سخنی با ایرج مصداقی و گزارش به تاریخ و ملت ایران

30 آوریل 2015

 

سخنی با ایرج مصداقی و گزارش به تاریخ و ملت ایران

آقای مصداقی درود بر شما مطلب افشاگرانه ی شما را در مورد فرخ نگهدار خواندم و به شما در همین آغاز در مو شکافی و واگویی تناقضات در گفته ها و نوشته های فرخ نگهدار دستمریزاد می گویم. اما مایل هستم در همین آغاز سخنم، نوشته ی معترضه ی شما، به سایت های جانبدار فداییان را با هم بخوانیم و ببینم شما به همین گفته هایتان احترام می گذارید؟ اگر آری چرا مطلب ارسالی مرا بی آنکه توضیحی برای عدم انتشار در سایت شما برای من بنویسید، انتشار ندادید؟ ابتدا نوشته ی معترضه ی شما را با هم می خوانیم:

«توضیح: این مقاله را برای سایت‌های کارآنلاین، عصرنو، ایران امروز، اتحاد فداییان و اخبار روز که خود را ادامه‌ی «جنبش فدایی» معرفی می‌کنند و رابطه نزدیکی با «فداییان اکثریت» دارند ارسال کردم. تنها سایت اخبار روز آن را انتشار داد. مسئول سایت کار آنلاین بلافاصله در پاسخی محترمانه اعلام کرد که «از انتشار مقالات و مطالبی کە در آن ها بە اشخاص حقیقی و حقوقی اتهامی از طرف نویسندە گانشان وارد سدە باشد، اجتناب می ورزیم». دیگر سایت‌ها علیرغم این که مقاله را دوبار به آدرس‌شان ارسال کردم از پاسخ خودداری کردند. سایت ایران امروز روابط نزدیکی با فرخ نگهدار دارد و سایت‌های عصر نو و اتحادفداییان هم در پروسه‌ی وحدت با فداییان اکثریت هستند چه بسا فکر کردند انتشار این مطلب به «وحدت‌»شان خدشه وارد کند. ظاهراً مسئولان و گردانندگان این سایت‌ها دلشان برای فرخ نگهدار و پرستیژ‌اش بیشتر از تاریخ «فدایی» و شخصیت «بیژن جزنی» و «حمید اشرف» و بیان واقعیت می‌سوزد. البته چه بسا سایت عصر نو فارغ از درستی یا نادرستی، پاسخی همچون «کارآنلاین» دهد. بایستی به اطلاع برسانم که این سایت مقاله‌ی «قورباغه ابو عطا می‌خواند» دوست عزیز و نازنینم ناصر رحمانی‌نژاد در مورد عباس میلانی را انتشار داد که می‌توانید در آدرس زیر آن را بخوانید. ‍ ‍کار به دوستان‌ و همراهان‌شان که می‌رسد پای استانداردهایشان را پیش می‌کشند.» پایان پیام یا نوشته ی معترضه

ملاحظه می کنید که شما هم، مثل مدیران آن سایت ها، رعایت کار رسانه ای و مطبوعات را نکردید که هیچ بلکه بی هیچ عذاب وجدانی و بی هیچ احترامی به دیگران، همان کردید که مدیران آن سایت ها کردند. حتمن دلیلش می تواند این باشد که چون جزنی و یارانش و همه ی آن ویران کنندگان ایران، از نظر شما جان شیفته هستند، پس هر مطلبی که بخواهد اعمال تروریستی و کارهای ضد ایران و ایرانی آنها را نقد کند و یا افشاگری نماید، باب میل شما نیست و نخواهد بود و بی هیچ پاسخگویی از انتشارش سرباز می زنید. اگر چنین باور دارید پس طبق چه معیاری از سایت های دیگر گله می کنید که چرا مطلب افشاگرانه تان را در مورد فرخ نگهدار انتشار ندادند؟ شما در پاسخی تلگرافی به این گِله ی دوستانه ی من، برایم ایمیل دادید که:

» آقای پناهنده سلام

من مطلب شما را خواندم. به خاطر تکرار جعلیات ساواک انتشار ندادم. من در نقد اسناد انتشار یافته ساواک و تضادهای آن‌ها با هم مطلب نوشتم. جهت اطلاع شما حتی بالاترین عناصر ساواک که درگیر همان قتل بودند هم بطور خصوصی از مطلب من حمایت کردند. ایرج مصداقی»

وقتی این پاسخ غیر مسئولانه شما را خواندم بسیار حیرت زده شدم و در پاسخ برایتان نوشتم:

آقای مصداقی درودی دیگر

بسیار متاثر و به عبارتی حیرت زده شدم که از شما چنین پاسخ غیر مسئولانه ای خواندم. نمی دانم با وجدان خودتان چه می کنید؟ و هیچ هم مایل نیستم که شما را که هم اکنون از هر طرف در فشار هستید، بیازارم. اما اعتراف می کنم که از خواندن پاسخ کوتاه شما حیرت زده شدم. شما بی هیچ عذاب وجدانی نوشته ی مرا تکرار جعلیات ساواک ارزیابی کردید و بعد با خیال راحت و با این ذهنیت پریشان و خیال باف، آن را انتشارش ندادید. اما وقتی می خواستید گذشته و حال ِ فرح نگهدار را نقد کنید، از کتاب نادری که برگرفته از برگه های بازجویی تروریست ها در زندان و اسناد باقی مانده از ساواک است، کمک گرفتید. به عبارت ساده تر شما برای سندیت بخشیدن نوشته تان از گزارشات و به زعم شما جعلیات ساواک کمک گرفتید اما وقتی من از همان اسناد کمک می گیرم، می گویید جعلیات ساواک. از شما پرسش می کنم مگر شما سندی محکم و محکمه پسندی دارید که نیروهای امنیتی نظام گذشته این تروریست ها را در تپه های اوین کد بسته تیرباران کرده است؟ اگر آری نشان دهید اگر ندارید بهتر است خیال بافی نکنید و با ذهنیت پریشان، حرف و حدیث و جعلیات تروریست های دروغگو را رواج ندهید و بعد آن را حقیقت محض نپندارید. حتمن پاسخ می دهید که بهمن تهرانی بعد از شورش کور و کَر ِ بهمن و خودزنی تاریخی مردم ایران، اعتراف کرده است که چنین بوده است. پاسخ می دهم که او حرف تازه ای نزده است بلکه برای نجات جانش از آدمکشان اسلامی که به احتمال زیاد شما هم برای این آدمکشان در آن موقع البته ناآگاهانه دستکلا یعنی کف می زدید، حرف ها و جعلیات تروریست ها را تکرار کرد. صد البته در نوشته ای اقرار کردید که بسیار خوشحال بودید از اینکه تیغ اسلام خونریز، گلوی انسان ها را می درد. یعنی قبل از اینکه بهمن تهرانی چنین اراجیفی را بگوید، تروریست ها چنین دروغی را در جامعه رواج داده بودند. و او حتا فراتر از این اعتراف دروغین، برای آخوند طالقانی نوشت که اگر او را نکشند و زنده نگه دارند، حاضر است همه ی کمونیست ها را بکشد. البته نقل به معنی بنابراین ما هیچ سندی تا کنون در دست نداریم که گفته های شما و تروریست ها و بهمن تهرانی ِ زیر اعدام را ثابت کند. اما برعکس به اندازه کافی اسناد ِ فرار این تروریست ها چه در روز ِ کشته شدنشان و چه قبل از آن در دست داریم که نمونه ی روشن ِ آن، نقشه ی فرار جزنی در زندان قم از زبان همسرش میهن جزنی است. شما می توانید تناقضات گزارشات، نوشته ها و حتا مقالات را بیرون بکشید اما نمی توانید اصل گزارش یا گزارشات و نوشته ها و مقالات و محتوایش را بی هیچ سندی رد یا مردود اعلام کنید. پس اگر شما با وجدان راحت به من این اتهام را وارد می کنید که من جعلیات تکراری ساواک را انتشار می دهم، من هم می توانم بگویم که شما بی هیچ عذاب وجدانی، دروغها و جعلیات و یاوه های بی مالیات تروریست های ضد ایران و ایرانی را نشر می دهید. یادمان باشد همین تروریست ها و روشنفکران ضد ایران و ارجمندی ایرانی مثل جلال آل احمد گفته بودند که صمد بهرنگی را ساواک کشت تختی را ساواک کشت سینما رکس را ساواک آتش زد شریعتی را ساواک کشت و ده ها دروغ دیگر اما زمانه ی درد، دروغ های آنها را به بهای ویرانی ایران ثابت کرد. باور ندارید؟ می گویم این اعترافات اکبر گنجی را بخوانید.

«ما دروغ می‌گفتیم، ما به دروغ می‌گفتیم حکومت شاه ۱۵۰ هزار زندانی سیاسی دارد و این دروغ بود، و امروز باید بابت این دروغ، یعنی خودمان و همه کسانی که این دروغ را گفته‌اند باید خودشان را نقد بکنند. ما به دروغ می‌گفتیم حکومت شاه صمد بهرنگی را کشت، ما به دروغ گفتیم حکومت شاه صادق هدایت را کشت،‌ ما به دروغ می‌گفتیم حکومت شاه دکتر شریعتی را کشت. همه‌ی این دروغها را گفته‌ایم، آگاهانه هم گفته‌ایم. اینها باید نقد بشود. کسی که با روش دروغ بخواهد پیروز بشود، بعد هم که به قدرت برسد دروغ می‌گوید،‌ برای نگهداشتن قدرت دروغهای وسیع‌تر و بزرگتر می‌گوید. این روشها باید نقد بشود. روش مهم است.»

و من امروز به صراحت می گویم که شما دروغ می گویید و به دروغ پشت سر تروریست هایی که تلف شدند، سنگر گرفتید و یاوه های آنها را تکرار می کنید تا عوامفریبی کنید و خاک در چشمان افراد ناآگاه بپاشید. و عجبا که هنوز شما بی هیچ مدرک و یا سندی دروغ های شاخدار تروریست ها را در نوشته جدیدتان باز تکرار کردید که ماموران امنیتی بر روی تن و پشت احمد زاده ی تروریست اتو کشیدند. در حالی که برگ های بازجویی ساواک، بریدگی و ندامت و حتا معرفی رفقیان تروریست دیگر، توسط احمد زاده را نشان می دهد. می خواهم بگویم شما هنوز هم یاوه ها و دروغهای آن تروریست ها را بی هیچ سند و عذاب وجدانی رواج می دهید. زیرا باور دارید که حمید اشرف تروریست را دوست دارید و سرود فدایی را دز زندان می خواندید و جرنی برایتان جان شیفته است. از سروده ی جنگل سعید سلطان پور الهام می گرفتید اما نمی دانید که او چه شخصیت پوسیده ای داشته است. بهتر است در این باره کتاب حمزه فراهتی را بخوانید. شما می نویسید وقتی که تناقض گویی های جعلیات ساواک را انتشار دادید و افشاگری کردید، حتی بالاترین عناصر ساواک که درگیر همان قتل بودند بطور خصوصی برای شما پیام فرستادند و گفته ها و نوشته های شما را تائید کردند. عجبا بیهوده نیست که می گویند وقتی آب سر بالا می رود، قورباغه ابو عطا می خواند اما من می دانم بالاترین مقام ساواک بعد از ارتشبد نصیری، در عرصه داخلی، آقای پرویز ثابتی بود و خوشبختانه ایشان امروز زنده هستند و بخشی از خاطرات خود را در کتاب «در دامگه حادثه» برای ملت و تاریخ ایران گزارش کردند. اگر این افرادی که برای شما پیام در ِ گوشی فرستادند و دستشان پر است، باید شهامت و جرئت این را هم داشته باشند برای سربلندی ایران و گزارش به تاریخ، ناراستی های گفته شده ی تا کنون را با راستی های خودشان به گور بسپارند. اما همانگونه که شاهد هستیم تا کنون چنین مایه یا جربزه ای از آنها دیده نشده است جز پیام های بی مالیات در ِ گوشی. پس با این استدلال نمی توانیم روی دیوار آنها یادگاری بنویسیم و برای حرف ها و نوشته ها و اندیشه ی خود مشروعیت تولید کنیم. به عبارت دیگر هیچ سندیتی چنین پیام های بی ارزش و درگوشی ندارد، مگر اینکه شما از این دروغ ها و عوامفریلی ها استقبال کنید که تا حال کردید. سند و سندیت، کتاب «در دامگه حادثه» است که نویسنده اش آقای پرویز ثابتی، هنوز زنده است. پرسش دیگر من از شما این است. چون می دانم یک فرد خانواده دار هستید و دایی شما سپهبد احمد علی محققی بوده است مطمئنن شما در نظام گذشته کوچکترین آسیبی ندیدید که هیچ حتا به لحاظ خانوادگی در صدر نشسته بودید و قدر درو می کردید آیا هیچگاه از دایی عزیزتان در مورد کشته شدن این تروریست ها در 30 فروردین 54 کلامی شنیدید؟ اگر آری خوشحال می شویم به اطلاع ملت ایران برسانید. و یادمان باشد دایی شما در ارتش شخص کوچکی نبوده است که از جزئیات امنیتی ارتش اطلاع نداشته باشد بلکه ایشان جانشین تیمسار اویسی در راس ژاندارمری کل کشور بوده اند.

و اما یک نقد کوتاه از مطلبتان در باره ی فرخ نگهدار

در رابطه با مطلب افشاگرانه و به حق شما علیه فرخ نگهدار باید یک نکته را تذکر دهم و آن این است که فرخ نگهدار با همه ی خطاها، جنایت ها و خیانت ها به سازمان متبوعش، نیروهای سیاسی دیگر و ملت ایران در همدستی با حکومت آدمکشان اسلامی، این موضوع را به درستی سخن می شود که اگر جزنی و یارانش زنده بودند، همین می کردند که او امروز می کند و یا دیروز کرده است. شک نکنید شما باید برای رد ادعای سخن نگهدار در این مورد دلیل قوی بیاورید و احساسی برخورد نکنید و فکر می کنم به یقین دست تان در این باره بسیارخالی است. و برای فرار از پاسخگویی، مسئله را بیشتر به رابطه ی عاطفی و احساسی تان با این تروریست ها پیوند می دهید. اما اگر نیک بنگریم همه ی آن تروریست های دیروزی چه در قامت کمونیستی و چه در هیئت اسلامی و حتا روشنفکران سیاسی معتقد به این دو مکتب و فراتر از اینها جبهه به اصطلاح ملی که دیروز از روی کینه و حتا خود زنی با نوآوری نظام پادشاهی با همه ی اشکالاتش مبارزه می کردند، امروز کجا هستند و چه جایگاهی دارند؟ در یک کلام همه ی آنها از کروب تا میکروب، همسو و یا ذوب شده در همین حکومت ضد ایرانی اسلامی تشریف دارند. هم من و هم شما زمانی هوادار سازمان مجاهدین بودیم و کم و بیش با تشکیلاتش کار کردیم و سالهایی از عمرمان را هم در این راه خرج و هزینه کردیم. امروز این سازمان در کجای زمانه ی ما جا دارد؟ آیا می توانیم اظهار کنیم که اگر حنیف نژاد و سعید محسن و دیگر رهبران کشته شده ی این سازمان، زنده بودند، وضع سازمان بهتر بود؟ به باور من پاسخ خیر و منفی است. حنیف نژاد در زمانه ی خودش بسیار مرتجع تر و عقب مانده تر از رجوی بوده است. می گویید نه؟ می گویم کتاب خاطرات میثمی را بخوانید که در آنجا از نظم انقلابی صحبت می کند.

لطف الله میثمی یکی از مرتجعین باقی مانده از مکتب ارتجاعی اسلام از نوع مجاهدی، در خاطراتش به یاد می آورد که به عنوان یکی از کارکنان شرکت نفت، در نیمه دوم دهه ی چهل خورشیدی به آمریکا سفر کرده بود. وقتی بعد از اتمام ماموریتش به ایران باز گشت، در صحبتی که با آخوندی مکلا بنام محمد حنیف نزاد مرتجع داشت، حنیف نژاد از او در باره ی وضعیت جامعه ی آمریکا پرسش می کند. میثمی در پاسخ فقط یک کلمه می گوید که: «. خیلی منظم است» بعد کوتاه توضیح می دهد: » یکی از مسائل مهم در آنجا، نظم و ترتیب در کارها است. صبح ها که از هتل به مرکز تحقیقات می رفتم، باید یک ساعت رانندگی می کردم. اتوبان خیلی منظم بود، حداقل و حداکثر سرعت را نوشته بودند و مردم رعایت می کردند. در مرکز تحقیقات هم نظم دقیقی برقرار بود. سر ساعت شروع به کار و سر ساعت تعطیل می کردند. گاهی می دیدم، مهندس ها بدون اضافه کاری گرفتن، در وقت استراحت با عشق و علاقه کار می کردند. این مسائل برای من خیلی جالب بود.» حنیف نژاد وقتی این دلباختگی و تاثیر پذیری ِ میثمی از نظم آمریکا را دید، برای اینکه این تاثیر را در ذهن او کمرنگ و یا بی رنگ کند. مرتجعانه درون متعفن اسلامی اش را فوران داد و گفت: . » این نظم، نظم امپریالیستی است، نظم انقلابی نیست. گرچه همین نظم خیلی ها را جذب می کند نظم انقلابی این است که هرکس بالاتر است، اطاعتش بیشتر است. ولی در نظم امپریالیستی، هرچه آگاهی بیشتر باشد، نافرمانی بیشتر می شود.» بعد ارتش را مثال زد و گفت: » خیلی منظم است، ولی از سرهنگ به بالا نافرمان تر می شوند، چون سطح آگاهی بالا می رود. ولی در سیستم انبیا، هر چه آگاهی بالاتر رود، اطاعت بیشتر می شود.»

به نظر می رسد این نگاه عقب مانده و ضد کرامت و ارجمندی انسانی و حتا ضد ایرانی ِ حنیف نژاد، به اندازه کافی گویا و روشن است که نظم انقلابی از نگاه اسلامی و همچنین در بُعد کمونیستی، چگونه باید پیاده شود. و بی هیچ کتمانی می گوید که در حکومت اسلامی شان ، امت نباید چون و چرا کند. بلکه انچه هست، فقط اطاعت مطلق از بالا دست است. خب اگر چنین است و برایشان احترام قائل هستید که چنین تفکر عقب مانده ای را نمایندگی و رهبری می کرد، پس چرا شما و دیگرانی که مثل شما فکر می کنند و نظری مثبت و عاطفی به حنیف نژاد دارید و دارند، با رجوی و کارکردش مخالف هستند و هستید؟ چرا با خمینی و خامنه ای مخالفت می کنید؟ دیروز در سایت دیدگاه که شما هم در آنجا مطلب می نوشتید، در نوشته ای هم جزنی و هم حنیف نژاد را ویرانگران ایران و تروریست خوانده بودم که فردی بنام ایرج شکری به دفاع از مجاهدین از مدیر سایت خواسته بود که مرا اخراج کند و مقالاتم را انتشار ندهد. اما امروز او تازه به همین نتیجه رسیده است که من دیروز دور رسیده بودم. هرچند هنوز مرزش را به صراحت با حنیف نژادها و جزنی ها و تروریست های دیگر روشن نکرده است و یکی به میخ می زند و یکی هم به نعل. در مطلبی دیگر که چهره ی محمد، بنیانگذار اسلام را نشان داده بودم و از اسرائیل در مقابل موضع ضد یهودی آدمکشان و قداره بندان اسلامی در ایران دفاع کرده بودم، فردی بنام همنشین بهار مرا ساواکی و ژنرال پیر و همکار عضدی و حسین زاده و عطار پور مفتخر کرده بود که حتا صدای هواداران سازمان مجاهدین را در آورد که من چه کسی هستم و این وصله ها به من نمی چسبد. اما او بی شرمانه و بی هیچ عذاب وجدانی و بی هیچ شناخت و مدرک و سندی مرا به انها وصل کرده بود. اما دریغا که تا امروز از من بابت ِ اتهام بی موردش پوزش نخواست و این در حالی است که طی ایمیلی به او یادآوری کردم که تو امروز، چنین موضعی داری و از فکر و باور و اندیشه و نگاه دیروزت فاصله گرفته ای، بهتر است نسبت به این عمل ناجوانمردانه خود نسبت به من پوزش بخواهی. اما او تا امروز به هر دلیلی که خود می پسندد، تفره رفت و هنوز هم لاف در غریبی می زند. حال می خواهم با پرسشی نتیجه بگیرم و این نوشته را طولانی تر نکنم. پرسش من از شما این است که جایگاه شما با این افشاگری های به حق، امروز در کجا است؟ مطمئنن در کنار مجاهدین و فدائیان رنگارنگ و حزب توده نیست جبهه به اصطلاح ملی را نمی دانم بنابراین شما نمی توانید در موضع گری خودتان جانب تروریست ها را بگیرید، و ادعا هم داشته باشید که به ایران و منافع و مصالح ایران و تاریخ ایران علاقه مند هستید. آیا فکر نمی کنید کسانی چون جزنی و حنیف نژاد که در دو مکتب بیگانه پرستی و غیر ایرانی نشو نماکردند و ایران و سرزمین ایران در مرامشان جایی نداشت، می توانستند مثل همین آخونذهای اسلامی امروز، ضد ایران و ایرانی و کرامت انسانی باشند؟ بنابراین باید به فرخ نگهدار لاحق در همه ی عرصه ها و زندگی سیاسی اش، در این مورد حق داد که می گوید، اگر بیژن جزنی و یارانش زنده بودند، همین می کردند که او کرد. و من می گویم اگر حنیف نژاد و دیگر رهبران کشته شده ی مجاهدین زنده بودند، همین می کردند که دیروز رجوی کرده است و امروز هم می کند. در این باره توصیه می کنم خاطرات محمود اعتماد زاده یا به آذین را بعد از آزادی از زندان، بخوانید و ببینید او چگونه می اندیشید؟

احمد پناهنده

29. 04. 2015


ماجرای فرار و کشته شدن جزنی و هشت ماجراجو و تروریست دیگر

19 آوریل 2015

 

ماجرای فرار و کشته شدن جزنی و هشت ماجراجو و تروریست دیگر

 

یکی دیگر از دروغهای ِ روشنفکران ِ تاریک اندیش دیروزی و حتا امروزی همراه با همه ی گروه های تروریستی موجود و احزاب در تاریخ نزدیک ایران، کشته شدن جزنی با هشت ماجراجوی دیگر در حین فرار از دست قانون است که به دروغ آن را به سازمان امنیت ربط دادند و مدعی شدند و هنوز هم مدعی هستند که ساواک آنها را در تپه های اوین تیرباران کرد در واقع چنین نیست و تا امروز هم هیچ مدرک و سند و عکسی که نشان دهد ادعا یا اتهامشان درست است، ارائه نداده اند و این در حالی است که بعد از شورش کور و ایران بر باده سال پنجاه و هفت همه ی اسناد و مدارک سازمان اطلاعات و امنیت کشور در دست حکومت اسلامی افتاد. اما تا کنون نتوانستند مدرکی در این باره برای اثبات دروغشان ارائه دهند. یادمان باشد که حکومت اسلامی دو کتاب از اسناد به جای مانده در سازمان امنیت نظام پادشاهی، از عمکرد تروریستی گروه چریکهای فدایی خلق، به چاپ رسانده است. بطوریکه به جزئی ترین موارد در این دو کتاب اشاره شده است. اما با این وجود هیچ سند و مدرک و عکسی در این باره انتشار نیافته است. پر واضح است که همه ی این دروغگویان چنین سندی یا مدرک و عکسی را فاقد هستند. وگرنه برای اثبات دروغشان و افشا کردن نظام پادشاهی از یکدیگر سبقت می گرفتند. به باور من در واقع آنها می خواستند نقش لی ماروین در فیلم فرار بزرگ را بازی کنند و از خود قهرمان بسازند و بگویند همچنانکه توانستیم با پاسبان و ژاندارم و مستشار کشی و سرقت بانکها و بمب گذاری در اماکن پر جمعیت، امنیت اجتماعی را نا امن کنیم، پس می توانیم از چنگال عدالت به شیوه ی هالیودی فرار کنیم و قهرمان گردیم. چون دیده و شنیده بودند سران حزب توده با خیانت یک افسر انتظامی از زندان قصر گریخته بودند شنیده بودند که زبابه عباس زاده یا اشرف دهقانی توانسته بود در یک ملاقات ساختگی فرار کند شنیده بودند که رضا رضایی با تزویر و قول همکاری از چنگ پلیس امنیتی فرار کرده بود شنیده بودند که تقی شهرام و حسین عزتی کمره ای با همراه کردن ستوان احمدیان بی سواد، از زندان ساری فرار کرده بودند از این جهت بود که ابتدا با نقب زدن در زیر سلولشان در زندان قصر قصد فرار داشتند که در مراحل پایانی، نقشه ی فرارشان لو رفت و هریک به زندانهای جداگانه ای تبعید شدند. به این ترتیب » اعضاي زنداني «گروه جزني ـ ظريفي» در پي فرار ناموفّق چهارتن از اعضاي گروه ـ سعيد كلانتري, عزيز سرمدي, عباس سوركي و محمد چوپانزاده ـ در سال 1348 از زندان قصر, به زندانهاي ديگر تبعيد شدند: بيژن جزني بهزندان قم؛ حسن ضياء ظريفي بهزندان رشت؛ سعيد كلانتري بهزندان بندرعباس؛ عزيز سرمدي و سوركي بهزندان بُرازجان و چوپانزاده بهزندان اهواز» اما این نقشه فرار هیچگاه از ذهنشان خارج نشد و هربار با بلوا و آشوب سبب می شدند که چنین شرایطی را ایجاد کنند بطوریکه وقتی جزنی به زندان قم منتقل شد، در آنجا هم طرح فرارش را ریخت تا به کمک دوستانش در بیرون و همسرش بتواند فرار کند اما واقعه ی تروریستی سیاهکل این طرح و نقشه را به هم زد. میهن قریسی همسر بیژن جزنی در خاطراتش در این باره می نویسد: » بیژن تنها زندانی سیاسی قم بود و استوار کرمی نگهبان زندان با او رابطه‌ی خوبی داشت. نه زندان و نه مقررات آن کوچکترین شباهتی به یک زندان امنیتی نداشت. پنجره‌ی سلول بیژن به رودخانه باز می‌شد و با میله‌های کلفت مسدود شده بود. بیژن میله‌ها را اندازه گیری کرده و همسرش قیچی آهن بری که بتواند میله‌های مزبور را ببرد داخل دیگ پلو به دست بیژن رسانده بود. از طریق حمید اشرف قرار بود تدارکات فرار از جمله قایق برای خروج از کشور تهیه شود که مصادف شد با حمله‌ی سیاهکل و حاضر نشدن حمید اشرف در سر قرار با خانواده‌ی جزنی که از بیرون تسهیلات فرار بیژن را فراهم می‌کردند. نکته‌ی حائز اهمیت آن که بیژن با آن که می‌توانست با بریدن میله‌های زندان فرار کند اما از آن‌جایی که نیروهایی در بیرون از زندان برای همکاری با وی و خروج از کشور نبودند از خیر طرح گذشت و قیچی آهن بر را نیز از طریق استوار کرمی به بیرون از زندان باز فرستاد.» جنگی درباره زندگی و آثار بیژن جزنی صفحه‌ی ۷۱ حال با هم اسناد به جای مانده در این باره را مرور می کنیم و قضاوت را به عهده ی وجدان های بیدار بگذاریم. » نه نفر از زندانیانى كه قصد فرار داشتند، كشته شدند » روزنامه اطلاعات، شنبه ۳۰ فروردین ۱۳۵۴ اطلاعات در همین روز در یکی از صفحاتش می نویسد: » امروز مقامات انتظامى اعلام كردند، ۹ نفر [از] زندانیانى كه قصد فرار داشتند كشته شدند. طبق اطلاعات مقامات مزبور تعدادى از زندانیان ماجراجو در داخل زندان مبادرت به تحریك سایر زندانیان مى‌كردند. مقامات زندان تصمیم گرفتند آنها را به زندان دیگرى منتقل نمایند. هنگامى كه اتوبوس حامل زندانیان مورد بحث جهت انتقال آنان به زندان دیگر در حركت بوده، زندانیان ضمن حمله به مأمورین مستقر در اتوبوس زندانى و مجروح كردن دو نفر از آنها موفق مى‌شوند از اتوبوس خارج شوند و مبادرت به فرار نمایند. در این موقع مأمورین مستقر در دو خودرو متعاقب اتوبوس كه مأموریت مراقبت و محافظت از اتوبوس را به عهده داشتند، اقدام به تیراندازى به طرف زندانیان فرارى كردند و در نتیجه ۹ نفر از زندانیان كشته شدند و هیچ یك موفق به فرار نگردیدند. وضع مزاجى دو نفر از مأمورین كه یكى از آنها مورد اصابت گلوله سایر مأمورین قرار گرفته رضایت‌بخش است. اسامى زندانیان كشته شده به شرح زیر است: ۱- محمد چوپان‌زاده ۲- احمد جلیل افشار ۳- عزیز سرمدى ۴ – بیژن جزنى ۵ – حسن ضیاظریفى ۶- كاظم ذوالانوار ۷ – مصطفى جوان خوشدل ۸ – مشعوف كلانترى ۹- عباس سوركى.» گزارش ارتشبد نصیری رئیس وقت سازمان اطلاعات و امنیت کشور در این باره چنین است: » از ساواک تاریخ ۷/۲/۵۴ به : ریاست اداره دادرسی نیروهای مسلح شاهنشاهی شماره‌ی ۶۹۹/ک در باره‌ی فرار منجر به مرگ تعدادی زندانیان ضد‌امنیتی از چندی پیش گزارشاتی واصل می‌گردید که تعدادی از زندانیان ضدامنیتی در داخل زندان مبادرت به تشکیل کمون‌های متحد نموده و در این کمون‌ها مسائل تئوریک را مورد بحث قرار داده و در زمینه‌ی نحوه‌ی فعالیت‌های آتی پس از آزادی از زندان تبادل نظر می‌نمایند. با وصل گزارشات مذکور تعداد ۵۰ نفر از زندانیان ضدامنیتی که از گردانندگان تشکیلات فوق بودند به بازداشتگاه اوین و تعداد دیگری از این گونه زندانیان نیز به بازداشتگاه کمیته مشترک ضدخرابکاری منتقل گردیدند تا در زمینه‌ی چگونگی فعالیت‌های آنان در داخل زندان مورد تحقیق قرار گیرند. در تاریخ ۲۸ /۱ / ۵۴ تعدادی از زندانیان موصوف در بازداشتگاه اوین با تهیه طرح قبلی مبادرت به اعتصاب غذا و اغتشاش و نافرمانی از دستورات نگهبانان نموده که به منظور خاتمه دادن به اقدامات ماجراجویانه‌ی آن‌ها به مسئولین بازداشتگاه مذکور اعلام شد که عناصر اصلی این گونه اقدامات را جهت انجام تحقیقات به بازداشتگاه‌های مختلف منتقل تا در سلول‌های انفرادی نگهداری شوند. و نتوانند به کارهای خلاف دست بزنند. به همین علت تعداد ۱۱ نفر از زندانیان ضدامنیتی که از عناصر اصلی تظاهرات و اعتصابات فوق بودند در حالی که دست‌های آنها از جلو بسته و در داخل اتوبوس مخصوص حامل زندانیان قرار داشتند از بازداشتگاه اوین حرکت و اتوموبیل دیگری نیز با مأمورین مسلح اتوموبیل موصوف اسکورت نمود. در بین راه زندانیان مورد بحث نگهبان غیر مسلح داخل اتوموبیل را مضروب و سپس راننده را مجبور به توقف نموده و بدون اطلاع از این که اتوموبیل دیگری آن‌ها را محافظت می‌کند از اتوموبیل پیاده و در داخل بیابان متواری می‌شوند. در این هنگام مأمورین محافظ که متوجه‌ی جریان شده بودند آن‌ها را محاصره و چون افراد مذکور به اخطار و تذکرات مأمورین توجهی نکردند به ناچار به سوی آن‌ها تیراندازی و در نتیجه ۹ نفر از آن‌ها به اسامی … مورد اصابت گلوله مامورین واقع و شش نفر از آنان در محل و سه نفر دیگر در راه اعزام به بیمارستان فوت نمودند. ۴ نفر از این عده به اسامی عزیز سرمدی، محمد چوپانزاده، مشعوف کلانتری، و عباس سوورکی یک بار در تاریخ ۶/۱/۴۸ با تهیه مقدمات قبلی در صدد فرار از زندان مرکزی (قصر) برآمده و حتی تا بالای پشت بام و دیوار خارجی زندان هم رفتند. لیکن در آخرین لحظات مشعوف کلانتری در پشت بام دستگیر و طرح آنان ناکام ماند. در همان زمان بلافاصله کمیسیونی با حضور مقامات مسپول در دفتر تیمسار دادستان ارتش تشکیل و ۴ نفر مذکور و سایر اعضای هم گروه آن‌ها به بازداشتگاه‌های شهرستان‌های مختلف منتقل گردیدند. عناصر مذکور در زندان‌های جدید نیز دست از فعالیت برای فرار از زندان برنداشته و اقدام محمد چوپانزاده موضوع نامه شماره‌ی ۵۰/۱۱/۲۵-۳۱۱/۱۶۸۵۷ و مکاتبات متعدد دیگری که در زمینه‌ی اعتصاب غذا تبلیغ سایر زندانیان و برخورد با مامورین زندان از طریق این سازمان و شهربانی کشور در مورد نامبردگان به عمل آمد نشانگر روح سرکش و تعصب‌آلود و آشتی‌ناپذیری و اقدامات مستمر آن‌ها در زمینه‌ی مبارزه با رژیم شاهنشاهی بوده است. همچنین اقاریر تعدادی از متهمین دستگیر شده اخیر حاکی از ارتباط مصطفی جوان خوشدل و کاظم ذوالانوار با عناصر متواری گروه خرابکار به اصطلاح مجاهدین خلق ایران در خارج از زندان بوده و کاظم ذوالانوار در رد کردن آدرس محل سکونت همردیف سروان شهید شهربانی علیقلی نیک طبع به گروه که بدست اعضای گروه خرابکاری چریک‌های به اصطلاح فدایی خلق ترور گردید دخالت داشته است. با بررسی‌هایی که به عمل آمد معلوم شد که این عده با طرح نقشه‌ی قبلی ابتدا در صدد ایجاد بلوا و آشوب در داخل زندان‌ها برآمده و چون نقشه آن‌ها با انتقال به بازداشتگاه اوین عقیم ماند تصمیم می‌گیرند که همان طرح را نیز در زندان جدید آزمایش نموده و چنانچه نگهبانان جهت آرام ساختن آن‌ها به داخل زندان آمدند نگهبان را تسلیم و با گروگان‌ گرفتن آن‌ها با مسئولین امر برای آزادی تعدادی از زندانیان وارد گفتگو شوند. و در صورتی مجدداً به بازداشتگاه‌های دیگر منتقل گردیدند با توجه به اطلاعاتی که در زمینه‌ی نقل و انتقال زندانیان داشتند به نحوی مامور مراقب غیرمسلح و راننده داخل اتوموبیل را از پای در آورده و متواری شده و با استفاده از قرارهای ملاقات ثابت به گروه‌های خرابکار بپیوندند. که نقشه آنها تا مرحله‌ی پایین آمدن از اتوموبیل موفق، لیکن به علت عدم حسابگری در زمینه‌ی اتومیبل حامل مأمورین مسلح اسکورت به شرح فوق محاصره و معدوم شده‌اند. علیهذا با ایفاد ۸۷ برگ سوابق امر، خواهشمند است دستور فرمایید از نتیجه‌ی اقدامات و رسیدگی‌های معموله این سازمان را آگاه فرمایند.» رئیس سازمان اطلاعات و امنیت کشور ارتشبد نصیری پرويز ثابتي در گفتگو با عرفان قانعي فرد در کتاب در دامگه حادثه، در اين مورد مي گوید: » مبناي اتهام مربوط به اين 9 نفر بر ادعاي يکي از بازجويان کميته مشترک ضد خرابکاري به نام «بهمن نادري پور» (تهراني) که بعد از انقلاب دستگير و محاکمه مي شده قرار دارد. اين شخص ظاهرا براي حفظ جان خود مطالبي را عنوان کرده و اميد داشته از اعدام رهايي يابد ولي مسوولان رژيم جديد که از اظهارات او بهره برداري تبليغاتي کرده بودند، از بيم اين که در صورت زنده ماندن از گفته خود پشيمان و آن را اعتراف زير شکنجه بخواند، سريعا او را اعدام کردند. اگر به اعترافات اين شخص مراجعه کنيد، خواهيد ديد که او نگفته است من به اتفاق افرادي ديگر به زندان اوين رفته ايم و دست به اين عمل زده ايم… . طبق نمودار سازماني ساواک، وظايف هر اداره کل مشخص بود. زندان اوين اساسا زير نظر دادرسي ارتش بود و نيروي زميني ارتش و دژبان پرسنل حفاظتي آن را تامين مي کردند. از لحاظ تقسيم بندي وظايف در ساواک در حوزه مسووليت اداره چهارم (حفاظت داخلي) بود. مامورين ادارات امنيت داخلي و ضد جاسوسي از متهميني که در اوين داشتند، در آن جا بازجويي مي کردند و پس از تکميل تحقيقات پرونده را به دادرسي ارتش مي فرستادند. آوردن و بردن زندانيان از زندان به دادگاه ها و يا نقل و انتقال آن ها از اين زندان به آن زندان و يا از يک شهرستان به شهرستان ديگر، اصولا از وظايف مامورين امنيت داخلي يا ضد جاسوسي نبود و به وسيله مامورين دژبان (شهرباني يا ژاندارمري) صورت مي گرفت. پس از اين که متهمي محکوم قطعي مي شد، به کلي از حوزه عمل بازجويان امنيت داخلي خارج مي شد و غالبا از زندان اوين به زندان هاي ديگر منتقل مي گرديد. 9 نفر مورد بحث محکوميت قطعي داشتند و ديگر امنيت داخلي مسووليتي در باره آن ها نداشت. پس از اين که محمد تقي شهرام و سعادتي ( منظور حسین عزتی کمره ای است که اشتباه گفته شده است ) از زتدان ساري و ربابه عباس زاده (اشرف دهقاني) از زندان قصر فرار کردند، بيژن جزني و دوستان وي در صدد برآمدند با فرار از زندان از خود قهرمان سازي کنند. آن ها در زندان قصر بسيار به موفقيت نزديک شده بودند و در لحظه آخر مامورين شهرباني توانسته بودند که نقشه آن ها را خنثي کنند. جزني در زندان قم نيز براي فرار تلاش کرده و موفق نشده بود. من از اين جريانات خبر داشتم تا اين که در شب مورد اشاره سرهنگ «عباس وزيري»، معاون اداره چهارم ساواک که مسووليت زندان اوين با آن اداره بود به من تلفن کرد و گفت: «مامورين قصد داشته اند تعدادي از زندانيان را از زندان اوين به زندان ديگري منتقل کنند و در حوالي بزرگراه شاهنشاهي زندانيان که در يک VAN قرار گرفته و کاميوني از سربازان پشت سر آن ها حرکت مي کرده با بريدن دست بند از VAN خارج و قصد فرار داشته اند که راننده و يک مامور براي تعقيب به همراه آن ها از VAN خارج شده، لذا مامورين همراه به طرف آن ها تيراندازي و 9 نفر از زندانيان را کشته و مامور همراه راننده نيز تير خورده و زخمي شده است… .» در دستگاه هاي اطلاعاتي و امنيتي حيطه بندي وجود دارد. شما نمي توانيد در باره کارهايي که به شما مربوط نيست دخالت و تجسس کنيد. در اين مورد به خصوص چون کشته شده ها از دو گروه مختلف بودند و سابقه فرار از زندان داشتند، سوظن چنداني براي من ايجاد نکرد. تصور من اين بود که که اگر تيمسار نصيري در نظر داشته بيژن جزني و ياران او کشته شوند چه احتياجي به صحنه سازي بوده است؟ جزني در زندان رهبري سازمان چريک هاي فدايي خلق را به عهده گرفته و خود را پدر خوانده اين سازمان مي دانست و از زندان تعليمات و دستور العمل صادر مي کرد و دستور قتل مي داد که ما با داشتن ماموراني از خود زندانيان به اندازه کافي در اين زمينه سند و مدرک داشتيم و مي توانستيم پرونده او را به دادرسي ارتش احاله کنيم تا در دادگاه به جرم رهبري گروه تروريستي و صدور دستور قتل محاکمه و اعدام شود و نيازي هم به صحنه سازي نباشد. جزني از زندان حتي براي «حميد اشرف» که عملا رهبري سازمان را به عهده داشت، دستور العمل صادر کرده بود که از کشور خارج شود ولي حميد اشرف آن را به تعويق انداخته بود که مدارک آن از يکي از خانه هاي امن به دست آمده بود.» اما در مقابل این اخبار و گفته های مستند توسط مقام های بالای امنیتی و روزنامه های معتبر کشور، روشنفکران تاریک اندیش و همه ی گروه های چپ مارکسیستی و اسلامی و حتا به اصطلاح ملیون و در واقع ضد ملی، بر طبل دروغ کوبیدند و بی هیچ مدرکی آنقدر این دروغ را تکرار کردند، که خودشان باورشان شده است که دروغشان حقیقت دارد. از این جهت است که تهرانی یکی از مامورین دون پایه سازمان امنیت وقتی که گرفتار اسلامیون و سیل ایران برباد ده شورش کور سال پنجاه و هفت می شود، برای نجات جانش مهملات گروه های چب و شخصیت های درغگوی تاریخ را به هیچ مدرک و سندی به هم می بافد تا بتواند جانش را نجات دهد. پرسیدنی است که سازمان امنیت و نظام پادشاهی را چه نیازی بود که دست به چنین کاری بزند و بی پروا حیثیت ملی و بین المللی اش را ضایع کند؟ و این در حالی است که بیژن جزنی در یک دادگاه عادلانه با نظارت عضو سازمان عفو بین الملل ابتدا محکوم به اعدام و سپس در دادگاه تجدید نظر به 15 سال حبس محکوم می شود با هم نتیجه دادگاه و اتهام وارده به گروهش را بخوانیم: دادگاه جزني در 12 دي ماه سال 1347 برگزار مي شود و خانم «بتي استهون» به عنوان ناظر از طرف سازمان عفو بين الملل در جلسه دادگاه شرکت مي کند. «بتي استهون» در گزارش خود موارد اتهامي جزني را چنين اعلام مي کند: یک – تشکيل يک گروه کمونيستي بر ضد امنيت دولت دو- خريد اسلحه سه- تقلب در پاسپورت چهار- تمرين تاکتيک هاي پارتيزاني پنج- حمله به بانک براي بدست آوردن پول شش- تشکيل جلسات براي اغتشاشات سياسي بين دانشجويان در جريان دادگاه دادستان براي جزني تقاضاي حکم اعدام مي کند و مدعي مي شود که وي قصد داشته در مسير تردد شاه مواد منفجره بگذارد. اما دادگاه در نهايت او را به 15 سال حبس محکوم مي کند. و یا این در حالی است که پدر جزنی بنام حسین جزنی، در جریان جدا کردن آذربایجان از ایران، به فرقه ی دموکرات پیوست و در نقش افسر ارتش در خدمت فرقه ی دموکرات، خیانت به منافع و مصالح ایران کرد که بعد از تار و مار شدن فرقه به دست مردم غیور آذربایجان و ارتش دلاور ایران به شوروی فرار کرد و بعد با وساطت برادرش رحمت جزنی که او هم سابقه ی فعالیت در حزب توده را داشت و شوهر خواهر مهندس صفی اصفیا رئیس سازمان برنامه بود، بی هیچ مشکلی به ایران برگشت و زندگی اش را در امنیت کامل ادامه داد. در حالی که طبق قانون مستحق مرگ و در عالی ترین شکلش محکوم به زندان بود. آیا می شود این دروغ روشنفکران تاریک اندیش و همه ی گروه های چپ کمونیستی و اسلامی و حتا به اصطلاح ملیون ضد ملی را باور کرد که جزنی و دوستانش را که در زندان بسر می بردند و روزهای محکومیت خودشان را می گذرانند بی هیچ دلیلی توسط مامورین امنیتی در تپه های اوین تیرباران شوند؟ اگر آری پس چرا تا امروز هیچ سند و مدرک و عکسی را انتشار ندادند و نمی دهند؟ چرا حکومت اسلامی که به همه ی اسناد ریز و درشت سازمان امنیت دسترسی دارد، این اسناد وجود نداشته را انتشار نمی دهد؟ یادمان باشد در نظام پادشاهی و سیستم امنیتی آن دوره وقتی به پرویز نیک خواها که قصد ترور پادشاه کشور را داشتند، بی هیچ مشکلی و فقط صرف اعتراف به خطایشان در جایگاه عالی ترین نهادهای کشور انجام وظیفه می کنند، پذیرفتنی نخواهد بود که نظام گذشته و سازمان امنیتش خود را وارد این بازی ها که هیچ سودی برایشان ندارد، بکنند. مگر در تاریخ نظام پادشاهی خاندان پهلوی نمونه ای از این دست بوده استت که تا در سال پنجاه چهار و در اوج قدرت و پیشرفت دست به چنین عملی بزنند؟ فراموش نکنیم وقتی گروه نخست وزیر کشان هئیت موتلفه اسلامی مثل لاجوردی و عراقی و عسکر اولادی و پاسبان و ژاندارم کشان چریکها و مجاهدین در زندان به هیچ مشکلی به قول خودشان در زندان کلاس درس و آموزش می گذارند و در کمال امنیت و بی هیچ آزار یا تعقیبی، افراد جدید زندانی را عضو گیری می کنند، چطور ممکن است از بین اینها این نه نفر مجازات بشوند؟ کسی که به اندازه یک جو وجدان و سر سوزنی خرد و عقل داشته باشد، چنین مهمل نمی بافد و به دروغ پناه نمی برد. هرچند می شود در این باره بیشتر نوشت اما برای اینکه مطلب طولانی و حوصله سوز نشود به همین مقدار بسنده می کنم و از همه ی دوستان با هر نگاه و مرامی می خواهم که برای اثبات اتهامشان سند و مدرک و عکس نشان بدهند نه مثل گذشته برای فرار از واقعیت، مهمل بفافند و دروغ بگویند. احمد پناهنده http://www.apanahan.blogspot.com http://www.apanahan.wordpress.com


سخنی با تاریخ و ملت ایران

16 آوریل 2015

 

سخنی با تاریخ و ملت ایران

آگاه شدم که قراضه های مفلوک و ضد ایرانی که همگی توده ای یا تو ده ای صفت هستند و در این طیف از به اصطلاح شاعر ِ پوسیده شخصیت گرفته تا دوستان سابقم، همگی برای منحرف کردن اذهان همشهری هایم، به تخریب شخصیت و سرمایه ی مبارازاتی من و دوست و همشهری فرزانه ام آقای علی میر فطروس روی آورده اند و برای این عمل ننگینشان، در پیام های خصوصی برای همشهری هایم، دروغ های شاخدار می بافند و به خورد اذهان ناآگاه اما پاکیزه دل می دهند. در اینجا از جانب خودم به ملت ایران و برای ثبت در تاریخ ایران گزارش و اعلام می کنم که من بیش از سی و شش و اندی دور از وطنم به مبارزات بی امان با بیگانه صفتی در هر طیف و شکلی ادامه می دهم و در این راه سرم را پیش هیچ کسی خم نکردم و استوار و راست قامت بدور از هیاهوی توده ای های مفلوک و ضد ایران و ایرانی به مبارزه ام را با حکومت اسلامی و هر نوع بیگانه صفتی ادامه می دهم. و اعتراف می کنم در این راه ایرانگرایی و وطندوستی از هیچ شخصیت و گروه و سازمان و حزبی دیناری نگرفته ام که امروز می خواهند با تخریب شخصیت من و دوست فرزانه ام علی میرفطروس، به اصطلاح ما را پیش همشهری هایمان را بدنام کنند. آنها نیک می دانند که در میدان رزم ِ قلمی و آگاهی، از هیچ اندوخته تاریخی و ایراندوستی برخوردار نیستند تا بتوانند با من و دوست فرزانه ام مبارزه قلمی و آگاهی بخش کنند. پس راحت ترین راه را تخریب شخصیت من و دوستم علی میر فطروس دیدند تا لنگرودی های ناآگاه را ناخواسته دشمن ما کنند. اعلام می کنم به هیچ گروه و سازمان و خزب و شخصیت وابستگی ندارم بلکه برای سربلندی ایران و ملت ایران قلم می زنم و ناراستی های تاریخی را از دل تاریخ بیرون می کشم و ارزش ها و راستی های تاریخی را جایشان می نشانم. در این راه بی هیچ کتمانی اعتراف می کنم به خانواده پهلوی از رضا شاه بزرگ گرفته تا محمد رضا شاه ایرانساز و امروز شاهزاده ی محبوب ایرانیان و شهبانو فرح پهلوی علاقه قلبی دارم و نیک می دانم این خانواده بعد از حمله ی اعراب به ایران، بیشترین خدمت را به تاریخ و ملت ایران کردند. اعتراف می کنم و هیچ ابایی ندارم که اگر کمک مالی هم به من بکنند با افتخار می پذیرم و آن را از شیر مادر گواراتر می دانم. چون می دانم در راه ایران جانم قلم می زنم و از این خانوداه هم ایرانی تر نداریم که واقعن دلسوز ایران و تاریح و ملت ایران باشند. آری در یک کلام هرگونه حمله و هجوم به خانواده پهلوی، استقبال از کهنه پرستی و بیگانه پرستی و امروز همین حکومت ضد ایرانی اسلامیون شعیه اثناعشری است. باشد که ایران را پاس بداریم و. ایرانی بمانیم و خدمات خانواده ی پهلوی را ارج نهیم و از بیگانه پرستان توده ای و بطور کلی چپ و کمونیستی دوری کنیم. چنین باد احمد پناهنده 16.04. 2015