حکایتی برای عبرت

12 فوریه 2016
 

حکایتی برای عبرت

به یاد دارم
که صبحروزی
به سوی ِ کار ِ هر روزم
روان بودم
تو خود بودم
و با خود
فکر می کردم
چگونه
از پس ِ امروز
برون آیم
و فردا را
و فرداهای ِ فردا را
چگونه سازمش بهتر
بناگاه دیده ام
مردم
ز پیش وُ از پَسَم
گاهی بغل
با بار یا بی بار
دوان هستند
نمی دانم کجا؟
اما
به سمت ِ پیش ِ رو بوده
نگاه کردم
به پُشت ِ سر
هر آنکس را
که می دیدم
همه
جز من
شتابان
می دویدند
راه
تو گویی
پنجره
ماشین
و یا
دار وُ همه بوته
روان هستند
در این هنگام
فقط
من بودم وُ
آهسته راه رفتن
ولی
اما
در یک
آهی
گُسست فکرم
به خود بودن
همه فکرم
به آنها شد
تو فکر رفتم
بیابم
سرّ ِ این راز را
چرا مردم
شتابان
اینچنین
سویی دوان هستند؟
***
همین اندیشه بودم
دیده ام
پیر زنی
با جفت ِ پیرش
دست در دست
با شتابی
مورچه وار
از من عبور کردند
تو گویی
جاده وُ کوچه
خیابان
می دویدند
راه
در این هنگام
سیاهی رفت چشمانم
و چرخید آسمان ِ سر
نفهمیدم
دیگر من
در کجا هستم
همین در یاد ِ من مانده
که من هم
می دویدم
راه
کجا؟
هیچ چیز یادم نیست
بناگاه
دیده ام
جمعی از این افراد
که تا چند لحظه پیش
چون باد
دوان بودند
در یک نقطه
همه زیر ِ لبی
فحشی و یا دشنام
به خود می داده اند وُ
آن جلویی را
در این هنگام
من هم با جفت پیران
آمدیم آنجا
که آن
آزرده گان
شرمندگان بودند
نگاه کردم
به اطرافم
به خود
آن جمع
و آن پیران
ندیدم من
به جزء
آزردگی
شرمندگی
یا که
کنفتی
در میان ِ جمع
چنین بود
حال ِ من
چون جمع
کنفت از خود
و در خود
در میان ِ چشم ِ
آن جمعی
که چشم بودند
به چشمانم
پس از چندی
چنین شد فهم بر من
جملگی
سوی قطاری می دویدند
راه
که ایستگاهش
در آن گوشه
که با چشمان
نمی شد دید
در این اوقات
خیابانی
که چهارصد متر
طولش است
و هر روز
مردمی
از بهر ِ کار
با این قطار
می کرده اند
طی ِ طریق
هر بار
حال
کافی بود
در آن صبحروز
فقط یک تکنفر
در آن جلوتر
از همه
با هر دلیلی
می دوید
آن راه
بناگاه
نا خود آگاه
جملگی
هر کس
در آن لحظه
به راه خود
همی می رفت
دوان می شد
شتاب
آن راه
برای چی؟
نمی دانست
و شاید فکر می کرده
قطار آمد
و باید
با شتابی باد وار
این راه بپیماید

***

سپس فهمیده شد
آن فرد
که در پیش ِ همه
چون باد
می تاخت
جاده را
بی باک
نه از بهر ِ قطار
بلکه
برای ِ بچه اش بوده
که سگ
او را
به دندان
حمله ای می برد
ولی
در پشت ِ او
آن دیگران
این را ندانستند
و بی هیچ فکر
یا اندیشه ای
با سر
همی رفتند
به جایی که
فقط هیچ بود

***

در اینجا بود
به یادم آمد آن
یادی
یا آن روزی
در آن بهمن
که ویران کرد
ایران را
در آن روزان
همه
حتی بزرگان
شاعران
استاد ِ دانشگاه
وکیل
سرمایه داران
در پی ِ عامی
به سوی ِ مرگ
روان بودند
به سوی آنچه که داشتند
تو چاه ِ ویل
تباه سازند
چه آسان
قدر نشناختند
بر آن بوده
که افزون
بر فزون داشتند
به ارزانی
همه با ختند
به جای ِ آن
نبوده را
به استقبال
بشتافتند
به خود گویم
که آن عامی
که پیشتاز ِ » بزرگان » بود
در آن بهمن
نمی دانست
چرا با این شتاب
نابود می کرد
خویشتن ِ خویش را
ولی
آیا
بزرگان
شاعران
استاد دانشگاه
وکیل
سرمایه داران
نیز
ندانستند؟

احمد پناهنده ( الف. لبخند لنگرودی )


به مناسبت خودزنی تاریخی ملت نا آگاه و روشنفکران ِ نا آگاه تر در بهمن ِ شوم سال 57

12 فوریه 2016

 

به مناسبت خودزنی تاریخی ملت نا آگاه و روشنفکران ِ نا آگاه تر در بهمن ِ شوم سال 57

ما قدر نشناختیم

ما قدر نشناختیم

ما ناسپاسانه، دستاوردهای ملی و میهنی مان را با لگد ِ جهالت کوبیدیم

ما بر روشنایی و سپیده سحر تاختیم و شب را به استقبال شتافتیم

ما زیبایی و رعنایی را در چنگال ِ جنون دریدیم و کهنه پرستی و زشتی و نکبت را بی صبرانه به انتظار نشستیم

ما چهرهای شادمان و آفتاب گون را به نفرت آمیختیم و عبوس سالاری و افسردگی مذمن را سلام کردیم

ما جامعه تاریک اندیشی ِ عصر قبیله ای آخوند سالاری را به جامعه باز روشن اندیشی ِ انسان سروری، ترجیح دادیم

ما قدر و اندازه نشناختیم

با دیو جماران ساختیم

بر خود تاختیم

هر آنچه داشتیم، باختیم

و افسار گسیخته به سوی مرگ شتافتیم

ما

آه

افسوس ما

قدر نشناختیم

احمد پناهنده ( الف. لبخند لنگرودی )