شاملو وُ پور پیرار، دو لنگه ی یک خروار

28 ژوئیه 2014

 

شاملو وُ پور پیرار، دو لنگه ی یک خروار

در آغاز مایل هستم برای نسل جوان و بویژه ملت ایران توضیح دهم که چرا این تیتر را برای
مقاله ام برگزیدم؟
اینکه شاملو را در کنار پورپیرار و همسنگ و همسنخ هم قرار دادم، دلیلش این است که هر دو:
ضد تاریخ ایران و هویت ایرانی هستند
هر دو توده ای و توده ای صفت و بیگانه پرست هستند
هر دو با هر شکوفایی تاریخ ایرانی و خدمتگزاران واقعی ایران سر ستیز داشتند و دارند
هر دو به ایران و ایرانی باور نداشتند و ندارند
در این مقاله از پورپیرار می گذرم چون او را در اندازه ای نمی بینم که قلمم را با خزعبلاتش در مورد تاریخ و ایران و ایرانی کثیف کنم. اما در این مقاله برای آگاه کردن نسل جوان، درون گنداب و ذهن مردابی شاملو را بیرون می ریزم و به نقد می نشینم.
باشد که توانسته باشم با این مقاله و نقد در آگاهی دادن نسل جوان و روشن کردن ذهنشان به درون پریشان شاملو کمک کرده باشم.
پس در همین آغاز نگاه شاملو به مردم را به آگاهی می رسانم.

نظر شاملو در مورد «مردم»
شعرها یا خوبند یا مزخرف. اگر مزخرفند که چاپ کردن ندارند، و اگر خوبند، که حیف شعر خوب برای مردم. … مردمی که یک زمان خوف انگیزترین عشق من بودند، مرا از گند، عفونت و نفرت سرشار کرده اند. چقدر آرزو می کردم که زندگانی ام-به هر اندازه کوتاه- سرشار از زیبایی باشد. افسوس می خورم که گند و تاریکی ابتذال و اندوه همه چیز را در خود فرو برده است. … تنها آرزویی که برایم باقی مانده این است که پس از مردن، لاشه مرا در گورستان عمومی دفن نکنند. بگذارید دست کم پس از مرگ، آرزوی من، به دور ماندن از مردم و پلیدی هایشان، بر آید. مردمی که از ایشان متنفرم. … من وظیفه ای برای خود در قبال این مردم نمی شناسم.

مصاحبه با مجله فردوسی در سال ۱۳۴۵

به باور من شناخت از یک شخصیت فرهنگی یا سیاسی در این نیست که ما فقط گفته های خوشش را حلوا حلوا کنیم، بلکه میزان و ترازوی شناخت روی این شخصیت ها باید روی عملکرد و نگاه ژرفشان به تاریخ و فرهنگ ایران باشد. تا بتوانیم با عمیق شدن در نگاه هشان به تاریخ و فرهنگ ایران، شخصیت آنها را به داوری بنشینیم.
شاملو از شخصیت های کاذبی است که بر بستر ناآگاهی مردم و طیف چپ در همه ی شکلش و بطور کلی مخالفین تاریخ و فرهنگ ایرانی توانست با چپ نمایی و مخالفت با نظام پادشاهی گذشته، آرام آرام ذات ضد ایرانی و توده ای صفتانه خودش را با تیغ کشیدن بر روی تاریخ و فرهنگ و بویژه توهین به نامدارترین مرد ادب وُ حماسه و زنده کننده ی زبان پارسی، حکیم و ابر مرد تاریخ ایران، فردوسی بزرگ توهین کند و درون چرکین و گنداب درون ذهن بیمار و ضد ایرانی اش را بالا بیاورد.
او بی هیچ عذاب وجدانی و بی پروا، تیشه ی دشمنی ِ تاریخ و فرهنگ گوهر آفرین را برداشت و ریشه ی آن را نشانه رفت. تا با زدن ریشه ی تاریخ و فرهنگ ایران، ایرانی را چون خودش بی هویت و بی بوته نماید تا بتواند نوکری بیگانگان را حمالی کند.
و چنین بود که او در یکی از سرفصل های تکان اجتماعی به سوی پیشرفت و ترقی و رفاه و هویت بخشیدن به زن ایرانی در حق انتخاب کردن و انتخاب شدن و اصلاحات ارضی و و و ، در کنار خمینی ضد ایران و ضد بشر و ضد ترقی و ضد زن قرار گرفت و سروده شعارگونه ی » ای یاوه یاوه » را اظهار لیحیه کرد..
و یا وقتی که خسرو روزبه ی تروریست و آدمکش که سر در آخور بیگانه داشت، محمد مسعود سر دبیر روزنامه ی مرد امروز را ترور کرد، او به اصطلاح شعری را در حمایت از این آدمکش بیگانه پرست نوشت و او را به نیکی نواخت.
هرچند بعدها که کوس رسوایی عملکرد ارتجاعی و ضد ایرانی ِ شاملو به صدا در آمد. او این به اصطلاح شعر را پس گرفت اما درونش همچنان در ضدیت با فرهنگ و تاریخ ایران، مردابی از گنداب، مرداب ماند.
و چنین بود که وقتی مهدی رضایی، تروریست و آدمکش اسلام ناب محمدی و مذهب شعیه اثنا عشری، ستوان جاوید مند را با کینه ی ناب محمدی و بیگانه پرستی، ترور کرد، شاملو در مدحش به اصطلاح مرتکب شعری شعارگونه شد و مهر تائید بر آدمکشی مهدی رضایی تروریست اسلامی زد.
البته از این عملکرد ِ بغایت ضد ایرانی و ضد انسانی در پرونده ی شاملو زیاد است. اما آنچه که او را از این عملکردهای ضد ایرانی و ضد انسانی، متمایز می کند، حمله و هجوم گرازوار او به تاریخ و فرهنگ ایران است که می خواست ایرانیان را با زدن ریشه تاریخی شان، بی هویت و بی تاریخ معرفی کند تا بتواند بعدن گنداب درون خود را که در خدمت اسلام ناب محمدی خمینی و بیگانه گان بود، مرداب استفراق کند.
برای طولانی نشدن و جلوگیری از حوصله سوز شدن مطلب، جهت آشنایی نسل جوان و ملت ایران به درون چرکین و ذهن و ضمیر بیمار شاملو نسبت به تاریخ و فرهنگ ایران، نمونه ای از او در توهین و حمله ی گرازوارش به تاریخ و فرهنگ را با هم می خوانیم و سپس به نقد آن می پردازم.
شاملو در جلسه ی برکلی وقتی هروئنش را می کشد و نشئه می شود، شروع می کند به پرت و پلا گفتن. او بعد از یاوه گویی در مورد جشن مهرگان و فریدون شاه، نتیجه می گیرد:
» البته یکى از شگردهاى مشترك همه‌ى جباران تحریف تاریخ است، و درنتیجه، متأسفانه چیزى که ما امروز به نام تاریخ دراختیار داریم، جز مشتى دروغ و یاوه نیست که چاپلوسان و متملقان دربارى دوره‌هاى مختلف به هم بسته‌اند؛ و این تحریف حقایق و سفید را سیاه و سیاه را سفید جلوه دادن، به‌حدى است که مى‌تواند با حسن‌نیت‌ترین اشخاص را هم به اشتباه اندازد.»
پرسیدنی است که شاملو این سخن را زمانی افاضه می کند که خود دست به تحریف آشکار تاریخ می زند. بدون اینکه سندی مستند ارائه کند. او همین تاریخ به قول خودش » دروغ و یاوه » را می خواند و برای زدن ریشه تاریخ ایران، سراغ کسانی می رود که در دشمنی با تاریخ و ایران و ایرانی، پیشانی سپید هستند و مدال سفلگی دارند.
اما چون حرف ها و حدیث های این دشمنان تاریخی و فرهنگی ایران، باب میل و طبع توده ای صفتانه و بیگانه پرستی اش است، آن را به ناآگاهان مثل خودش از تاریخ، تاریخ ایران جلوه می دهد.
آری
او وقتی که هروئین در اندرون ذهن بیمارش می نشینید، افاضه اش را چنین ادامه می دهد:

» نمونه‌ى بسیار جالبى از این تحریفات تاریخى،همین ماجراى فریدون و کاوه و ضحاك است. در تاریخ ایران باستان از مردى نام برده شده است به اسم گئومات و مشهور به غاصب. مى‌دانیم که پس از مرگ کوروش، پسرش کمبوجیه با توافق سرداران و درباریان و روحانیان و اشراف به سلطنت رسید و براى چپاول مصریان به آن‌جا لشگر کشید…»
او در حالی که در افاضات خود همه ی پادشاهان ایران را در کنار ادمخواران همدوره ی خودش می گذارد و همه را دیوانه و مشنگ ارزیابی می کند، نتیجه می گیرد:
» فقط میان مجانین تاریخى حساب کمبوجیه‌ى بینوا از الباقى جداست. این آقا از آن نوع ملَنگ‌هایى بود که براى گرد و خاك کردن لزومى نداشت دور و برى‌ها پارچه‌ى سرخ جلو پوزه‌اش تکان بدهند یا خار زیر دمب‌ش بگذارند. چون به قول معروف خودمان از همان اوان بلوغ ماده‌اش مستعد بود و بى‌دمبک مى‌رقصید. این مردك خل وضع (که اشراف هم تنها به همین دلیل او را به تخت نشانده بودند که افسارش تو چنگ خودشان باشد) پس از رسیدن به مصر و پیروزى بر آن و جنایات بى‌شمارى که در آن نواحى کرد، به‌کلى‌ زنجیرى شد. غش و ضعف و صرع و حالتى شبیه به هارى به‌اش دست‌داد. به روزى افتاد که مصریان قلبن معتقد شدند که این بیمارى کیفرى است که خدایان مصر به مکافات اعمال جنایت‌کارانه‌اش بر او نازل کرده‌اند.»
اول باید از او پرسید که فریدون و کاوه و ضحاک را چه نسسبتی با کمبوجیه و بردیا و گئومات دارد؟
یکی مربوط به دروران تاریخ شاهنشاهی ایران درست بعد از کوروش بزرگ است و آن دیگری مربوط به دوران پادشاهان پیشدادی است که از نظر زمانی و چگونگی اداره کشور با یکدیگر متفاوت بودند وتاریخی دیگر دارند.
اما می پذیریم که ایشان در این نشئگی هروئین می خواهد بعد از کمبوجیه حساب فریدون و کاوه را برسند و ضحاک را بر سرش بنشاند و چون استالین تقدیس کند.
تمامی ترهات و افاضات شاملو در بدگویی به کمبوجیه و داریوش بزرگ، برگرفته از گفته های مغرضانه ی تاریخ نویسان مصری و یونانی و کتاب سراسر افسانه پردازی هردوت است که در بین واقعیات تاریخی مورد پذیرش مورخان، تخم جهل و تحریف کاشته است.
در حالی که تاریخ خلاف خزعبلات شاملو را برای ما گزارش کرده است و از کمبوجیه به عنوان شاهنشاهی یاد شده است که چون پدرش کوروش در بدو ورود به مصر، تسامع کوروشی را نسبت به ملت مغلوب پیش گرفته و حتا مثل فرعونان مصر در احترام گذاشتن به آیین و باور ملت مغلوب، در مقابل یک گاو مقدس زانو زد.
بطوری که استاد عبدالحسین زرین کوب در کتاب تاریخ مردم ایران در صفحات صد و سی و شش و سی و هفت می نویسد:
» در باره ی احوال کمبوجیه در مصر ماخذه عمده اطلاعات ما روایات هرودوت است. اما این روایات که در عین حال موافق آنچه » پدر تاریخ » است، مشحون از قصه ها و مبالغات نا معقول هم هست. بطور کلی شاید بیشتر معرف طرز تلقی مصری های عصر خود مورخ باشد تا معرف احوال واقعی و طرز تلقی مردم عصر کموجیه از فاتح پارسی.
از این رو در قبول آنچه از خشونتها و قساوتهای وی در طی این روایات نقل شده است، باید البته احتیاط کرد که بعضی اسناد مصری در پاره ای موارد خلاف فحوای آن اخبار را نشان می دهد.
در هر حال بنظر می آید که در مصر کمبوجیه در بدو ورود خویش با همان تسامع کوروشی آیین کاهنان را از اینکه معابد را بیالایند و مثل سربازخانه سازند، باز داشت و حتا مثل فرعونان دیگر در پیش یک گاو مقدس زانو زد.
حتا از کاهنی مصری بنام امیر البحر اوجاگور رسنت که کتیبه ی او بر کنار یک مجسمه اش در موزه ی واتیکان ماجراهایی از فتح مصر را از زبان یک شاهد همزمان شرح می دهد، آداب و مراسم مربوط به آیین مصریها را یاد گرفت و در معبد مثل یک فرعون واقعی تمام آداب و مراسم دینی قوم را بجا آورد و محرک او در این اقدام هرچه بود، وی خود را با آنچه مقتضای مصلحت وقت بود بخوبی تطبیق داد.»
همانگونه که به آگاهی شما رسید من سعی کردم در این مقاله ی تاریخی، احوال کمبوجیه را از تاریخ برای نسل جوان و ملت ایران توضیح دهم. حال پرسش این است که شاملو خزعبلاعات و چرندیات ذهن بیمارش را از کدام تاریخ استخراج کرده است؟
آیا غیر از این است که او مثل توده ایها و همه ی بیگانه پرستان، تاریخ ایران را جهل می کند تا مردم را در گمراهی نگه دارد؟
نمونه ی نزدیک این جهل پراکنی و تحریف تاریخ در مورد رضا شاه بزرگ و محمد رضا شاه ایرانساز است و دیدیم که چگونه طی پنجاه و هفت سال خروارها جهل پراکندند و تاریخ را تحریف کردند تا همین حکومت اسلامی حاکم شود.
حال آیا حق داریم با این دلیل و سند محکمه پسند بگوییم و فریاد بزنیم که مشنگ خودت هستی شاملو
زیرا بی آنکه اندکی از تاریخ ایران آگاهی داشته باشی، قدم در عرصه ای گذاشتی که برای هروئنی ها ممنوع است.
حال به قسمتی دیگر از افاضات این پریشان حال در زمینه ی تاریخ را با هم می خوانیم و سپس به نقد آن می نشینیم:

» کمبوجیه برادرى داشت به نام بردیا. بردیا طبعن از حالات جنون‌آمیز اخوى خبر داشت و مى‌دا‌نست که لابد امروز و فرداست که کار جنون حضرت‌ش به تماشا بکشد و تاج و تخت از دست‌ش برود. از طرفى هم چون افکارى در سرداشت و چند بار نهضت‌هایى به راه انداخته بود اشراف به خون‌ش تشنه بودند و مى‌دانست که به فرض کنار گذاشته شدن کمبوجیه، به هیچ بهایى نخواهند گذاشت او به جای‌ش بنشیند این بود که پیش‌دستى کرد و درغیاب کمبوجیه و ارتش به تخت نشست. وقتى خبر قیام بردیا به مصر رسید، داریوش و دیگر سران ارتش سر کمبوجیه را زیر آب کردند و به ایران تاختند تا به قوه‌ى قهریه دست بردیا را کوتاه کنند.»
به نظر می رسد هروئین در اندرون جان و ذهن بیمارش آنچنان نفوذ کرده است که به قول خودش:
» بلوغ ماده اش مستعد می شود و بی دمبک می رقصد «.
با خواندن این اراجیف مغرضانه در بین واقعیت های تاریخ، و دستکلا زدن چپ بیمار و ضد وطن برای او، یابو برش می دارد، » غش و ضعف و صرع و حالتی شبیه هاری» به او دست می دهد و افاضه می کند اصلن بردیا کشته نشده است و کمبوجیه را هم داریوش کشته است.
او افاضه می کند که:
» تاریخ قلابى و دست کارى شده‌اى که امروز دراختیار ماست ماجرا را به این‌صورت نقل مى‌کند که: «کمبوجیه پیش از عزیمت به سوى مصر، یکى از محارم‌ش راکه پِرك ساس‌پِس نام داشت، مأموریت داد که پنهانى و به طورى‌که هیچ‌کس نفهمد بردیا را سر به‌نیست کند تا مبادا درغیاب او هواى سلطنت به سرش بزند. این مأموریت انجام گرفت اما دست بر قضا، مغى به نام گئومات که شباهت عجیبى هم به بردیاى مقتول داشت از این راز آگاه شد و چون مى‌دانست جز خود او کسى از قتل بردیا خبر ندارد، گفت من بردیا هستم و بر تخت نشست. هنگامى که در مصر خبر به گوش کمبوجیه رسید، خواه بدین‌سبب که فردى به دروغ خود را بردیا خوانده و خواه به تصور این که فریب‌ش داده‌، بردیا را نکشته‌اند سخت به خشم آمد و این‌جا دو روایت هست: یکى آن‌که از فرط خشم جنون‌آمیز دست به خودکشى زد، یکى این‌که بى‌درنگ به پشت اسب جست تا به ایران بتازد. و بر اثر این حرکت ناگهانى خنجرى که بر کمرداشت به شکم‌ش فرو رفت و از زخم آن بمرد.».

«در هرحال، بنا برقول تاریخ مجعول:« پرك ساس‌پس راز به قتل رسیده بودن بردیا را با سران ارتش در میان نهاد. آنان شتابان خود را به ا یران رساندند ودریافتند کسى‌که خود را بردیا نامیده مغى است به نام گئوماته که برادرش رئیس کاخ‌هاى سلطنتى است. پس با قرار قبلى در ساعت معینى به قصر حمله بردند و او را کشتند و با هم قرار گذاشتند صبح روز دیگر جایى جمع شوند و هرکه اسب‌ش زودتر از اسب دیگران شیهه کشید پادشاه شود. مهتر داریوش زرنگى کرد و شب قبل در محل موعود وسائل معارفه‌ى اسب داریوش و مادیانى را فراهم آورد، و روز بعد، اسب داریوش به مجرد رسیدن بدان محل به یاد کام‌کارى شب پیش شیهه کشید و به همت آن چارپاى حشری، سلطنت، که صد البته ودیعه‌اى الهى است به داریوش تعلق گرفت.»
ایشان بی هیچ عذاب وجدانی و بدون اینکه خود سندی از تاریخ بیرون بکشد تا این افاضاتش را به اثبات برساند، پیشاپیش کمبوجیه را دیوانه ی مجنون فرض کرده تا کسی که در غیاب کمبوجیه در ایران دست به کودتا زده است، انقلابی و رهبر پرولتاریا نشان دهد.
فرق نمی کند که این کس- بردیا- برادر کمبوجیه باشد و یا مغی بنام گئومات که طبق گفته ی تاریخ، بعد از کشته شدن بردیا دست به کودتا زده و خود را شاه خوانده است.
او بی هیچ پروایی با ذات توده ایی صفتانه در اوج نشئگی هروئین، تاریخی را که مورد قبول اکثریت به اتفاق مورخان و بزرگان تاریخ است، جهلی می داند اما سعی می کند اینجا و آنجا جملاتی از همین تاریخ که به قول خودش مجهول است، از دشمنان وغرض ورزان ایران که بزرگان تاریخ گفته های آنها را افسانه و خیال پردازی می دانند، بیرون بکشد و با آن ریشه تاریخ ایران را بزند.
بدون تردید او دنبال واقعیت نیست بلکه سعی دارد ذات توده ای صفتانه و بیگانه پرستی خودش را در زرورق چپ نمایی به اوج برساند و از رویدادهای دوران کمبوجیه و داریوش، دیکناتوری پرولتاریا بیرون بکشد.
در حالی که به گواهی تاریخ کمبوجیه به دلیل دوری سه ساله از ایران، وقتی که خبر کودتا علیه خود را می شنود، مصر را به یکی سردارانش بنام آریاندس می سپارد و خود با جمعی از یاران به سوی ایران حرکت می کند. اما در بین راه به دلایلی که هنوز بطور قطع مشخص نیست، می میرد.
بطوریکه داریوش بزرگ در کتیبه ی بیستون می گوید:
» به مرگ خود مرد. «
عبدالحسین زرکوب در صفحه ی صد و سی و نه کتاب تاریخ مردم ایران در این باره می نویسد:
» مرگ کمبوجیه، حقیقت حال محرک این طغیان را که بردیا پسر کوروش خوانده می شد، مبهم تر کرد و اخبار متناقص و افسانه واری که در طی شایعات در باره ی او نقل می شد و ظاهرن قسمتی از آنها عبارت از جعلیاتی بود که راویانشان بوسیله ی آنها خلاء معلومات پراکنده و بی نظم خود را پر می کردند یا سرپوشهایی بود که بر مجهولات خود می نهادند. تدریجن چنان حالت اسرارآمیزی به اصل قضیه داد که شاید حقیقت حال بعضی جزئیات این طغیان برای همیشه جزو اسرار تاریخ بماند.»
شاملو و کسانی از این دست برای زدن ریشه ی تاریخ مردم ایران، دنبال روایات مجهولی می روند که از اساس برای دشمنی و ضدیت با ایران و ایرانی نوشته شده است. برای همین او به روایات سراسر افسانه وار هردوت گوش می کند تا از این پیش امد تاریخی، استالینی بیرون بکشد و پشتش نماز پرولتری بخواند.
گئومات یا بردیای دروغین رهبر پرولتاریای شاملو است که آمده بود با کودتایش سرمایه داری کمبوجیه را نابود کند.
مشنگی مگر شاخ و دم دارد؟
او نشان داده است وقتی هروئین می کشد، از شدت مشنگی، ملنگ می شود و بی انتها پرت و پلا می گوید.
یادمان باشد که افرادی از این دست همیشه تاریخ ایران را وارونه خوانی کردند و اذهان بسیط و ساده لو ونا آگاه را تخریب کردند.
نمونه تاریخ رضا شاه و محمد رضا شاه است که توده ایها و کمونیست ها و کسانی مثل شاملو، آنقدر جهل پراکنی و دروغگویی کردند که هنوز هم بعد از سی و شش سال از سقوط نظام پادشاهی، مردم نمی توانند واقعیت های تاریخی را از جهلیات و جفنگیات امثال شاملو تشخیص دهند.
حال ببینیم دکتر عبدالحسین زرین کوب در این باره در کتاب تاریخ مردم ایران چه می گوید و بعد واقعیت این تاریخ را از زبان داریوش بزرگ را کتیبه ی بیستون گوش می کنیم:
» معهذا اینکه بعضی محققان پنداشته اند تمام این داستان بردیای دروغین را امکان دارد داریوش از پیش خود اختراع کرده باشد تا اقدام خود را در غصب میراث کمبوجیه و در خلع ید از بردیای واقعی، که شاید هرگز کشته نشده باشد، توجیه نماید با و جود بعضی مسائل که شاید این استنباط را موجه جلوه دهد در حال حاضر روی هم رفته سوءظنی پیش نیست و البته مورخ نمی تواند به مجرد یک سوءظن تمام اخبار راجع به قتل بردیای واقعی و طغیان یک بردیای دروغین را که مدتها بعد از داریوش هم مورخان یونانی، با وجود اختلاف در جزئیات، اصل هر دو خبر را بدون کمترین مظنه ی بدگمانی همچنان نقل کرده اند، تکذیب کرد. بعلاوه داریوش اصلن برای چه می بایست همچو داستانی را جعل و به دیگران تحمیل کند؟
چرا که اگر مقصود وی از جعل داستان و تحمیل آن بر اذهان بدون آنکه حتا در نسلهای بعد هم کسی آن را تکذیب کند، آن باشد که تا حق ولایت خود را بر تخت و تاج ثابت کند، خود این تخت و تاج چنانکه داریوش خاطر نشان می کند از قدیم در خانواده ی آنها بود و اگر نمی بود داریوش چگونه می توانست این دروغ دیگر را به تمام نجبا و بزرگان که در صورت خلاف، لابد آنها هم خود را بقدر وی شایسته ی تخت و تاج می دیده اند، بقبولاند؟
بعلاوه سلطنت کمبوجیه در واقع منشاء دیگری جز طغیان کوروش پارسی بر ضد آستیاگ مادی نداشت و که می توانست بر داریوش که خودش پارسی و همخامنشی و صاحب ید بود، بخاطر تلاشی که جهت نیل به تخت و تاج متعلق به خانواده ی خویش کرده بود و سلطنت را بی آنکه از دست پارسی خارج شود از یک شاخه ی هخامنشی به شاخه ی دیگرش منتقل کرده، اعتراض نماید؟
تازه، داریوش چگونه ممکن بود تمام داستان بردیا را – از سر تا بن – جعل کند و در بین تمام نجبای کشور درباریان کمبوجیه که غالبشان از داریوش به شاه نزدیکتر و طبعن محرمتر بوده اند هیچ کس به تکذیب او نپردازد و لااقل بعد از داریوش هم اعقاب هیچ یک از نجبای پارس که احیانن گه گاه مخالف می شده اند، در صحت اصل داستان و در درستی حق وراثت و ولایت داریوش، اظهار تردید کند؟
بعلاوه روایت هرودت هم درین باب که این مدعی یک مغ بوده است، صرفنظر از مسئله ی اسم، با قول داریوش توافق دارد و اگر در بعضی از جزئیات دیگر نیز با روایت داریوش بعضی اختلافات نشان می دهد این نکته که مورخ یونانی از حقیقت ویدادها بقدر داریوش نتوانسته است وقوف بیابد نمی تواند دستاویزی برای رد قول داریوش باشد.»
واقعیت این است که بردیا طبق گفته و نوشته داریوش بزرگ در کتیبه ی بیستون به دستور کمبوجیه که بر مردم معلوم نشده بود، کشته شده است.
بطوریکه در این باره می نویسد:
بند ۱۰ – داریوش شاه گوید: این [ است ] آنچه به وسیله من کرده شد پس از اینکه شاه شدم. کمبوجیه نام پسر کوروش از ما او اینجا شاه بود. همان کمبوجیه را برادری بود بردی نام هم مادر [ و ] هم پدر با کمبوجیه. پس از آن کمبوجیه آن بردی را بکشت، به مردم معلوم نشد که بردی کشته شده. پس از آن کمبوجیه رهسپار مصر شد، مردم نا فرمان شدند. پس از آن دروغ در کشور بسیار شد هم در پارس، هم در ماد، هم در سایر کشورها.
معنی اش این است که کمبوجیه برای جلوگیری از سرکشی برادرش در غیاب او که به مصر لشکرکشی کرده بود و از طرفی هم چون هنوز نارضایتی در بین قوم ماد و اقوام دیگر به هر دلیلی بوده است، برای اینکه بردیا از این فرصت استفاده نکند و در غیاب او با یک کودتا تخت و تاجش را تصاحب نکند وسپس از بی خردی در یک شور کودکانه، پادشاهی را به قوم ماد برنگرداند، او را با دستاویزی که هنوز بر تاریخ و مورخ مشخص نیست، کشت و داریوش بزرگ هم در کتیبه ی بیستون این موضوع را تائید می کند
حال ببینیم داریوش بزرگ بعد از کشته شدن بردیای واقعی در مورد بردیای دروغین یا گتومات چه می گوید؟
بند ۱۱ – داریوش شاه گوید: پس از آن مردی مغ بود گئومات نام. او از پ ئیشی یا وودا (پی شیاووادا) برخاست. کوهی [ است ] ارکدیش (ارکادری) نام. چون از آنجا برخاست از ماه وی یخن ۱ چهارده روز گذشته بود. او به مردم چنان دروغ گفت [ که ]: من بردی پسر کوروش برادر کمبوجیه هستم. پس از آن مردم همه از کمبوجیه برگشته به سوی او شدند هم پارس، هم ماد، هم سایر کشورها. شاهی را برای خود گرفت. از ماه گرم پد ۲ ۹ روز گذشته بود آنگاه شاهی را برای خود گرفت. پس از آن کمبوجیه به دست خود مرد.
معنی اش این است وقتی که بردیا کشته شد، گئومات در آشفته بازار نا امنی هرج و مرج برخاست و بر تخت کمبوجیه نشست و با سرکوب هر مخالفی آنچنان ترسی ایجاد کرد که کسی را یارای مقاومت در غیاب شاه نبود. اینجا بود که وقتی خبر کودتای گئومات بعد از کشته شدن بریا به گوش کمبوجیه می رسد، با عجله سعی می کند خودش را به ایران برساند که طبق گفته داریوش در بین راه به دست خود مرد.
حال ببینیم داریوش شاه بعد از اینکه گئومات تخت و تاج کمبوجیه را غصب کرد، چه می نویسد؟
بند ۱۲- داریوش شاه گوید: نبود مردی، نه پارسی، نه مادی، نه هیچ کس از تخمه ما که شاهی را گئومات مغ باز ستاند. مردم شدیداً از او می‌ترسیدند که مبادا مردم بسیاری را که پیش از آن بردی را شناخته بودند بکشت. بدان جهت مردم را می‌کشت که مبادا مرا بشناسند که من بردی پسر کوروش نیستم. هیچ کس یارای گفتن چیزی درباره گئومات مغ نداشت تا من رسیدم. پس از آن من از اهورا مزدا مدد خواستم. اهورا مزدا به من یاری ارزانی فرمود. از ماه باگادیش ۳ ۱۰ روز گذشته بود. آنگاه من با چند مرد آن گئومات مغ و آنهایی را که برترین مردان دستیار [ او ] بودند کشتم. دژی سیک ی ووتیش ۴، نام سرزمینی نی سای نام در ماد آنجا او را کشتم. شاهی را از او ستاندم. به خواست اهورا مزدا من شاه شدم. اهورا مزدا شاهی را به من داد.

کشتن گئومات و بازسازی امپراطوری

بند ۱۴ – داریوش شاه گوید: شاهی را که ازما برداشته شده بود آن را من برپا کردم. من آن را در جایش استوار نمودم. چنانکه پیش از این [ بود ] همان طور من کردم. من پرستشگاه‌هایی را که گئومات مغ ویران کرده بود مرمت نمودم. به مردم چراگاه‌ها و رمه‌ها و غلامان و خانه‌هایی را که گئومات مغ ستانده بود بازگرداندم. من مردم را در جایش استوار نمودم، هم پارس، هم ماد و سایر کشورها را. چنان که پیش از این [ بود ] آنچه را گرفته شده [ بود ] برگرداندم. به خواست اهورا مزدا من این را کردم. من کوشیدم تا خاندان ما را در جایش استوار نمایم چنان که پیش از این [ بود ] آن طور من کوشیدم به خواست اهورا مزدا تا گئومات مغ خاندان ما را برنگیرد.
بند ۱۵ – داریوش شاه گوید: این [ است ] آنچه من کردم پس از آنکه شاه شدم..
حال ببینیم دکتر عبدالحسین زرین کوب در این باره در کتاب تاریخ مردم ایران این اتفاقات تاریخی را چگونه گزارش می کند؟
» در هر صورت گئوماته مغ که به قول داریوش مردم را فریب داد و تخت را تصرف کرد و پارس و ماد و ممالک دیگر را از کمبوجیه انتزاع کرد و به خود اختصاص داد، در عین آنکه مالیات سه ساله را بمردم بخشید و خدمات نظامی را لغو کرد، کاری کرد که مردم از او می ترسیدند و کسی جرئت نمی کرد چیزی در باره ی گئوماته مغ بگوید.
در مدت سلطنت او طی چند ماه بقول داریوش کسی از ماد و پارس و … یا از خانواده ی هخامنشی که پدر و نیای خود داریوش هم از آنجمله بودند، پیدا نشد که این سلطنت را از گئوماته مغ باز ستاند.
وی که بر بابل نیز چنانکه اسناد و الواح باز مانده ی قوم نشان می دهد، دست یافت و در آنجا و هرجا معابد را خراب کرد. مراتع و احشام را از مردم گرفت. و برای آنکه هویت واقعی خویش را مخفی نگهدارد خود را از انظار دور داشت و حتا زنان حرم خویش را هم مثل یک عده محبوس خطرناک از یکدیگر دور داشت اما هشت ماه بیشتر طول نکشید که هویت او بی نقاب شد و ظاهرن غیر از شهادت اشخاص مطلع، آنچه کمبوجیه در بستر مرگ گفته بود نیز در کشف حقیقت موثر واقع گشت.
بالاخره پازسی ها برای آنکه طغیان مغ، سلطنت را دوباره به طوایف ماد منتقل نکند، لازم دیدند که در دفع او دست به اقدام عاجلی بزنند. تعدای از روسای هفت خانواده بزرگ پارس که با تخت سلطنت مربوط بودند و داریوش پسر ویشتاسب هم که هرچند پدر و نیایش از او به تخت و تاج نزدیکتر بودند، وی بعلت جوانی و جسارت و حضور در محل خود را نماینده ی واقعی خانواده ی هخامنشی می یافت، نیز در بین آنها بود، هم پیمان شدند تا غائله ی مغ را پایان دهند. بالاخره اینها در ماد به قلعه ای که گئوماته در آنجا بود وارد شدند و برغم منع و مخالفتی که نگهبانان و خواجه سرایان کردند، توانستند با زور و خشونت به اندرون قصر راه پیدا کنند و با کشتن مغ و اطرافیان وی، ماجرای بردیای دروغین را پایان دهند.»
در واقع همه ی داستان واقعی همین است که داریوش بزرگ در کتیبه بیستون نقر کرده است و دکتر عبدالحسین زرین کوب در کتاب تاریخ مردم ایران بر پایه ی گفته های داریوش بزرگ گزارش کرده است. بقیه خزعبلاتی بیش نیست و شاملو هم چون خمینی را دیده است که بعد از سقوط نظام پادشاهی، اظهار لحیه کرده بود که:
» آب و برق را مجانی می کنیم.»
» اتوبوس را مجانی می کنیم و مسکن می سازیم»
در نتیجه خواست از بردیای دروغین یک خمینی و استالین بسازد که مثلن برابری را به دروغ در حرف و عوامفریبانه نهادینه کرده است.
اما ای کاش او کمی تاریخ می خواند تا چنین دست خود را در بیگانه پرستی و ضدیت با تاریخ ایران رو نمی کرد و درون گنداب و ذهن مردابی اش را که چند گاهی از اذهان ناآگاهان چپ و مردم مخفی کرده بود، بیرون نمی داد تا وقتی که هنوز نمرده بود، بوی تعفنش، فضای عطر انگیز ایرانزمین را آلوده نمی کرد و بعد از مرگش فقط بوی آزار دهنده ضد ایرانی و ضد هویت ایرانی از نام و اثارش بر می خیزد.
ادامه دارد
احمد پناهنده
http://www.apanahan.blogspot.com
http://www.apanahan.wordpress.com


به مناسبت سالروز در گذشت دو خدمتگزار بزرگ ایران در روزهای چهارم و پنجم امرداد ماه

26 ژوئیه 2014

 

به مناسبت سالروز در گذشت دو خدمتگزار بزرگ ایران در روزهای چهارم و پنجم امرداد ماه

همدردی و ارمغانی کوچک برای خانواده ی بزرگ ِ پهلوی

در تاریخ ایران، آنانیکه در رأس قدرت به ایران اندیشیدند و بر پیشرفت و بزرگی ایران و ایرانی پس از حمله ی اعراب، در همه سویش همت گماشتند، اندک هستند و در میان این اندک افراد اما دو تن برجسته ترند که تمامی ِ همت خود را برای بیرون کشیدن ِ ایران از قعر ِ عقب افتادگی ِ ایلی وهمتراز کردن آن با جهان ِ پیشرفته بکار گرفتند.
پنجاه و سه سال خدمت ِ سراسر خدمت به ایران و ایرانی، هر ایرانی منصف و بی غرض را وامدار خود می کند.
البته ضعف ها و کاستی ها در دوران پادشاهی پدر و پسر همواره بوده است اما الماس ِ پیشرفت و جهش در دنیای ِ مدرن، آنچنان فزون بود که ضعف ها رنگ می باختند.
و اگر طبق قانون احتمالات این پدر و پسر در مختصات سیاسی ایران ظاهر نمی شدند امروز سرنوشتی چون جمهوری های به زور پیوسته به حکومت لنین و استالین نصیب ِ تمامیت ایران می شد و یا امروز در نقشه ی جغرافیای جهان نامی از ایران نمی بود و به جای آن پاره های تن ایران در گوشه و کنار، تحت نام کشورکی وجود می داشتند که امروز یکدیگر را تکه پاره تر می کردند.
و چه ناجوانمردانه، سیاسیون وابسته به » اردوگاه ِ تنها سوسیالیسم موهوم » و روشنفکران ِ تهی از اندیشه و حتی ملیون به ظاهر ملی و مرتجعین تیره دل بر این پدر و پسر چنگال دریدند و هر ناسزای ِ سزاوار به خود را بر آنها دشنام دادند.
بر تمامی عملکرد ِ پیشرفت آفرین آنها از موضع مادون ِ ارتجاعی یورش بردند واذهان ناآگاه ِ مردم ِ تازه به نان و کار رسیده را آلوده به کینه ی شترگونه ی خود کردند و عاقبت خود و همان مردمی را که به نان و کار رسیده بودند، در کنار ِ از دست دادن همه ی دستاوردها، در زیر پای مرتجعین تیره دل قربانی کردند.
با اینکه سی و پنج سال از آن واقعه ی شوم ِ تاریخی ِ بهمن می گذرد و جنایات این تازه به قدرت رسیدگان و شرکاء که از تمامی جنایات کل تاریخ ایران، پیشی گرفته است اما هنوز آن خشم و کینه ی کور و کرشان از سر ِ این پدر و پسر وا نشده است و هر روز از صبح تا شام، دشنام ِ سزاوار به خود را نثار آنها می کنند.
اما با همه ی این نامردمی ها و ناجوانمردی ها، تاریخ به راه خود می رود و جریان سیال ِ تاریخ تمامی ِ رسوبات ِ جاهلیت ِ غرض ورزان و سیه دلان را چون کف به کناری می زند و زلالی ِ الماس ِ حقیقت را بر مردم چهره می گشاید.
کما اینکه امروز بسیاری از بسیارانجاهلان، بر حقیقت آگاه شدند و از کرده ی بی فروغ خود پشیمان هستند و می روند تاریخ را آنگونه که بوده است گزارش کنند نه اینکه آنطور می خواهند.

چنین است که مردم شریف ایران و بویژه جوانان چه دختر و پسر با مطالعه ی تاریخ و ورق زدن دوران ِ دوران ساز آن پدر و پسر، از خود بیگانگی پدران ِ خود فاصله می گیرند و به خویشتن ِ خویش گره می خورند.

و چنین است که مردم آزاده ی ایران، نمایش ِ انتصاباتی را که هم حکومت اسلامی در تمامیتش و هم » اصلاح طلبان » وفادار حکومت اسلامی در پوشش اپوزیسیون، که برای گرم کردن تنور ِ آن از همه ی هستی و آبروی ناداشته ی خود گذشتند تا همین حکومت اسلامی را بیمه کنند، پشت کردند و با همه جان و هستی شان در جهت عبور از تمامیت حکومت اسلامی به منشور شورای ملی ایران و به سخنگو بودن شاهزاده رضا پهلوی روی آوردند.

و کیست نداند که ادامه ی همان پدر و پسر، امروز به تنها امید ِ مردم ِ سراسر ایران تبدیل شده است و می روند همراه با ایشان در یک نافرمانی ِ مدنی ِ تمام عیار، نظام سزاوار ِ بزرگی و فخر ِ ایرانی و ایرانزمین، پادشاهی را بر گردانند و ایران را در ادامه ی نوسازی و پیشرفت دوران ِ پهلوی بر کاکل ِ جهان آزاد بنشانند.

حال بگذارید » اصلاح طلبان » و اپوزیسیون خارج از کشور، در همه رنگش که بقای همین حکومت اسلامی را فریاد می زنند، » بمُرده سینه آو » کنند. (1)
با این دیدگاه و نگاه به تاریخ، در برابر این پدر وپسر کلاه از سر بر می دارم و نسبت به ایران دوستی و خدمت به واقع خدمتشان به ایران و ایرانی سر تعظیم فرود می آورم و به روح سرشار از وطن پرستی شان درود می فرستم.

نویسنده: احمد پناهنده

http://www.apanahan.blogspot.com
http://www.apanahan.wordpress.com

(1) در گویش و اصطلاح گیلکی بویژه در شهرشتان لنگرود » بمُرده سینه آو » شامل حال کسی و یا کسانی است که هنگام غرق شدن، با همه ی نیرویشان دست و پا می زنند تا سریعتر خفه شوند.


اسرائیل در محاصره ی تروریست ها از همه رنگ

25 ژوئیه 2014

 

اسرائیل در محاصره ی تروریست ها از همه رنگ

– هر وجدان بیداری امروز باید اسرائیل را در مقابل آدمکشان تروریست حماس و جهاد پشتیبانی کند، بی آنکه کشته شدن غیر نظامیان را مُهر تائید بزند.
– تروریست های اسلامی حماس و جهاد و دیگر نام ها از این دست هیچ مشروعیت و حقانیتی ندارند
– آنانکه در گوشه گوشه ی جهان برای تروریست های حماس و جهاد دل می سوزانند، تظاهرات می کنند و اطلاعیه در حمایت از تروریست ها و محکومیت اسرائیل می دهند، بدانند که خود از همان جنس تروریست ها هستند و احتیاج هم نیست شلی پا را به غمزه رفع کنند و با مخفی شدن پشت کودکان کشته شده، حقوق بشر و یا حقوق انسانی را جار بزنند
چون نشان دادند که هیچگاه به حقوق بشر معتقد نبودند.
اگر ذره ای به حقوق بشر باور داشتند باید در حمایت روسیه از جدایی طلبان تروریست اکراین که هواپیمای مسافربری مالزی را سرنگون کرد و بیش از 300 نفر از شهروندان بی گناه ِ جهان را کشتند، اعتراضی می کردند.
باید در مقابل جنایت هر روزه ی بشار اسد علیه مردمان بیگناه و بی دفاع سوریه حرکتی و یا اعتراضی می کردند.
– یادمان باشد که در جنگ اسرائیل علیه ی تروریست های حماس و جهاد در نوار غزه، این تروریست ها هستند که مردم فلسطین در نوار غزه را به گروگان گرفتند و با انتقال جنگ افزارها در میان خانه ها و مساجد و مدارس و بیمارستانها، آنان را به کشتن می دهند.
اسرائیل حق دارد تا از بین بردن آخرین تروریست در نوار غزه از امنیت خود و ملت اسرائیل دفاع کند.
– امروز باید جهان آزاد با تمامی قوا و امکانات در کنار اسرائیل قرار بگیرد و نگذارند تروریست ها در غزه از این هم قوی تر شود.
– فراموش نکنیم علی خامنه ای خواهان مسلح شدن فلسطینیان تحت رهبری محمود عباس شد تا با جنگ مسلحانه اسرائیل را نابود کنند
– علی لاریجانی اعتراف کرد که تکنولوژی ساخت سلاح های مرگبار را در اختیار تروریست ها قرار داده اند. البته نگفته است تمامی این موشک ها از ایران به غزه سرازیر شده است
– محسن رضایی در نامه ای به فرمانده سازمان تروریستی قسام نوشته است که حکومت ملاها در ایران با تمامی توان از شما دفاع می کند
– به نقل از شبکه تلویزیونی المنار امروز دو راکت از جنوب لبنان توسط تروریست های اسلامی حزب الله به خاک اسرائیل شلیک شد

حال با طرح این صورت مسئله، وظیفه همه ی وجدانهای بیدار و جهان آزاد است که در حمایت از اسرائیل، آخرین نفر و نسل تروریست را در غزه بخشکانند.
و بدانند طرفداران سینه چاک تروریست ها در گوشه گوشه ی جهان از هیچ حقانیتی برخوردار نیستند
برای برقراری آرامش باید همه ی فلسطینی ها خلع سلاح شوند و سازمانها و کشورهایی که تروریست ها را در هر نقطه ای از جهان مسلح می کنند باید به شدیدترین شکل ممکن مجازات بشوند
سیاست گذاری در مقابل تروریست ها باید مشت آهنین باشد و شدت عمل. هرگونه سهل انگاری و مماشات در مقابل آدمکشان، دودش در چشمان مردمان بیگناه می رود

پریزیدنت اوباما هم بهتر است از سپاست مماشات و دلجویی و حتا جانبدارانه از اسلامیون سیاسی در هر شکلی، دوری کند و سعی نکند خاورمیانه را بیش از این با سیاست ضعیفش به خاک و خون بکشد. . بهتر است از سیاست پیشکسوت خود کارتر درس بیاموزد که همه ی این نا امنی های جهان بعد از سقوط پادشاهی در سال هفتاد و نه میلادی در ایران بوجود آمد که کارتر نقش اول را در این نا امنی دارد که باید در یک دادگاه عادلانه محاکمه شود
کلام آخر اینکه سر مار در ایران است و برای خشکاندن نا امنی و تروریست در خاور میانه و جهان، باید حکومت اسلامی در ایران را با حمایت از ملت ایران، سرنگون کرد

احمد پناهنده
http://www.apanahan.blogspot.com
http://www.apanahan.wordpress.com


جشن ِ بی مرگی ِ امردادگان شادمان باد

24 ژوئیه 2014

 

جشن ِ بی مرگی ِ امردادگان شادمان باد

تاریخ ِ کهنسال و پر سرور وُ غرور ِ ایرانزمین، همانگونه که در آثار ادیبان و فرهنگ زنان و فرهنگ مردان ایران آمده است، مشحون از شادی وُ شادمانی و جشن وُ پایکوبی وُ نشاط است.
هرچند در طول تاریخ ِ ایران- بیگانه گان- به دفعات ِ گوناگون بر این سرزمین تاختند و کشتند و خوردند و بردند و ویران کردند و شادی و شادمانی را بر مردم عزا نمودند. اما هر بار این فرهنگ ِ شادی آفرین ِ پرشکوه ِ ایرانیان بوده است که توانسته است بر هر چه غم و اندوه فایق آید و شادی و شادمانی را در هر سرایی جاری و در هر مکانی ساری کند.
بی گمان فرهنگ گوهر آفرین و سنن ِ سالار ِ ملی ِ ملت ِ ایران، سرشار است از جشن و سرور و شادمانی و شاد خواری و شاد گویی و شاد رقصی.
و فرهنگ عزا و ماتم و مصیبت و گریه و سینه زنی و قمه زنی را در آن، جایگاهی نبوده و نیست.
زیرا ایرانیان در هرماه، یک روز را به مناسبت هم نام شدن با ماه، جشن می گرفتند و شادی و شادمانی می کردند.
نام این جشن ها در تاریخ ایرانیان، فروردین گان، اردیبهشت گان، خردادگان، تیرگان، امردادگان، شهریورگان، مهرگان، آبانگان، آذرگان، دیگان، بهمن گان و اسفندگان ثبت شده است. بنابراین با برگزاری ِ این جشن های ماهانه و در کنارشان جشن های با شکوه و دلفروز ِ نوروز و سده و یلدا و چهار شنبه سوری و . . . و . . . و . . . دیگر جایی برای ناله و ماتم نگذاشته بود که امروز در جای جای ِ جان ِ جامعه، جار زده می شود تا تمامی سال را زانوی غم و ماتم بغل بگیرند و بر نادانی و بدبختی خود گریه و زاری کنند.
وقتیکه نور و روشنایی و آتش، مظهر و نماد ِ عشق ِ شورانگیز ِ شادمانی، در شب ِ شراب ِ ارغوانی، در باور های فرهنگ ِ گوهرآفرین ِ نیاکانمان، در کهن دیار ِ جانان، سرزمین ایران نقش بسته بود، بر تاریکی وتیرگی و سیاهی و ظلمت بوده است که دریده شوند و از جای جای ِ جان ِ جامعه ی ِ جاندار ِ جانان، گور خود را گم کنند.
و بر خورشید روشنایی گستر بود که سفره ی نور و گرما را در دلها، طبق طبق عشق و شادابی و شادمانی پهن کند.
پس بیهوده نیست که سراسر ِ زندگی مردم ِ پهن دشت ِ ایرانزمین بر بستر شاد خوانی و شاد خواری و شاد گویی و شاد رقصی، سفره ی شادمانی پهن کرده بود و غم را در سرسرای کاشانه ی نیاکانمان مکانی نبوده است و حتی در مرگ ِ عزیزان ِ خود لباس سفید می پوشیدند و باور داشتند که شادمانی ِ فروخفته ی عزیز ِ از دست رفته را باید در زنده گان شکوفا کرد و به همین مناسبت سراسر ِ ایام سال را با جشن و سرور بدرقه می کردند.

آری
امرداد ماه فرا می رسد و گرمی و پختگی ِ همه سویه ی جهانش، در اوج دلبر است.
طبیعت ِ سبز در این ماه ِ بی مرگی، تمامی ِ پاره های جگر خود را به بازار چشمان عرضه می کند.
فراوانی و فزونی ِ آفریده های ِ زمین، چشم و دل عاشقان ِ زندگی ِ شاداب را چون آفتاب، نور می گستراند و ماهتاب را در شام ِ شب ِ شیدایان، برهنگی ماه را، چراغ، آویزان می کند.
گلها، با پرهای رنگا رنگینشان، خندان، در باغ ِ پر طراوت ِ انار، عصاره ی دل انگیز ِ جانشان را در هوا معطر می کنند تا زنده دلان و عاشقان زندگی را عطر افشان کنند.
چلچله ها جوجه هایشان را به پر ِ پرواز بالغ می کنند و خود در آسمان اوج می گیرند تا برای یافتن بهاری، به سرزمین ِ دیگر، مهاجرت کنند.
دریا ، آرام و رام، سینه ی آبی و نیلگونش را پذیرای ِ ازدحام ِ عاشقان ِ آب است و عطش ِ آفتاب ِ داغ ِ درون ِ جان ِعاشقان را در خنکی ِ خود، می شوید و رفع عطش می کند.
زیبا رویان، بال در گردن ِ عاشقان، ساحل ِ خیساب ِ شاداب را خرامان خرامان، در زیر نور مهتاب، عشق افشان، بذر ِ زندگی ِ شادمان می پاشند تا عشق ِ جوان ِ فردا را بشکفانند و فرداهای دیگر را، عشقستانی از گلهای ِ همیشه عاشق ببخشند.
کرم های ِ ابریشم پس از پختگی و رسایی زندگی ِ بیرونی، به گوشه ای در لای جای ِ برگ و شاخه ها پناه می برند تا دور از نگاه دیگران در پیله خود فرو روند و خوابی خوش تا بهار آینده را به چشمانش بیاورند.
طراوت ِ سرشار ِ کوهسار و جویبار، بی قراران ِ آب و چمن و چای زار را به خود فرا می کشند تا در زلالی ِ آب، صفای ِ چمنزار و نسیم ِ معطر ِ چای زار، اکسیژن ِ بی مرگی امرداد را در جانشان فرو دهند و شاداب، چون آینه و آب صمیمیت ِ دلدادگی ِ زندگی سبز را، در سر سرای ِ عاشقان ِ بی قرار، عشق افشان کنند.
ستاره گان ِ بی شمار ِ آسمان ِ امردادگان، چون شهرهای پر زرق و برق جهان، تمامی سطح آسمان را چراغ فرش می کنند و ازدحام ِ چشمک ِ ستاره گان هر دلباخته ی بی قرار را نگار ِ رخ انار، در سفره دل می نشاند.
هوای ِ مطبوع ِ نبمه شبان ِ امرداد ماه، شب ِ زنده داران ِ عاشقان ِ می وُ مستی را رُخ، گلگون می کند و آواز ِ غزل ِ عشق را چون عسل در گوش ِ جان ِ دلباختگان، شیرین و شکربار، شهد می ریزد.
آری
امرداد ماه می آید تا زندگی ِ بی مرگ ِ عاطفه ی سبز را بر عاشقان ِ گل و آب و آینه، جاودان، عشق باران کند.

***

می دانیم که نیاکانمان در دوران باستان، هر روز را که با نام ماه یکی می شد آن روز را جشن می گرفتند.
بنا براین سوای جشنهای ملی و فراملی ِ نوروز، سده، یلدا، سوری، سیزده بدر و چند جشن دیگر، 12 جشن ماهانه بود که در 12 ماه سال برگزار می شد.
یکی از این جشن های دوازده گانه، جشن امردادگان بود که در روز هفتم امرداد ماه زرتشتی برگزار می گردید.
ولی امروز این جشن نه در هفتم، بلکه در سوم امرداد ماه برگزار می گردد.
دلیل این اختلاف ِ زمان ِ بر گزاری ِ دیروز با امروز، تغییر سال شمار نیاکانمان در امروز است. زیرا در دوره باستان سال به دوازده ماه و هر ماه به سی روز تقسیم می شد. اما امروز شش ماه اول سال به سی و یک روز و پنج ماه بعدی به سی روز و ماه آخر سال به بیست و نه روز واگر سال کبیسه باشد به سی روز تقسیم می گردد. به همین دلیل جشن امردادگان، نسبت به سال شمار دیروز، چهار روز جلوتر، یعنی سوم امرداد ماه برگزار می شود که این روز منطبق با روز هفتم امرداد ماه، در دوران ِ نیاکانمان است.

بطوریکه ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه در باره نگهبانی امشاسپند امرداد از گیاهان می گوید:

» مرداد ماه که روز ِ هفتم ِ آن مرداد روز است و آن روز را به انگیزه ی پیش آمدن دو نام با هم جشن می گرفتند. معنای مرداد آن است که مرگ و نیستی نداشته باشد و مرداد فرشته ای است که به حفظ ِ گیتی و اقامه ی غذاها و دوایی که اصل آن نبات است و مزید جوع و ضرر و امراض هستند، موکل است.»

خیام در نوروز نامه می نویسد:

«مرداد ماه یعنی خاک، داد ِ خویش بداد از بَرها ومیو های پخته که در وی به کمال رسد و نیز هوا در وی مانند غبار ِ خاک باشد و این ماه میانه تابستان بود و قسمت او از آفتاب، مر برج اسد را باشد. «

این جشن سزاوار ِ شادمانی ونشاط ِ بی مرگی، امروز به غلط تحت نام مردادگان، در بین مردم رایج است. زیرا مرداد به معنی نیستی و مرگ است اما وقتیکه حرف الف در اول آن قرار می گیرد آن را نفی می کند و به بی مرگی و جاودانگی، تغییر معنی می دهد.
زیرا امرتات در زبان اوستایی و امرداد در زبان پهلوی، از ششمین امشاسپندان و یکی از صفات اهورامزدا در گات ها است که دلالت بر بی مرگی و جاودانگی و زوال ناپذیری اهورا مزدا دارد.
امشاسپند ِ جاودانگی ِ امرداد همواره در کنار امشاسپند ِ رسایی ِ خرداد، نگهبان آب و گیاه هستند.
بطوریکه در گزارش دفتر پهلوی ِ بندهشن، پیرامون نگهبانی امشاسپند ِ امرداد از گیاهان، چنین می خوانیم:

» امرداد ِ بی مرگی، سرور ِ گیاهان ِ بی شمار است. زیرا او را به گیتی، گیاه خویش است. گیاهان را برویاند و رمه ی گوسفندان را افزاید. زیرا آفریدگان از او خورند و زیست کنند. به فرش کرت ( روز رستاخیز ) نیز انوش ( بی مرگی ) را از امرداد آرایند. کسی که گیاه را آرامش بخشد یا بیازارد، آنگاه امرداد از او آسوده یا آزرده بود. او را همکار ر َشن ( ایزد عدالت ) اشتار ( ایزد بانوی راستی و درستی ) و زامیاد ( ایزد زمین ) است.»
و در این باره در زراتشت نامه چنین سروده شده است:

چو گفتار خردادش آمد به سر
همان گاه امرداد شد پیش تر

سخن گفت در باره رستنی
که زرتشت گوید ابا هر تنی

نباید به بیداد کردن تباه
به بیهوده بر کندن از جایگاه

کزو راحت مردم و چار پاست
تبه کردن او، نه راه خداست

آری

وقتی آب است، زندگی موج می زند
روییدنی سبز می شود
باغ و بوستان پر گل و بر
چارپایان سیر و پروار
آدمیان از شادی سرشار
و این است رمز جاودانگی

دکتر احمد پناهنده

http://www.apanahan.blogspot.com

http://www.apanahan.wordpress.com


اسرائیل حق دارد از کشور و ملتش دفاع کند

15 ژوئیه 2014

 

اسرائیل حق دارد از کشور و ملتش دفاع کند

این روزها باز بهانه به دست عابرین پیاده ی روشنفکری و سیاسی در همه رنگش که همیشه دشمن خونی «امپریالسم جهانی به سرگردگی امپریالیسم آمریکا و اسرائیل» هستند، افتاده است تا بار دیگر همراه با حکومت ضد ایرانی اسلامیون در همه طیفش بر سر و کله ی خود بزنند و سینه را با مشت و زنجیر را بر پشت بکوبند و عزا بگیرند که وا مصیبتا
اسرائیل کودکان و دختران و زنان و جوانان را کشت و از این طریق کربلایی دیگر درست کنند و گریه ها از چشمان نا اگاهان تاریخ بگیرند.
واقعیت چیست؟
واقعیت این است که اسرائیل می خواهد در امنیت زندگی کند و وحوش اسلامی در پیرامون آنها از زندگی در امنیت گریزان هستند.
پس به هر وسیله ای تلاش می کنند زندگی امن اسرائیلیان را نا امن کنند.
اینبار هم شروع کننده ی جنگ، وحوش اسلامیون تروریست حماس بودند که سه کودک بی گناه اسرائیلی را به وضع فجیعی کشتند که سبب شد یکی از اسرائیلیان در یک انتقام کور کودکی فلسطینی را بکشد و بعد بسوزاند.
البته نخست وزیر اسرائیل این عمل وحشیانه را محکوم کرد و قول داد عاملین این وحشی گری را شناسایی و به دست عدالت بسپارد.
اما در آن سو وحوشان اسلامی حماس نه اینکه کشتار فجیع سه کودک اسرائیلی را محکوم نکردند بلکه با موشک پرانی به سرزمین اسرائیل بویژه تل آویو، به نا امنی بیشتر دامن زدند تا اسرائیل را به واکنش بکشانند.
یادمان باشد که مقوله امنیت برای اسرائیل از هر مقوله ی دیگری از اهمیت بیشتری برخوردار است. به عبارت دیگر امنیت برای اسرائیل خط قرمزی است که هر کس بخواهد از آن تجاوز کند، به شدت مجازات می شود.
وحوشان اسلامی و تروریست حماس این موضوع را به خوبی می دانند. پس برای نا امن کردن زندگی برای اسرائیلیان باید از هر وسیله ای کمک بگیرند تا اسرائیل را به واکنش بکشانند و سپس مظلوم نمایی کنند.
همه ی صورت مسئله همین است که توضیح داده شد.
من به عنوان یک ایرانی هیچگاه از عقب مانده ترین و هارترین و وحسی ترین وحوشان اسلامی چه در ایران و چه در جای جای جهان دفاع نخواهم کرد و در این جنگ و خونریزی هم جانب اسرائیل را می گیرم و در کنارش وحوشان حماس را محکوم می کنم.
زیرا باور دارم که این حق اسرائیل است که از کشور و ملتش در مقابل وحوشان اسلامی دفاع کند. هرچند برای کشته شدن افراد غیر نظامی و بویزه کودکان، بسیار آزرده خاطر می شوم.
اما بخوبی می دانم و ماهیت آدم کشان اسلامی حماس را می شناسم که آنها با گروگان گرفتن افراد بیگناه و بویژه کودکان، دست به این نا امنی می زنند تا خودشان را مطرح کنند و بعد حمایت نا آگاهان ایران و وجهان را به سوی خودشان جلب نمایند.
وگرنه اگر آدم کشان تروریست اسلامی حماس ذره ای انسانیت داشتند که ندارند و یا به انسانیت باور داشتند که ندارند، هیچگاه پایگاه سکوی پرتاب موشک و سلاح های مرگبار را به محلها، مساجد، بیمارستانها و خانه های مردم بی گناه منتقل نمی کردند تا سبب شوند که اسرائیل برای شناسایی این سکوها از مردم بخواهد که شهرها را ترک کنند.
فراموش نکنیم که یک اسرائیل قوی و سکولار در منطقه ی پر آشوب خاور میانه لازم است و لازم تر خواهد بود که با کمک همه ی کشورهای جهان آزاد و بویژه اسرائیل، ایرانیان بتوانند از وحوشان اسلامی در ایران عبور کنند و به خویشتن ایرانی خویش پیوند بخورند و مثل زمان محمد رضا شاه، ایران با همکاری اسرائیل ژاندارم و یا پلیس منطقه بشود و بتواند مثل گذشته منطقه را از آشوب دور نگه دارد و امنیت را در جای جای منطقه بیمه کند.
زیرا از دیرباز و در درازای تاریخ بین ایرانیان و قوم یهود و امروز اسرائیل پیوند صمیمی و حتا خویشی برقرار بوده است.
در پایان باید از همه ی کسانی که امروز برای مردمان غزه دل می سوزانند، پرسش کرد که دیروز کجا بودید وقتی بشار اسد با سلاح های شیمیایی و ابزارهای کشنده مردم سوریه را قتل عام می کرد؟
کجا بودید وقتی روسیه ی هار و متجاوز، تکه ای از تن زخمی ِ اکراین را جدا کرد و با حمایت از جدایی طلبان روسی، هر روزه سربازان اکراینی را می کشند و شهرها را ویران می کنند؟
کجا بودید وقتی مالکی 253 نفر از زندانیان سنی مذهب را قتل عام کرد و این شرایط را در عراق حاکم کرد؟
ولی امروز در هم سویی با هارترین تروریست ها در منطقه و آدم کشان اسلامی در ایران به حمایت از پست ترین و خشن ترین سازمان های تروریستی در جهان بر می خیزید که پدرانشان هم دیروز ِ دور و هم دیروز ِ نزدیک و هم حتا امروز ایرانیان را به فیجع ترین شکلی گردن می زدند و می زنند و زنان را خوار ذلیل می نمودند و می نمایند. اما شما به جای آنکه در کنار ملت ایران از این وحوشان اسلامی در ایران عبور کنید، و جنایت هر روزه اسلامیون وحشی را در جای جای جهان محکوم کنید به بهانه ی کشته شدن کودکان غزه به حمایت از جانیان و آدمکشان اسلامی بر می خیزید که هیچ حتا هر روزه بیشتر در ماتحتشان فرو می روید.
و چنین است دیروز کارتر به خودش اجازه داد در امور داخلی ایران دخالت کند و با دیگر کشورها که دشمن نظام پادشاهی در ایران و محمد رضا شاه بودند، همین حکومت اسلامی را با حمالی کشیدن از نیروهای کمونیستی و اسلامی و به اصطلاح ملیون ضد ملی و ضد ایرانی به ملت ایران تحمیل کنند.
و امروز هم با همین عملکر ضد ایران و ایرانی تان، اوباما به خودش حق می دهد که همین حکومت وحشی و ضد ایران و ایرانی را در ایران با برجا نگه دارد و با همکاری حکومت اسلامی، داعشی ها را در سوریه و عراق راه بیاندازد تا مردم را بترساند که مبادا تصمیم بگیرند از حکومت وحشی و خونریز کشورشان عبور کنند.
به باور من بی هیچ گفتگو همه ی این نا امنی در خاور میانه به دلیل سیاست بسیار ضعیف اوباما است که این آدم کشان در سوریه و عراق و ایران و اکراین و روسیه و لبنان و غزه به خود اجازه می دهند، مناطق امن را نا امن کنند و زندگی مردم را پودر کنند.
زیرا آدمکشان اسلامی و تروریست به زندگی باور ندارند. بلکه انها زندگی می کنند تا بکشند و کشته شوند و زودتر به بهشت موهوم بروند.
و مطمئن باشیم که تاریخ از عملکرد اوباما در مدت ریاست جمهوریش بر قدرتمندترن کشور جهان، گزارش ناشادی را در سینه خود ثبت خواهد کرد.
احمد پناهنده
http://www.apanahan.blogspot.com
http://www.apanahan.wordpress.com


قدر دانی و حمایت از زنان سرفراز و سالار ایران آفرینتان باد

14 ژوئیه 2014

قدر دانی و حمایت از زنان سرفراز و سالار ایران
آفرینتان باد

این روزها بر زنان سالار ایرانزمین جفایی اندازه ناگرفتنی تحمیل می شود و اسلامیون عقب مانده و ضد تاریخی و ترقی و روشنایی می روند تا با سرکوب و هتک حرمت از زنان کشورمان، آنان را هرچه بیشتر در گونی سیاه فرو ببرند.
گویی ناف اسلامشان به حجاب زن بسته است و بی حجابی زن، اسلامشان را روی سرشان خراب می کند.
اگر چنین است باید گفت خوشا بر زنان ایرانزمین که با زیباییها و رعناییها، اسلام تاریک اندیش و ضد نور و زیبایی را از ریشه می سوزانند تا این نکبت تاریخی و فرهننگی فرود آمده ی اسلامی، از جای جای ایرانزمین گورش را گم کند و تراوت و شادابی و زیبایی و روشنایی دوباره برگردد و در چشمان ملت ایران، آینه ی بی نظیر گلریزان آویزان کند و شمیم دل انگیزش آسمان دیده ها و دلها را صفا دهد و معطر گرداند.
بی گمان روح بی قرار رضا شاه بزرگ از مقاومت زنان ایران نسبت به هر ستم و اجحاف ِ کنیز ساز که می خواهند از این طریق آنها را در گونی سیاه بپیچانند، شادمان است که فرزندانش راه و اهداف ارجمند و بزرگش را سرفرازانه به پیش می برند و عقب گرایی و تحقیر را با همه ی جان و جهان ِ جوانشان زیر پا له می کنند.
و باور دارم زنان سربلند کشور ایران با هر مقاومتی نسبت به حجاب اجباری و کنیز ساز، در درون دل و ضمیرشان درودی به رضا شاه بزرگ می فرستند و سپاسگویان چنگ در چهره ی سیاه اهریمن اسلامی و عقب ماندگی فرو می کنند.
فراموش نکنیم که رضا شاه بزرگ این رستاخیز رهایی زن را در شرایطی پیش برد که زنان از هر گونه حق و حقوق اجتماعی محروم بودند و حتا اجازه نداشتند از خانه بیرون بیایند.
و شگفتا که عقب مانئگان تاریخ و ضد زن از جماعت روشنفکری در همه رنگش، برای خیمه زدن در زمین بی حاصل ارتجاع اسلامی، شلی پا را به غمزه رفع می کنند و چنگال در چهره ی رضا شاه بزرگ فرو می کنند که چرا چادر کنیز ساز را از سر زنان نگون بخت ایران برداشت و زنان را از کیسه و گونی سیاه بیرون آورد و به آنها شخصیت داد تا در عرصه ی اجتماعی بطور برابر با مردان استعداد خودشان را شکوفا کنند؟
نه دیروز بلکه همین امروز هم این ترهات و یاوگویی را تکرار می کنند، تا مبادا زنان رها شوند.
آری یادمان نرفته است که در فردای بهمن شوم و سیاه سال 57 وقتی زنان متوجه شدند که می خواهند آنها را به عصر دنیای قبیله ی قریش برگردانند، آنها شجاعانه و با درایتی بی نظیر در مقابل شعار ِ » یا روسری یا تو سری » بر ارتجاع اسلامی هجوم بردند و از حقوقشان و کرامت زن دفاع کردند. در همین هنگام اما عقب ماندگان ضد زن از جماعت روشنفکری در کنار موتور سواران ِ زنجیر و قداره به دست، شعار می دادند:
دست نزنید النگوهاتون می شکند
و امروز جای بسی خوشحالی است که زنان ایران با حرکت غرور آفرینشان کَک توی تنبان آخوندهای عقب مانده شیعه اثناعشری انداختند و تفو تاریخی را بر سر و روی جماعت روشنفکری ضد زن پرتاب می کنند.
باشد که مردان ایرانزمین در همه ی عرصه ها پشتیبان زنان برای حرکت و مبارزه ی شکوهمندشان جهت رها شدن از حجاب اجباری و در گونی فرو رفتن، از هیچ تلاشی فرو گذار نکنند و اجازه ندهند جماعت عقب مانده روشنفکری که روی سفره آخوندهای اسلامی خون و رنج زنان و رنجبران را می خورند، برای مشروعیت بخشیدن به اسلامیون عقب مانده، اظهار لیحه کنند و بگویند:
چون رضا شاه بزرگ کشف حجاب را در آغاز اجباری کرد پس آخوندهای ضد زن هم حق دارند که لچک و چادر را بر سر زنان بگذارد و مجبورشان کنند که در گونی سیاه فرو بروند.
یادمان باشد هرگاه چنین اظهار لحیه از این جماعت ضد زن و روشنفکران تاریک اندیش شنیدیم، بدانیم که آنها از جنس آخوندهای اسلامی در همه رنگش هستند و سالاری و کرامت و شخصیت و آزادی زنان را چشم دیدن ندارند.
درود بر رضا شاه بزرگ و محمد رضا شاه ایرانساز که به زنان کرامت و شخصیت به تاراج رفته شان را با همه ی رنج و شکنجشان به آنان برگردانند و زیبایی و رعنایی و شیدایی را در جای جای ایرانزمین گلریزان کردند
و سپاس از زنان سالار و سرفراز ایرانزمین که با هر حرکت به سوی رها شدن از تحقیر و نیمه بودن، روح بزرگ این دو پادشاه ایراندوست و بی همتای تاریخ ایران را شاد می کنند.
در پایان توجه ی شما را به فسمتی از جستار این قلم که در بزرگداشت هفده دی و خدمات رضا شاه بزرگ نوشته است، جلب می کنم.

» تلنگری به وجدانهای خفته و اذهان یخ بسته

برای بیدار کردن وجدان خفته و اذهان رطوبت کشیده در جهل و ذوب شده در ولایت » انترناسیونالیسم ِ پرولتری و امت جهانی » کافی است اشاره کنم که زنان ما در آن شرایط یعنی سال ۱۳۰۰ به بعد علی رغم پوشش ِ اجباری در چادر و چاقچور فقط ساعاتی در روز اجازه داشتند بیرون بیایند و از تمامی حقوق اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و….محروم بودند و از ترس ِ واپس گرایان قادر به هیچ کاری نبودند. موسیقی، این وسیله نوازش روح انسانی، تا آن زمان، فقیهان آن را صدای شیطان می نامیدند و هر کس که به آن می پرداخت و یا حتی آن را گوش میداد، مرتکب گناهی کبیره می شد. ولی می بینیم در همین دوران، موسیقی فاخر و سرزنده ی دوره ی ساسانی با باربد و نکیسایش که این چنین خوار و ذلیل شده بود، به همت علینقی خان وزیری و حمایت رضاشاه و وزیرمعارفش علی اصغر حکمت، مبتکرطرح ِ دانشگاه ِ تهران واولین رئیس آن، دوباره نسیم ِ نوازش آفرین ِ خودش را در روح افسرده ی ایرانی دمید و از این طریق پای ِ زنان را از پستوها واندرون ها بیرون کشید و شور و حال و جلوه ای تازه به موسیقی در حال ِ شگفتن بخشیدند که در صدر فهرست این زنان ِ هنرمند می توان قمرالملوک وزیری را نام برد که نه تنها برای همگان (مرد و زن) می خواند بلکه بی حجاب ونقاب برروی صحنه ظاهرمی شد.
و برای نخستین باردر سال ۱۳۰۳ یعنی یازده سال پیش از کشف حجاب، در تالار گراند هتل ِ تهران در خیابان لاله زار بر روی صحنه رفت و در برابر ِ زنان و مردان ِ شگفت زده به آوازخوانی پرداخت. حال ببینیم قمر، خود در این باره چه می گوید.
« آن روزها هر کس بدون چادر بود، به کلانتری جلب می شد، با این همه وقتی به من پیشنهاد شد، بدون چادر، درنمایش ِ گراندهتل ظاهر شوم، قبول کردم و پیه ی کشته شدن را به تن خود مالیدم و روی صحنه رفتم. هیچ اتفاقی هم نیافتاد. حتی مورد استقبال هم قرار گرفتم ».
هم چنین در رابطه با موفقیت واستقبال عمومی و بسلا مت گذشتن از دست قداره بندان و واپسگرایان، چنین شرح می دهد.
« رژیم مملکت تغییر کرده و پس از یک بحران بزرگ، دوره آرامش فرا رسیده بود. حدس می زنم فکر برداشتن حجاب از همان موقع پیش آمده بود…».

نگاهی به شرایط زنان پس از » انقلاب شکوهمند اسلامی»

به این می اندیشم که چگونه زنان ِ ایران زمین، اینگونه در گونی سیاه پیچانده شده اند و هرگونه حرکت ِ دل انگیز و جلوه های زیبایی از آنان دریغ گشته و قوانینی ضد انسانی بر آنها تحمیل شده است.
و یا امروز در این شرایط ِ بس کشنده و درد آور، خواهران ما در خاک ِ اهورایی ایران، که زمانی بر تخت طاووس ِ پادشاهی تکیه داده بودند و از همه گونه حرمت و منزلت انسانی ِ والا برخوردار بودند، اینگونه خوار وُ ذلیل و سرکوب شده اند و روزگار ِ غریبی را در وسعت غربت زده ایران زمین سپری می کنند؟
ظاهر ِ اوضاع ِ اجتماعی ایران، چنین می نماید که زنان را رمقی و یا شوری برای رها شدن از روبند ِ بنده ساز، در آنها نمی جوشد و همگی سر خم کرده اند و به شرایط تسلیم شده اند.
اما در عمق اگر بنگریم و چشمان ِ بصیرت داشته باشیم، خواهیم دید که زنان سالار ما نه اینکه تسلیم شرایط نشدند بلکه در تمامی عرصه ها حکومت ِ اسلامی ِ واپسگرا را به چالش طلیبده اند.
و هر یک در درون و بیرون از خود با دنیایی از جهل و جهالت و تعصب فنا کننده ی تحمیل شده بر خود، مبارزه ای ستُرگ را در میدان ِ بیداد و ستمگری، آهنگ ِ عزمشان کرده اند که ابتدا خود رهبری به زمین زدن این سیه دلان ضد زن و زیبائی و لطافت و ظرافت را به عهده بگیرند و با آزاد سازی خود از چنبره دست و پا گیر تعصب و تیرگی، مردان ِ در بند جهل و جهالت را آزاد کنند.
و این منظری است دلنواز و شادی بخش در چهره های غمگین امّا امیدوار که در زیر آوار ِ تعصب و جهل، جوان نا شده در دست انداز پیری افتاده اند.
زنان در حکومت اسلامی

آیا رد کردن چنین مظاهر پیشرفت و مدرنیته، استقبال از کهنه پرستی و عقبگرائی نبود و نیست؟ نگوئید نه، زیرا به لحاظ منطقی نمی شود آن نظام پیشرفته در زمینه های اجتماعی و آزادی های فردی در تمامی عرصه ها را رد کرد و از آخوند جماعت توقع بیشتراز آن را داشت.
تازه اگر بر فرض محال آخوندها حاکم نمی شدند، مطمئناً ما امروز یکی از اقمار روسیه شوروی بودیم که همگان پس از فروپاشی ِ این جسد مردار شده، دیدیم که چه جهنمی بوده است.
قصد ملامت ندارم ولی دردمند هستم. زیرا خود در آن شرایط، جوانی بودم که از دوران جوانی ام بهره می بردم و با تمامی مظاهر ِ زیبائی نرد ِ عشق می باختم.
دختران ِ همسن و سال من در اوج ِ آزادی ِ فردی و اجتماعی آنچه را که دلخواهشان بود انجام می دادند.

زنان در دوران پادشاهی پهلوی

روزگار ِ دوران ِ من روشن و آفتابی بود و از درخت پر تراوت ِ شرایط زندگی، گل عشق می چیدیم و در عشق جوانی سرشار بودیم ( و اگر هم محدودیتی بود، تعصّب و خشک مغزی فرهنگ شریعتمداران بود که هنوز رمقی داشتند و آزادیها را مانع می شدند ).
در شب های تابستان ِ » چمخاله » با دختران زیباروی، شب های تاریک را جلوه ای از عشق ِ مستانه و شادکامی عاشقانه می بخشیدیم و چون کبوتری گردن فراز چرخشی جانانه می زدیم .
به نام عشق به خواب می رفتیم و به عشق ِ دیدار ِ یار و بوسه بر لب ِ تبدار، بیدار می شدیم و در غروب ِ روشن ِ شهرمان به کوچه معشوق پا می گذاشتیم و دلی می دادیم و بوسه ای شکرین از لبهای داغ و تب دار ِ دلدار می ربودیم.
آرشیو جوانی ام پر است از نامه های عاشقانه دل انگیز و جگر سوز که گاه گاه بر روی شانه یکدیگر اشک شوق می ریختیم و روی زانوان یکدیگر به خواب می رفتیم. امیدوارم روزی بتوانم دوران رسوائی و شیدائی خود را بر روی کاغذ بنگارم و تقدیم دختران و پسران نسل جدید کنم که از همه ی این شور و شیدائی ِ جوانی محروم هستند.
آری در یک کلام، دوره ی جوانی ِ من دوره ی رمانتیک ِ عشق سالاری بود. ولی امّا امروز دلم گرفته است، نه به خاطر خود بلکه به خاطر دختران و پسران جوانی که هنوز شهد عشق را نچشیده، بایستی به خانه » بخت » بروند تا بدبخت شوند چون نه جلوه ای از عشق موجود است و نه آزادی و دلدادگی، هرچه است سیاهی و تیرگی و پیچیده در چادر و چاقچور. و بر سر هر چهار راه و گذرگاها پاسداران شب در کمین هستند تا مبادا لبخندی از معشوق به سوی عاشق پرتاب شود. امروز اجبار کور حاکم است و زنان مجبورند آنچه را که آخوندهای ِ ما قبل تاریخ می پسندند، انجام دهند.»
احمد پناهنده
http://www.apanahan.blogspot.com
http://www.apanahan.wordpress.com


خود زنی بختیار

10 ژوئیه 2014

 

خود زنی بختیار

درسی از تاریخ برای جوانان ایرانم
این روزها به مناسبت صدمین زاد روز شاپور بختیار، فرصتی ایجاد شد تا افراد و سازمانها اینجا و آنجا برای بختیار مرثیه بخوانند و ظاهرن از عملکرد ناشادشان نسبت به او پوزش بطلبند و قهرمانش کنند.
هرچند بختیار در یک تندپیچ تاریخی پیشقدم شد تا ویرانی ایران را توسط یاران دیروزش و نیروهای چپ و اسلامیون در همه شکلش، در حد توان خود و با مشروعیتی که پادشاه ایران برایش فراهم کرده بود، جلوگیری کند. که البته حرکتی رو به جلو بود و باید به ایشان دست مریزاد گفت. اما چون پس زمینه ی ذهنش نسبت به خاندان پهلوی چرکین بود و کینه ی شخصی نسبت به پادشاهان پهلوی در درونش غوغا می کرد، با عملکردهای ویرانسازش نه اینکه سبب ساز سقوطش شد. بلکه ویرانی ایران و هموار کردن راه برای اسلامیون را شتاب بخشید.
دوستانی که امروز برایش مرثیه بی مالیات می خوانند و سعی می کنند بزرگش کنند طوری که قهرمان بشود، باید گفت هیچ حسن و نیتی در این باره ندارند. بلکه در این دوران تنهایی و و طرد شدن توسط ملت ایران و از صحنه تاریخی، می خواهند برای خودشان پناهگاهی پیدا کنند تا در پشت آن در مداری دیگر باز همین شرایط مرگبار را طولانی تر کنند.
وگرنه این افراد و سازمانها حتا اگر به اندازه ی ارزنی انصاف و حسن نیت داشتند و به ملت ایران و تاریخ و فرهنگ و منافع ملت می اندیشیدند و در این باره دلسوز و پاسخ گو بودند. باید بیش از همه قدر دادن پادشاه ایرانساز، محمد رضا شاه ایراندوست باشند که با حس وطندوستی بی نظیرشان این فرصت را برای بختیارها ایجاد کردند.
پادشاهی که خود و پدر ارجمند و بزرگشان ایران ویران شده ی قاجاریه را با همت و درایت بی همتایشان به بالاترین قله ی جهان مدرن سنجاق کردند، که بسیاری از کشورها حسرت رسیدن به این ترقی و پیشرفت را آه می کشیدند. حتا کره جنوبی.
حال با این مقدمه نگاهی به خود زنی بختیار می اندازیم که در طول سی و هفت روز سبب شد هم خودش سقوط بکند و هم ایران به دست اسلامیون بیافتد.
بعد از فاجعه ی سینما رکس آبادان و هفده ی شهریور که اسلامیون و نیروهای چپ و همچنین نیروهای به اصطلاح ملی که می رفتند ایران را در تمامیتش به خاطر منافع تنگ گروهی و کینه شخصی نسبت به خاندان پهلوی، ویران کنند و شتبان برای نزدیک شدن به اسلامیون عقب گرا از هم سبقت می گرفتند.
پادشاه دلسوز وایرانساز، محمد رضا شاه پهلوی، با همتی مردانه و بزرگ و فقط برای حفظ ایران و منافع ملت، این شانس یا فرصت تاریخی را برای به اصطلاح ملیون فراهم کرد تا خودشان را در این آزمون تاریخی محک بزنند.
از این جهت ابتدا دکتر غلام حسین صدیقی، عضو جبهه ملی را مامور کرد که کابینه تشکیل دهد. اما آقای صدیقی شرطش این بود که پادشاه در ایران بمانند و اختیارات قانونی خود را به یک شورای نیابت سلطنت واگذار کنند.
که پیشنهادی پذیرفتنی نبود
زیرا پادشاه ایرانساز به دلیل کسالت و بیماری احتیاج داشت که مدتی از ایران دور باشد و این بی حرمتی مردم تحریک شده و نمک نشناس و گروه ها و سازمانها و احزاب ضد منافع و ارجمندی ایران را نبیند.
چون باور داشت که که نمی تواند در مقام پادشاه یک کشور ببیند چنین نسبت به خدمات خود و پدرشان بی حرمتی و بی احترامی می کنند و از طرف دیگر تحمل نداشت که ببیند از دماغ کسی خون بیاید.
از این جهت در پاسخ دکتر صدیقی می گویند:
» این تقاضا برایم پذیرفتنی نبود، زیرا مفهومش آن بود که قبول کنم قادر به سلطنت نیستم. اما باید بگویم که دکتر صدیقی تنها سیاستمدار مخالفی بود که مصرّن از من خواست ایران را ترک نکنم.»
که البته به باور من دکتر صدیقی در پافشاری به ماندن پادشاه ایران حسن نیت داشت. زیرا با رفتن پادشاه، شیرازه ی فرماندهی ارتش و تعادل بین قوا به هم می ریخت و روحیه ها پایین می آمدند که چنین هم شد. اما برای پادشاه ایران چاره ای نبود که حتمن ایران را چند هفته و یا چند ماهی برای معالجه بیماری و استراحت، ترک کنند.
در همین ایام بازرگان و سنجابی بعد از دستبوسی خمینی در پاریس، به ایران برگشته بودند و غیر قانونی و حتا ضد قانونی دست به تحریکات عوام پسند و خمینی پسند می زدند که هر دو طبق مفرارات حکومت نظامی بازداشت شدند.
پادشاه فقید در کتاب پاسخ به تاریخ در باره ی ملاقات سنجابی می نویسد:
» دکتر سنجابی از زندان بوسیله ی رئیس ساواک سپهبد مقدم تقاضای ملاقات مرا کرد. برای تسهیل مذاکرات و آماده سازی محیط از دولت خواستم سنجابی و بازرگان را آزاد کنند. پس از چند روز تقاضای ملاقات سنجابی را پذیرفتم. او با احترام بسیار دست مرا بوسید و نسبت به مقام سلطنت و شخص من ابراز وفاداری بسیار کرد و گفت که حاضر است مقام نخست وزیری را قبول کند، بشرطی که من به بهانه ی «استفاده از تعطیلات» راهی خارج شوم. او نه می خواست شورای نیابت سلطنت تشکیل شود، که تشکیل آن قانونن الزامی بود و نه می خواست از مجلسین رای اعتماد بخواهد.
من از قبول توقعات سنجابی سرباز زدم و در حالیکه شرایط روز بروز دشوارتر می شد، در جستجوی راه حل دیگری بر آمدم.»
و بعد با تمام ژرفای ایراندوستی و ایران اندیشی همه ی وجدانهای موجود در صحنه سیاسی ایران را مخاطب قرار می دهد و برای ثبت در تاریخ پرسش می کند:
» آیا واقعن رهبران سیاسی مخالف، متوجه ی وخامت اوضاع و خطراتی که کشور را تهدید می کرد، بودند؟
آیا می دانستند که دیگر حفظ امتیازات و بر آوردن توقعاتشان مطرح نیست، بلکه حیات و ممات ایران در میان است؟»
من امروز پاسخ می دهم، خیر
زیرا نیروهای اسلامی در همه طیفش به ایران و ایرانی اعتقادی نداشتند تا متوجه خطر بشوند به عبارت دیگر آنها خطر را استقبال می کردند تا بر روی خاکروبه های ویرانی ایران خلافت عقب مانده و ضد ایران و ایرانی شان را بر پا کنند.
نیروهای چپ در همه شکلش ایران سرفراز را خاری در چشمان می پنداشتند و برای ویرانی ایران و حتا تجزیه و تکه پاره کردن آن روز شماری می کردند. زیرا به ایران و ملت ایران باور نداشتند و قبله گاهشان انترناسیونالیسم بخوان روسیه ی شوروی بود که می خواستند ایران را در دهان روسیه فرو کنند و خود حمالی روسیه را در ایران به عهده بگیرند.
نیروهای به اصطلاح ملی مثل سنجابی ها و فروهرها نشان دادند که چون پیشوایشان مصدق السلطنه حاضرند با پست ترین موجودات تاریخ ایران دست اتحاد بدهند و همرز خودشان را به پای ارتجاعمرد تاریخ ایران خمینی قربانی کنند اما حاضر نشوند قدمی جهت تلاش برای حفظ ایران بردارند.
در این هنگام بختیار بوسیله ی رئیس ساواک سپهد مقدم تقاضا کرد که با پادشاه ملاقات کند.
پادشاه فقید ایران در این باره در کتاب پاسخ به تاریخ می نویسد:
» اگر اشتباه نکنم، سپهبد مقدم شخصن وی را شبانه و در خارج از ساعات متعارف ملاقات، به کاخ نیاوران هدایت کرد. بختیار در این ملاقات مکرّرن نسبت به مقام سلطنت ابراز وفاداری کرد و کوشید به من ثابت کند که تنها کسی است که می تواند در آن شرایط دشوار دولت را تشکیل دهد. او می گفت مایل است تمام ترتیبات مندرج در قانون اساسی را رعایت کند. بدین معنی که قبل از مسافرت من به خارج از کشور بعنوان تعطیلات، یک شورای نیابت سلطنت تشکیل شود و از دو مجلس رای اعتماد بگیرد.»
اما هنوز بر صندلی صدرات ننشسته بود که وعده و وفاداری اش به سلطنت را زیر پا گذاشت و برای عوام فریبی عکس شخص اول مملکت، محمد رضا شاه را پائین آورد و عکس مصدق السلطنه ی دروغزن و یاوه گو را بالا برد و نشان داد:
ذات بد نیکو نگردد آنکه بنیادش بد است
در حالی که اگر ذره ای عقل و خرد و انصاف داشت، باید متوجه می شد که همه ی مشروعیت خودش را از نظام پادشاهی و سلطنت پهلوی و محمد رضا شاه گرفته است.
بنابراین پشت کردن به این موضوع در واقع زیر پا گذاشتن مشروعیتی بود که به او واگذار شده بود.
او به همین هم بسنده نکرد بلکه برای عوام فریبی بیشتر باد به غبغب انداخت و بی مطالعه و ارزیابی شرایط، ساواک را منحل کرد.
همه ی جانیان و آدمکشان و قاتلین تروریست و کمونیست های ضد ایران را آزاد کرد
مطبوعات را آزاد گذاشت تا هر رجاله ی چاله میدانی دهان باز کند و به تاریخ و فرهنگ و تمدن و خانواده ی پادشاهان پهلوی توهین کنند.
و این همه سبب شد که خودش به جانش ایمن نباشد و بعد فرار را بر قرار ترجیح داد.
حتمن یادش رفته بود که مشروعیت خودش را از از خاندان پهلوی و محمد رضا شاه گرفته بود و ابزار قدرتش هم ساواک و ارتش و مجلسین و ادارات دولتی و هواخواهان پادشاهی و ایرانیان ایراندوست هستند.
زیرا خود حتا در بین دوستان سابقش هیچ مشروعیتی نداشت. بنابراین جا داشت که ایشان با تکیه بر ساواک و ارتش و هوا خواهان خاندان پهلوی و ایراندوستان، سران اغتشاش گر را دستگیر می کرد و اجازه نمی داد خمینی ضد بشر وارد ایران می شد.
و بعد آرام آرام وقتی که آتش ویرانی ِ ایران را خاموش می کرد، آنوقت دست به اصلاحات می زد نه وقتی که فاقد این توان بود که شلوارش را بالا بکشد و آب دماغش را پاک کند.
منحل کردن ساواک و برداشتن سانسور از مطبوعات و آزاد کردن قاتلین و تروریست ها و کمونیست های ضد ایرانی از زندان، در آن شرایط فضیلت نبود بلکه خود زنی بود که تاریخ ثابت و ثبت کرد.
زیرا وقتی سیل می آید، نباید پل ها و سدهای مانع سیل را خراب کرد. بلکه باید با تکیه بر آنها ابتدا جلوی سیل را گرفت و بعد آرام آرام مرمتش کرد.
اما و هزاران اما ولی چنین نکرد و خودش بیش از همه چوبش را خورد.
با این همه شهامت او در پذیرش پست نخست وزیری در آن شرایط و ایستادن در مقابل رجاله های اسلامی در قیاس با دوستان سابقش و همه ی نیروهای موجود آن زمان در صحنه ی سیاسی، قابل تقدیر و قابل تحسین است. هرچند نا بخردانه و عوامفریبانه با عملکر ناشادش ایران را برباد داد.
باشد که جوانان با خواندن این برگ از تاریخ هوشیار شوند و مثل پدران و مادرانشان گول یاوه گویی گروه ها و سازمانها و احزاب و شخصیت های دروغزن را نخورند و به ایران بیاندیشند و برای سربلندی اش از هیچ تلاشی گریزان نباشند.
چنین باد
احمد پناهنده
http://www.apanahan.blogspot.com
http://www.apanahan.wordpress.com


هیجده ی تیر، روز فریاد علیه ی بیداد

9 ژوئیه 2014

 

هیجده ی تیر، روز فریاد علیه ی بیداد

همین دیروز بود
که خشم ِ جوان ِ دانشجو
در جان ِ حکومت اسلامی گُر گرفت
و نیرنگ او را آواز
آری
همین دیروز بود
که اهریمن بر خود لرزید
این سراسیمگی از برای ِ چیست
که آرام و قرار را از شما ربوده؟
این تیغ و دشنه و درفش
برای کی تیز شده است؟
برای دانشجو؟
معلم؟
زنان؟
کارگران؟
اما
هیهات
هیهات
که دیر زمانی ست
زمانه ی این سلاح ها
زنگ زده است
و بدانید!
که این تدابیر از رونق افتاده است
زیرا
عزم ِ ملت جزم شده است
تا از پس ِ هیجده تیر
تمامیت ِ تان را
تغییری شایسته دهند

احمد پناهنده ( الف. لبخند لنگرودی )


مشتی خرافات و جنون

5 ژوئیه 2014

 

مشتی خرافات و جنون

فلسفه انتظار موضوعی نیست که مربوط به اسلام، آن هم از نوع مذهب شیعه ی اثناعشری اش باشد. آنطوری که امروز خرافه پرستان و جهالت پروران به قدرت رسیده در بوق و کرنا می دمند، چنین القاء می شود که امام زمان، مهدی موعود و یا منجی نهایی همان مهدی پسر حسن عسگری است. در حالی که چنین نیست و حتی به داشتن پسری تحت این نام از حسن عسگری باید شک کرد. زیرا همین افرادی که امروز چنین خرافات و جهلی را رواج می دهند، ابتدا بایستی به مردم بخت برگشته و بویژه به همان کسانی که با قلبی صاف اما در اوج ناآگاهی و ذهنی بیمار و خرافات زده، افسار گسیخته به سمت چاه جمکران سرازیر می شوند و نامه در آن باتلاق ویل و جنون می ریزند و یا به ستونهای مستراح مسجدش دخیل می بندند تا شاید از این بدبختی و هیولای فرود آمده بر فراز خانه و کاشانه شان رها شوند، توضیح دهند که چرا در تاریخ اسلام مورد قبول همین از گورگریختگان تاریخ، به عموی همین مهدی موعود ِ موهوم و مجهول ِ شیعیان می گویند » جعفر کذاب «؟
لازم است برای پاسخ به این سئوال تاریخی به یک بدعتی اشاره کنیم که از طریق فرهنگ ایران به اسلام از نوع ِ مذهب شیعه ی اثناعشری اش وارد شد. این بدعت سلطنت موروثی در بین امامان شیعه بود که از پدر به پسر به ارث می رسید.
یعنی تا مرگ علی امام اول شیعیان چنین بدعتی وجود نداشته است. و همانطوریکه تاریخ گواهی می دهد، محمد رهبر اسلام پس از خود جانشینی تعیین نکرد. و اینکه شیعیان معتقد هستند که پیغمبر اسلام در بازگشت از آخرین حج در محلی بنام غدیر خم گفته است » مَن کُنتُ مولاه فهذا علی مولاه «، جانشین خود را علی معرفی کرده است، مورد قبول اهل سنت نیست. بلکه آنها معتقد هستند که این گفته محمد، ستایشی است از خدمات علی در راه پیشرفت اسلام. و برای اثبات دلایلشان قرینه تاریخی دیگر را شاهد می گیرند. مثلاً می گویند اگر این گفته شیعیان درست باشد، بنابراین، این عمل پیغمبر هم باید درست باشد که ابوبکر را به جانشینی خود اننخاب کرد و آن موقعی بود که ایشان مریض بودند و ابوبکر را برای پیشنمازی به مسجد فرستاد تا مردم پشت او نماز بگذارند.
***
واقعیتش این است که پس از مرگ رهبر اسلام، همانطور که تاریخ گواهی می دهد تا امام یازدهم مشکل جانشینی برای شیعیان پیدا نشده بود. اما همینکه حسن عسکری فوت می کند، تاریخ شیعه دستخوش تغییراتی می شود که تا امروز در پرده ابهام است. زیرا بنا به گفته » جعفر کذاب «، چون برادرش حسن عسگری، پسری نداشته است، طبق رسوم قبیله ای خودشان می بایستی، امامت به جعفر می رسید. به همین منظور ردای امامت را به تن کرد و از شیعیان خواست که با او بیعت کنند.
اما این مرد نادان و ساده دل در شور و فتور ِ رسیدن به امامت ِ امت غافل از کسانی بود که سودای قدرت را داشتند و در خفا برای رسیدن به آلاف و الوف، فرزندی مجهول از حسن عسکری در میان مردم انتشار می دادند که او به دلیل دشمنی ها از دیده پنهان شده و غیبت صغری کرده است.
این گروه که رهبرشان عثمان بن سعید نام داشت، مدعی شد که » امام را فرزندی پنجساله هست که پنهان است و در سرداب زندگی می کند و مرا میان خود و شما میانجی گردانیده است و شما هر سخنی دارید بگویید تا به او برسانم و پاسخ ایشان را به شما برسانم و یا پولهایی که می خواهید کمک کنید، بدهید تا به ایشان تحویل دهم.»
در مقابل این گروه، گروه طرفدار » جعفر کذاب » برادر حسن عسکری، منکر داشتن چنین پسری از حسن عسکری می شدند و می گفتند: آخر چطور ممکن است حسن عسگری پسری داشته باشد و حتی پنج بهار را سپری کرده باشد و ما ندیده باشیم؟ آخر چطور ممکن است عموی این پسر نادیده و مجهول تا پنج سالگی برادر زاده اش را ندیده باشد؟
فراموش نکنیم سامره در آن زمان و حتا این زمان یکی از شهرهای نه چندان بزرگ عراق بود و هست و شیعیان در آن موقع در اقلیت و تحت فشار بودند. بنابراین منطقی است که گفته » جعفر کذاب » درست باشد که برادرش فرزند ذکور نداشته باشد. زیرا زندگی اعراب در این تاریخ مورد بحث به صورت قبیله ای بوده است و همه از یکدیگر با خبر بوده اند. اما همانطوریکه تاریخ گواهی می دهد گروه مدعیان امام زمان، گروه » جعفر کذاب » را با کشیدن شکل مار به جای نوشتن مار شکست دادند و لقب » کذاب » را در تاریخ بر پیشانی او حک کردند. از آن تاریخ تا امروز دنباله روندگان عثمان بن سعید این خرافات را در ابعاد نجومی به خورد خلق الناس دادند و می دهند. و دریغا که در کمال تاسف به دلیل غفلت تاریخی ِ ما امروز هم ادامه دهندگان جاهل و جنون پرور صدر اسلام در کشور ایران به قدرت رسیدند و جلوی چشمان ما چاهی حفر کندند و تحت نام » امام زمان » مردم خرافات زده را در دهان ویل آن مجنون می کنند.
***
داستان چیست که شیعیان اینگونه در مقوله مهدی گرایی می دمند و آن را در انحصار خود می پندارند؟
پر واضح است که بشر از وقتی که خود را شناخت برای رهایی از رنج و شکنج ظالمان زور و زر به دستاویزی آویزان می شدند که تسلی بخش روح و روان شان باشد. از جمله معتقد شدن به منجی نهایی که آخرین ضربه را بر پیکر ِ ظلم و بیداد بزند. به عنوان مثال زرتشتیان معتقد به سوشیانت بودند و هستند که به زبان امروزی همین ناجی نهایی است. همچنین این مقوله منجی نهایی را در ادیان دیگر می توان جستجو کرد. مثلاً دین یهود معتقد به یک منجی یا مسیحی و یا پادشاهی هستند که آنها را از آوارگی نجات بدهد. زیرا تاریخ قوم یهود با آوارگی و دربدری و بی خانمانی نوشته و سرشته شده است و هر پادشاه بی خرد و بیماری بر این قوم تاخته، خانه شان را ویران کرده ، معبد و پرستشگاهاشان را در آتش جهالت سوزانده و عاقبت این قوم پر تحرک و با استعداد را آواره کرده است. همین طور ادیان و یا مسلک های دیگر هریک به گونه ای با این مقوله ی آخرین ناجی درگیر هستند.
بنابراین این مقوله یک امر جدید در تاریخ بشریت نیست که شیعیان آن را در انحصار خود گرفته اند.
بد نیست بدانیم که تا وقتی که بنیان گذار اسلام زنده بود، صحبتی از این مقوله نبود. همینکه بانی اسلام فوت می کند، مسئله جانشینی محمد، اختلافات قبیله ای پنهان را حول تصاحب قدرت بین گرویدگان به اسلام را بارز می کند و هریک سعی می کند دیگری را از هرم قدرت دور نگه دارد.
داستان سقیفه بنی ساعده اوج این اختلافات و ضدیت قبیله ای گرویدگان به اسلام را نشان می دهد. زیرا در این مکان که هنوز جنازه محمد روی زمین قرار داشت و کفن و دفن نشده بود، در آنجا هر یک از مهاجرین و انصار در جهت مطرح کردن خود به مقام رهبری » امت همیشه در صحنه » به جدال می پرداختند.
بد نیست بدانیم که در این ماجرای سقیفه بنی ساعده هیج یک از افراد قبیله بنی هاشم از جمله علی و عباس، پسرعمو و عموی محمد حضور نداشتند. به عبارت دیگر آنانیکه در پی جاه و مقام و مرتبه بودند، حرص قدرت چشمانشان را کور و گوششان را کر و هوششان را مدهوش کرده بود. به همین منظور ترجیح دادند که افراد قبیله بنی هاشم را به بازی نگیریند.
***
مدت زمان خلافت سه خلیفه اول پس از فراز و نشیبی چند سپری شد تا اینکه نوبت به خلافت علی رسید. از این تاریخ است که تضادها و اختلافات قبیله ای در بین اعراب شبه جزیره عرب به اوج خود می رسد و خون وخونریزی در ابعاد وحشت برانگیزی شروع می شود. زیرا علی حاضر نبود کسی را در قدرت خود شریک کند و یا او علاقه مند نبود کسی را که نمی پسندید در مقام وزارت و صدارت و یا حاکم ِ دیاری از فتوحات اسلام ببیند، حتی اگر این فرد سالها در آن دیار و یا مقام انجام وظیفه کرده باشد. به همین منظور ابتدا سراغ معاویه می رود که سالها در شامات حکمرانی می کرد. و برای خود کاخی سبز بنا کرده بود و خود را کاتب وحی لقب داده بود.
***
دوراندیشی یک خلیفه خردمند حکم می کرد که نسبت به چنین جانورانی از در مسالمت برخورد کند و زمینه سقوط آنها را از روی زمینه سازی و آگاه کردن مردم فراهم کند. اما همانطوریکه تاریخ گواهی می دهد به جای این دور اندیشی و خردمندی، علی وسیله زور را بکار گرفت و متوسل به شمشیر شد. و پیش و پس از جنگهای جمل و نهروان به میدان صفین شتافت تا معاویه را از هرم قدرت خارج کند.
اما علی نتوانست معاویه را از میدان بدر کند بلکه خود در یک سؤقصدی از میدان خارج شد. از این پس است که شیعیان در تاریخ شکل گرفته می شود و تا امروز یک جدال خونین را بین خود و سایر فرق اسلام ادامه می دهند.
معاویه می میرد و پسرش یزید جانشین او می شود. حسن پسر بزرگ علی، جانشین پدر ِ بی تاج و تخت می شود. معاویه به قدرتی که پس از مرگ علی به هم زده بود، حسن را وادار به تمکین و اطاعت از خلافت خود می کند و حسن با امضای صلح با معاویه می پذیرد که معاویه در رأس حاندان اموی خلافت کند.
یزید جای در پای پدر می گذارد و می خواهد حسین را به تمکین از قدرت و خلافت خود بکشاند. اما شیعیان تحت رهبری حسین در سودای قدرت از دست رفته بودند و زیر بار صلح با یزید نمی روند که عاقبت آن جنگ خونین کربلا را می آفرینند و همگی کشته می شوند.
نتیجه:
تا اینجا با بررسی تاریخی مشخص می شود که تمامی این جنگها و خونریزها هیچ گونه مشروعیت قدسی نداشته است که امروز رهروان آنها در اقصی نقاط جهان هرساله خودشان را جِر می دهند و سرو کله و تن خودشان را می کوبند و پاره می کنند بلکه برای کسب قدرت و جاه و مقام بوده است.
***
ولی تاریخ را خیال استراحت و درنگ نیست. پس از واقعه کربلا شیعیان برای بدست آوردن قدرت دست به هر ترفتدی می زنند تا رقیب را از میدان بدر کنند. از این پس است که مقوله مهدیگرایی به میان می آید که در روند خود به امام دوازدهم شیعیان خاتمه پیدا می کند که آن را دربست درانحصار خود می گیرند.
اما به گواهی تاریخ، وقتی که یزید می میرد. محمدبن حنیفه پسر علی از همسر دیگرش که برادر ناتنی حسن و حسین است، در مدینه برای کسب قدرت ِ خلیفه گری شورش می کند اما کاری از پیش نمی برد که عاقبت در کهولت سن در بستر بیماری می میرد. اما هواداران او مرگ اورا باور نمی کنند بلکه می گویند محمدبن حنیفه زنده است و در کوی رضوی در نزدیک مدینه مخفی شده است و در شرایط مناسب بیرون خواهد آمد و با ظالمان جنگ خواهد کرد و داد را بر بیداد حاکم خواهد نمود.
از این جهت پیروان او که به » کیسانیان » معروف هستند اور را مهدی ِ موعود و یا ناجی می گفتند. البته در این شورش مختار ثقفی هم همزمان در کوفه ایرانیان را دور خود جمع کرد و به پشتیبانی از محمدبن حنیفه قیام می کند. و به گواهی تاریخ بیشتر هواداران این قیام ایرانی بودند. و این نشان دهنده آن است که ایرانیان بعد از شکست از اعراب، همواره در جهت رهایی از سلطه توحش عربی به دنبال ناجی ای میگشتند تا آنها را از وحشی گری اعراب نجات دهد.
بیگمان ایرانیان در آن شرایط که جان و جهان و مُلک و سرزمین خود را از دست داده بودند، برای بدست آوردن عظمت و مجد و سرزمین خود در مصاف با بیگانگان ِ متجاوز و اشغالگر با نیروهایی که به لحاظ تاکتیکی در یک جبهه قرار می گرفتند، همکاری می کردند. و دلیل فزونی شیعیان در ایران و همچنین فرار و گریز سران و خانواده آنها به ایران از این همکاری تاریخی صورت گرفته است. اما تداوم چنین حرکتی هر چند در ابتدا راه گشا بوده است اما در ادامه به عنوان به بند کشیده شدن و به خرافات و جنون و بیمار کردن ِ ایرانیان، ارمغان دیگری نداشته است. بطوریکه امروز رهروان این کیش فرقه ای برتمامی مال و جان و جهان و جای جای جامعه ایران زمین حاکم هستند و در هر خانه ای مرگ جاری و در هر سرایی خون ساری می کنند.
امروز هم همانطوریکه ملاحظه می کنیم ابله مردی از طایفه جهل و از کیش چنین آئینی، چاه جمکران خرافه پرستی، جنون پروری و جهالت سروری را در پهن دشت بی کران سرای ایران حفر کنده و همگی را برای فرو رفتن در لجن جنون و جهالت و خرافات زوزه می کشد.
***
اما داستان مهدیگرایی ادامه یافت و پس از مرگ محمدبن حنیفه نوبت به زیدبن علی از نوه های حسین رسید. این فرد به طمع رسیدن به جاه و مقام و خلیفه گری به کوفه آمد و پیروانی دور خود جمع کرد. گویند چهل هزار نفر با او هم پیمان شدند تا در کنار او با خلیفه اموی بجنگند. اما در روز واقعه حامیانش برای نجات جانشان فرار را بر قرار ترجیح دادند و » زید » در نهایت تنهایی بدست امویان کشته می شود. در حالی که پیروان او برای رهایی از ستم امویان او را مهدی موعود لقب داده بودند و امیدهای فراوانی به او بسته بودند. بطوریکه طبق حدیثی در این مورد، چنین بیان می شود:
» ان مهدینا سیظهرفی ظهر الکوفه «:
» معنی آن چنین است: مهدی ما در پشت کوفه پدید خواهد آمد «
***
عباسیان در چهره ابومسلم خراسانی برای کسب قدرت و شکست امویان، مهدی موعود را می دیدند تا بوسیله آن به خلافت برسند.
پس از آن محمد نفس زکیه به مهدیگرایی برخاست. این فرد نوه پسری حسن و نوه دختری حسین است و چون در میان دو کتف خود خال بزرگی داشت، علویان در سیمای او » محمد » دیگری می دیدند تا از طریق او به قدرت برسند.
زیرا محمد هم بین دو کتف خود چنین خالی داشت. از اینرو شیعیان در سیمای او مهدی موعود را می دیدند و امیدها به اوبسته بودند. اما در جدال قدرت بین عباسیان و علویان با امویان، عباسیان توانستند بوسیله ابومسلم خراسانی امویان راشکست دهند و دست علویان را از قدرت ساقط کنند.
بدین سان است که شیعیان برای کسب قدرت و به انحصار در آوردن آن به ترفند دیگری دست زدند که تا امروز در پرده ابهام است و هزاران نفر را تا امروز گمراه نگه داشتند.
امروز با قدرت گرفتن حکومت اسلامی این مقوله در ابعاد نجومی سبب ساز خرافه گرایی، خواب و غفلت گرایی، جنون ِ بیمارگونه گرایی و جهالت ِ خُمار گرایی شده است. هر چند داستان مهدیگرایی بسیار گسترده تر از این اندک یادآوری تاریخی است.
اما این سئوال به قوت خود باقی است که چرا به عموی امام دوازدهم نامعلوم می گویند » جعفر کذاب «؟
آیا واقعاً حسن عسکری را پسری بوده است؟
آیا طبق روایت عثمان بن سعید که ادعا می کرد حسن عسگری را پسری پنجساله است، چنین کودکی می توانست رهبر و پیشوای شیعیان بالغ باشد؟ زیرا به خوبی می دانیم که کودک پنجساله را توان آن نیست که دماغش را پاک کند و چپ و راستش را تشخیص دهد. بویژه چنین فرد موهوم و مجهولی که طبق گفته آنانیکه او را علم کرده بودند و از دیده و ملاء اجتماعی بدور بوده است، چگونه می توانسته است از علم اجتماع آگاهی داشته باشد تا رهبری جامعه خود را به عهده بگیرد؟
اگر قرار بوده است این فرد موهوم و مجهول از دیده پنهان شود، چرا اینقدر به دراز کشید و چرا در همان آغاز شیعه گری چنین پدیده ای رخ نداد تا خیال همگی را راحت کنند. مگر ظلم و ستم به پیروان شیعه در این زمان مورد بحث به حد اعلا نرسیده بود تا ایشان ظهور مبارکشان را اعلام کنند تا با این ظهور، امت همیشه در صحنه شیعه طی این قرون متمادی متحمل این همه رنج و شکنج نشوند؟
فراموش نکنیم که ما در یک جهان آنتروپیک زندگی می کنیم و هر موجود زنده را طول عمری است و پس از سر آمدن آن طول عمر جای خود را به دیگری می دهد تا ارابه تکامل در شکل عالی تری ادامه پیدا کند. بنابراین اینکه شیعیان هنوز باور دارند که امام ناپیدایشان هنوز موجود است و هم اکنون در چاه جمکران به شب نشینی خود برای خواندن عریضه امت بیمار و جن و جنون و جهالت زده خود ادامه می دهد باید به آنها شک کرد که در جمجمه شان مغزی است.
چرا امروز ایشان بایستی در خرابه های اطراف قم رفت و آمد داشته باشد و درچاه جمکران منزل کند؟ مگر جایی در سرزمین اعراب پیدا نکرده بود و یا مکان در جای دیگر برایش تنگ بوده است که به اطراف قم، جایی که جایگاه از گورگریختگان تاریخ شده است، آمده است؟
آخر چرا به ایران آمده است؟ مگر ایرانیان عرب هستند که ایشان تصمیم گرفته اند به ایران بیایند؟ در حالی که می دانیم ایرانیان با زبان پارسی صحبت می کنند و زبان ایشان بر حسب زبان پیشینیانشان باید عربی باشد. بنا براین چگونه با ایرانیان صحبت می کنند؟
ملاحظه می کنیم که چنین بازیهای عوام فریب، دامی بیش نیست تا از این طریق مردم بخت برگشته ایران را در جهل و جنون و جهالت و خرافه گرایی نگه دارند و از طریق انتشار چنین جهالتی از مردم سواری بگیرند.
این است سیمای امروزی این رجاله ها که بوسیله روشنفکران بی خرد ما در آستاته سال 57 بر مردم ایران تحمیل شد.
ای کاش با این همه جنایت و کشتار و جنون و جهالت از طرف این رجاله های حاکم بر مردم شریف ایران، چشمان » روشنفکران » ما قدری بیدار و وجدانشان اندکی تبدار شده باشد. تا از عملکرد ناشاد خود درس عبرت بگیرند و در پیشگاه مردم با فرهنگ ایران زمین ادب ببوسند و یک عذرخواهی تاریخی انجام دهند.
به مردم و کشور ایران فکر کنند و برای رهایی کشور و مردم ایران از چنگال دیوان حاکم بر نیاخاکمان دست در دست ایران خواهان دهند و ایران اسیر و در بند را رهایی بخشند.
احمد پناهنده
http://www.apanahan.blogspot.com
http://www.apanahan.wordpress.com


باید بر سرخرافات زد و جهل و جهالت را ریشه سوزانید

4 ژوئیه 2014

 

باید بر سرخرافات زد و جهل و جهالت را ریشه سوزانید

به نظر می رسد دلنوشته یا دلسروده ی » قفل روزه» اینجا و آنجا، خرافات سالاران را خواب از چشمان ربود و لرزه به ارکان دین و باورشان به معاد و بهشت انداخت.
و هر یک به تناسب حال و احوال، به عابرین پیاده ی تاریخ و یا عوام دخیل بستند که چرا می گویید بهشت را باور ندارم؟
و شما با این باور نداشتن به عقاید و باور عوام توهین می کنید
عجبا و شگفتا
این شگرد خرافات سالاران را پایانی نیست و هربار برای تحمیل عقاید ضد بشری و ضد کرامت انسانی شان، عوام را سپر خود می کنند تا در پشت آن بنجل ترین کالای فکری و عقیدتی را ابتدا به دست و پای آن عوام زنجیر کنند و بعد با سواری گرفتن از آنها هر آنکس که نوری در ظلمت می تاباند، با ترفند توهین به عقاید عوام خاموش کنند.
چند صد سده ما ایرانیان گرفتار چنین رذالت ها، پستی ها و دست و پا بستن ها هستیم. تا جایی که آنچنان فرصتی برای این خرافات سالاران ایجاد کردیم که نه فقط بر تخت دارا بنشینند بلکه پروانه به دستش دادیم تا تاریخ و فرهنگ و تمدن ایرانی را گردن بزنند که هیچ حتا پروانه دادیم تا جزیی ترین و خصوصی ترین زندگی ملت ایران دخالت کنند..
اما و هزاران اما و ولی
هرگاه کسی شهامت و جرئت سخن گفتن در این باره را در خود بارور می کند و با صراحتی بی همتا بر این خرافات و جهل هجوم می برد و روشنایی در دلها چراغ می آویزد، خرافات سالاران دسته راه می اندازند و بر سر می زنند که:
وا اسلاما و وا مذهب و وا شریعتا
چرا به عقاید عوام توهین و یا بی احترامی می کنید؟
عجب
بر این باور هستم که در فردای رهایی ملت ایران از ایلغار جهل و جهالت اسلامیون در همه شکلش، باید تمامی امامزاده های سراسر ایران را ابتدا متروکه اعلام کرد و سپس این خانه های خرافات و جهل را خراب و بر خاکروبه های آن بنای نو که از آن دانش و موسیقی و زندگی تولید شود، بنا کرد.
باید بی هیچ درنگی ابتدا با بستر سازی فرهنگی و آگاهی دادن در همه ی عرصه های اجتماعی و بویژه بخش تحتانی، خانه های خرافات را ویران کرد و ریشه ی جهل را با تیشه زد.
و این همه بیش از هرکسی به نفع عوام خواهد بود که دیگر ملایی با نام دین و مذهب بر گرده شان سوار نشود، خرافات پروری نکند و تخم جهل نپاشد.
و از این طریق دین و باور به یک امر شخصی و خصوصی تبدیل می شود و احترام خود را در دلها، در خلوت خانه ها کسب می کند.
در این باره دوباره خواهم نوشت
احمد پناهنده
http://www.apanahan.blogspot.com
http://www.apanahan.wordpress.com