمان شهربانی ِ ملت دوست، در کنار مردم سرفراز تهران، قیام ملی بیست مرداد را در تاریخ ثبت نمودند و همه ی این دو ارتجاع سرخ و سیاه و همدستانشان را جارو کردند
یعنی در طی 12 سال که ایران در اشغال روسیه ی شوروی در شمال و انگلستان در جنوب بود، ارتجاع سرخ و ارتجاع سیاه، از هر طرف بر تن زخمی ایران و ایرانیان، با کمک و حمایت بیگانه گان هجوم آوردند تا از تن پاره پاره شده ی ایران، تکه جدایی، جدا کنند
در یک کلام، جاسوسی و ترور و جدا کردن آذربایجان و کردستان ایران و سپس سوقصد به جان پادشاه ایران و پس آن ترور ِ نخست وزیران، هژیر و و رزم آرا و علا و دیگر ترورهای درون گروهی و به آشوب کشیدن جای جای ایرانزمین همرا با تخریب، از کارنامه ی ارتجاع سرخ و ارتجاع سیاه در این دوازده سال بوده است
از این پس بود که ملت ایران نفسی تازه کرد و همراه با پادشاه خود و همه ی وطن پرستان، امنیت و آسایش را در جای جای ایرانزمین تثبیت کردند تا سوار بر این امنیت وآسایش، انقلاب شاه و ملت یا رفرم ارضی را در تمامیت ایران جشن بگیرند و طرحی نو در آسمان غمزده ایران در اندازند
این مقدمه ای که نوشته شد، فقط اشاره کوتاهی بود بر مروری از تاریخ ایران تا بهمن ماه سال 1341 خورشیدی، که سعی می کنم در نوشته های دیگر روی هر یک از این رویدادها بیشتر درنگ کنم
ولی موضوع اصلی صحبت ما در این نوشته، ادامه ی نوشته قبلی تحت عنوان «همه چیز سر جایش بود» است
آری هفت ساله بودم یعنی سال هزار و سیصد و سی نه خورشیدی، که به ما محصلین دبستان ها و دبیرستان ها و همه ادارات و مردم لنگرود خبر دادند، که محمد رضا شاه به لنگرود می آیند
ما بچه ها در یک لباس یک رنگ خاکستری شکل با پرچمی در دست کوچکمان که محمد رضا شاه در یک جیپ سرباز ایستاده بودند و برایمان دست تکان می داند، سرود می خواندیم و پرچم را در هوا می چرخاندیم
گویی شهر را شادی فرا گرفته بود
هرکس را می دیدی شاد و شادمان و خندان بودند
در یک کلام همه از دل شاد بودند و جانی تازه ای در کالبدشان دویده بود
آنهاییکه که نوزده سال پیش از این تاریخ، که بمباران روس ها و جنایات و تجاوازت ِ بی رحمانه ی آنها را در همراهی با توده ای های بیگانه پرست، دیده بودند
با دیدن پادشاه کشورشان، که به شهرشان آمده بودند، احساس امنیت و شادی می کردند
شادمان بودند که امنیت به کشور برگشته است
توده ای ها و تجزیه طلبان و در یک کلام ارتجاع سرخ و ارتجاع سیاه، توسط مردم ایران، یا بدست عدالت سپرده شدند و یا به کشور بیگانه ی روسیه شوروی فرار کردند
نواب صفوی، رهبر گروه تروریست فدائیان اسلام، به حکم قانون در پیشگاه عدالت اعدام شد
خائینین ِ نفوذی ِ توده ای یا ارتجاع سرخ در ارتش، شبکه شان شناسایی شد و بیش از ششصد افسر و درجه دار که دل بر ارتجاع سرخ و بیگانه داده بودند، دستگیر شدند
خسرو روزبه، افسر خائنی که در ترور محمد مسعود، سردبیر رورنانه مردامروز، احمد دهقان وکیل مجلس و حسام لنگرانی از اعضای حزب توده و چند ترور دیگر دست داشت، همراه چند افسر خائن دیگر که خیانتشان به کشور محرز بود، در چنگال عدالت گرفتار و مجازات شدند
آری
امنیت به کشور برگشته بود و مردم، ترسشان از بیگانه گان که کشور را اشغال کرده بودند، ریخته بود
پدران و مادران ما می گفتند تا چند سال پیش، ما جرئت نمی کردیم به شهر و بازار برویم
همه جا را روس ها گرفته بودند و جنایت و تجاوز می کردند
همه جای شهر آشوب بود و با پلیس و پاسبان درگیر می شدند، مغازه ها را آتش می زدند و شهر پر از دود و دم بود
فقر بیداد می کرد
اشک از چشم ها چون سیل جاری بود
چهره ها تکیده و پاها بی رمق بود
گرسنگی بود و بیکاری
اما از وقتی پادشاه ایران به لنگرود آمد، دوباره امنیت به شهر برگشت
شادی و خنده همه جا را فرا گرفت
چهرها، جوان و شاداب شدند
جشن ها و رقص ها و آوازها از گوشه گوشه شهر، تو را به شادی دعوت می کرد
در چنین فضایی بود که دو سال بعد یعنی بهمن ماه سال 1341 خورشیدی، انقلاب بزرگ ایرانساز، توسط پادشاه ایران محمد رضا شاه، بی آنکه خون کسی ریخته شود در جای جای ایرانزمین، طوفانی به پا کرد و ساختار کهنه ی ارباب-رعیتی را در هم فرو ریخت
برای همین به این انقلاب شاه و مردم، انقلاب سپید هم می گویند
این انقلاب یا رفرم ارضی
خنده ها را بر لب ها نشاند
چهره های رنجدیده را جوان و شاداب کرد
کهنه گی ها را تازه و تازه تر نمود
شادی ها را در خانه ها و خیابانها آواز خواند
سفره های مردم را رنگین نمود
دهقانان را صاحب زمین کرد
کارگر را در سهام کارنجات شریک کرد
سپاه دانش ایجاد شد و در کوره دهات ها به جنگ بیسوادی رفتند
سپاه بهداشت بوجود آمد تا بهداشت را در خانه ها ببرد و مرگ و میر کمتر شود و بعد از بین برود
آزادی زنان در انتحابات به رسمیت شناخته شد و زنان از این حقوق برخوردار شدند که هم انتخاب بکنند و هم انتخاب شوند
سپاه ترویج آبادنی را برای کمک به دهقانان و روستاییان تاسیس کردند و زندگی و کاری دهقانان را رونق دادند
هر جا را که می دیدی، سرزندگی بود
شور بود
شیدایی بود
رعنایی بود
عاشقی بود
زیبایی بود
همکاری بود
اما ارتجاع سرخ و ارتجاع سیاه در همدستی با به اصطلاح جبهه ملی، این همه، نوآوری و شادی و خنده و شادمانی را چشم دیدن نداشت و دست در دست هم بر این نوآوری و شادی و شادمانی مردم ایران یورش بردند و پرده سیاه بر سر ایران کشیدند و پانزده خرداد سال 1342 خورشیدی را، غائله ی ضد آزادی و ضد رفاه و ضد رونق و ضد سلامت و ضد امنیت آفریدند
همه با هم و دست در دست هم از همین تاریخ بر تاریخ غرور انگیز و فرهنگ ِ انسان ساز ایرانی یورش بردند و در یک ماراتن نفس گیر، غائله ی شوم 22 بهمن ماه سال 1357 را بوجود آوردند که ملت ایران بیش از چهل یک سال است که گرفتار ارتجاع سیاه در همدستی با ارتجاع سرخ است
آری
ما قدر نشناختیم
ما ناسپاسانه، دستاوردهای ملی و میهنی مان را با لگد ِ جهالت کوبیدیم
ما بر روشنایی و سپیده سحر تاختیم و شب را به استقبال شتافتیم
ما زیبایی و رعنایی را در چنگال ِ جنون دریدیم و کهنه پرستی و زشتی و نکبت را بی صبرانه به انتظار نشستیم
ما چهرهای شادمان و آفتاب گون را به نفرت آمیختیم و عبوس سالاری و افسردگی مذمن را سلام کردیم
ما جامعه تاریک اندیشی ِ عصر قبیله ای ارتجاع سالاری را به جامعه باز روشن اندیشی ِ انسان سروری، ترجیح دادیم
ما قدر و اندازه نشناختیم
با دیو ارتجاع سیاه ساختیم
بر خود تاختیم
هر آنچه داشتیم، باختیم
و افسار گسیخته به سوی مرگ شتافتیم
ما
آه
افسوس ما
که قدر نشناختیم
ادامه دارد
احمد پناهنده

همه چیز سر جایش بود

5 ژوئیه 2020

همه چیز سر جایش بود
آری
همه چیز سر جایش بود
بگذارید، خودم سخن بگویم و آنچه را که دیدم و لمس کردم، برای تاریخ گزارش کنم
آدمی هم نیستم که بی سواد باشم
بی سواد بودم ولی با سواد شدم
سن من هم به قدری است که نتوانند گذشته خوب و صمیمی و شادی را که با همه ی فقر و تنگدستی دیدم، کتمان کنند و وارونه جلوه بدهند
سرد و گرم چشیده هم هستم
مبارزه کردم و مبارز هستم
خیلی ها دم از مبارزه زدند اما من با تمامی جان و جهانم مبارزه کردم و سرم را هم پیش کسی خم نکردم
از تحصیل فقط حرف زدند. اما من با همه ی سختی ها و مرارت ها و عبور از کویر مرگ، وارد دانشگاه شدم و تا آخرین مدارج دانشگاهی پیش رفتم و با نمره ممتاز فارغ التحصیل شدم
از کتاب و کتاب خواندن گفتند ولی دریغ که یک کتابی را تا آخر بخوانند. اما من با همه گرفتاری ها و مشقت ها و کار برای معاش، کتاب های تاریخ ایران و کتاب های همه گروه های سیاسی موجود را در حد امکان خواندم
از شعر و داستان سخن گفتند. من شعر سرودم و داستان نوشتم
گفتند نوشتن سخت است. من اما نوشتم و بی شمار هم نوشتم
با این توضیحات می خواهم بگویم، کسی نیستم که بخواهند برایم واقعیت هایی را که دیدم، وارونه جلوه دهند
منظورم واقعیت ها در نظام گذشته است
آری وقتی چشم باز کردم، فقر را دیدم
در فقر زندگی کردم و لحظه لحظه، زندگی را در فقر نفس کشیدم
سال های سی و دو تا سال چهل و یک ِ خورشیدی را می گویم
بیست و هشت بهمن ماه سال سی و دو خورشیدی زادروزم است
از وقتی که خودم را شناختم و در خاطرم ثبت و ضبط شده است، صمیمیت بود
شادی بود
شادابی بود
رقص بود
خنده بود
آواز و ترانه بود
امنیت بود
فقر هم بود و خیلی هم فقیر بودیم و فقیر بودند
بهمن ماه چهل و یک خورشیدی که آمد
جنب و جوشی که بوی تازه شدن داشت، همه ی ایران را فرا گرفت
پادشاه ایران، با غرور ایرانی شان، در رادیو شش اصل اصلاحات ارضی را اعلام کردند و به رفراندم گذاشتند
آن موقع تلویزیون نبود
حداقل در شهرستان لنگرود نبود
خبرها را از رادیو می شنیدند و همه هم رادیو نداشتند
من که در این سال، نه ساله شده بودم، می دیدم که چهره ی شهر و محلات عوض می شود
و هر روز که می گذشت، بیشتر می دیدم که رخت و لباس و کفش مردم تازه می شود
می دیدم که دست مردان ِ کار، بازتر شده است و سفره زندگی شان رنگین تر می شود
چهره ها را می دیدم که شاداب و شادتر و جوانتر می شود
تازه گی ها را می دیدم که بر خاکروبه های کهنگی ها بنا می شوند
جاده ها را می دیدم که اسفالت می شدند
خانواده ها را می دیدم که بطور هفتگی به سینما می رفتند
همینطور کافه ها و میکده ها را می دیدم که سرشار از شادی و رونق و صفا و صمیمیت بود
کسی به کسی کاری نداشت
کارگر بعد از کار طاقت فرسا وقتی که مزدش را می گرفت، غروب ها سری به میخانه می زد و یک چلو کباب با نوشیدنی نشاط آور می خورد و می نوشید و بعد با چند کیلو میوه در دست به خانه می رفت
تکان انقلاب سپید ِ شاه و مردم یا رفرم ارضی، تکانی بود که کل ایران ِ کهنه را ویران کرده بود و همه جا تازه شده بود
رفاه و شادی و شادابی و تازه شدن در همه ی خانواده ها به میزان کوچکی و بزرگی شان، یکسان جاری شده بود
و هر سال که می گذشت، تازه گی ها بیشتر چشم نواز می شدند
رخت و لباس و کفش مردم، دیگر وصله نداشت و اگر هم داشت بسیار کم بود
قرار هم نبود که یک شبه یا یک ساله و یا ده ساله، فقر ریشه کن شود
نه نه
شروع شده بود و می رفت که فقر را ریشه کن کند
سال پنجاه خورشیدی به بعد چنین شده بود
به عنوان مثال پدر من که فقیر و یتیم بود و ما مستاجر بودیم
توانست در شرایط مساوی، با ابتکار و هوش و توانش، زندگی فقیر ما را دگرگون و هشت بچه را بزرگ کند و شکمشان را سیر نماید و همه را به مدرسه بفرستد و موفق گرداند
دیگر خودش صاحب خانه شده بود و مغازه ای برای کسب و کارش داشت
این فقط یک نمونه است که از خودم و خانواده ام مثال زدم
اگر در سال های بعد از جنگ جهانی تا سال چهل و یک خورشیدی، فقط افرادی که دارای زندگی مرفه بودند و بچه هایشان را برای ادامه تحصیل به خارج می فرستادند، از سال چهل و یک خورشیدی به بعد، با شکل گیری طبقه متوسط، این فرمول به هم خورد و افراد بسیار بیشتری از خانواده های متوسط و حتا ضعیف به خارج از کشور برای تحصیل در جای جای جهان سرازیر شدند
همزمان، گشترش مدارس و دانشگاه ها و مدارس عالی و فنی و حرفه ای، نیازهای آینده کشور را به خود جذب می کرد
زنان و دختران، هیچ محدودیتی نداشتند
و قانون و حافظان امنیت اجتماعی، پشتیبان آنها بود
فرم لباس پوشیدن، تحمیلی نبود بلکه اختیاری بود
دختران و زنان، دیگر در خانه زندانی نبودند بلکه با دوستانشان شب نشینی داشتند و با هم به سینما و پیک نیک و مسافرت می رفتند
می رقصیدند و می خواندند و می خندیدند و می نوشیدند و زیبایی و رعنایی جاری می کردند
زنان و دختران و حتا مردان و پسرانی که در این خط ِ تازگی نبودند، به کلاس قران می رفتند و نمازشان را در مسجد می خواندند و روزهای محرم و رمضان هم برای رضای دلشان عزا داری می کردند
کسی به آنها کاری نداشت و آنها هم فهمیده بودند که نباید عقاید عقب مانده شان را به دیگرانی که مثل آنها فکر نمی کنند، تحمیل کنند
آری همه چیز سر جایش بود
ادامه دارد
احمد پناهنده

تیرگان ِ شاداب شاد باد

5 ژوئیه 2020

 

تیرگان ِ شاداب شاد باد
در آغاز این جُستار ترانه ی زیبا و دلنشین کاکولی را با صدای بی نظیر ِ دوست و همولایتی گرامی ام خانم شیلا نهرور، در گوش ِ جانمان نوش می کنیم و آنگاه آهسته آهسته، نشاط و تراوت ِ بی همتای ِ جشن تیرگان را در همه ی جان ِ جوانمان آب پاشان می کنیم و در آخر خلاصه ی این جُستار ِ شادی بخش و شادمانی گستر ِ آبریزان را با صدای صمیمی ی و گرم ی خانم پروین محمدی به جشن می نشینیم.
یاد آوری
تیرگان، تیر روز از ماه ِ تیر است که در سیزدهم تیر ماه ِ زرتشتی برگزار می شود.
ولی امروز این جشن نه در سیزدهم تیر ماه، بلکه در دهم تیر ماه ِ کنونی برگزار می گردد. دلیل این اختلاف ِ زمان ِ بر گزاری ِ دیروز با امروز، تغییر سال شمار ِ نیاکانمان در امروز است. زیرا در دوره ی باستان سال به دوازده ماه و هر ماه به سی روز تقسیم می شد. اما امروز شش ماه اول ِ سال به سی و یک روز و پنج ماه بعدی به سی روز و ماه آخر سال به بیست و نه روز واگر سال کبیسه باشد به سی روز تقسیم می گردد. به همین دلیل، جشن ِ تیرگان، نسبت به سال شمار ِ دیروز، سه روز جلوتر، یعنی دهم تیر ماه برگزار می شود که این روز منطبق با روز ِ سیزدهم تیر ماه، در دوران ِ نیاکانمان است.
آب گوید من فرزند ِ لاله کویم ( آب می گوید من فرزند ِ کوه ِ لاله هستم )
یکسر به دریا بندم و صد سر بکویم ( یکسرم به دریا وصل است و صد سرم به کوه ها )
هزارته سیه سنگونه سره یکساله شویم ( هزاران سنگهای سیاه را در مدت یکسال می شویم )
سرگذشت یکساله خوا امشو بگویم ( ولی امشب می خواهم سرگذشت یکساله را تعریف کنم )
تیرگان
آبریزگان و یا آبریزان است
تیرگان
جشنی شاداب، از ستایش ِ آب است
آب
مظهر ِ حیات
و حیات
یعنی
آب
تابستان از پس ِ غنچه ی بهار می شکفد و عطر ِ معطر ِ گلباران ِ گلستان ِ گندم زار را در دیده و دل، گلاب افشان می کند.
دشت و دمن و کوه و چمن را، سبز چون نارنج، در باغ ِ تورنج چلچراغ می آویزد
جویبارها را نسیم افشان، با زلالیت ِ آینه گون ِ آبش، بر چهره ها طراوت می فروشد
رودها را آرام و رام، با بستر ِ نشاط انگیزش، بر روی ِ عاشقان، پنجره می گشاید و آب ونسیم را فروتنانه بخشش گر است
دریا را آبی و زلال، در گرمای تیر، به هم می آمیزد و خنکی ِ خوشنواز را در تن ِ گرما زده گان فرو می دمد
جنگل را معطر و سبز، سپر ِ برکه ها و نهرها می کند تا در مقابل آفتاب ِ سوزنده ی تیرماه، زندگی سبزه ها و بوته ها وگلها را طراوت ببخشد
درختان را پر بَر، در ازدحام برگها از شاخه ها، گوشوار آویزان است
تابستان فصل چلچله هاست
فصل آواز ِ زلزله* هاست
فصل دریاست
و
همآغوشی با آب
آه ه ه
ای آب، ای آب
که در دوران ِ شباب
در زیر ِ چراغ ِ مهتاب
با نسمیت
عاشقان را
عاشقانه
می کردی خواب
و
مستی ِ شب ِ شراب ِ ارغوانرا
در جان ِ جانان
ناب
و
بی قراران را
بی تاب
هنوز شادمانی ِ جشن ِ سرخ ِ آتش و چرخ زنان و هلهله کنان به دور ِ شراره های ِ ظلمت سوز ِ شب ِ چهارشنبه سوری را در کام ِ جان داشتیم که شادی و نشاط ِ نوروز، در هر سرایی، آواز ِ سبز ِ نوبر ِ بهار را در دیده و دل ترنّم کرد و جهان ِ ایرانیان را رقصان و پایکوبان، بر بام ِ خانه ها، در گوش ِ عاشقان زمزمه کرد.
در حال و هوای ِ نوروز ِ شادمان بودیم که تولد پیامبر ِ خرد، آشو زرتشت را در سراسر ِ پهن دشت ِ بی کران سرای ِ ایرانزمین، گل پاشیدیم و چلچراغ آویختیم و گلاب افشان کردیم.
شاداب و شادمان در هیاهوی ِ نشاط انگیز ِ بهار، با پای ِ سر به کوه و جویبار، آغوش گشودیم و سفره در دشت و صحرا گستردیم و در لازاران، همسایه شقایق زاران شدیم .
بوی ِ برنجزاران را در چای زاران، در جان فرودادیم و با آواز ِ پرندگان، چون کبوتری گردن فراز، در چمن زاران با یار و دلدار، جشن ِ معطر ِ شاداب ِ سیزده بدر را، بدری جانانه کردیم.
لذت ِ شادمانی ِ جشن ِ سبز ِ بدر را در جان و خردمان حمل می کنیم که پختگی آن را در جشنی سزاوارتر و شاداب تر، در گرمی ِ تیر ماه، جان و جهانمان را آبریزان کنیم.
آری:
یکی از آئین های بسیار با شکوه و پر طراوت ِ کهن ایرانی، برپا داشتن جشن ِ شاداب و شادمان ِ آبریزان، آبریزگان یا تیرگان است.
در این مختصر کوشش می کنیم تا این جشن را از منظر تاریخی، نجومی و اجتماعی در حد توان و سواد برسی کنیم.
پیشینه تاریخی:
در یشت ها آمده است:
دومین گاهنبار از شش گاهنبار، در روز 15 تیر ماه واقع می شود و در این روز، آب به وجود آمده است.
در اسطورها و افسانه ها، پیدایش ِ این جشن را به پیروزی آب و زندگی بر خشکسالی و مردگی و یا پیروزی » تیشتر » ستاره و ایزد باران بر » آپوش » سنبل مرگ و خشکسالی نسبت می دهند.
آمده است که » تیشتر » ستاره باران برای آبیاری زمین ونباتات به دریای فراخ ِ کرت رفت تا آب برگیرد و به آسمان بَرَد و به شکل باران بر زمین بباراند. اما در بین راه » آپوش » دیو خشکسالی سد ِ راهش می شود تا نگذارد آب به زمین برساند.
سه شبانه روز بین این دو جنگ در می گیرد که عاقبت » تیشتر » شکست می خورد و دیو خشکسالی و مرگ حاکم می شود. » تیشتر «، دردمند و افسرده شکایت به هرمز می برد که کمکش کند تا جهان را به زندگی و سرسبزی برگرداند.
اینبار » تیشتر » به یاری هرمز، بار دیگر به دریای کرت می رود و پس از برداشتن آب به سوی آسمان پروازمی کند. اما در بین راه دوباره با » آپوش » در گیر می شود ولی در این نبرد » تیشتر » پیروز می شود و آب را به آسمان می بَرَد و زندگی و سرسبزی و شادابی را به جهان بر می گرداند.
همچنین در فرهنگ ایرانی چنین می خوانیم:
آبریزگان نام جشنی است باستانی که نیاکانمان در روز سیزدهم تیر ماه یعنی روز تیر از ماه تیر بر پا می داشتند و در این جشن، آب بر یکدیگر می پاشیدند و می گویند:
» در زمان فیروز، جدّ ِ انوشیروان، خشکسالی شد و شاه و مردم در این روز دست به دعا برداشتند و باران آمد و مردم به شادی، آب و گلاب به یکدیگر می پاشیدند و از این روآن را آبریزان و یا آب تیرگان نیز میگویند و بنا به روایت ابوریحان، منشاء این جشن به زمان جمشید می رسد. در این زمان جانوران و آدمیان آنقدر زیاد شدند که دیگر جایی برای زنده ماندن باقی نماند. خداوند زمین را سه برابر فراخ تر گردانید و فرمود مردم غسل کنند تا از گناهان پاک شوند و از آن زمان جشن آبریزگان به یادگار ماند.»
اما پیدایش تاریخی این جشن را سوای افسانه ها، در دروران پادشاهی منوچهر، نوه ایرج، پسر کوچک فریدون شاه از پادشاهان پیشدادی، می توان سراغ گرفت.
همانگونه که تاریخ باستان و شاهنامه فردوسی گواهی می دهند:
فریدون سه پسر داشت که نامشان ایرج، سلم و تور بود و در پایان عمرش، سرزمین وسیع قلمرو خود را بین آنها تقسیم کرد. بطوری که سرزمین ایران را به ایرج، روم را به سلم و توران را به تور بخشید.سلم با برادر بزرگش تور، بر برادر کوچکتر حسد می برند و او را با نیرنگ می کشند تا بلکه سرزمین ایران را بدست آورند اما فریدون، از پس این مرگ جانگداز ِ فرزند، ایران را به نوه ایرج، منوچهر بخشید.
در جنگی بین منوچهر و افراسیاب، منوچهر در مازندران به محاصره افراسیاب در می آید که پس از چند روز مقاومت، سرانجام نمایندگانی جهت صلح نزد افراسیاب می فرستد و قرار بر این می گذارند که برای تعیین مرز ایران و توران از سپاه ایران تیراندازی برگزیده شود تا با انداختن تیر از کمان، هر جا که تیر فرود آید، آنجا مرز ایران و توران گردد.
آرش قهرمان اسطوره ای ِ سپاه ایران که در تیراندازی و قدرت ِ بازو، شهره بود؛ جهت این کار انتخاب شد و برای انداختن تیر، کوه البرز را بالا رفت و از بالای کوه با تمامی جان وتوان و خرد خود، زه کمان را کشید و تیر را پرتاب کرد. بطوری که این تیر تا نیمروز در راه بود و عاقبت در کنار رود جیحون بر تنه ی درخت ِ گردویی دوخت شد و آن نقطه مرز ایران و توران گردید.
اما آرش از پس ِ این کار سترگ، در راه ایران ِ جانش، جان بداد و پودر گشت.
همچنین پیدایش این روز را چنین گزارش کرده اند:
«…. چون کيخسرو از جنگ با افراسياب برگشت در اين روز ( تيرگان ) به ناحيه ساوه عبور نمود و به کوهي که به ساوه مشرف بود بالا رفت و تـنها خود او، بدون هيچيک از لشکريان به چشمه اي وارد شد و فرشته اي را ديد، در دم مدهوش شد. ولي اين کار با رسيدن بـيـژن، پسر گودرز مصادف شد و قدري از آب چشمه بر روي کيخسرو ريخت (…) و رسم اغتسال و شست و شوي به اين آب و ديگر آبهاي چشمه سارها باقي و پايدار ماند، از راه تبرک. و اهل آمل در اين روز به درياي خزر مي روند و همه روز را آب بازي مي کنند …»
و ابوريحان بيروني در التفهيم آورده است :
… بدين جهت تيرگان گفتـند، که آرش تير انداخت از بهر صلح منوچهر که با افراسياب ترکي کرده است، بر تير پرتابي از مملکت؛ و آن تير گفـتـند : او از کوه هاي طبرستان بکشيد تا بر سوي تخارستان. ابوريحان همچنین در آثار الباقیه، پيدايش جشن تيرگان را چنین نقل کرده است؛ » … تيراندازي آرش براي مرز ايران و توران بود که : … کمان را تا بنا گوش خود کشيد و خود پاره پاره شد. و تير از کوه رويان به اقصاي خراسان که ميان فرغانه و تخارستان است، به درخت گردوي بزرگي فرود آمد به مسافت هزار فرسنگ و مردم آن روز را عيد گرفـتـند (…) و چون در وقت محاصره کار بر منوچهر و ايرانيان سخت و دشوار شده بود، بقسمي که ديگر به آرد کردن گندم و پختن نان نمي رسيدند، گندم و ميوه کال مي پخـتـند. بدين جهت شکستن ظرفها و پختن ميوه کال و گندم در اين روز رسم شد….»
از نظر نجومی
از نظر نجومی تیرگان در مقابل دیگان قراردارد. بطوری که اگر در دیگان، خورشید در دورترین نقطه جنوبی از استوا قرار می گیرد و شب و تاریکی در بلندای زمان خود بر نور فرمانروا هستند، اما در تیرگان خورشید در دورترین نقطه شمالی از استوا قرار می گیرد و روز و نور در درازای طول زمانشان، میدان دار و پادشاه هستند. در تیرگان روز به بلندترین قد و قامت خود رشد می کند و شب را هر چه بیشتر از هستی و بودن ِ خود دور می نماید.
امروز بر خلاف گذشته، جشن تیرگان در روز 10 تیرماه برگزار می شود. اما در گذشته ی دور، نیاکنمان این جشن را در روز 13 تیر ماه بر گزار می کردند. دلیل این اختلاف ِ زمان ِ برگزاری جشن این است که در زمان باستان، هرماه 30 روز بوده است اما به دلیل تغییراتی که در تقویم ِ سال شمار ایرانی بوجود آمده است، شش ماه اول سال، هر ماهش 31 روز رقم خورده است که مطابق با سال شمار قدیم، جشن تیرگان سه روز جلوتر، یعنی در دهم تیر ماه برگزار می شود.
از نظر اجتماعی
در این روز مردم و بویژه زرتشتیان، این پاسداران ِ سنن و اعیاد ِ پاک گذشته، پس از به جای آوردن مراسم ِ جشن ونیایش ِ اهورامزدا، افراد هر خانواده و فامیل در خانه فامیل ِ بزرگتر جمع می شوند. بچه ها به هم آب می پاشند و نامزدها برای هم هدیه می برند. بزرگان هم از داخل کوزه ای که نام های افراد از قبل در آن ریخته شده بود، بوسیله کودکی بیرون آورده می شود و در این هنگام شخص خوش صدایی از روی کتاب ِ حافظ و یا کتب دیگری فال می گیرد.
خوردن آجیل و خواندن سرود همراه با پایکوبی و دست افشانی از لحظات ِ پرشور ِ شادمان و شاداب این جشن است که با آب ریختن در اوج تکان دادن بدن بر یکدیگر، جلوه هایی از نشاط و نسیم ِ زندگی بخش را در جان و دل ِ جمع شدگان در آن جشن می نشاند.
حال مایل هستم برای شادمانی ِ همه شادی سالاران ِ ایرانزمین، شما را به جایی ببرم که این قلم از آن سامان به این دیار ِ غریب پرت شده است.
آری:
این جشن ِ سزاوار و شاداب، در گیلان ِ جان ِ همه گیله زنان و گیله مردان تا دوره صفویه بویژه در زمان پادشاهی شاه عباس، با شکوه هر چه تمامتر در کنار دریا برگزار می شده است. بطوریکه در این روز هزاران نفر از کوچک و بزرگ بساط عیش و نوش را جمع می کردند و با ساز و نقاره به سمت دریای لنگرود و رودسر راه می افتادند. بعد از برگزاری مراسم ِ نیایش و آداب جشن، لحظات ِ پر شور و طراوت ِ آب پاشیدن به یکدیگر، در هلهله و غریو شادمانی ِ شادی سالاران، در زلالی آب دریا، همراه با گرمای خورشید ِ تیر ماه، فرا می رسید و عاشقان ِ آب و نسیم، رقصان و پایکوبان، مهمان آب دریا می شدند و تنشان را در جان دریا فرو می بردند و گرمای تیر را در خنکی ِ آب می شستند و چون صدف، شاداب می شدند.
بطوریکه اسکندر بیک ترکمان، وقایع نگار ِ شاه عباس می نویسد:
» رسم مردم گیلان است که در ایام ( خمسه مسترقه ) هر سال که به حساب اهل تنجیم ِ آن مُلک، بعد از انقضای سه ماه بهار قرار داده اند و در میان ِ اهل عجم » روز آب پاشان » است، بزرگ و کوچک و مذکّر و مؤنث به کنار دریا آمده و در آن ( پنج روز ) به سور و سرور می پردازند و همگی از لباس تکلیف ( یعنی لباس رسمی ) عریان گشته، هر جماعت با اهل خود به آب در آمده با یکدیگر آب بازی کرده، بدین طرب و خرمی می گذرانند و الحق تماشای غریبی است …»
هر چند این جشن دلربا و شاداب، در دوره جوانی ما، از یادها گم شده بود اما رسم آب بازی و آب پاشی همچنان، در ماه تیر متداول بوده و جلوه می فروخت.
چمخاله این جایگاه ِ ایام ِ شادی سالار ِ دوران ِ شباب، دوران همآغوشی با آب بود و آب بر چهره وتن، غنچه ی جوان ِ عاشقان ِ بی قرار را شکفته می کرد. آنجا که تن جوانمان، در آفتاب ِ تبر ماه، گرما می گرفت و عطش را در جانمان به فریاد می کشید، این آب بود و چاه که به دادمان می رسید. سطل ها یکی پس از دیگری پر می شد و در ضیافتی از جشن آب پاشان، آب را بر روی یکدیگر می ریختیم و خنکی ِ نسیمگون ِ آب را در جانمان فرو می مکیدیم.
اما افسوس و هزاران دریغ و درد، امروز در این دوران ِ فسون و جنون، سیاه پوشان و ماتم سالاران و عزا باوران ِ خرافه دوست، نه اینکه شادی و شادمانی را بر عاشقان ِ زندگی شاداب، به ناله و لابه و گریه تبدیل کردند بلکه دریا را دیوار بر سرش هموار کردند و زن و مرد را از هم جدا نمودند تا آن هلهله و شادی و غریو جشن را، در گریه دریا، از چشمان ِ عاشقان خون جاری کنند.
حال با هم کتاب پر بار ِ عاشق ِ گیل ودیلم، محمود پاینده لنگرودی را ورق می زنیم و با او به گیلان ِ جانمان می رویم تا ببینیم همزبانان گیل و دیلم، این جشن را چگونه برگزار می کردند:
محمود پاینده لنگرودی در کتاب » آئین ها و باورداشتهای گیل و دیلم «می نویسد:
» …ودر (واژه نامۀ طبری )نوشتۀ آقای دکتر صادق کیا-دربارۀ گاهشماری و جشن های طبری چنین آمده است:
[ازجشن های باستانی که دراین گاهشماری باز مانده ،پس از جشن نوروز ازهمه نامی تر ،تیرما سینزه(سیزده تیرماه)است.واین همان جشن تیرگان یا آبریزگان و آبریزان است که در روز تیر(سیزدهم) از ماه تیر درسراسر ایران گرفته می شد.نام دیگر این جشن در شرح بیست باب ملا مظفر،نوروز طبری یاد شده]
..اما عبدالرحمن عمادی در سومین کنگرۀ تحقیقات ایرانی زیر عنوان «واژه هایی از گاهشماری کهن دیلمی «می نویسد:«ماه چهارم : تیر است .روز سیزدهم آن را که بسیار گرامی است،تیرما سین زه گویند و در آن مراسمی برپا کنند و سرودهایی می خوانند که در ستایش آب و اسب و ایزد مهر است.»ص142
آیین تیر ما سینزه
» در گاهشماری دیلمی ،تیر ماtir ma تیر ماه دیلمی ،مقارن با آبانماه خورشیدی است .کوه نشینان در ستایش از آب ، آیین دل انگیزی دارند.شب سیزدهم تیر ماه دیلمی ، فرزند اول یک خانواده با فرزند آخر یک خانوادۀ دیگر –دختر یا پسر یک آبادی که باهم آشنای دیرینه اند-با همدیگر حرف نمی زنند وبه پای یک چشمه میروند ویک [قابدون qabdon= ظرف مسی استوانه ای و دسته دار] آب برمی دارند و روی طاقچۀ اطاق خانه ای که باید مردم، آن جا جمع شوند و مراسم تیرما سینزه را برگزار کنند ، میگذارند.(به روایت دیگر ، هنگام برگشتن، بچۀ بزرگتر بچۀ کوچکتر را «کول.ا.گیرهkul .a.gira»= به دوش می کشد و به خانه می آورد.)
غروب روز سینزدهم – شب چهاردهم – همۀ کسانی که در جشن شرکت می کنند ، در خانه ای که «آب قابدون »در آنجاست جمع می شوند و نیت می کنند و چیزی از قبیل : انگشتر ، دکمه ، گردن بند و…را در آن ظرف آب می اندازند. ظرف را وسط اطاق می نهند و خود حلقه وار می نشینند.
رباعي خون rabbaai xon = رباعي خوان = طبري خون tabari xon = طبري خوان حاضر مي شود
کودک خردسالی که نمی داند اشیاء داخل ظرف ِ آب از آن چه کسی است، در ظرف آب دست می کند ویکی از آن ها را بیرون می آورد و به حاضرین نشان می دهد – صاحبش آن را میشناسد- در این هنگام رباعی خوان مشغول خواندن شعرهای خاص تیرما سینزه است.صاحب آن انگشتری یا گوشوار و… از بافت کلام رباعی می فهمد که مرادش برآورده می شود یا نه؟
رباعی خوان به تعداد افراد شرکت کننده در این جشن رباعی می خواند و این رباعی ها که وزن و آهنگ خاصی غیر از «لاحول ولا قوه الا بالله » ندارند منسوب به امیر پازواری ،شاعر و عارف دلسوختۀ مازندران است که «آهنگ امیری »آن بسیار معروف می باشد. (البته در مناطق کوه نشین جنوب شرقی گیلان علاوه بر اشعار امیر پازواری ، اشعار دیگری نیز خوانده می شود که ساختار کاملا گالشی گیلان را دارد ( .»
» در پاره ای از آبادی های دیلمستان، همانند ِ اشکور … و … جشن ِ ( تیر ما سینزه ) با ویژگیهای دلپذیر ِ دیگری همراه است:
سفره ای از انواع ِ خوردنی های ِ زمان می چینند و در آن شب، سیزده گونه خوردنی، می خورند. بر و بچه های ِ آبادی که با همگان آشنایی دیرینه دارند، شوش یا ترکه یا چوب ِ باریکی را بنام ( لال ِ شوش ) به دست می گیرند و وارد اطاق های ِ خانه ها می شوند و بی آنکه سخنی بگویند ( لال لالکی ) به خواب فرو رفتگان، چند ترکه یا شوش می زنند و آنان را بیدار می کنند تا شرکت در برگزاری ِ آئین ِ تیر ماه سیزده را از یاد نبرند. آنگاه جوانان، با شور ِ بی پایان، بر فراز ِ بام ها می روند و از ( روزن بام یا لوجون )، دستکش ( دس جوروف یا جوراب ِ دست ) و … به پائین می آویزند و خدایان خانه، انواع خوردنی ها را در آن می ریزند و آن آشنایان ِ ناشناس، به بالای ِ بام می کشند.
گاهی نیز به نشانه مطایبه و شوخ طبعی، زغال و دیگر چیزهای ِ خنده آور، در دستکش یا جوراب می گذارند.
این شادمانی ها تا دیرگاه ِ شب ِ تیرماه سیزده یا سیزدهم تیر ماه ِ دیلمی، ادامه می یابد.»
نمونه هایی از اشعار طبره خوانی یا طبری خوانی گالشی:
(1)
می جونه دوستی /
گوسن ورا پوسّه کولا چی خوبه/مو بز وچه پوسّه کلا دارم
یار /دوره راه چی خوبه / مو می بره /بون /دارم
می دیل خانه /هف روزو هف شو/عروسی / بدارم
دس/بیاردم/به جیف/بدی م/دیناری/ندارم/للی…
برگردان فارسی:
دوست عزیزم/کلاه پشمی از پوست برۀ گوسفند چقدر خوب است که آدم داشته باشد، من ، کلاه از پوست بچۀ بز دارم ..
اگر یار دلدار آدم از ولایات دور دست باشد/بسیار ارزشمند است ولی ای دریغ/ یار ِمن از دختران همسایه است
دلم میخواهد که به رسم دیلمیان و خوانیین «هفت شبانه روز مجلس عروسی برپا کنم»
ولی ای دریغ/دست به جیب که شدم دیدم که پولی در بساط ندارم…
(2)
» تیر ما » بگوته: می سینزه چره سنگینه؟
هر که آب ویگیته، خوشته مآره اولینه
انگشتره طلا، فیروزه و َ نی نگینه
بهشته قربان، چه جای نازنینه
برگردان فارسی:
تیرماه گفت، سیزده ی من چرا سنگین است؟
هر کس آب برداشت، اولین فرزند مادرش است
انگشتری طلا، فیروزه، نگین آن است
بهشت را قربان، چه جای ِ نازنینی است
(3)
میان ِ دریا، گل بَد ئَم خالَ بَبیه
بلبول بَنشینه، شصت وچهار بَبیه
تاسه آب بریختم، زلال بَبیه
می دوست بخوره، دشمن لال بَبیه
برگردان فارسی:
میان دریا، درخت کاشتم، سرسبز شود
بلبل بنشیند، شصت وچهار تا شود
در تاس ( ظرف مسی ) آب ریختم زلال شود
دوستم بخورد، دشمن لال شود
(4)
تنی دوری، مره دور بساته
تنی دوری، می جانه، تَندُور بساته
چشم اشک و دامن ِ شور بساته
نامرده فلک، می منزله دور بساته
برگردان فارسی:
دوری تو، مرا دور کرده است
دوری تو، جانم را چون تنور ساخته است
چشمانم را اشک آلود و دامنم را شور ساخته است
فلک نامرد، منزلم را دور ساخته است
تیرگان شاداب بر همه ی ملت ایران خجسته باد
* زلزله در لهجه و یا زبان مردم لنگرود نام جیر جیرکی است که تابستانها در هوای گرم روی شاخه درختان بویژه شاخه لطیف توت می نشیند و از بهار و زیبایی طبیعت در تابستان ساعتها بدون وقفه در دستگاهی مخصوص می سراید. لحظات ِ شور انگیز این نوای ِ خوش آهنگ زمانی است که چندین زلزله، سمفونی وار بنوازند و بسرایند.
خلاصه ی شنیداری ِ این جُستار را می توانید در لینک زیرگوش کنید
دکتر احمد پناهنده

تابستان بود، لنگرود بود، چمخاله و کافه تریا

5 ژوئیه 2020

 

تابستان بود، لنگرود بود، چمخاله و کافه تریا

کلبه ای داشتیم نه کوچک بود و نه بزرگ

یک اطاق داشت و یک ایوان نسبتن بزرگ و دلگشا

کلبه ما بر خلاف بسیاری از کومه ها که شبیه تلنبار کرم ابریشم و گالی پوش بود و هیچ پنچره ای هم نداشت، پنچره داشت

چوبی بود

یعنی با تخته و چوب درخت درست شده بود

خنک بود و از درز بین دو تخته به هم وصل شده، هوای تازه وارد می شد و گرمای اتاق را اندکی عوض می کرد

حیاط خانه بزرگ و دراز بود

بطوری که می شد در آن یک تور والیبال نصب کرد و دوازده نفر را مشغول کرد

و ما نوجوانان ی جوان شده ی زمانه، همین که خرداد ماه می آمد و امتحانات تمام می شد، بدون کوچکترین درنگی، کفش و کلا می کردیم و با ترکیب دو الی سه و گاهی چهار نفری به چمخاله می رفتیم

و این در حالی بود که هنوز خانواده هایی که در چمخاله کلبه یا کومه داشتند، آمدن به چمخاله را مناسب نمی دیدند و منتظر بودند تیرماه بیاید و بعد کم کم خودشان را به چمخاله برسانند

اما همینکه تیرماه می شد و بعد مرداد ماه از راه می رسید، همه کلبه ها، پذیرای خانواده ها می شدند

کلبه ی ما در این میان فقط پاتوق جوانانی بود که دوست و همبازی های کودکانه ام بودند

هرچند بسیاری از همسایه ها از این ترکیب ما در کلبه، دل خوشی نداشتند اما مدارا می کردند

ما هم الحق، سرمان تو کار خودمان بود

و با حداقل ها بیشترین نشاط را برای خودمان فراهم می کردیم

اما وقتی که کمر ِ گرما می شکست و خورشید غروب می کرد، صدای موزیک و همهمه ی شادی سالاران، از کافه تریا، تو را دعوت می کرد که دمی با عاشقان شادی و خوشی، شادمانی کنی

کافه تریا، درست در صد الی صد و پنجاه متری ِ کلبه ما بود

ولی، ورود به کافه تریا، هزینه داشت که جیب ما قادر نبود هزینه اش را بپردازد

پس با همان اندک پولی که داشتیم، آبجوی شمس یا عرق سگی و حداکثر عرق میکده و یا خاویار پنجاه و پنج می خریدیم

سفره ای در ایوان خانه و یا در حیاط، زیر نور ماه پهن می کردیم و با آهنگ هایی که در کافه تریا اجرا می شد و گویی در حیاط ما اجرا می کنند، با ماه و ستاره همنشین می شدیم

هم می خوردیم

هم می نوشیدیم

هم گرم می شدیم

هم می رقصیدیم

شاید هم با نشاط تر از کافه تریا

امروز در بالکن خانه نشستم و در هوای گرم این روزها، به یاد آن روزها که خیلی زود از من و ما عبور کرد، افتادم و به سلامتی همه ی دوستان و آشنایان چه واقعی و چه مجازی، لبی تر کردم و می کنم

این هم تصویر لب تر کردن من

احمد پناهنده