لیلای من

31 ژانویه 2015

لیلای من

دیر زمانی ست که نه بویت کردم و نه در چایزارت با آواز پرندگان نسیم نوشیدم
چشمه سارهای بی پایانت را قطره ای ننوشیدم و باد خنک را در رقص درختانت، خستگی در نکردم
دیر زمانی ست که جوانی ام را در آغوشت به امانت گذاشتم تا برگردم. اما دریغا که زمانه ی درد، پایم را در زنجیر کرد
اکنون که دور از تو و نگاه منتظر تو به پیرسالی رسیدم، دلم می خواهد با صدایی رسا و شیوا در گوش کَر زمانه فریاد بزنم که هر لحظه ام را به یاد تو، شهرم و وطنم، زندگی ام را نفس کشیدم و می کشم.
دلم می خواهد بدانی که چه رنجهای زندگی سوزی را پشت سر گذاشتم و چه دردهای جگر سوزی را با خود حمل می کنم.
اما و اما
هیچگاه بر دست هیچ ناکسی بوسه نزدم و سرم را پیش هیچ نابخرد ِ نامردی خم نکردم
زیرا استواری و نشکستن را از تو آموختم
آنجا که به من و ما یاد دادی که در هر شرایطی سینه سپر می کنی و از باد و باران و برف و طوفان هراسی نداری و نگهبان شهرمان لنگرود می شوی
و من امروز با کوله باری از سختی ها، رنجها، مرارت ها و محرومیت از هر چیری که در نظر آید یا در ذهن و دل نشیند، در گوشه ای از این گیتی به تو می اندیشم و سپاس می گویم که به من درس استواری دادی
لیلای من
می دانم دلت گرفته است
می دانم خون گریه می کنی
می دانم فرزندانت را زمانه ی درد و از خود بیگانگی از تو گرفته است
می دانم زمانه ی وحشی چنگال در جسم و جانت فرو برده و تو را خونین پیکر کرده است
اما همانگونه که به ما درس صبوری و استواری آموختی، پس استوار باش و استوار بمان
و بدان فرزندان سفرکرده ات بزودی به خانه و آشیانه شان بر می گردند و دوباره در اغوش تو نسیم زندگی و جوانی می نوشند.
با دلی سرشار از مهر و دوست داشتن
فرزند تو
احمد پناهنده

توضیخ:
در لنگرود کوهی هست بنام لیله کوه. اما به مرور زمان به لیلا کوه معروف شده است


آتش ِ جشن ِ سده، شاد باد

30 ژانویه 2015

 

 

 

آتش ِ جشن ِ سده، شاد باد

دکتر احمد پناهنده

مقدمه
روشنایی و نور از مقولات پایه ای و مبنایی ِ پندار نیاکانمان، در آغاز تاریخ بوده است. به همین منظور حرکت زندگی آفرینشان از طلوع سحر که با آغاز برآمدن خورشید روشنایی بخش همراه است، شروع می شد و با شروع تاریکی، پایان می پذیرفت.
شب همواره، نماد مرگ و اهریمن را در باور پدران باستانی ما نشانده بود و پیدایش آتش، پیروزی روشنایی را بر تاریکی و جهالت و تیرگی آواز داده بود. از پس ِ پیدایش آتش بود که نیاکانمان توانستند دل تاریکی را بدرند و در کنار آتش، ساغر را از باده پر کنند و در اوج شادی و شادمانی، خون رگ ِ تاک را در کام خود بریزند و شب مستان را با فروغ آتش، جلوه ای از شور و شیدایی، طراوتی از عشق و رعنایی و لطافتی به زلالی نور ِ نقره فام ِ ماه ِ تابان بر گونه های ارغوانی ِ شفق گون ببخشند.
با هم این دوبیتی را که از دل بر آمده است، بخوانیم:

بده ساقی تو می از کوزه عشق
شود گلگون رُخم از باده عشق

بریز در کام ِ من خون ِ رگ ِ تاک
شوم مست وُ شبان در کوچه عشق

آتش نماد روشنایی، گرمایی و انرژی، همواره مورد احترام نیاکانمان بوده است به حدّی که هرباره در کمال خضوع در برابر آتش به احترام، سرو وار می ایستادند ونیایشی نمادین به جای می آوردند.
خدای ایرانزمین اهورامزدا نام داشت اما آتش و روشنایی، نماد اهورایی.
از این جهت بود که نیاکانمان، سر ِ تعظیم به پیشگاه آتش خم می کردند و آن را در جان ودلشان گرامی می داشتند.
به همین دلیل است که در کتاب دستور دالا آمده است» روشنایی در هر جلوه ای، خواه آتش ِ اجاق ِ خانه یا درخشندگی مطبوع خورشید در آسمان ِ لاجوردی یا تابش ِ نقره فام ِ ماه در فضا یا چشمک ِ ستارگان در فلک ِ دوّار یا شکل های دیگر ِ انرژی که هستی بخش ِ آفرینش اند، نمادی از اهورامزدا ا ست. شگفت آور نیست که آشو زرتشت پیامبر ِ ایران ِ باستان، آتش را نماد ِ مقدس ِ دین و روشنایی ِ اهورایی ِ خداوند دانسته است.» (1)
احترام به آتش بقدری فراگیر است که مرز انسانی را در می نوردد و اجرام آسمانی را به طواف دور ِ خورشیدها می کشاند. و ما انسانهای ِ کره ی خاکی به طور مداوم، خورشید روشنایی بخش و انرژی گستر را، چرخشی مستانه می زنیم بدون اینکه لحظه این چرخش عاشقانه را وا نهیم.
حال بگذاریم یاوه گویان و بی مایگان، نیاکانمان را آتش پرست آواز دهند.
این قلم شادمان و سرافراز است که چنین عاشقانه، هر لحظه از زندگی اش را به دور آتش ِ خورشید، چرخشی مستانه می زند و نور را سلام می کند.
و چه زیباست و زیبا منظر، که دل ظلمت را با فروغ آتش ِ ظلمت سوز، بسوزانیم و با ساغری از می ِ ناب ِ ارغوانی در دست، خون رگ ِ تاک را در کاممان بریزیم و با گونه های ِ انارگون ِ مستانه مان، آتش ِ گرما گستر را چرخشی جانانه زنیم و روشنایی و نور را سلامی عاشقانه کنیم.
حال بگذاریم یاوه گویان و بی مایگان به دور خانه ای چرخش بزنند که از آن ظلالت و ظلمت، بیرون می آید.

این بیجاره ها وعقب ماندگان نمی دانند که:
اگر آتش نمی بود
نوری وجود نمی داشت
واگر نور نمی بود
همگی مان می بودیم کور
ودنیای کور یعنی دنیای بی نور
در دنیای بی نور، حیات، محلی از اعراب ندارد.
حال با این مقدمه می پردازیم به یکی از جشن های شادمان ِ نیاکانمان که با کشف آتش آغاز شد و سده نام گرفت.

جشن سده یا جشن آتش:

دبیر سیاقی می سراید:

آتش اندر دل » بهمن » چه بود، هست یقین
شرری کش ز پدر در دل هموار بود
این » سده » آتش افروخته دارد، که درست
لاله رخ، گرم اثر، عاشق کردار بود
گر چه این » آتش » ما اندک و خُردست ولی
هست مشتی که نماینده خروار بود
» آتش جشن سده » آتش مهر وطن است
کاندرین ملک نخواهد که شب تار بود
خرم است این » سده » و شادروان باد که گفت
شب ِ جشن سده را حرمت بسیار بود

از نظر نجومی نیاکان ما در روزگاران بسیار کهن یا باستان، سال را به دو پاره تقسیم می کردند. ا- تابستان بزرگ 2- زمستان بزرگ
تابستان بزرگ شامل بهار و تابستان فعلی باضافه ماه مهر از فصل پائیز را شامل می شد. اما زمستان بزرگ در برگیرنده ماههای آبان و آذر و فصل زمستان امروزی بود.
نیاکانمان این جشن را که صد روز از زمستان گذشته بود و صد شب و روز مانده به نوروز یعنی روز دهم بهمن ماه، ماه خرد یا منش ِ نیک، برگزار می کردند. این جشن در ردیف جشن های نوروز و مهرگان از کهن ترین اعیاد ایرانی است که پدران و مادران ما با شکوه هر چه تمامتر آن را در سراسر ِ پهن دشت ِ بیکران سرای ِ ایرانزمین با رقص و پایکوبی جلوه ای از شادی و سرور آتش گون می بخشیدند.
از نگاه و نظر تاریخی، پیدایش آتش و جشن » سده » را به هوشنگ شاه از پادشاهان پیشدادی نسبت می دهند. بطوری حکیم طوس – فردوسی نامدار – در اثر جاودانی و ماندگارش شاهنامه، نقل می کند، روزی هوشنگ شاه با همراهانش به سمت کوهی روان بودند که ناگهان موجودی دراز، تیره تن و سیاه رنگ دید که در بالای سرش دوچشم ِ پر از چشمه ی خون داشت و از دهانش نحوست و تیرگی فضای جهان پیرامون را تیره و تار کرده بود و تنوره می کشید تا با دندانی از زهر کشنده، در جان خرد فرو برد.

یکی روز شاه ِ جهان سوی کوه
گذر کرد با چند کس هم گروه
پدید آمد از دور چیزی دراز
سیه رنگ و تیره تن و تیز تار
دو چشم از بر سر چو دو چشمه خون
ز دود ِ دهانش جهان تیره گون

هوشنگ شاه ابتدا نگاهی به این موجود بدخیم که نماینده ِ تیره گی و اهریمن شب است، می اندازد و بعد با هوش و هنگ و خردمندی، سنگی از زمین بر می گیرد و آن را در چنگ خود مهار می کند و سپس با زور کیانی و خرد ِ بیدار به سوی مار رها می کند. تا بلکه آن را نابود کند. اما مار می جهد و سنگ به سنگ دیگری برخورد می کند و چون هردو سنگ از جنس سنگ ِ چخماق بودند، فروغ ( جرقه ای ) از دل سنگ پدیدار می شود. جرقه ی آتش به بوته های پیرامون سرایت می کند و فروغ ِ آذرگون را به جان و دل و دیده و خرد می تاباند.

نگاه کرد هوشنگ با هوش و سنگ
گرفتش یکی سنگ و شد تیز چنگ
به زور کیانی رهانید دست
جهانسوز مار از جهانجوی جست
بر آمد به سنگ گران سنگ خرد
همان و همین سنگ بشکست گرد
فروغی پدید آمد از هر دو سنگ
دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ

مار فرار می کند اما آتش فروزان می شود و نور می گستراند و انرژی می بخشد. از این رویداد هوشنگ شاه شادمان می شود و خداوند را نیایش می کند که راز ِ آتش را به او آشکار کرده است. شادمان و پیروز، هوشنگ شاه آتش را از همان هنگام کعبه خرد قرار می دهد و به میمنت، آن روز را جشن می گیرد و این سنت تا به امروز برجا مانده است.

نشد مار کشته ولیکن ز راز
ازین طبع سنگ آتش آمد فراز
جهاندار پیش جهان آفرین
نیایش همی کرد و خواند آفرین
که او را فروغی چنین هدیه داد
همین آتش آن گاه قبله نهاد

سپس با تعظیم به نور جاودانی ِ ایزد، نیایشی در نهایت خرد به جای می آورد. از اینکه ایزد چنین فروغی را به او نمایاند.

بگفتا فروغی است این ایزدی
پرستید باید اگر بخردی

شب فرا می رسد و تیرگی غلبه می کند. اما هوشنگ شاه اینبار با آتش، بوته ها و خس و خاشاک را به بلندای کوهی، شعله ور می کند و با یاران خود در گرداگرد ِ شعله های شفق گون آتش حلقه می زنند.
در پرتو ِ نور آتش به جشن و پایکوبی می پردازند و ساغرها را از باده پر می کنند و لبی به میمنت و این هدیه بزرگ طبیعت، تر می کنند و گونه ها را ارغوان نقش می زنند. این جشن و پایکوبی فرخنده را از پی تهنیت ِ فروغ آتش » سده » نامگذاری می کنند.
این یادگار جشن آتش گون ِ » سده «، از هوشنگ شاه تا به امروز در سینه و وجدانهای تاریخی ایرانیان ثبت شده است و هرسال ایرانیان این جشن بزرگ شادمانی گستر را در پهن دشت ِ بیکران سرایِ ِ ایران زمین جلوه هایی از نور و روشنایی و گرما و انرژی می بخشند.
این یادگار ِ پایدار، هرساله نام هوشتگ شاه را بر تارک ِ یاد و اندیشه و خرد و وجدان های بیدار، آوازی دلکش را در فضای مطهر و معطر دیار ِ یاران، سرزمین ایران، ترنم می کند.
با چنین کشفی و یا پیدا کردنی، هوشنگ شاه توانست جهان تاریک و تیرگی را روشن و آباد کند و جهانی از مردمان را شاد و شادمان گرداند. جهانی که از پس چنین آباد کردنی از هوشتگ شاه به نیکی یاد کرد و به نیکویی یاد می کنند.

شب آمد بر افروخت آتش چو کوه
همان شاه در گرد او با گروه
یکی جشن کرد آن شب و باده خورد
سده نام آن جشن فرخنده کرد
ز هوشنگ ماند این سده یادگار
بسی باد چون او دگر شهریار
کز آباد کردن جهان شاد کرد
جهانی به نیکی ازو یاد کرد

کشف آتش که سر چشمه انرژی است، تحولی شگرف را در زندگی بشریت سبب شد. بطوریکه با فروغ ِ آتش دل تاریکی را دریدند و فرهنگ و تمدن بشریت را از پس ِ آن، پایه گزاری کردند.
با به چنگ آوردن ِ گوهر آتش و انرژی حاصل از آن، بشر توانست، ذرات ِ آهن ِ مخلوط با خاک و سنگ را با حرارت آتش، ذوب کند و از دل سنگ خارا، آهن را بیرون کشد.
نخستین یکی گوهر آمد به چنگ
به آتش ز آهن جدا کرد سنگ
سر مایه کرد آهن آبگون
کز آن سنگ خارا کشیدش برون
با شناختن این راه کار ِ جدا سازی آهن از سنگ معدن و خاک، بشر تکنیک آهنگری و یا چلنگری را پیشه خود کرد و از طریق این حرفه و شغل و تکنیک توانست از آهن تولید کرده ارّه و تیشه و…بسازد.
چو بشناخت آهنگری پیشه کرد
از آهنگری ارّه و تیشه کرد
با ساختن چنین ابزاری، بشر توانست با آن، جانوران را شکار کند و از گیاه خواری، توامان به گوشت خواری روی آورد. همچنین توانست با این ابزار درمقابل جانوران وحشی از خود دفاع کند.
بد نیست بدانیم که تا زمان کشف آتش، خوراک مردمان آن زمان، میوه درختان و لباسشان از برگ گیاهان بود.

از آن پیش کاین کارها شد بسیج
نبُد خوردنی ها جز از میوه هیچ
همه کار مردم نبودی به برگ
که پوشیدنی شان همه بود برگ

از این پس ارابه تکامل را قرار و آرام، شایسته نبود و اسب چابک سوار ِ تکامل، با سرعت ِ متناسب با زمان و مکان، راه ِ ناهموار ِ تاریخ را پیمودنی سزاوار کرد و قله های رفیع پیشرفت و دانش بشری را یکی بعد از دیگری فتحی ظفر پیما طی کردند. چاره اندیشیدند که چگونه می توانند دل دریاها را بشکافند و رودها جاری نمایند و زمین ها را آبیاری کنند.
زمین نشیمنگاهشان را وسعت دادند. باغ و مزارع را به آن افزودند. کشاورزی را آغاز کردند و تخم و بذر را برای تولید نان و قوت ِ روزانه در چراگاه ها پاشیدند و و و …الی آخر.

چو این کرده شد چاره آب ساخت
ز دریای ها رودها را بتاخت
به جوی و به رود آب ها راه کرد
به فرخندگی رنج کوتاه کرد
چراگاه مردم بدان بر فزود
پراکند پس تخم و کشت و درود
برنجید پس هرکسی نان خویش
بورزید و بشناخت سامان خویش

و…الی آخر.

از منظر دینی این جشن یاد آور اهمیت نور، روشنایی، آتش، انرژی و گرما است. نوری که از خدا جدا است و از خدا جدا نیست. قبله ای که در همه جا هست. زیرا هر جا نور است، خدا هم در آنجا است. همچنین روشنایی و مهر، همیشه با روشنایی بی پایان خدایی یکی بوده است.
چون نور که از مهر جدا هست و جدا نیست
عالم همه آیات خدا هست و خدا نیست
ما پرتو حقیم و هم اوییم و نه اوییم
چون نور که از مهر جدا هست و جدا نیست
آیین جشن سده:
حکیم عمر خیام در کتاب » نوروز نامه » می نویسد:
» هرسال تا به امروز جشن سده را پادشاهان نیک عهد در ایران و توران به جای می آوردند، بعد از آن تا به امروز، زمان این جشن به دست فراموشی سپرده شد و فقط زرتشتیان که نگهبان ِ سنن باستانی بوده و هستند این جشن باستانی را بر پا می داشتند «
در تاریخ آمده است که مردآویج زیاری به سال 323 هجری ( سده دهم میلادی ) این جشن را در اصفهان، با شکوه ِ در خور سزاوار سده، برگزار می کرد.
همچنین در زمان غزنویان این جشن دوباره رونق گرفت و عنصری شاعر نامدار ایران در یکی از جشن های سده در برابر سلطان محمود غزنوی قصیده ای در باره سده خواند که آغاز آن با این بیت شروع می شود:

سده جشن ملوک نامدار است
ز افریدون و از جم یادگار است

همانطوریکه در سطور بالا به اشاره آمد جشن سده در صدمین روز ِ طی شده از زمستان ِ بزرگ، برگزار می شد که به حساب نیاکانمان 10 بهمن آن را جشن می گرفتند. بطوریکه فرخی سیستانی در این باره می سراید:

از پی تهنیت روز نو آمد بر شاه
سدهء ِ فرخ روز دهم بهمن ماه

چله بزرگ از اول دی ماه تا دهم بهمن را شامل می شود و بیست روز آخر بهمن هم در فرهنگ عوام چله کوچک است که شامل بیست روز و بیست شب است.
اوج سرما ی زمستان در چهار روز آخر ِ چله بزرگ و چها روز اول چله کوچک است که به چار چار شهرت دارد. و می گویند نمودار شدن و کشف آتش نیز در چار چار روی داده است.

***
اکنون مایل هستیم که برای بزرگداشت این جشن ِ شادمان، شما را به روستا های خراسان ببریم تا ببینیم که هموطنمان خراسانی ما این جشن را چگونه برگزار می کنند و سده را امسال با آنها به جشن بنشینیم.
روستاییان خراسانی به مدت سه روز یعنی از یازدهم تا سیزدهم بهمن به مناسبت جشن سده به شادی و شادمانی می پردازند. چرا که سده بلندای سال شماریست که از سویی، نشان می دهد به نوروز جمشیدی پنجاه روز بیش نمانده و بزودی زمستان سیاه، جای به بهار خواهد داد و از سویی، دورنمای سد روزه ی برداشت خرمن را نمایان می سازد. به همین دلیل پیش از فرا رسیدن جشن، از کوچک و بزرگ، پیاده و سوار به کوه و صحرا می روند و پشته هایی از خار و خاشاک به روستا آورده و پسینگاه روز دهم بهمن، بر بلندترین بام خانه گرد آمده و بوته ها را روی هم انباشته کرده، و وقتی که خورشید غروب می کند و شب روستا را زیر چادر خود می کشد، بزرگ خانواده، آتش به خرمن بوته ها می زند. همینکه تابش ِ آتش دل ِ تاریکی را می درد، فریاد ِ شادی و شادمانی که همراه با نیایشی ساده و پاک است با پایکوبی و دست افشانی، خواندن سرود سده را آغاز می کنند:

آی سده، سده، سده
سد به غَله، پنجَه به نوروز
آی سده، سده، سده
سد به غله، پنجَه به نوروز
زنُون بی شُو، چَله به دَر شُو ( زنان بی شوهر، عمر سرما تمام شد )
زنُون شُودار، به غم گرفتار ( زنان شوهردار ِ غم دار آغاز کار هستند )
سد به غَله، پنجَه بَه نوروز
دُختَرون دِخَنه، د ِ فکر ِ جَمَئه، نوروز بی یمَه ( دختران در خانه به فکر رخت نوروزی هستند، نوروز آمد )
سد به غله، پنجه به نوروز
دُختَرون دِخَنه بَرَ شُو مثلَه ( دختران در خانه برای شوهر می نالند )
سد به غله، پنجه به نوروز
سَده در پشت دالُو، بِمیرَن غِله دارو
( سده در پشت دالان کمین کرده است، محتکرین از غصه بمیرین، چون دیگر نمی توانند احتکار کنند )
سَده، سَده ما، می شود گلهء ما ( جشن سده مال ماست و تعداد گوسفندان و گله ما به سد می رسد )

پس از آنکه تابش ِ آتش در پشت بام ها فروکش کرد، صحرا، میدان ِ بروز شور و هیجان جوانان می شود. می خوانند و بوته های فروزان ِ آتش ِ به طناب بسته را به دور سر می چرخانند. سالمندان به گرد آنان نشسته و تماشاگر شادی و شادمانی می شوند. چون باور دارند که تماشای سده سوزی و آتش سده موجب تندرستی و بهروزی است. با آتش سده به روی زمین، سختی های زمستانی کاهش پیدا می کند و زمین نفس می کشد و زندگی بهاری آغاز می شود. این جشن سه روزه با شادی و امید پایان می یابد و خاکستر آتش سده بر پشت بام ها باقی می ماند. چرا که باور هست اگر باران ببارد و آب، خاکستر آتش سده را بشوید، سال خوبی در پیش است (1)
بنابراین در ایران ِ باستان و در میان زرتشتیان ِ ایران، این جشن نزدیک غروب آفتاب با آتش افروزی آغاز می شد و امروز هم با همان سنت، کوپه هایی از بوته و خار و هیزم در بیرون شهر فراهم آورده و درحالی که موبدان لاله به دست اوستا زمزمه می کنند، بوته ها را روشن کرده و مردمی که در آن جا جمع شده اند، نماز ِ آتش ِ نیایش خوانده و سپس دست یکدیگر را گرفته به دور آتش می چرخند و شادی و پایکوبی می کنند.
آری برگزاری ِ آیین ِ این فروغ ِ جاودانه، در فرهنگ ایران زمین از روزگار هوشنگ شاه تاکنون باقی مانده است و آتش ِ فروزان، در دل شب های سیاه زمستانی آنچنان جلوه گر است که به گفته عنصری:

گر از فصل زمستان است بهمن
چرا امشب جهان چون لاله زار است

در پایان این نوشته مایل هستم نیایش آتش را زینت بخش دل و جان و خرد همه هموطنانم بکنم. زیرا که خود یکبار به مناسبتی این سرود را همراه هموطنان زرتشتی ام در روزهای پرواز وار جوانی ام در کنار آذرگاه فریاد کردم.

نیایش آتش:
درود بر تو ای آتش!
ای برترین آفریدهء سزاوار ستایش اهورا مزدا!
به خشنودی اهورا مزدا، راستی بهترین نیکی است، خرسندی است.
خرسندی برای کسی که راستی را برای بهترین راستی بخواهد (3 بار)
بر می گزینم که مزدا پرست زرتشتی باشم و خدایان پنداری را زدوده، تنها به اهورا باور داشته باشم.
به تو ای آتش! ای پرتو اهورامزدا! خشنودی و ستایش آفریدگار و آفریدگانش برساد!
افروخته باش در این خانه!
پیوسته افروخته باش در این خانه! فروزان باش در این خانه! تا دیر زمان افزاینده باش در این خانه!
به من ارزانی ده ای آتش! ای پرتو اهورامزدا! آسایش آسان! پناه آسان! آسایش فراوان!
فرزانگی، افزونی، شیوایی زبان و هوشیاری روان و پس از آن خرد بزرگ و نیک و بی زیان و پس از آن دلیری مردانه، استواری، هوشیاری و بیداری، فرزندان برومند و کاردان، کشورداری و انجمن آرا، بالنده، نیک کردار، آزادی بخش و جوانمرد، که خانه مراوده مرا و شهر مرا و کشور مرا آباد سازند و انجمن برادری کشورها و همبستگی جهانی را فروغ بخشند.
راستی بهترین نیکی است، خرسندی است.
خرسندی برای کسی که راستی را برای بهترین راستی بخواهد (3 بار) (2)
این قلم در طول زندگی اش یکبار شاهد این جشن بوده است و این سعادت را داشته که در کنار زیبا رویان و پری وشان ِ دیار یاران، در کنار آذرگاه دست در دست آنها حلقه بزند و سرود آتش را زمزمه کند. آری در سال 1350 خورشیدی همراه تیم فوتبال لنگرود به اردوگاه تفریحی رامسر دعوت شدیم.
هر ساله از نقاط مختلف ایران ورزشکاران، هنرمندان، هنر جویان، فرهنگیان و… در رشته های مختلف به این اردوگاه دعوت می شدند و حداقل مدت یک هفته در کارهای تفریحی و هنری، در زمینه ورزش و هنر، خودنمایی و هنر نمایی می کردند. آن سال حدود دهها نفر از دختران زیباروی و طناز تهران که همگی زرتشتی بودند، جلوه ای از زیبایی و رعنایی را در فضای اردوگاه گستردند و شهد عشق جوانی را چون عسل به کام ما جوانان تازه بدوران رسیده، شیرین کردند. در یکی از این روزهای پرواز وار جوانی همگی به دریای رامسر رفتیم و پس از آبتنی در آب زلال دریا، در ساحل قلوه سنگی آن تن خود را با آفتاب گرما بخش آشنا کردیم. درشب آن روز همه ما در برنامه آن دختران زیبا روی زرتشتی شرکت کردیم. برنامه، نیایش آتش بود که برای این کار تکه چوب ها را روی هم چیدند و چون کوه بالا آوردند، طوری که ارتفاع آن از زمین حدود سه متر و شعاع آن یک و نیم تا دومتر می شد. در مدار این تله چوب در حلقه اول دختران زرتشتی قرار گرفتند و در حلقات بعدی ما و سایر میهمانان در صفوف منظم در ردیف خود ایستادیم. در همین هنگام یکی از کارگزاران بر روی تله چوب نفت ریخت و سپس با مشعل آن را مشتعل کرد. در حالی که روشنایی آتش دل تاریکی را دریده بود صدای نیایش و سرود دختران زرتشتی در فضای اردوگاه پیچید و ما بدون اینکه بفهمیم، سرود را با آنها زمزمه می کردیم و امروز خوشحال هستم که با آن زمزمه روح نیاکانمان را شاد کردم.
در پایان ِ این جشن شادی آفرین که جان و خرد هر ایرانی را از گرمای آتش به هم نزدیک می کند، دلهامان را از کینه و خشم کور پاک کنیم و نهال دشمنی برکنیم و درخت گرما بخش دوستی و صفا را در دلها بنشانیم. باشد که در پرتو این فروغ ِ گرما بخش، از واگرایی در آییم و به همگرایی برسیم. تا در پرتو ِ این یگانگی، بتوانیم این اهریمن فرود آمده بر فراز ایران زمین را از ریشه بخشکانیم.

در هم چو روزی محترم، در هم چو جشنی محتشم
باید شمردن مغتنم، بر خیز ما را » می » بده
روزی خوش ِ دلکش بود، چون گفتگو ز » آتش » بود
آبی چو آتش خوش بود، مخصوص در آتشکده (مجد الاسلام کرمانی )

( 1 و 2) بر گرفته از از کتاب آقای ابراهیم شکورزاده ( عقاید مردم خراسان رویه 111 ).
* همچنین برای غنا بخشیدن ِ این نوشته از کتاب دکتر فرهنگ مهر (دیدی نو از دین کهن یا فلسفه زرتشت) بهره جستم.
** شعرهای فردوسی از شاهنامه چاپ مسکو.


انقلاب ِ سپید ِ شاه و ملت ( رفرم ارضی ) خجسته باد

26 ژانویه 2015

 

انقلاب ِ سپید ِ شاه و ملت ( رفرم ارضی ) خجسته باد

ششم بهمن ماه سال هزار و سیصد و چهل و یک ِ خورشیدی، در تاریخ ِ جهشوار ِ ایران، از دنیای کهنگی و عقب ماندگی به جهان ِ نو و مدرن، جایگاه ِ ویژه ای دارد.

از پس این روز و رویداد است که جامعه ی کهنه ی ایران فرو می ریزد و بر خاکروبه های آن، ایران ِ مدرن بنا می شود.

در بسیاری از عرصه ها نیروهایی که سالها از فعالیت اجتماعی محروم بودند، دیوار جهالت را شکستند و با انرژی بی همتا وارد اجتماع شدند که در رأس این عرصه ها باید از عرصه ی زنان یاد کرد که بر کاکُل همگی می درخشد.

اما در برابر این حرکت ِ روشنایی آفرین ِ فردا و فردا ها، نیروهای ِ ایست تاریخی قرار داشتند که با تمامی قوا در مقابلش صف آرایی کردند و در این صف آرایی بدون کوچکترین شرمی در پشت ِ عقب مانده ترین قشر تاریخ قرار گرفتند و غائله ی پانزدهم خرداد ِ سال چهل و دو را آفریدند.

از این پس بود که این نیروها برای به بن بست کشاندن دریای ِ خروشان ِ رویداد ِ ششم بهمن، همراه با مرتجعین ِ واپس مانده و نیرو هایی که با حمایت بیگانگان، سلاح ِ جهل بدست گرفته بودند تا با تخریب و ترور، جامعه ی رو به رشد را بر سر مردم خراب کنند، دست در دست هم، فاجعه ی بیست و دو بهمن ماه ِ پنجاه و هفت را سبب شدند.

آری

پنجاه . یک سال پیش، بادی فرح بخش بر پهن دشت ایران زمین وزیدن گرفت که چهره ایران را در تمامیتش، جوان کرد.

جوانه های سبز ِ زندگی ِ مدرن، در باغ ِ بزرگ ِ پر درخت ِایران، سَرَک کشیده بودند تا به غنچه تبدیل شوند و در بهار ِ شکوفه باران ِ شکفته گی ِ ایران زمین، لبخندی به لب باز کنند.

عطر ِ دل انگیز ِ جوان کننده و زندگی آفرین ِ نوآوری، شرایط ِ کهنه ی فضای ِ سراسر ِ ایران را معطر کرده بود و گلاب ِ گلهای ِ گلستان ِ ایرانزمین، کهن دیار ِ یاران را رایحه ای از بوی خوش نوسازی، در شامه ها نوازش می داد.

گلهای یاس دهان باز کرده بودند تا عصاره ی معطر خود را به جشنی در هوای شادمان و شادی گستر ِ سراسر ایران، عطر افشان کنند.

قناریها و پرندگان ِ عاشق، همآواز با آواز ِ شاداب و شوق آفرین مردمان پهن دشت ِ بی کران سرای ِ ایرانزمین، سروده های ِ بهاری خود را در چهچه ای به لب ترنم می کردند.

کبوتران، گردن فرازتر از همیشه، در فضای ِ جشن گون ِ مردمان، جهت شوق رسیدن به یار، معشوق ِ جگرسوزشان را چرخشی مستانه تر می زدند و در غریو شادی ِ ازدحام ِ شهرها و محله ها، یکدیگر را آغوشی عاشقانه و منقار بوسه ای دلربایانه، مهمان می کردند.

جویبارها را غلغله ی شادمانی، از شرشر آب ِ زلال، آرام نبود و تن خود را عاشقانه به قلوه سنگها می ساییدند تا در لذت هماغوشی با آن، لحظات ِ شور انگیز خود را فریاد کنند.

آبشارها، در شریان های کوههای مغرور و استوار، در همیاری این جشن ِ ایران گستر، بی قرار می دویدند تا سقوط ِ عاشقانه خود را جهت پیوند خوردن با جشن بزرگ به نمایش بگذارند.

چهره ی شهرها و روستاها با آرایشی متین جلوه گری می کردند.

گل ِ لبخند، بر لبان ِ سالیان ِ خاموش ِ روستائیان، نشسته بود و بذر ِ زندگی ِ نوین را در زمین ِ متعلق به خود می پاشیدند تا در جشن ِ برداشت ِ مهرگان، مهر را در سرسرای ِ کاشانه شان جاری کنند.

کودکان مدرسه رو، با الوانی از لباس نو وپرچم سه رنگ بدست، در ازدحام خیابانها و کوچه ها دست افشانی می کردند.

دختران، این سالارزنان ِ آینده، با موهای افشان به آفتاب سلام می کردند و لطافت ورعنایی را خرامان خرامان بر چهره شهر می پاشیدند.

همه جا آواز بود
همه جا رقص بود

همه جا شادی و شادمانی بود

همه جا شور بود
همه جا سرور بود

همه جا صفا بود

همه جا عشق بود

همه جا خنده بود

در کلاس سوم ابتدایی، خانم معلم ما، یکپارچه ذوق بود و با لباس ِ مدرنش، افکار کهنه را در ذهن ما بچه های ِ در حال رشد می شست تا به زیبایی و عطر ِ معطر ِ گلاب ِ زندگی ِ مدرن، آغوش باز کنیم و جامه ی کهنگی و زشتی و عقب ماندگی را از دل و جان و تن بیرون آوریم.

تکان ِ اجتماعی، در تمامی ِ کالبد جامعه، حرکتی در همه سو برای سازندگی ایجاد کرده بود.

جاده های خاکی یکی بعد از دیگری قیر اندود شده و در کوتاه زمان به جادهء اسفالته تبدیل می شدند.

لباسهای ژنده و وصله دارمحو می شدند و جای آن، جامه ی نو بر اندام جلوه می فروخت.

رونق اقتصادی در چهره ی بازار، فزونی ِ کالا و قدرت ِ خرید ِ مردم را افزون کرده بود.

خانه های گلی یکی پس از دیگری جای خود را با ساختمانهای بلوکی و آجری عوض می کردند.

جوانان ِ شهر، چه دختر وچه پسر، جوانه های عشق سالاری را در کوچه ها و خیابانها رشد می دادند تا به غنچه تبدیل شوند و در بهار ِ بلوغ، پس از گره خوردن با جویبار ِ عشق، باران ِ عاشقانه ها را در دلها بباراند.

نو آوری ونوسازی در همه سو، سو سو می زد.

دهقانان پس از سالها زجر و بیگاری برای ارباب، صاحب زمین شده بودند و بذر شوق را در زمین خود می کاشتند تا سفره مردم را شوق افشان کنند.

داس ِ برزگر، ساقه گندمی را درو می کرد که خود بذرش را کاشته بود و اینک آن را به خانه می برد بدون اینکه اربابی بالای سر داشته باشد.

جنگلها از دست چپاول گران ِ طبیعت ِ سبز، بیرون کشیده شد ه بود تا اکسیژنش را هر چه بیشتر در» دمی «، درون ِ سینه ی شهروندان ایران فرو دهد و طراوت و گوارایی ِ گلاب گون ِ نسیم ِ جان بخش و روح نواز را در چهره ها نوازش دهد.

دیگردست غارت گران ِ درختان ِ حیات بخش ِ طبیعت، در هرشکلی کوتاه شده بود و جنگل و مرتع در تمامیتش به ملت تعلق گرفته بود.

زنان، این سالارانهمسران و آزاده دختران برای نخستین بار پس از تازش ِ تازیان به ایران ِ جان ِ همه ی جانان، از حق انتخاب کردن و انتخاب شدن به سزاوار برخوردار می شدند و سرنوشت زندگی ِ اجتماعی خود را رقمی به قدم، قلم می زدند.

باز شدن ِ پای ِ زنان در عرصه های اجتماعی و عرضه کردن صلاحیتهای بی همتای انسانی، چهره ی شهرها و حتی روستاها را دگرگون کرده و زیبایی و لطافت را در چشمان ِ جامعه، به فزونی افزون بخشیده بود.

شتاب ِ شوق آفرین ِ زنان، انرژی مردان را از قید جهل و جهالت و خرافات و تنگ نظری، آزاد کرد و در کنا زنان ِ سالار ِ جامعه، جهشی پروانه وار، به عشق ِ انداختن طرحی نو در آسمان ِ ایرانزمین به پرواز در آمدند.

ازدحام ِ شگفتگی در غوغای ِ شهرها افزون شده بود و جامعه ی شادمان، از شادی ِ دریدن کهنگی و باز کردن قفل جامعه ی بسته، شاداب شده بود.

همه جا رقص بود و پایکوبی

همه جا شوق بود و ذوق ِ زندگی

همه جا شاداب بود و شادی و شادمانی

همه جا آواز بود و ترانه های بهاری

همه جا صدای خوش بود و چهچه ی قناری

همه جا زیبا بود و روشن و آفتابی

همه جا خنده بود و خرسندی و خوشحالی

همه جا شکوفه بود و شکوه بود و شکوفایی

همه جا صفا بود و صدا بود و سالاری

کارگران در سهام ِ کارخانه ها سهیم شده بودند و آینده ای درخشان را برای خود و فرزندانشان ذخیره می کردند.

چکش ِ سازندگی شان هرروزه بر سندان ِ جهالت وعقب ماندگی فرود می آمد و فزونی ِ تولید، در همه سویش، بازارها را انباشته بود.

کار برای سازندگی ِ ایران، جهت نیل به سمت ِ رفاه اجتماعی، کارگران را انرژی آزاد کرد ه بود تا حاصل ِ کارشان را در رونق ِ اجتماعی رویت کنند و خود از این رونق کامیاب.

بیکاری مقوله ای غریب شده بود و جامعه، همه ی نیروهای ِ راکد مانده را جذب کرده بود و دست مردم به حدی پر شده بود که توان خرید آنها را افزون کرده بود.

پیشرفت را مانعی متوقف نمی کرد وسر ِ آن داشت که در عقب افتاده ترین نقاط کشور، فرزندان محروم را از جهل ِ بیسوادی و تعصب ودگم خرافات سالاران، بیرون کشیده و چشم آنها را به آینده ی روشن باز کند.

به همین منظور بخشی از مشمولین خدمت وظیفه ی اجباری به دور ترین ومحروم ترین آبادیهای کشور تحت نام سپاه دانش اعزام شدند و پرده جهل و بیسوادی را با همتی طاقت فرسا دریدند ونور ِ دیدگان ِ محرومان از سواد را فزونی بخشیدند.

برای ریشه کن کردن بیماریها وجلوگیری از هلاک شدن محرومان از امراض و نبودن بهداشت، سپاه بهداشت شکل گرفت تا در حد توان، بتوانند مناطق محروم از بهداشت را با بهداشت آشنا کنند.

این اختصار نوشتاری که در بالا آمد همگی شروع یک حرکت ظرفیت آفرین بود به سوی آینده ای روشن و شکوفا.

ششم بهمن ماه 1341، سحرآغاز کرده بود و پادشاه ایران در یک نطق رادیویی شش اصل اولیه ی رفرم ارضی و… را اعلام کردند تا دست مایه ای شود برای یک حرکت شورانگیز، جهت واژگونی ِ سیستم کهنه و بسته ی اجتماعی و پرواز ِ پروانه وار به سمت دنیای نوین.

وقتی که دیپلم متوسطه را گرفتم 10 سال از شروع رفرم ارضی و…می گذشت و به عینه می دیدم که طی این 10 سال چهره ی کشور در همه عرصه ها تغییری آینده ساز کرده است.

دهه پنجاه خورشیدی دهه شکوفایی و گل دادن نهال فرو رفته ی رفرم در جان ِ جامعه بود وما هرکدام به تناسب از باغ پیشرفت گلی می چیدیم.

این رویداد ِ تاریخی، نقطه ی عطفی بود جهت گزار از جامعه فئودالی به سمت جامعه باز سرمایه داری که در بطن و ضمیر و ذهن خود ترقی خواهانه بود و حمایت همه جانبه از این حرکت آینده دار و آینده ساز از وظایف نیروهای ترقی خواه در همه رنگش محسوب می شد.

صرف ِ مخالف بودن با شخص پادشاه هیچ مشروعیتی را در مخالفت با طرح رفرم ارضی و…. برای آنها مجاز نمی کرد. و هر گونه مخالفت با این طرح ِ ترقی خواهانه و پیشرفت آفرین در واقع آنها را همسو با کهنه اندیشان و همکاری با جهالت سالاران می کرد.

پس عجیب نیست که همه ی این به اصطلاع آزادیخواهان ونیروهای ِ مترقی از طیف ی ملی گرفته تا تیره مذهبی با روبان ِ ملی و یا نیروهای نمازگزار به سمت کرملین گرفته تا نیروهای دیگر در همین طیف ها در مخالفت با طرح رفرم ارضی و … پشت غائله ی خمینی در 15 خرداد 1342 علم برافراشتند و سینه ها را با مشت و زنجیرها را بر پشت خود کوبیدند تا بر آزادی ِ زنان برای انتخاب کردن و انتخاب شدن، بسان تازیان، تازش کنند.

و کردند آن تازش را

به پا کردند آن غائله را

کُرنش کردند آن دیو را
دریدند آن آزادی را

هجوم بردند آن نوآوری را

مسخره کردند شور مردم را
و عاقبت در یک ماراتن ِ نفس گیر ِ ضد ملی، ضد ترقی، ضد روشنایی، ضد سازندگی و ضد آزادی با مرتجع زمان همدست شدند و ملتی شریف را به قربانگاه فرستادند و کشور ایران را دو دستی تقدیم دیو سیرتان کردند و خود به شدیدترین شکل ممکن سیاست شدند.

می گویند و چه عبث هم می گویند که محمد رضاشاه نمی خواست آن رفرم را انجام دهد بلکه با زور ِ کندی و با تحمیل دکتر علی امینی وادار شد آن رفرم را انجام دهد.

می گوییم بسیار خوب ولی این رفرم انجام شد حال چه امینی می کرد و چه شخص پادشاه، در صورت مسئله هیچ تغییری ایجاد نمی کند.

مهم، نفس رفرم بود که انجام پذیرفت و جامعه را از حالت بسته باز کرد و انرژی ها آزاد نمود.

می گویند بانی طرح اصلاحات ارضی، آقای حسن ارسنجانی بوده که پادشاه به نام خود ثبت کرده است.

می گوییم آن طرح در واقع برای اصلاحات ارضی ایران تدوین شده بود و دیدیم که در جهت نو کردن ایران خرج شد حال چه به نام پادشاه ایران باشد و چه بنام حسن ارسنجانی.

مطرح کردن چنین اشکالاتی در واقع بهانه ای بیش نیست که نشان از ذات ویرانگر دارد. به همین سبب است که تمامی حرکت های غرورآفرین ِ آینده ساز ِ آن پدر و پسر را به سخره گرفتند و بر آنها تاختند، هر آنچه داشتند باختند و با سر در اندرون مآتحت ِ دیو جماران فرو افتادند.

کوته بینی، تنگ نظری و ضدیت کور، منطق و علم ِ عمل اجتماعی را در ذهن هاشان بیرنگ کرده بود و جای آن کپک، در خانه مغزشان لانه ساخته بود.

این حضرات نمی دانستند که هر عمل ِ اجتماعی را علمی است و منطق و یا حسابی است و کتاب.

به این معنا:

که اگر جریان ویا فردی به عناصر ترقی خواهی در یک حرکت شکوهمند، به هر بهانه ای تازش کند، از محدوده و طیف ِ ترقی خواهی خارج می شود و به کهنه گرایی سلام می کند.

به همین سبب است که چنین نیروهای به ظاهر ترقی خواه در آن سالهای آغازش ِ پرش ِ پروانه وار به سمت دنیای نوین با تازش بر سازندگی و نوآوری، در اندرون ِ چاه ِ جهالتسالاران و حجرهای تنیده شده از تار ِ عنکبوت ِ کهنه پرستان فرو رفتند.

پنجاه و یک سال از آن حرکت شکوهمند می گذرد و افسوس ودریغ که تا به امروز ندیده ام عناصر ویا جریانی از طیف چپ گرفته تا ملیون و مذهبیون با روبان ملی و و و از آن رویداد، یادی بکنند و یا از آن تاریخ، قدمی به قلم آشنا کنند.

همچنین ندیده ام که از رویداد ِ آزاد ساز ِ زنان، از پرده حجاب ِ بندگی و بردگی، نیروهای ترقی خواه بویژه زنان در طیف ِ چپ، قلمی روی کاغذ بچرخانند.

این انتقاد را بیش از هر کس و یا جریانی به زنانی می کنم که ادعا دارند آزادیخواه هستند و مدعی برابری با مردان. اما روزی را که تاریخ ِ زمان، آنها را از چادر و چاقچور بیرون کشید، جشن نمی گیرند که هیچ، حتی یادی از آن نمی کنند.

شهامت در این نیست که اسلحه در دست بگیریم و پاسبان ِ سر محل را تیرباران کنیم و یا رگ گردن برجسته کنیم و شعارهای بی شکوه و بی غرور بدهیم.

شهامت در این نیست که ژست ترقی خواهی به خود بگیریم و حرف های بی مالیات را بلغور کنیم.

بلکه شهامت در این است که تاریخ خود را بخوانیم و از رویدادهای آن، بدون هیچ واهمه ای، آن چه را که گذشت حال چه خوب و یا چه بد، پاسش بداریم و یا معایبش را بگشاییم و راه نوین تری را نشان دهیم نه اینکه سکوت کنیم و از کنار تاریخ بگذریم.

با این دیدگاه به سالروز ِ رویداد ِ خجسته ی ششم بهمن 1341 سلام می کنم و آن روز نوین و آینده ساز را که نقطه عطفی بود جهت گذار از جامعه فئودالی به جامعه باز ِ سرمایه داری، در دل و جان خود گرامی می دارم.

نویسنده: احمد پناهنده


پاسخ آدمکشان، مُشت آهنین است

8 ژانویه 2015

پاسخ آدمکشان، مُشت آهنین است

بارها گفتم و نوشتم که هرگونه مماشات با آدمکشان چه از نوع دولتی اش و چه از نوع فردی و سازمانی اش، پرورش افعی در آستین است
و مطمئن باشند همین افعی های پرورش یافته در آستینشان روزی دندان زهر آلودشان را نه فقط در جان خَرَد ِ انسانی بلکه در جان زندگی ِ همه این کسان مماشات طلب که فقط به معامله و سود اندک می اندیشند، فرو می کنند.
حادثه ی تروریستی و انسان کشی اسلامی در فرانسه مطمئنن هرچند نمونه ی اخیرش است اما آخرش نیست.
پس بروجدانهای انسانی و انسانهای زندگی دوست و دول جهان آزاد است که در مقابل این آدمکشان از هر نوع و طیفش در یک صف واحد بایستند و با مشت آهنین آنها را در نطفه بخشکانند.
و باور دارم امروز حکومت اسلامی در ایران، هرجا که خونی از انسانها ریخته می شود، حضورش پر رنگ است.
زیرا امروز حکومت اسلامی پدرخوانده همه ی تروریست ها در جهان از جمله داعش است
پس یادمان باشد که سر ِ مار در ایران است و بهتر است همه ی نیروهای انسانی در جای جای جهان بسیج بشوند و بر سر مار بکوبند که امروز بار ارسال سلاح به بحرین می خواهد آنجا را به خاک و خون بکشد.
نه به دُم و دنبالچه هایش که از حکومت اسلامی ایران تغذیه می شوند.
برای اثبات این ادعایم شما را به موضع گیری رسمی حکومت اسلامی از زبان سخنگوی وزارت خارجه اش مرضیه ی افخم توجه می دهم.
مرضیه افخم در یک محکوم کردن آبکی از این حادثه ی ادمکشی در فرانسه، می گوید:
«سوءاستفاده از آزادی بیان و تندروی فکری و ترور شخصیت‌های مورد احترام ادیان و ملت‌ها و نیز توهین به ادیان الهی و ارزش‌ها و نمادهای مورد احترام این ادیان محکوم و غیرقابل قبول است».
آیا حق نداریم با این موضع گیری حکومت اسلامی در ایران، دستش را در این ماجرا رصد کنیم؟
پس به هوش باشیم که سر ِ مار را در ایران نشانه رویم
و یادمان باشد که در هنگامه بلوای بهمن سال 57 و از فردای سقوط نظام پادشاهی در ایران، همین حکومت اسلامی در آستین کارترها پرورش داده شد که تا امروز انسانهای آزادیخواه جهان و منطقه را به گروگان گرفتند و جهان را نا امن کردند.
امروز هم ادامه ی کارتر یا سیاست مماشات طلبانه ی خودش، نه اینکه نتوانست آنها را مهار کند بلکه آنها در این خلاء بی خیالی و بی تفاوتی و سیاست ضعیف پرزیدنت اوباما، دستشان بازتر شده و آزادی عمل بیشتری به دست آوردند.
بنابراین کشورهای جهان آزاد برای جبران گذشته ناشاد خودشان و میزان ظلم و ستمی که بر ملت ایران به خاطر منافع اندکشان روا داشتند، بیش از هرملتی به ملت ایران بدهکار هستند و باید در یک کارزار سراسری علیه حکومت اسلامی در ایران، پشت ملت ایران قرار بگیرند و از آنها در جهت انداختن طرحی نو در آسمان غم زده ایران، حمایت کنند.
باشد این پیام دلسوزانه و مهارکننده آدمکشی در جهانT در گوش کَر ِ این دولت ها نفوذ کند و وجدانهای خفته و بیمارشان را بیذار و هوشیار کند و در پس D این بیداری و هوشیاری اجازه ندهند که تروریست ها، آزادی بیان را در مهد دموکراسی ها به بازی بگیرند و گلوله بارا کنند.
چنین باد
احمد پناهنده
http://www.apanahan.blogspot.com
wwww.apanahan.wordpress.com


17 دی روز ِ رهایی ِ خورشید زیبایی از اسارت ِ دیو سیاهی

7 ژانویه 2015

هفده ی دی روز ِ رهایی ِ خورشید زیبایی از اسارت ِ دیو سیاهی

تی چا د َره، ویگیر، هوا بَدی تَه (1)
تی مو، بیرون فوکون، صفا بَدی تَه

چِقدر، حیفه، تی قِشِنگی، بِه بون، بند
نازوک، پیرهن دکون، نَما بَدی ته

برگردان به پارسی

چادرت را بردار و سر وُ موی و چهره ات را با هوای تازه نفس بکش
موهایت را چون آبشار بر شانه ات افشان کن و صفایی به سر و چهره ات بده

حیف نیست که زیبایی ِ تو در پشت ِ چادر و چاقچور در بند و اسیر باشد
لباس ِ لطیف بر تن کن و لطافت وزیبایی خود را در چشمان طبیعت آینه بکار

اگر تا دیروز فهم کردن ِ حرکتی که به رهانیدن ِ زن، از بند ِ روبند ِ بنده ساز، بغرنج و بسا مشکل بود، امروز اما زنان ِ ما بیش از هر زمان و هر جهانی، آن حرکت ِ غرور آفرین ِ مرد ِ قرن ِ بیستم ِ ایران را آه می کشند و روز های ِ آفتابی ِ مادران و گذشته شان را حسرت ِ مطبوع در این زمانه ی جور و ستم، بر خود و در جان ِ خود فرو می دمند.
مردان هم اگر ذره ای انصاف و صداقت، درونشان را قلقلکی به هوشیاری بیدار کند، به آن روزان ِ شاداب ِ روشن ِ دیروز، درود می فرستند و امروز ِ رنجبار و دل آزار را ملامت می کنند.
اگر چنان باشد و چنین شود که هم زنان و هم مردان، آن دوران را آه بکشند، حتی اگر این آه در درونشان باشد به پاس ِ قدر نشناختن ِ آنچه که داشتند و بی دریغ در سبد آخوندها ریختند تا خودشان را به بند ِ بنده ساز گرفتار کنند و سپس آینده ی فرزندان شان را تیره و تار و سیاه رقم بزنند، یک عذر خواهی به تاریخ و نسل بعد از شورش ِ شوم ِ شرارت بار ِ سال ِ 57 بدهکار هستند.
اگر این شهامت ِ پذیرش ِ آن وارونه خواهی ها که ما را این چنین خوار و زمین گیر کرده است، در ما نجوشد که لبی به سخن تر کنیم و یا خود پیشقدم شویم که آن را برای نسل ِ حال و آینده گزارش کنیم، تاریخ و نسل ِ حال و آینده بر ما نخواهند بخشید.
جامعه در تمامیت خود تغییری بنیادین را می طلبید تا از فرو رفتن هر چه بیشتر در قعر بی خبری و نابودی از بودن ِ خود، بجهد.
کهنگی و ماندگی و مندرس ماندن در جهل و جنون ِ بی مایگی که نگاهی سر به درون ِ ژرفای ِ فنای ِ بودن داشت، جوانه ی نو و وسبزینه ی جوانی را می طلبید تا درونگاه عقب ماندگی را بترکاند و برگچه های ِ سبز ِ نو آوری را در چشمان ِ عاشقان ِ آب وُ آینه، بهار ِ رها شدن بیاغازد. و این چنین بود که آن مرد که رضا شاه در تاریخ تثبیت شد از خود آغاز کرد و ابتدا نیشتر ِ تیز ِ برّای ِ جراحی را به دمل ِ چرکین ِ جهل و جنون فرو خفته در جان و جهان ِ خود و خانواده اش فرو برد و تازه شد و سپس جامعه را تازه کرد تا تازه تر وُ تازه تر وُ تازه تر شوند.

اجازه بدهید در این جشن ِ رهایی ِ خورشید ِ زیبایی، برای درک کردن و شناخت هر چه پر مایه تر از رویداد ِ خجسته ای که 17 دی را در تاریخ تثبیت کرد، ابتدا شرح این ماجرا را به علی اصغر حکمت، کفیل وزارت ِ معارف ِ کابینه ی محمد علی فروغی » ذکا الملک » محول می کنیم و سپس مقاله را بیاغازیم:

« یک روز در تیر ماه 1314 جلسه ی هیئت وزرا در سعد آباد با حضور اعلیحضرت تشکیل شد. هفته ای یک روز اعلیحضرت شخصا در هیئت دولت می آمدند که در سعدآباد تشکیل می شد و در مذاکرات ِ جلسه شرکت میفرمودند و اوامری می دادند. در آ ن روز اعلیحضرت رو به من کردند و فرمودند من سابقا به وزرا و کفیل وزارت ِ معارف سابق دستور داده بودم این عادت منحوسی که در ایران مرسوم است که زنها روی خودشان را میپوشانند و پیچه و نقاب می زنند برچیده شود و زنها هم مثل سایر نقاط دنیا آزاد باشند و در اجتماع شرکت کنند ولی اینها هیچکدام انجام ندادند حالا از تو می خواهیم ببینیم تو چه کار می توانی بکنی؟ عرض کردم امر اعلیحضرت را که درست امر وجدانی خودم هم هست انجام می دهم. آمدم وزارت معارف و یک برنامه ای نوشتم. برنامه را به عرض رساندم و تصویب فرمودند. برنامه عبارت از این بود که حالا شروع کنیم در مدارس دخترها حاضر شوند و در حضور مهمانان مرد نطق کنند و تکلم کنند و جشن بر پا کنند و بعد در شهرها هر یک از وزرا و مامورین عالیرتبه دولت می روند در مجالسی که تشکیل می شود خانمها هم شرکت داشته باشند و در عین حال یک محلی تاسیس کنیم به اسم کانون بانوان که در آنجا خانم های تحصیل کرده جمع بشوند و آن کانون کارش این باشد که از رجال و دانشمندان و اشخاص معروف تهران دعوت کنند که در آنجا برای حضار از زن و مرد خطابه ای راجع به مقام زن در جامعه و به خصوص جامعه اسلام ایراد کنند….
ماده بعد این بود که اجازه داده شود در مدارس ابتدایی تا سال چهارم مدارس به صورت مختلط باشد و دبستانها از بچه های ذکور و اناث ( پسر و دختر ) که در سن 12- 13 هستند تشکیل شود و معلمشان هم زن باشد زیرا که ما از حیث معلم دبستان در مضیقه هستیم و بالاخره وقتی این کارها انجام شد و افکار حاضر شد یک روزی در حضور اعلیحضرت همایونی و علیاحضرت ملکه و والاحضرت های شاهدخت جلسه ای تشکیل شود و اعلام آزادی نسوان (زنان) به اطلاع اهل عالم برسد….
در اوایل دی ماه 1314 که من در خوزستان بودم، تلگرافی؛ از طرف آقای جم نخست وزیر وقت احضار شدم. وقتی به تهران آمدم و حضور اعلیحضرت رفتم گفتند: سابقا به شما گفته بودیم یک روزی جلسه بکنید و خانمها هم حاضر باشند و این عادت منحوس حجاب از میان برداشته شود.
آن وقت من هنوز مصمم نبودم ولی حالا به واسطه حوادثی که در خراسان پیش آمده و بعضی اشرار در مسجد گوهرشاد تجمع کرده بودند و متفرق شدند و خیانتکاران مجازات شدند زمینه حاضر است باید به فوریت این جلسه را حاضر کنید. بعد در جلسه وزرا فرمودند که وزیر معارف پیشنهاد می کند که یک روز من و خانواده ام در یک مجلس عمومی مشترک زن و مرد حاضر شوم. شما که اقدام نمی کنید. این عبارت خودشان است که فرمودند شما که اقدام نمی کنید بالاخره من پیر مرد حاضر شدم که اقدام کنم.
به همین مناسبت به من فرمودند کی این کار می شود؟ آن روزها این عمارت دانشسرای مقدماتی در خیابان روزولت تمام شده بود و تازه از دست بنا بیرون آمده بود و ما می خواستیم افتتاح کنیم. قرار گذاشته بودیم که در روز افتتاح جشن توزیع دیپلم ها و جوایز هم ضمنا به عمل بیاید. من بغتتا به نظرم رسید که خوب است امسال اعلیحضرت در همان جلسه حاضر شوند و این دیپلم ها را بدهند. معلمان و مفتشات و بانوان خدمتگزار هم حاضر شوند و وزرا هم با زنها و خانواده هایشان حاضر باشند . یک جلسه رسمی انجام بدهیم. فرمودند کی اینکار را خواهید کرد؟ من فورا عرض کردم هفدهم دی روز پنجشنبه. فرمودند بسیار خوب….
روز هفدهم ِ دی ماه 1314 هوا خوب، آفتاب ِ درخشان و نسیم معتدلی می وزید. ایشان تشریف آوردند و سر ِ راهشان دخترهای پیشاهنگ ایستاده بودند و سلام دادند و اعلیحضرت همایونی جلوی ِ عمارت ِ دانشسرا پیاده شده و به وزرا اظهار مرحمت فرمودند و من راهنمایی کردم به تالار بزرگی که در طبقه دوم بود. آنجا تشریف آوردند توی سالن دیگر که خانم ها ایستاده بودند. علیاحضرت ملکه و والاحضرتها و شاهدخت شمس و شاهدخت اشرف با لباس های بسیار زیبا و نجیبانه و محترمانه ایستاده بودند. صف بانوان و معلمات و مفتشات هم با لباس متحد الشکل در یک کنار ایستاده بودند. اعلیحضرت رو به آنها کردند. خانم هاجر تربیت در آنجا خطابه ای حاضر کرده بود که از طرف بانوان ایراد کرد. »
سپس اعلیحضرت رضا شاه بزرگ فرمودند:

«بی نهایت مسرورم که می بینم خانمها در نتیجه دانایی و معرفت به وضعیت خود آشنا شده و پی به حقوق و مزایای خود برده اند. همانطور که خانم تربیت اشاره نمودند، زنهای این کشور به واسطه خارج بودن از اجتماع نمی توانستند استعداد و لیاقت ذاتی خود را بروز دهند بلکه باید بگویم که نمی توانستند حق خود را نسبت به کشور و میهن عزیز خود ادا نمایند و بلاخره خدمات و فداکاری خود را آن طور که شایسته است انجام دهند و حالا می روند علاوه بر امتیاز بر جسته مادری که دارا می باشند از مزایای دیگر اجتماع نیز بهره مند گردند.
ما نباید از نظر دور بداریم که نصف جمعیت ما به حساب نمی آمد، یعنی نصف قوای عامله مملکت بیکار بود. هیچوقت احصائیه (سرشماری) از زنها برداشته نمی شد مثل اینکه زنها یک افراد دیگری بودند و جزو جمعیت ایران به شماره نمی آمدند. خیلی جای تاسف است که فقط یک مورد ممکن بود احصائیه زنها برداشته شود و آن موقعی بود که وضعیت ارزاق در مضیقه می افتاد و در آن موقع سرشماری می کردند و می خواستند تامین آذوقه نمایند.
من میل به تظاهر ندارم و نمی خواهم از اقداماتی که شده است اظهار خوشوقتی کنم و نمی خواهم فرقی بین امروز با روزهای دیگر بگذارم ولی شما خانمها باید این روز را یک روز بزرگ بدانید و از فرصتهایی که دارید برای ترقی کشور استفاده کنید. من معتقدم که برای سعادت و ترقی این مملکت باید همه از صمیم قلب کار کنیم.
همین طور باید در راه معارف کار کرد. گر چه معارف در نتیجه کوشش اعمال دولت پیشرفت دارد ولی هیچ نباید غفلت نمایند که مملکت محتاج به فعالیت و کار است و باید روز بروز پیشرفت و بهتر برای سعادت و نیک بختی مردم قدم برداشته شود.
شما خواهران و دختران من، حالا که وارد اجتماع شده اید و قدم برای سعادت خود و وطن خود بیرون گذارده اید. بدانید وظیفه شماست که باید در راه وطن خود کار کنید.»

۱۷دی سالروز دریده شدن پرده جهالت ِ حجاب بر بانوان ایران زمین خجسته باد

اراده چنین بود که کشور ِ ایران، از عقب ماندگی ِ تاریخی در همه ی عرصه ها، به سمت پیشرفت و ترقی، جهشی پرواز وار انجام دهد. ماندن و درجا زدن دیگر زمانش سپری شده بود و مردم ایران را دیگر سزاوار نبود در گذشته زندگی کنند.
تاریک اندیشان را می بایستی به حال خود رها می کردند تا در جهالت و در درزهای عنکبوت گرفته اجتماعی، سیاهچال ِ درماندگی خود را با نعره ی شوم، جغدوار در خرابه ها عربده بکشند.
نفس نسیم ِ طراوت آفرین ِ زندگی نو، چهره ها را از غبار ِ فقر و عقب ماندگی می شست و تن و جان و دل خرافات زده را از خمودگی و افسردگی، شاداب می کرد و زندگانی سبز را چون بهاری از پس زمستان ِ تیرگی و جهل ارمغان می آورد.
بنای کهنه و فرسوده ی کشور در حال فرو ریختن بود و عرصه های اجتماعی چون نگینی الماس وش، چشمان هر بیننده و چهره هر جنبنده ای را نوازش می داد.
امنیت بار دیگر به کشور برگشته بود. مکتب خانه های قرون وسطایی ِ ملاّها، متروک شده بود و جای آن را مدارس نوین در هر شهر و دیار، زینت گستر کرده بود و بر خرافات و جهل در همه سویش هجومی شکوهمند می بردند.
در کنار صدها پروژه ی پیشرفت آفرین از جمله تأسیس بانکهای ملی، کشاورزی ، رهنی و همچنین راه آهن سراسری، تأسیس دانشگاه تهران بود که افق جدیدی را در برابر چشمان منتظر ِ همگان، به سوی آینده ی تابناک و روشن، گشوده بود.
چنین حرکت ِ ظرفیت آفرینی، ندای دریدن جهل و پاره کردن حجاب کهنه پرستی را در جای جای ِ جامعه جار می زد و روزهای نوین ِ فردای ِ آفتابی را در هرکوی و برزنی فریاد می کرد.

بی گمان منطقی و طبیعی است، کشوری که اراده کرده است، زنجیرهای بنده ساز و برده وار را پاره کند و از عقب ماندگی تاریخی – جهت شوق رسیدن به شمع روشنگر پیشرفت – با پرواز پروانه وار، چرخشی مستانه بزند، بر زنجیرها است که پاره شوند و تاریکیها است که دریده شوند.

کشوری که اراده کرده است، راه آهن، دانشگاه، مدرسه، ارتش منظم، بیمارستان، کارخانه جات صنعتی، راههای شوسه و در کاکل همه اینها امنیت داشته باشد – به اعتبار چنین نوآوری و جهش مدرن – در شرایطی قرار می گیرد که دیگر با چادر و چاقچور، لباس گل و گشاد، بند دنبان و گیوه ی عهد خرافات و جهل زده قاجاریه، همخوانی نداشته باشد. به عبارت دیگر قدم گذاشتن در جاده شوسه، لازمه اش این است که بر کوره راهها و راه های » مال رو» پشت کنند و دنیای نوین ِ آینده را در جاده های مدرن با سرعت زمان، پیمودنی گشاینده طی کنند. و در این مسیر پیشرفت آفرین، نگاه جامعه را به سمت مدرنیته از غبار اعصار پاک کنند.
زیرا وقتی که دانشگاه تهران تأسیس شد، بر مکتب خانه های خرافه پرور بود که فروریزند و خرافات از تن جامعه بتدریج رخت بر بندد و یا وقتیکه صنعت کارخانه ای، راه آهن، بیمارستان و مدرسه مدرن، تأسیس و گشایش یافت، بر چادرها، روبندها و چاقچورهای در بند کننده و اسارت بار و کنیزساز ِ زنان بود که از هم دریده شوند و جلوه های زیبایی و رعنایی و شیدایی را در سرسرای میهن، چون عروسان ِ طبیعت سبز، جویبار جاری نماید و فضای ِ مطهر زندگانی نوین را گلباران کند.
و پای زنان ستم کشیده ی قرون اعصار، از دخمه های حرمسراها به جای جای جامعه باز شود و همپای مردان در کارهای سازندگی ِ کشورشان به فعالیت های اجتماعی در همه عرصه ها بپر دازند. به دانشگاه راه یابند و در مصدر کارهای بزرگ فرهنگی، ادبی و علمی قرار بگیرند.

آری ۱۷ دی سرآغاز ِ هجوم بر جهل و جنون و خرافات ِ نشت کرده ی قرنهای ِ متمادی در درزهای عنکبوت گرفته جامعه بود، که زنان کشور را در گونی سیاه پیچیده بودند و هیچ ارزش و حرمتی که آنها را در ردیف انسان قرار دهد، برایشان قایل نبودند.
هر چند در ابتدای این عمل ِ تاریخی و راه گشا، زور و اجبار بکار رفته است. اما باید بدانیم که خرافات وُ روبند وُ چادر وُ چاقچور ِ نهادینه شده در دل و جان جامعه ، طی قرون متمادی به زور بر زنان، این سالارانهمسران،خواهرانشیران و آزاده دختران ِ ایران تحمیل شد، بدون آنکه مردم و بویژه زنان از آن استقبال کرده باشند.
به گواهی تاریخ تا قبل از حمله ی تازیان به ایران، زنان ِ کشورمان بر تخت ِ طاووس تکیه می زدند و رهبری کل امپراتوری برزگ ِ ایران ِ باستان را به عهده می گرفتند. بنا براین برای شروع ِ این حرکت تاریخ ساز، لازم بود که در مقابل ِ ابلهان تاریخ، زور بکار گرفته شود. کما اینکه برای فرستادن جوانان به خدمت اجباری ِ نظام وظیفه در مقابل آخوندهای مرتجع زور بکار گرفته شد. و یا باز کردن مدارس نوین و تحصیل دختران در مدارس و سپس در دانشگاه با مقاومت واپسگرایان روبرو شد.

تی چا د َره، ویگیر، هوا بَدی تَه (1) ( چادرت را بردار و سر وُ تنت را با هوای تازه نفس بکش)
تی مو، بیرون فوکون، صفا بَدی تَه ( موهایت را چون آبشار بر شانه ات افشان کن و صفایی به سر و چهره ات بده)

چِقدر، حیفه، تی قِشِنگی، بِه بون، بند ( حیف نیست که زیبایی ِ تو در پشت ِ چادر و چاقچور در بند و اسیر باشد)
نازوک، پیرهن دکون، نَما بَدی ته ( لباس ِ لطیف بر تن کن و لطافت وزیبایی خود را در چشمان طبیعت آینه بکار)

سخن کوتاه

آنچه که با نگاه امروز، می توان دیروز را تحلیل کرد و امروز را به داوری نشست، این است که اگر در ۱۷ دی ماه ۱۳۱۴ آن جهش ِ تاریخ ساز و پیشرفت آفرین جهت دریدن حجاب ِ خرافه گرایی و بیرون کشیدن زنان از گونی سیاه با همتی بی همتا انجام گرفت و زنان را از پستوها و حرمسراها بیرون کشید و به آنها شخصیت انسانی و اجتماعی بخشید، تاریخ نشان داده است که زنان، نه اینکه به گذشته رجعت نکردند بلکه با لباس ِ شیک و مدرن و آرایشی متین، زیبایی و رعنایی را هر چه تمام عیارتر، بر بلند بالای ِ بام ِ جامعه، چون بهاری شاداب، شکوفه باران کردند.
امروز اما با حجاب اجباری، زنان با شهامتی بی نظیر بر اسارت ِ کنیزساز حجاب هجوم می آورند و بر حقوق پایمال شده خود در تمامی عرصه های اجتماعی با دیو واپسگرایی به مبارزه شورانگیز روی آوردند.

***
اکنون مایل هستم، اولین گروه از زنان والامقامی که پس از تأسیس دانشگاه تهران، جامه ی جهالت را دریدند و با اندوختن علم و معرفت، در مصدر کارهای ستُرگ ِ فرهنگی، اجتماعی و سیاسی قرار گرفته اند، به مناسبت ۱۷ دی ماه، در معرض ِ قضاوت ِ همگان قرار دهم تا ببینیم که طی ۱۰ سال، از شروع ِ
دوران ِ نوین ِ ایران، چگونه این زنان از قهر ِ پستوها و حرمسراها، بر بام ِ بالا بلند ِ برج ِ اجتماعی راه یافتند و نام ایران را با چهره ای جدید، از بانوان، بلند آوازه کردند.

۱ – دکتر شمس الملوک مصاحب *** سناتور
۲ – بدرالملوک بامداد *** در خدمت آموزش و پرورش
۳ – سراج النساء *** ……
۴ – دکتر مهرانگیز منوچهریان *** سناتور
۵ – زهرا اسکندری *** دبیر آموزش و پرورش
۶ – بتول سمیعی *** دبیر آموزش و پرورش
۷ – طوسی حائری *** دبیر آموزش و پرورش
۸ – شایسته صادق *** محقق در ادبیات ایران و فرانسه
۹ – تاج الملوک نخعی *** دبیر و بازرس آموزش و پرورش
۱۰ – دکتر فروغ کیا *** پزشک
۱۱ – دکتر زهرا کیا ( خانلری ) *** استاد دانشگاه

پس از راه گشایی این زنان عالیقدر، زنان ِ دیگر، در سراسر ِ پهن دشت ِ بی کرانسرای ایرانزمین، یکی پس از دیگری، پردهی حجاب ِ جهالت و روبند ِ بندگی را دریدند و در حّد َ قد و قامت خود، وارد فعالیت های اجتماعی شدند که در صدر آنها بایستی از روانشاد دکتر فرخ روی پارسا، وزیر آموزش پرورش و خانم دکتر مهناز افخمی، وزیر امور زنان کشور را نام برد.
قدم گذاشتن در جاده پیشرفت و ترقی را پایانی نبود و زنان قصد داشتند، با آزاد کردن انرژی فرو خفته ی قرون و اعصار در خود را، در همه عرصه های اجتماعی ، با صلاحیت شورانگیزی فتح کنند. و به همین منظور عرصه مردانه ورزش را جلوه ای از صفا و زیبایی و لطافتی به شیرینی طراوت گل، معطر کردند.
سالار زنان کشور، با تلاشی بی همتا کاری کردند، کارستان. و برای اولین بار در تاریخ ایران پس از رقابتهای انتخابی ِ تیم ملی، یک تیم دختران ِ دو ومیدانی و ژیمناستیک تشکیل دادند و راهی المپیک توکیو شدند ( ۱۹۶۳ ).
و این در حالی است که در اطراف ِ نیاخاکمان، کشورهایی حضور دارند که زنان کشورشان هنوز هم بوسیله مرتجعین در بند هستند و جمهوری اسلامی در قرن ۲۱ زنان ما را با ماهیت بغایت ضد تاریخی، از عرصه ورزش محروم کرده است.
هرچند سخن راندن در این باره و شادی و شادمانی برای این روز خجسته پایانی ندارد اما اجازه بدهید برای پایان بردن این بخش از نوشته، توجه شما را به فرازهایی از مصاحبه یکی از این سالار زنان، خانم » ژولیت گورکیان » جلب کنم که در المپیک توکیو ( ۱۹۶۳ ) شرکت داشت. مصاحبه کننده آقای ایرج ادیب زاده

» نخستین بار بود که قرار بود، یک تیم دختران دو ومیدانی و ژیمناستیک راهی بازی های المپیک شوند. کشور ما تازه می خواست، مشکلات اقتصادی و سیاسی را بر طرف کند و به راهی بیفتد که ملت های پیشرفته آغاز کرده بودند. ورزش یکی از همین نشانه های بهبود اقتصادی و پیشرفت و آرامش بود. به ویژه ورزش دختران ایران که به عنوان یکی از پدیده های تجدد راه خود را باز می کرد . هنگام مسابقه، من گرمکن را در آوردم و با پیراهن ایران و شورت ورزشی برای پرتاب آماده شدم. اما دیدم یکی از مسئولان ِ برگذاری مسابقه ها، یک آقای پاکستانی، آمد جلو و گفت زودباش گرمکن خودت را بپوش! گفتم چرا؟ گفت: پاهایت برهنه است. مردها می بینند!! در آن زمان کشور ما سال ها از همسایگانش جلوتر بود. این حرف ها را نداشتیم. در ورزش ما زن و مرد فرقی نداشتند. من واقعاً برایم مشکل بود که با گرمکن وزنه و دیسک پرتاب کنم. غیر ممکن بود…»

تلنگری به وجدانهای خفته و اذهان یخ بسته

برای بیدار کردن وجدان خفته و اذهان رطوبت کشیده در جهل و ذوب شده در ولایت » انترناسیونالیسم ِ پرولتری و امت جهانی » کافی است اشاره کنم که زنان ما در آن شرایط یعنی سال ۱۳۰۰ به بعد علی رغم پوشش ِ اجباری در چادر و چاقچور فقط ساعاتی در روز اجازه داشتند بیرون بیایند و از تمامی حقوق اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و….محروم بودند و از ترس ِ واپس گرایان قادر به هیچ کاری نبودند. موسیقی، این وسیله نوازش روح انسانی، تا آن زمان، فقیهان آن را صدای شیطان می نامیدند و هر کس که به آن می پرداخت و یا حتی آن را گوش میداد، مرتکب گناهی کبیره می شد. ولی می بینیم در همین دوران، موسیقی فاخر و سرزنده ی دوره ی ساسانی با باربد و نکیسایش که این چنین خوار و ذلیل شده بود، به همت علینقی خان وزیری و حمایت رضاشاه و وزیرمعارفش علی اصغر حکمت، مبتکرطرح ِ دانشگاه ِ تهران واولین رئیس آن، دوباره نسیم ِ نوازش آفرین ِ خودش را در روح افسرده ی ایرانی دمید و از این طریق پای ِ زنان را از پستوها واندرون ها بیرون کشید و شور و حال و جلوه ای تازه به موسیقی در حال ِ شگفتن بخشیدند که در صدر فهرست این زنان ِ هنرمند می توان قمرالملوک وزیری را نام برد که نه تنها برای همگان (مرد و زن) می خواند بلکه بی حجاب ونقاب برروی صحنه ظاهرمی شد.
و برای نخستین باردر سال ۱۳۰۳ یعنی یازده سال پیش از کشف حجاب، در تالار گراند هتل ِ تهران در خیابان لاله زار بر روی صحنه رفت و در برابر ِ زنان و مردان ِ شگفت زده به آوازخوانی پرداخت. حال ببینیم قمر، خود در این باره چه می گوید.

« آن روزها هر کس بدون چادر بود، به کلانتری جلب می شد، با این همه وقتی به من پیشنهاد شد، بدون چادر، درنمایش ِ گراندهتل ظاهر شوم، قبول کردم و پیه ی کشته شدن را به تن خود مالیدم و روی صحنه رفتم. هیچ اتفاقی هم نیافتاد. حتی مورد استقبال هم قرار گرفتم ».

هم چنین در رابطه با موفقیت واستقبال عمومی و بسلا مت گذشتن از دست قداره بندان و واپسگرایان، چنین شرح می دهد.

« رژیم مملکت تغییر کرده و پس از یک بحران بزرگ، دوره آرامش فرا رسیده بود. حدس می زنم فکر برداشتن حجاب از همان موقع پیش آمده بود…».

نگاهی به شرایط زنان پس از » انقلاب شکوهمند اسلامی»

به این می اندیشم که چگونه زنان ِ ایران زمین، اینگونه در گونی سیاه پیچانده شده اند و هرگونه حرکت ِ دل انگیز و جلوه های زیبایی از آنان دریغ گشته و قوانینی ضد انسانی بر آنها تحمیل شده است.
و یا امروز در این شرایط ِ بس کشنده و درد آور، خواهران ما در خاک ِ اهورایی ایران، که زمانی بر تخت طاووس ِ پادشاهی تکیه داده بودند و از همه گونه حرمت و منزلت انسانی ِ والا برخوردار بودند، اینگونه خوار وُ ذلیل و سرکوب شده اند و روزگار ِ غریبی را در وسعت غربت زده ایران زمین سپری می کنند؟
ظاهر ِ اوضاع ِ اجتماعی ایران، چنین می نماید که زنان را رمقی و یا شوری برای رها شدن از روبند ِ بنده ساز، در آنها نمی جوشد و همگی سر خم کرده اند و به شرایط تسلیم شده اند.
اما در عمق اگر بنگریم و چشمان ِ بصیرت داشته باشیم، خواهیم دید که زنان سالار ما نه اینکه تسلیم شرایط نشدند بلکه در تمامی عرصه ها حکومت ِ اسلامی ِ واپسگرا را به چالش طلیبده اند.
و هر یک در درون و بیرون از خود با دنیایی از جهل و جهالت و تعصب فنا کننده ی تحمیل شده بر خود، مبارزه ای ستُرگ را در میدان ِ بیداد و ستمگری، آهنگ ِ عزمشان کرده اند که ابتدا خود رهبری به زمین زدن این سیه دلان ضد زن و زیبائی و لطافت و ظرافت را به عهده بگیرند و با آزاد سازی خود از چنبره دست و پا گیر تعصب و تیرگی، مردان ِ در بند جهل و جهالت را آزاد کنند.
و این منظری است دلنواز و شادی بخش در چهره های غمگین امّا امیدوار که در زیر آوار ِ تعصب و جهل، جوان نا شده در دست انداز پیری افتاده اند.
و اما چند پرسش از وجدانهای ِ بیدار؟
آیا شرم آور نیست که باز گفته شود یک زن برابر با نصف مرد در جامعه ارزشیابی می شود و یا اینکه زن نمی تواند قاضی بشود و بدون اجازه شوهر به مسافرت برود؟
آیا شرم آورتر نیست که زنان را از حق انتخاب شدن به مقام ریاست جمهوری، به این دلیل که چون » رجُل » نیستند، از آن محروم کنند؟
آیا … و باز آیا …؟
و راستی چرا زنان ِ کشور ما، امروز به این سطح از شرایط ِ زندگی نزول داده شده اند؟
چرا باز در چادر و چاقچور، اسیر و از همه ی مواهب آزاد زیستن محرومشان کرده اند؟ این سوال و سوالاتی از این دست را بایستی هر وجدان بیدار و آگاه و طرفداری از حقوق زنان و برابری آنان با مردان در همه عرصه ها پاسخ دهند و منصفانه به تاریخ بنگرند که چرا چنین شد؟
آیا بیهوده است که باز این سوال دردناک را بر زبان بیاوریم که چرا روشنفکران ِ ما پس از اتقلاب اکتبر ِ روسیه بر هرچه مدرنیته و جامعه ی باز هجوم بردند و در آغاز دهه ۴۰ خورشیدی چشم بر هر گونه ترقی و پیشرفت ِ اجتماعی بستند و پشت فردی مرتجع بنام خمینی سینه زدند که با آزادی زنان در عرصه های اجتماعی و حق رأی و انتخاب شدن آنها مخالف بود و پس از آن سلاح بدست گرفتند و جامعه ی آفتاب گون را تیره و تار کردند و در هر کوی و برزنی خون ریختند و جامعه و آزادیهای ِ اجتماعی را محدود و قفل نمودند و رژیم را در حالت تدافعی قرار دادند که در مقابل از خود عکس العمل نشان دهد و عاقبت پس از به زیر کشیدن رژیم پادشاهی، جامعه را با تمامی دستاوردهای اجتماعی و ثروتش، بدست رجاله های قرون اعصار ِ تاریک سپردند که اولین اقدامشان به حاشیه کشاندن زنان کشور بود و سپس پیچاندن آنها در گونی سیاه؟
آیا وقت آن نرسیده است که وجدانن گذشته ناشاد خودمان را مورد ملامت قرار دهیم و ابتدا به خودمان انتقاد کنیم و سپس در پیشگاه ملت ایران و بویژه زنان زانو بزنیم و از عملکرد بغایت ضد تاریخی خود عذر خواهی کنیم؟

مگر زنان ِ روشنفکر ما در نظام پادشاهی گذشته چه کمبودی داشتند که آنچنان شوریدند تا دوباره در گونی سیاه فرو روند؟
اگر آن آزادیهای اجتماعی به قول روشنفکران آن زمان مبتذل بود، فرو رفتن در چادر و چاقچور را چه می نامند ؟
آیا به خاطر محدودیت سیاسی می بایستی جامعه پیشرفته در دیگر عرصه ها را به غول ارتجاع می سپردیم که همه دستاوردهای ما را لگد کوب کند؟
هر چند این قلم معتقد است که زنان کشورمان چنین نمی خواستند که امروز بر آنها می رود ولی آیا حق داریم از آنها سوال کنیم که در یک طیف ترقی خواهی و پیشرفت اجتماعی می توان واپسگرایان ضد زن را بر یک نظام مدرن و امروزی مقدم شمرد؟
آیا حق داریم سوال کنیم که چرا در دهه ۴۰ خورشیدی زنان ِ روشنفکر در طیف چپ، تمامی مظاهر ِ زیبائی را نفی می کردند و آرایش چهره و مو و لباس پوشیدن ِ امروزی را به سُخره می گرفتند و دوست داشتند ژولیده و زمُخت، لباس چریکی به تن کنند و از هر چه زیبائی متنفّر باشند؟

زنان در حکومت اسلامی

آیا رد کردن چنین مظاهر پیشرفت و مدرنیته، استقبال از کهنه پرستی و عقبگرائی نبود و نیست؟ نگوئید نه، زیرا به لحاظ منطقی نمی شود آن نظام پیشرفته در زمینه های اجتماعی و آزادی های فردی در تمامی عرصه ها را رد کرد و از آخوند جماعت توقع بیشتراز آن را داشت.
تازه اگر بر فرض محال آخوندها حاکم نمی شدند، مطمئناً ما امروز یکی از اقمار روسیه شوروی بودیم که همگان پس از فروپاشی ِ این جسد مردار شده، دیدیم که چه جهنمی بوده است.
قصد ملامت ندارم ولی دردمند هستم. زیرا خود در آن شرایط، جوانی بودم که از دوران جوانی ام بهره می بردم و با تمامی مظاهر ِ زیبائی نرد ِ عشق می باختم.
دختران ِ همسن و سال من در اوج ِ آزادی ِ فردی و اجتماعی آنچه را که دلخواهشان بود انجام می دادند.

زنان در دوران پادشاهی

روزگار ِ دوران ِ من روشن و آفتابی بود و از درخت پر تراوت ِ شرایط زندگی، گل عشق می چیدیم و در عشق جوانی سرشار بودیم ( و اگر هم محدودیتی بود، تعصّب و خشک مغزی فرهنگ شریعتمداران بود که هنوز رمقی داشتند و آزادیها را مانع می شدند ).
در شب های تابستان ِ » چمخاله » با دختران زیباروی، شب های تاریک را جلوه ای از عشق ِ مستانه و شادکامی عاشقانه می بخشیدیم و چون کبوتری گردن فراز چرخشی جانانه می زدیم .
به نام عشق به خواب می رفتیم و به عشق ِ دیدار ِ یار و بوسه بر لب ِ تبدار، بیدار می شدیم و در غروب ِ روشن ِ شهرمان به کوچه معشوق پا می گذاشتیم و دلی می دادیم و بوسه ای شکرین از لبهای داغ و تب دار ِ دلدار می ربودیم.
آرشیو جوانی ام پر است از نامه های عاشقانه دل انگیز و جگر سوز که گاه گاه بر روی شانه یکدیگر اشک شوق می ریختیم و روی زانوان یکدیگر به خواب می رفتیم. امیدوارم روزی بتوانم دوران رسوائی و شیدائی خود را بر روی کاغذ بنگارم و تقدیم دختران و پسران نسل جدید کنم که از همه ی این شور و شیدائی ِ جوانی محروم هستند.
آری در یک کلام، دوره ی جوانی ِ من دوره ی رمانتیک ِ عشق سالاری بود. ولی امّا امروز دلم گرفته است، نه به خاطر خود بلکه به خاطر دختران و پسران جوانی که هنوز شهد عشق را نچشیده، بایستی به خانه » بخت » بروند تا بدبخت شوند چون نه جلوه ای از عشق موجود است و نه آزادی و دلدادگی، هرچه است سیاهی و تیرگی و پیچیده در چادر و چاقچور. و بر سر هر چهار راه و گذرگاها پاسداران شب در کمین هستند تا مبادا لبخندی از معشوق به سوی عاشق پرتاب شود. امروز اجبار کور حاکم است و زنان مجبورند آنچه را که آخوندهای ِ ما قبل تاریخ می پسندند، انجام دهند.

سخن ِ پایانی

می گفتند و بعضاً می گویند و چه عبث می گفتند و می گویند که چون رضاشاه چادر را از سر زنان برداشت، جامعه انتقام خودش را در » انقلاب شکوهمند » گرفت و دوباره به عصر چادر برگشت. می گوئیم خیر، در بعضی مواقع و در شرایطی خاص برای هماهنگ کردن یک جامعه عقب مانده، بایستی از بالا و حتی اگر هم شده با زور اقدام کرد و آنانی را که در چنبره دین و مذهب از نوع خرافی اش اسیر هستند، ازبند خرافات نجات داد و نشاط جامعه را بارور کرد و جامعه را با دنیای امروزی هماهنگ نمود و این گامی بود که رضاشاه برداشت و دین و مذهب را به حاشیه راند و اگر چادر را از سر زنان برداشت، در عوض پای آنها را در عرصه های اجتماعی باز کرد که این خود یکی از مظاهر مدرنیته و آزادیخواهی بود که نسل قبل تر در انقلاب مشروطیت خواستارش بودند امّا نتواستند. و تاریخ نشان داده است که این عمل رضاشاه درست بوده است و زنان ما در حرکت به سمت آینده به گذشته رجعت نکردند، یعنی با اینکه شرایط آزادی پوشش ایجاد شده بود زنان در اکثریتشان در شهرها چادر برسر نگذاشتند ولی امروز، پس از آن پیشرفت اجتماعی در نظام ِ گذشته، زنان ما را به گذشته رجعت دادند و چادر و چاقچور برسرشان کردند. حال اگر شرایطی ایجاد شود که آزاد باشند خود در مورد پوشش تصمیم بگیرند خواهیم دید که بیش از ۷۰ درصد آنها چادر و روسری را بر میدارند و کشف حجاب می کنند.

(1) این رباعی به لهجه گیلکی سروده شده است و چون با این روز ِ تاریخی مناسبت داشت در کاکل این نوشته تزئین کردم.

17 دی، رهایی ِ خورشید ِ زیبایی از اسارت ِ دیو ِ سیاهی بر همه ی بانوان ِ ایرانزمین همایون باد!

1- این رباعی به گویش گیلکی سروده شده است

نویسنده و سراینده: احمد پناهنده