مشکل سوریه نیست، سر ِ مار در ایران است

31 آگوست 2013

مشکل سوریه نیست، سر ِ مار در ایران است

اوباما و انگلیس ترسشان از سقوط بشار اسد نیست

بلکه هراسشان از سقوط حکومت اسلامی است که سقوط بشار اسد می تواند، آن را آسان تر کند

و این دلخواه سیاست اوباما که سیاست کارتر را ادامه می دهد نیست

انگلیس هم از دیرباز با آخوندها روابط حسنه داشت و دارد

در این وسط این هیاهو برای حمله ی شیمایی بشار اسد، فقط آرام کردن افکار جهانی و ملت آمریکا و انگلیس است، که سخت جریحه دار شده است

و آنها می دانند که اگر سوریه سقوط کند، خودشان هم یتیم می شوند

وگرنه لزومی نداردد وقتی کشوری پایش را از خط قرمز قوانین بشری جلوتر می گذارد و از آن به راحتی نه یکبار بلکه چند بار عبور می کند، با آن مماشات شود

یادمان باشد کشور لیبی نه سلاح شیمایی بکار برد و نه مثل اسد از ملتش کشتار کرد و کشور را ویران نمود

اما همین دول به اصطلاح طرفدار قوانین بشری، از زمین و هوا بر آن کشور تاختند و بمب باریدند

دلیلش روشن است

آنها می خواستند به جای قزافی ضد انسان یک حکومت اسلامی ضد انسان تر، جایگزین کنند که کردند

اما در سوریه هرچند دنبال حکومت اسلامی دلخواه خودشان بودند، ولی ورود جانیانی چون القاعده و سلفی های ضد بشر و پشتیبانی بی دریغ ترکیه ی سنی مذهب از همه ی جانیان و از طرف دیگر، حمایت تمام عیار حکومت اسلامی ایران از بشار اسد، سب شده است که آمریکا و انگلیس محتاطانه عمل کنند

زیرا هیچ مایل نیستند به حکومت اسلامی ایران صدمه ای وارد شود

از این جهت است که پارلمان انگلیس به راحتی بر جنایت علیه بشریت ِ بشار اسد چشم پوشید و اوباما هم این و پا و آن پا می کند تا شاید راهی پیدا کند و این موضوع را بی هیج عذاب وجدانی دور بزند

و برای همین است که خود را، حداکثر به حمله محدود، راضی کرده است

اما نمی دانند و یا نمی خواهند بدانند که سر مار در ایران است

یعنی تا وقتی حکومت اسلامی در ایران ظلم می راند و نا امنی در منطقه و جهان می آفریند، هیچ گشایشی در برقراری آرامش، در خاورمیانه و جهان متصور نخواهد بود

و یادمان هست و مایل هستیم یادتان باشد که این بی ثباتی منطقه و جهان با سیاست بغایت ضد انسانی و ضد بشری کارتر، پیشکسوت شما، ایجاد شد و دودش بیش از همه در چشمان ملت بزرگ ایران و سپس همه ی مردمان جهان فرو رفت

از این جهت ملت بزرگ و با فرهنگ ایران تا پایان تاریخ، هیچگاه این عملکرد ضد ایرانی و ایران ِ دول آمریکا همدستان آنها را نخواهند بخشید

مگر اینکه در کار زار مبارزه ی ملت ایران علیه اشغال گران ضد ایرانی ِ حکومت اسلامی ، تمام عیار از ملت ایران در تمامی عرصه های سیاسی و فرهننگی و حتا مالی حمایت کنید تا این ننگ بشریت را که آمریکا در راس دول جهان آزاد بر ملت بزرگ ایران تحمیل کرد، در گورستان تاریخ، گودال ِ گورش را بکنند و همه ی رجاله های تاریخ ایران را دفن کنند

پس با این توضیحات خواهید فهمید، مشکل امروز منطقه و جهان اسد و سوریه نیست

بلکه سر مار در ایران است و باید بر سر مار کوبید نه دمش را جدا کرد

و مطمئن باشید با سقوط اسلام سیاسی در ایران، اسلام سیاسی در ترکیه و تونس و جاهای دیگر به راحتی سقوط می کنند

و مایل هستم در پایان به صراحت در گوش کَر همه آنهائیکه که راه حل معضل ایران را در لشکر کشی و ویرانی ایران می دانند، فریاد بزنم که راه حل ایران باید به دست خود مردم ایران رقم بخورد

و از شما ها هم انتظار داریم که در این مبارزه ی تاریخ ساز، در کنار ملت ایران قرار بگیرید

زیرا همه ی شما به ملت ایران بدهکار هستید

احمد پناهنده


بحران سوریه

28 آگوست 2013

بحران سوریه

کشورهایی که با مرام ایدئولوژیک اداره می شوند، تا کنون نشان داده اند که نه به جان انسانهای کشور خودشان اهمیت می دهند و نه به خاک و چهارچوب ارضی شان اعتنایی دارند

آنها فقط به یک چیز می اندیشند

قدرت، قدرت، قدرت و دیگر هیچ

آنها نشان داده اند، زمانی تسلیم می شوند که خود در اثر مداخله بیگانگان، به شدیدترین صورت ممکن مجازات و سرنگون می شوند و بعد کشوری سوخته و ویران شده را تحویل نسل بعدی می دهند

بشار اسد، امروز مثل عقبه ی مرامی خود چون صدام حسین و قذافی مسئول ویرانی و وخامت اوضاع کشور سوریه و جان ملت سوریه است

که با سیاست ضد انسانی و ضد بشری اش سبب شده است که پای بیگانه را به کشور خودش بگشاید

از این جهت وجدانهای بیدار و آگاه جهان هیچ دلسوزی نسبت به او ندارند و از پشتیبانی جهانی هم برخوردار نیست

و این موضوع بشار اسد باید برای حکومت های اسلامی در ایران و ترکیه و تونس، درس عبرتی باشد که تا دیر نشده، حاکمیت را به ملتشان واگذار کنند تا از ویرانی و کشتار انسانها و سوخته شدن کشورشان جلوگیری کنند

و هشداری است به ملت ایران و همه ی نیروهای مخالف حکومت اسلامی که تا دیر نشده، با هم برای ایرانی آزاد و رها، متحد شوند و با خیزش عمومی حکومت اسلامی را از قدرت پائین بکشند و نگذارند که به دلخواه حکومت اسلامی، پای بیگانگان به حریم هوایی و ارضی ایران باز شود و کشور را ویران کنند و ملت را نابود نمایند

همچنین هشداری است به روحانیت غیر سیاسی که تا دیر نشده، صف خودشان را از حاکمان جنایتکار اسلامی، جدا کنند و به ملت بپیوندند
و به باور من اگر نیروهای مخالف با هم متحد نشود و ملت ایرن برای جلوگیری از مداخله بیگانگان بپا بر نخیزند، سرنوشت سوریه بزودی ایران را در انتظار خواهد بود

احمد پناهنده


چکامه ی خون و جنون

25 آگوست 2013

چکامه ی خون و جنون

مقدمه

می دانیم که ماه امرداد و شهریور ماه هر سال، یاد آور ِ خاطره ی تلخ و ویرانگر ِوجدان های زلال و منصف ایرانی در تاریخ حکومت ِ انسان کُش و ایران بر باده اسلامی است.
فاجعه ای که در همه ی تاریخ ایران، همتایش موجود نیست و اگر هم باشد باز شمشیر خونریز اسلام است که به دست اسلامیون- در همه رنگش- و البته با همکاری و همیاری بیگانه پرستان و خیانت نا ایرانیان ِ ایرانی نما، زندگی ِ ایرانی را سر بریده و جای جای وطن را ویران کرده بود.
مایل هستم بگویم که البته قصد ِ من در این مقدمه این نیست که چونان کربلاییان و سینه زنان عاشورایی ِ عرب پرستان و سیاسیون کربلایی، اشک ِ بی مقدار بریزم و گریبان چاک کنم.
بلکه می خواهم عملکرد همه ی آنهاییکه در سر بریدن امیران و پایورران نظام گذشته چون هرزه گان و دلقگان تاریخ، به شادی و شعف پرداختند و پیکرها را، در رودخانه ی خون ِ جاری ِ رادمردان تاریخ ایران، به رقص و پایکوبی و دست افشانی، تکان دادند و سپس در کنار همین قداره به دستان اسلامی، غنچه های باغ ِ پر گل ایرانزمین را که هنوز خنده ای به لب باز نکرده بودند، پر پر کردند، برای تاریخ ایران و نسل جوان امروز و فردا گزارش کنم.
زیرا قرار نیست که ما ایرانیها زانوی غم بغل بگیریم و چونان عاشوراییان بر سینه و سرمان بکوبیم و فرهنگ بیابانگردی را رواج دهیم.
و اگر هم یادی از آن گلهای پرپر شده می کنیم به این خاطر است که کینه ها و خوی ِ حیوانی ِ زندگی کُشی را که همین اسلام و فرهنگش و همچنین مکتب کمونیست، در جان و جهان ما زنگار بستند، از خود بشوییم و درونمان را با فرهنگ ایرانی صیقل بزنیم.
زیرا سراسر زندگی نیاکانمان، بر بستر ِ شادخواری وُ شادخوانی وُ شادگویی وُ شاد رقصی، سفره ی شادمانی پهن کرده بود و غم را در سرسرای ِ کاشانه شان مکانی نبوده است و حتا در مرگ ِ عزیزان از دست رفته شان لباس سپید می پوشیدند و باور داشتند که باید شادی فرو خفته، در عزیز از دست رفته را در زندگان شکوفا کرد .
و شگفتا که این همکاران دیروزی و حتا امروزی حکومت اسلامی برای سرپوش گذاشتن بر جنایت خودشان که در آن سالها، بدون هیچ شرم وُ عذاب ِ وجدانی، دسته دسته جوانان ِ گل خورده ی نا آگاه را برای بدست آوردن ” گندم ری ” به دژخیمان معرفی می کردند و یا محل زندگی شان را سخاوتمندانه لو می دادند، سالگرد برگزار می کنند. بدون اینکه زانوی ادب بر زمین بسایند و از گذشته ی ناشاد و سراسر جنایت آمیزشان در برایر تاریخ و در برابر از دست رفتگان و خویشانشان پوزش می بطلبند.
این چکامه در رابطه با افشای عملکرد ِ جنایتکارانه ی ان گروه های همکار و آتش بیار حکومت اسلامی در آن سالهای کُشتار ِ جنون و خون و همچنین در هیاهوی ِ سینه زنان ِ همین مرگ سالاران، در هشت سال گذشته سروده شده است که پس از سالها همکاری با مرگ اندیشان، زندگی را داوطلبانه به دار می کشیدند.
و سپس برای رسیدن به ” گندم ری ” از هیچ جنایتی خم بر ابرو نمی آوردند که هیچ، حتا در ارگانها ی رسانه ای شان افتخار می کردند که در کنار ِ مرگ اندیشان، ” ضد انقلابیون ” را سر می بریدند و یا آنها را زنده زنده به آدمخوارن حکومت اسلامی تحویل می دادند.
امروز اما به جای عذرخواهی از تاریخ و ملت شریف ایران، بی شرمانه مدعی می شوند که آنها اولین سازمان و یا رسانه ای بودند که این جنایت را افشا کردند.
این قلم معتقد است که همه ی آنهاییکه که در کمال نا آگاهی، بازیچه ی مشتی قدرت پرست ِ تبهکار قرار گرفته بودند، اگر همراه ِ سازمان متبوعشان به قدرت می رسیدند، همان می کردند که حکومت اسلامی بر سرشان آورد.
در اینجا ضمن محکوم کردن ِ آن جنایات ِ هولناک ِ حکومت اسلامی و احساس همدردی با خانواده های داغدار ِ قربانیان- در کنارش- عملکرد سیاه این گروه ها و سازمانها را با صراحت و شجاعت بر ای مردم شریف ایران و بویژه جوانان گزارش می کند.

چکامه ی خون وُ جنون

و راستی چرا کشته شدند
به چه گناهی؟
چرا کشتند؟
به چه برهانی؟
مگر آنها
همه ی آنها
از پیر و ُجوان
و سرکرده هایشان
نمی خواستند
انقلاب؟
مگر
در آن هیاهوی ِ جنون و خون
با دهانی از کف
نعره ی ِ نابودی ِ خویشتن را
با شعار ِ مرگ بر خود
فریاد نکردند؟
مگر با داس وُ تبر و چکُش
بر سر مردم و خویشتن
نکوبیدند؟
مگر با اسلحه ی مرگ
پاسبان و ژاندارم نکشتند؟
مگر همین آخوندها ی خونریز را
بر شانه هایشان بالا نبردند؟
مگر ارتجاعمرد ِ قرن را
پدر
امام
خطاب نکردند؟
مگر کشف نکردند
سوسیالیسم با اسلام
یکی است؟
مگر سراسیمه
به پای ِ درخت سیب نشتافتند؟
مگر فریاد نکردند
دیو رفت وُ
فرشته در آمد؟
مگر
قهقهه ی مستانه سر ندادند؟
و در کشتار امیران
و پایوران پادشاهی
شادی نکردند؟
مگر عربده ی ضد امپریالیستی نکشیدند؟
مگر در جنایت ِ جنون و خون ِ کشتار شصت
با ارتجاعمرد زمان همکاری نکردند؟
مگر همین تعداد که در تابستان سیاه
به خون نشستند
اکثریشان را لو نداده بودند؟
مگر . . .
مگر . . .
چه شد
که امروز
شما ها
با شما هایم
با شما هایی
که بر مرگ سلام می کردید
و زندگی را خوار
سالگرد بر گزار می کنید
که به کمک شما قربانی شدند؟
مگر شماها شریک جرم نیستید؟
آری
شما
همه ی شما
که دشنه ی اسلامیون را تیز کردید
و همه ی آنها
که در قدرتند
مگر
در همان هیاهوی بهمن سیاه
حقانیت را سر نبریدید؟
حقانیت را دفن نکردید؟
و نا حقی
از قعر تاریخ
بر شانه ی مردم ایران
بر سریر ایران
بر سرزمین ایران
سوار نکردید؟
آری
شما دیروز
تیغ به دستش دادید
تا رقیبتان را
از میدان بدر کند
و سپس
این تیغ
گردنتان را گرفت
و شک نکنید
اگر شماها
و هر کدام از شماها
حاکم می شدید
همین می کردید
که برسرتان آمد
زیرا فاقد حقانیت بودید
و هستید
نه امروز
بلکه فردا
و فردا های فردا هم
حقانیت را فاقدید

***

وقت آن است
به زندگی
درود بگویید
زندگی را
باور کنید
به زندگی
احترام بگذارید
خم شوید خاضعانه
در برابر تاریخ
زمین ادب ببوسید
و در پیشگاه مردم
از گذشته ی ناشاد خود
پوزش بخواهید
و پوزش بخواهید
از این همه ظلمی که
بر تاریخ
بر مردم
بر خودتان
بر خویشانتان
بر زن و فرزند
بر فرهنگ
و
تمامی ایران کردید
و خدمتی که
به بیگانه رساندید
و از خود بیگانه شدید

نویسنده و سراینده: احمد پناهنده ( الف. لبخند لنگرودی )


پیام ِ قتل ِ عام ِتابستان ِ 67

24 آگوست 2013

پیام ِ قتل ِ عام ِتابستان ِ 67

احمد پناهنده

پیش درآمد

این روزها در میانه ی ماه امرداد و همچنین شهریور ماه، سالگرد ِ قتل ِ عام ِ جوانان از دختر و پسر و میانسالان از زن و مرد ِ ایرانزمین به دست ِ دژخیمان ِ حاکم است که چونان اعراب ِ خونریز ِ دوره ی جاهیلیت، غنچه ها و شاخه های جوان ِ سبز ِ درخت ِ پر طراوت ِ ایران را بریدند و پرپر کردند.
و داغ ِ جگر سوز و زندگی ِ سراسر درد را بر دل ِ مادران و پدران و خویشان گذاشتند.
و راستی چرا؟
چرا باید زندگی را می کشتند و همچنان بکشند؟
آیا آنانی که کشته شدند، به زندگی باور داشتند و یا احترام می گذاشتند؟
و یا آنانی که زندگی را کشتند، زندگی را ارج می نهادند و می نهند؟
با یک نگاه ِ عمیق به عملکرد ِ هر دو سو، چه آنانیکه زندگی را کشتند و چه آنانیکه زندگی از آنان سلب شد به لحاظ عقیده و مرام از هیچگونه حقانیتی برخوردار نبودند و نیستند.
زیرا این هر دو سوی عدم ِ حقانیت در غوغای ِ غائله ی منتهی به بهمن ِ سیاه و پیش از آن نه به زنده بودن خود اهمیت می دادند و نه به زندگی دیگران احترام می گذاشتند.
هر دو سو عقیده و مرامشان نیهیلیست بود و می کشتند تا کشته شوند.
امروز هم، چه آنانیکه در قدرت هستند، زندگی را می کشند و چه آنانیکه دستشان از قدرت کوتاه است، برای زندگی پشیزی ارزش قائل هستند.
تابستان سیاه سال 67 انتقامی کور و جنون آسا از کسانی بود که بی دفاع و بی پناه در سیاه چالهای قرون وسطایی محکومیت خودشان را می گذراندند.
و اگر در این ماجرا، قربانی دست برتر می داشت، همان می کرد که برسرش آمد.
زیرا مرامشان و وجودشان ضد مرام دیگری و نفی وجودی یکدیگر بود.
اگر نیک بنگریم، جدالشان با یکدیگر هیچ نفعی به حال ایران و مردم ایران نداشت. کما اینکه دیروز هم جدالشان با نظام گذشته جزء زیان، نفعی به حال ایران و مردم ایران نداشت و همچنان ندارد.
یکی تعرض می کرد تا سوار قدرت شود و خود دمار از روزگار مخالفین در آورد و در این تعرض برایش فرقی نمی کرد که چه تعداد کشته شوند و یا در یک جنگ داخلی هست و نیست مملکت بر باد رود.
در این میان نیروهای ِ تروریستِ دیروزی از نوع ِ کمونیستی در کنار رفقای ایدئولوژیکشان که سر در دامن بیگانه داشتند، برای ضربه فنی کردن رقیب خود ( بخوان مجاهدین )، در کنار آخوندهای حاکم قرار گرفتند و هر آنچه در توان داشتند، بکار گرفتند تا هر چه بیشتر از رقیب تلف کنند و یا با معرفی و لو دادن جوانان ِ نشریه و یا اعلامیه خوان، آنان را به بند بکشند تا پس از نابودی رقیب، خود میدان ِ تعرض ِ گشادتری پیدا کنند و حکومت آخوندها را چون شبیخون بلشویکها در روسیه، ساقط کنند و سپس در آغاز، سران آخوندی را گردن بزنند و بعد هر آنکه با مرامشان همخوانی نداشت به اردوگاه مرگ بفرستند.
فراموش نکنیم که اکثریت زندانیانی که در تابستان 67 قتل عام شدند زندانیانی بودند که به کمک همین نیروهای ِ نماز گزار به سمت کرملین، به حکومت اسلامی معرفی شدند و یا خود در گرفتار کردن آنها فعالانه دست داشتند.

***
فرو کشیدن کشتار جوانان و مردم ایران فقط به قتل عام تابستان 67 به همان میزان جنایت است که حکومت اسلامی در قتل عام سال 67 مرتکب شد.
به عبارت دیگر سنگر گرفتن در پشت جنایت کشتار سال 67 و ندیده انگاشتن ِ کشتار حکومت اسلامی از آغاز تا تابستان سال 67 و پس از آن فرار از عملکرد جنایتکارانه و خیانتکارانه ی خود و همچنین تبرئه ی خویش است.
باید برای ثبت در تاریخ نوشت و فریاد کرد که کشتار امیران و پایوران نظام پادشاهی در هیاهوی انقلاب و قهقهه ی آدمکشان در همه رنگش به همان میزان جنایت و خیانت بود که این جنایت در تابستان 67 اتفاق افتاد.
باید فریاد زد که کشتار جنایتکارانه ی جوانان از خرداد 60 به این سو و همکاری در این قتل و کشتار به همان میزان جنایت و خیانت بود که این جنایت در تابستان سال 67 اتفاق افتاد.
و طنز روزگار امروز در این است که همکاران ِ دیروزی و حتی امروزی ِ حکومت اسلامی در کشتار فرزندان ایرانزمین، امروز مراسم یاد بود برای قتل عام زندانیان تابستان سال 67 برگزار می کنند.
ایکاش ذره ای وجدان و انصاف می داشتند و در همان آغاز مراسم در پیشگاه مردم ایران، زانو می زدند و از عملکرد جنایتکارانه ی خودشان از آنان عذرخواهی می کردند.

مقدمه

از آن شهریور سال 1367 تا این شهریور بیست وپنج سال می گذرد و ما هر ساله یادی از رفتگان این فاجعه سیاه و ضد بشری می کنیم و شقاوت حیوانی رژیم را بار دیگر برای دیگران رونویسی می کنیم.
اما کمتر دیده شده است که عزاداران و یا یادآوران، به پیام این فاجعه سنگین وسیاه اشاره ای کرده باشند.
سراسر مطلب، پیام و حرف و حدیثشان شور و فتور بی مایه ومظلوم نمایی بی پایه است. چنین افراد و یا گروههایی برای فرار از بار مسئولیتی که خود در بر کشیدن این رژیم سفّاک سهیم بودند و بعد تیغ بدستشان دادند تا سر شوریده دلان و وطندوستان را ببرند، امروز مصیبتی دلخراش و خرد آزار را آواز می دهند اما نمی اندیشند که اگر خود به قدرت می رسیدند چه ها که نمی کردند.
بی گفتگو زمان آن لحظه رسیده است که این افراد و یا نیروهها در کمال خضوع در پیشگاه ملت بزرگ ایران زانو بزنند و زمین ادب را ببوسند و انتقادی از سر خیرخواهی از خود و از عملکرد خود به لب تر کنند و از گذشته ناشاد و نا شکیبای خود درس عبرت بگیرند.

عبور از آن منجلاب تیرگی و خشم و کینه کور ِ بی غرور و بی فروغ گذشته که انبانی از جنون و جهالت را در ذهن و جان خود تلنبار کرده بودند می تواند آنان را کمی پالایش کند تا از پس این پالودگی آغوش بگشایند و به سمت نیروهای وفادار به چهارچوب ارضی ایران و خواهان به زیر کشیدن رژیم حکومت اسلامی در یک مبارزه مسالمت آمیز تحت عنوان نافرمانی مدنی در جنبش فراگیر رفراندم ملی پر بگشایند و در حد قد و قامت خود متوقّع باشند.

پیام ِ شهریور ِ سال 1367

در یک کلام کشتار وحشیانه و ضد بشری جنایتکاران حاکم بر مرز و بوم ایران زمین، تقاص اتودینامیکی و یا درون جوش گروهایی است که بر طبل کینه و نفرت کوبیدند و عاقبت، آتش این کینه و نفرت بر خرمن هستی شان شعله ور شد و نسلی از انسانهای نا آگاه امّا پر غرور را در کام خود کشید.
و این منطقی است که از دل انقلاب در می آید و به عبارت دیگر انقلاب فرزندان خود را می بلعد. انقلابی که کور است وُ کر و فقط ویرانی و خرابی را طالب است، از آن چه انتظار می رود که پیام آور صلح و دوستی و یگانگی و چند صدایی باشد. کافی است در این باره به کشورهایی که انقلاب کردند، بنگریم که چگونه فرزندان انقلاب را سر بریدند. روسیه شوروی پیش چشم ما است و در تاریخ و گزارشهای پس از فروپاشی کمونیسم خواندیم که با چه قساوتی نزدیکترین یاران و بعضاً رهبران انقلاب را شقه شقه نمودند و میلیون ها انسان پاکدل ولی ناآگاه و ایده آلیست را در یخبتدان جهنم سیبری تلف کردند.

تاریخ گواهی می دهد که بعضی از نا ایرانیان ِ به ظاهر ایرانی که سرسپردگی خودشان را به پیشگاه رفیق استالین جنایتکار به نحو شایسته ای انجام داده بودند، با این وجود مورد خشم وغضب استالین جانی قرار گرفتند و به فجیع ترین شکلی کشته شدند. نمونه اش احسان الله خان دوستدار، سلطان زاده، نیک بین، بی ریا، پیشه وری و… است که ازعاقبت وطنفروشی چیزی جزء حرمان و سرگشتگی و استغاثه به درگاه استالین، نصیبشان نگشت.

چین مائو را بنگرید که چگونه تحت نام انقلاب فرهنگی میلیونها نفر از یاران انقلاب را بدون کوچکترین ناراحتی وجدان نیست و نابود کرد و هر گونه صدایی را در گلو خفه کرد.
پُل پوت کامبوج را ببینید که هزاران نفر را به جرم زندگی کردن و زیر بار ایدئولوژی تکصدایی نرفتن، جمجمه شان را متلاشی کرد.
کوبا، کره شمالی، عراق صدام حسین، سوریه آل اسد و…از همین مسیر عبور کردند و می کنند. ایران انقلابی ما جزء این نمی توانست باشد و پر واضح است که درجریان » انقلاب شکوهمند اسلامی » هر نیرویی که قدرت را کسب می کرد، همین می کرد که جنایت کاران حکومت اسلامی می کنند. زیرا همواره در یک جنگ خونین عقیدتی آن نیرویی که غالب می شود، نیروهای مغلوب را یا به تمکین وامیدارد و یا با تیغ آنان را از میدان بدر می کند. بنابراین جا دارد که هر نیرویی پیام ِ رهایی بخش را از کشتار سال 67 کسب کنند و به جای ناله و شیون، کینه را از دل خود بیرون کنند و جای آن عشق بنشانند، عشق به زندگی، عشق به انسان، عشق به شور وشیدایی و عشق به رسوایی ِ عشق سالاری.

پیام شهریور ماه سال 1367 ، پیام مصیبت و ناله نیست بلکه پیام تَرَک برداشتن دیوار گچ گرفته ذهنی است که درآن گرفتار هستیم. پیام هشداری است که به خود آییم و از کینه و نفرت نسبت به یکدیگر دوری گزینیم و عشق و مهر را در دلمان بکاریم. آیا گزافه است که بگوییم، در سیستم پادشاهی گذشته ما کینه کاشتیم و سپس ظلم درو کردیم؟ جامعه ای که در آن علی رغم محدودیت در بعضی از عرصه ها، با جوامع جهان آزاد هماهنگ بود و شادی و شور نشاط انگیز ِ بی همتا به زندگی در جای جای جان جهان ِ ایران زمین جلوه ای از حیات ِ باورمند به آینده ای درخشان را در چهره ها نوید میداد. امّا ما با الهام از » بهشت بَرَین زحمتکشان » داس و چکش و تَبَر برداشتیم و سلاح در دست گرفتیم و کینه و نفرت در دلها کاشتیم و بنای زندگی و عشق به ایران را که با خون ِ جگر ایراندوستان ساخته شده بود، ویران کردیم. دولتمردان را کُشتیم و بر اجسادشان شادی و پایکوبی کردیم و تشویق کردیم که خون جاری کنند و بعد در دشتی از خون، ارتجاع سیاه دل را از قرون اعصار بیرون کشیدیم و بر سرمان نشاندیم و تیغ بر دستش دادیم که هر گونه عشق کاشته شده و زندگی بنا شده در سال های شکوفایی ایران را درو کند و جایش نفرت بکارد. و این است عاقبت همان نفرت که هستی یاران دیروز انقلاب را سوزاند. و مطمئن باشیم که اگر ما در این جنگ قدرت، دست بالا را می داشتیم، همان می کردیم که جانوران وحوش حکومت اسلامی انجام می دهند.

حال برای روشن شدن افکار روشنفکران ِ دوران پادشاهی که زندگی را می کشتند تا نفرت در دلشان زبانه بکشد چند نقل ِ قول را با هم می خوانیم تا عمق چنین تفکراتی بر همگان روشن گردد و بعد به این درک قاطع برسیم که آنها در صورت گرفتن قدرت سیاسی همان می کردند که امروز جمهوری اسلامی می کند.

» ما از قبل از شروع فعالیت تشکیلاتی مان، بتدریج در فکر تقویت روحیه مقاومت و سخت کوشی و تسلیم نشدن در برابر ناملایمات و غیره بودیم. بعد از عضویت در گروه، این روحیه بیشتر در ما تقویت شد. به عنوان مثال من برای تقویت تحمل در برابر سختی های احتمالی تصمیم گرفتم که بدون هیچ گونه بالش و یا متکائی بخوابم. تا آنجا که ممکن است از تشک استفاده نکنم. می کوشیدم مقاومتم را در برابر گرسنگی و تشنگی بالا ببرم. ما تلاش می کردیم وسوسه های زندگی و اندیشه به خود را هر چه بیشتر ازخود دور کنیم…

در سال 45 احمد به دختر جوانی علاقه مند شد. این علا قه مندی به تدریج تا سر حد یک عشق دیوانه وار پیش رفت. او طبع شعر هم داشت و گاهی با مضامین سیاسی شعرهای پر احساسی می سرود. قضیه عشق احمد برای مان دردسری شده بود. به خصوص دختر هیچ زمینه سیاسی نداشت و بدتر از آن هیچ تمایلی به احمد نشان نمی داد. من با او با نرمش و مدارا برخورد می کردم. اما این قضیه هیچ راه حلی نداشت…احمد به خاطر اهداف سیاسی و مبارزاتی اش که البته هنوز شکل مشخصی هم به خود نگرفته بود، خود را از این عمیق ترین، رقیق ترین و عاطفی ترین حالت جوانی، رفته رفته کنار کشید. هر چند که هرگز از قلبش بیرون نرفت…»
مورد دیگر:
» در پائیز سال 46 عباس و رحیم و من بعد از کوه نوردی در ارتفاعات توچال در میدان تجریش منتظر اتوبوس بودیم. تازه هوا تاریک شده بود. خسته در گوشه پیاده رو به کوله هایمان تکیه زدیم و به رفت و آمد مردم که بیشتر دختران و پسران جوان بودند به طور عادی می نگریستیم. گویا طرز نگاهم به عابران طوری بود که نظر عباس را جلب کرد و یا او مستمسکی یافت تا ما را محک بزند و یا نکته ای به ما بیاموزد. به ناگهان پرسید » نقی! نظرت نسبت به این دخترها چیست؟ » من یکه خوردم. پیش خود گمان کردم که شاید نگاه من به دختران نگاهی خریدارانه و غیر معمول بوده که مورد این سئوال قرار گرفتم. البته در آن سالها ما به ظاهر خود، به نفع شخصی و جمع کردن پول و یا ثروت توجه ای نداشتیم. حتی با این که هیچ کار غیر عادی نمی کردیم، به امر ازدواج با یک نوع بی اعتنائی و حتی تحقیر برخورد می کردیم…. این روحیات به خصوص در حال و هوای شیفتگی نسبت به آرمانهای سیاسی مان تشدید شده بود. به هر حال در مقابل سئوال عباس غافل گیر شدم. اگر بدون حضور او میان ما چنین مسائلی مطرح می شد مشکلی نبود. اما عباس به سمبل ما تبدیل شده بود. رفتار و کردار، عقاید و نظریات او برای ما ملاک و معیار بود. او با این که سالهای آخر دانشگاه را می گذرانید، تمام هوش و انرژی خویش را صرف آرمانها و افکار سیاسی و عقیدتی و تشکیلاتی کرده بود. از این لحاظ به تمایلات و دلبستگی ها و نفع شخصی خود میدان نمی داد که هیچ، بلکه بوضوح به ستیز با هر چه که اندک مانعی در راه آرمان هایش ایجاد می کرد بر می خاست.

در پاسخ سئوال عباس با مکث کوتاهی که ناشی از غافل گیرشدنم بود، با عبارتی دو پهلو گفتم نظر من به این دخترها چیزی خاصی نیست همانطوری که انسان از نگاه کردن به گل های زیبا لذت می برد، من هم به آن ها نگاه می کنم. او بدون معطلی رویش را به طرف دخترانی که در حال رفتن بودند کرد و گفت » من از اینها متنفرم!! و هیچ گاه دوست ندارم به اینها نگاه کنم. من از هر چه که مانع راه هدف ها و عقایدمان باشد متنفرم!»
تأکید از من است. بر گرفته از کتاب » سفر با بالهای آرزو نوشته نقی حمیدیان »

حال طبق قانون احتمالات اگر چنین افرادی در جریان » انقلاب شکوهمند اسلامی » قدرت را در دست می گرفتند، همین اعمال را در شکلی دیگری انجام نمی دادند که امروز آخوندهای جنایت کار انجام می دهند؟ نگوئید نه! زیرا کسی که از هر چه زیبائی متنفر است و نسبت به دختران زیبا که جلوه های لطافت و شیرینی زندگی را عسل وار در کام مردان می ریختند و آنان را به عشق و شور و شیدایی و رسوایی دعوت می کردند، تنفر داشته باشد، دیگر چه انتظاری است که نفرت نکارد و ظلم درو نکند و بر هر کسی که به زندگی عشق می ورزد، زندگی اش را خاموش نکند؟ کسی که برای جانش ارزش قائل نشود، چه انتظار می رود که برای جان دیگری ارزش قائل شود؟ فراموش نکنیم که تیم لنین با چنین تفکراتی به قدرت رسید و در همان آغاز خاندان رومانف را سر برید و سپس ادامه دهنده اش آن جنایت تاریخ بشری را مرتکب شد و به هیتلر گفت » زکی «.
مائو و فیدل و پل پت و… هم با چنین ایده هایی قدرت را در دست گرفتند و زندگی را کشتند و می کشند.

علی میهن دوست از اعضای مرکزیت سازمان مجاهدین خلق در دادگاه نظامی نظام گذشته در جواب دادستان که گفته بود از خودت دفاع کن که چرا سلاح بدست گرفتی و دولتمردان را ترود می کنی. گقته بود » دفاعی ندارم ولی اگر در اینجا سلاح داشتم، سینه دادستان را سوراخ سوراخ می کردم » عین همین گقته را مجاهدین و چریکهای چندی چون قاسم ارض پیما تکرار کرده بودند.

بنا براین چنین آدم هایی اگر به قدرت می رسیدند، سینه مردم و همه آنانی که با نظراتشان مخالف بودند، سوراخ سوراخ نمی کردند؟ وقتی که عناصر نوجوان مجاهدین با شستشوی مغری و گرفتار شدن در زندان تنگ ذهنی و ایدئولوژی، کمر بند انفجاری به خود می بندد و امروز یک یا چند جانی را با خود پودر می کنند. چه انتظاری است که فردا با نیروی مخالف خود نکنند. فراموش نکنیم تروریستهای امروزی که با پودر کردن جانشان، جان هزاران انسان بی گناه را به خاکستر تبدیل می کنند،اگر قدرت را بدست بگیرند، مطمئن باشیم که رحم به صغیر و کبیر نمی کنند. زیرا صدام حسین را دیدیم و حکومت اسلامی هم پیش چشم ما است.

اکنون به این نقل ِ قول توجه کنید تا روشن شود که انسان کینه ورز چقدر کور است و چگونه می تواند وقتی قدرت را کسب کرد مثل آب خوردن آدم بکشد و آن را مظهر پاکیزگی انقلاب قلمداد کند. بویژه اینکه بفهمیم که چنین فردی هنوز خود در قدرت نیست ولی چون کینه و نفرت در دلش می جوشد حاضر می شود از طریق بیعت کردن با ارتجاع زمان، آنان را نسبت به کشتار صاحب منصبان و دولتمردان و امیران نظام گذشته تشویق کند تا بتواند با دیدن خون آنان قدری تسکین پیدا کند.

حال ببینیم این فرد کینه جو در فردای پیروزی « انقلاب شکوهمند اسلامی » در مورد کشتاربی رحمانه ی امیران ارتش وبزرگان رژیم پادشاهی از جمله خانم دکتر فرّخ روی پارسا چه می گوید:

« محیط انقلاب باید با سرعت و شدت پاکیزه شود، یعنی همه دشمنان انقلاب، همه میکروب ها و سمومات موّلد عناد و ظلم باید بلافاصله و بدون کمترین درنگ، نابود شوند. انقلاب، عدالت خاص خود را دارد و عدالت انقلابی یعنی، شدت عمل هر چه بیشتر…».
آقای حاج سید جوادی! ملاحظه می کنید با این خوش رقصی برای خمینی ها و خلخالی ها نتوانستید از » گندم ری » بخورید وعاقبتِ کینه توزی و کینه خویی، دامن خود شما را گرفته و شدّت عمل عدالت انقلابی، امروز شما را پاریس گیر کرده است. در حالی که به گواهی تاریخ شما در رژیم گذشته، صدر نشسته بودید و قدر درو میکردید. آیا پاکیزه شدن محیط انقلاب با این همه کشتار و ویرانی جهت تسّلای دل داغدیده تان در سوگ کربلای 28 امرداد بوسیله احمد مختار زمان، خمینی و دنباله هایش کافی نیست و یا باز هم می خواهید به خون خواهی کربلای 28 امرداد دنبال خون خواری دیگر، بگردید تا انتقام کربلای 28 امرداد را بگیرد؟

یادم می آید که چند سال پیش به همین مناسبت آقای دکتر داریوش همایون مطلبی نوشته بودند که در آن مأموریت دژخیم و قربانی را توضیح داده بودند. امّا مهار شد گان، در چهارچوب گجین ذهنی و ایدئولوژی ِ تک صدایی بدون درک و هضم موضوع و پیام آن، هر آنچه فحش و ناسزا و انگ و بر چسب سزاوار خودشان با به ایشان دادند و زدند. بدون اینکه بفهمند که ایشان چه می گویند. زیرا باب طبع آنها نبود و معلوم نیست فرقشان با حزب اللهی ها چیست؟ و یا معلوم نیست که اگر آنها با چنین تفکرات و منشی فردا به قدرت برسند، اجازه می دهند که امثال داریوش همایونها نظرات خودشان را منعکس کنند؟ به عقیده نگارنده با این وصف حال از آنها، مطمئناً اجازه نمی دهند داریوش همایونها در خاک وطن نفس بکشند، چه رسد به اینکه نظرات خودشان را بگویند. زیرا حاملان چنین تفکراتی برایم آشنا هستند و من از نزدیک با آنها کار کردم و سالهایی از بهترین دوران جوانی ام را در میان آنها گذراندم. بنابراین کسی نیستم که ذهنی و یا به عبارت عامیانه بی مالیات حرف بزنم و مطمئن باشید که معنی این حرفها را خوب می فهمم و با تمامی وجودم درک می کنم.

خوب توجّه کنید به سرمقاله ماهنامه ای از همین تفکرات، که بعد از مقاله دکتر داریوش همایون در رابطه با کشتارشهریورسال 1367 به فرمان خمینی، نوشته شده است و وقیحانه در این نوشته آقای داریوش همایون را » داماد کودتا » لقب داده است. به این می گویند کینه شتری و کور و ضّدیت هیستریک که هیچ مرزی نمی شناسد، بدون اینکه دلیل محکمه پسندی داشته باشند. فقط تعرّض می کنند، چون منطق ندارند.

زیرا تهی از آگاهی اجتماعی هستند. چون خودشان را در مقابل منطق و اندیشه ایشان، ذلیل و ناتوان می بینند. از این جهت است که سنگ پرتاب می کنند، چون حریفش نمی شوند، گازش می گیرند، چنگول به سر و صورتش می کشند. اگر چاقو بدستشان برسد، در شکمش فرو می کنند، چون انقلابی هستند. اینگار شیخ اجل، سعدی برای این افراد سروده است « ترا که خانه نیین است، بازی نه این است » یعنی بروید کشک خودتان را بسابید! شما را چه به اندیشه و اندیشه ورزی، یعنی بهتر است بروید ماست بند بشوید.

آری دکتر داریوش همایون در رابطه با کشتار تابستان سال 1367 نوشته است « شهریور 67 حقیقت انقلاب 57 بوده است و هزاران جوان در خون تعمید یافته را از دم شمشیر انقلاب خونین کشته شده اند……..در شهریور 67 زورآزمائی نا برابر نیروهای سیاسی بود که اگر چه مأموریتشان متفاوت بود، در خصلت انقلابی خود تفاوتی با هم نداشتند، دژخیم و قربانی توانستند جای خود را با هم عوض کنند، اگر یکی دست بالا تر گرفته بود، دیگری به پیشدستی همان را می کرد ».

چرا از این بیان نوشتاری بر خود می پیچید؟ مگر حرفی بی ربط زده و یا سخنی بی منطق گفته است؟ در حالی که این اظهار نظر، عین واقعیت و بیانی منطقی است. مگر شک دارید که اگر بر فرض محال که محال نیست، جای رژیم خمینی، انقلابیونی از قماش مجاهدین، چریکهای فدائی، توده ایها، راه کارگریها و…قدرت را در دست می گرفتند، با مخالفین خود، غیر از این که خمینی کرد، می کردند؟ مگر همین حزب توده اگر قدرت را در دست می گرفتند، یک سیبری دیگری درست نمی کردند و استالین وار میلیونها نفر را به نابودی نمی کشاندند؟ قبول ندارید، عکسش را نشان دهید! که در کدام کشوری با چنین تفکّری مثل حزب توده و یا سازمانهایی از این دست که قدرت را در دست گرفتند، چنین نکردند؟
پل پوت کامبوج مگر یادمان رفته است؟ چین مائو مگر یادمان رفته است؟ کوبای کاسترو مگر یادمان رفته است؟ قاسم عراق مگر یادمان رفته است؟ هوشی مین ویتنام مگر یادمان رفته است؟ کیم ایل سونگ کره شمالی مگر یادمان رفته است؟ حزب بحث عراق و سوریه مگر یادمان رفته است؟ ناصر مصر مگر یادمان رفته است؟ استالینِ « بهشت برین و تنها سوسیالیسم موجود » مگر یادمان رفته است؟ چرا راه دور می رویم، همین سازمان مجاهدین هنوز قدرت را در دست نگرفته با غیر خودیها تعیین تکلیف کرده است و یا آنانیکه از همکاری با آنها سرباز می زنند زندانی می کنند. و یا چریکهای فدائی خلق را بنگرید، در قصبه گاپیلون، چطور بر روی همدیگر سلاح کشیدند و یکدیگر را قتل و عام کردند و الان رهبرشان اینجا باد دموکراسی میخورند و کف دموکراسی را پس می دهند و از همایون ها طلبکار می شوند.
احمد غلامیان از رهبران چریکهای فدایی خلق در نظام گذشته، مگر یادمان رفته است که چگونه همرزم خودش را به خاطر عاطفه عاشقانه کشته است، چون ضد عشق بود و نفرت از هر چه زیبائی داشت و یا توده ایها در قتل روزنامه نگار، احمد مسعود، دهقان و لنکرانی.

یعنی می خواهم بگویم، منطق آقای داریوش همایون درست است. اگر قدرت در دست مخالفینی از قماش انقلابیون می افتاد، همان می کردند که خمینی کرد. یعنی آنکه به انقلاب می اندیشد و انقلابی است، چنین عملی را انجام می دهد. پس نوشته آقای داریوش همایون غیر متعارف و عجیب نیست، چون عین واقعیت و منطق است. و مطمئن باشیم که آقای داریوش همایون نسبت به قربانیان شهریور سال 1367 بی احترامی و بی حرمتی نکرده است، بلکه می خواسته مأموریتشان را در خصلت انقلابیگری شان نشان دهد. بهتر این است قبل از اینکه فکر کنیم از کوره در نرویم و خرد و اندیشه خود را راهنمای عملکردمان قرار دهیم و نسبت به این موضوعات عمیقاً اندیشه کنیم. چون به نفع ما است.

نتیجه:

امروز باید هر فرد و یا نیرویی خود را در برابر آینه حقیقت بگذارد و افکار و اعمال خود را نسبت به گذشته و حال مورد ارزیابی قرار دهد و با رجوع به تاریخ و بررسی عقایدشان که نمود عملی شان در گوشه و کنار جوامع جهانی حکومت می کند، به این نتیجه برسند که زندگی را دوست بدارند و به زیبایی عشق بورزند. کینه و نفرت را از دل خارج کنند و جای آن عشق و مهر بنشانند. دست همدیگر را بگیرند و برای ساختن یک ایرانی آزاد و آباد و دموکراتیک از هیچ کوششی فروگزار نکنند. فراموش نکنیم که همه ما قربانی این رژیم ستمگر هستیم که بر جان و مال و ناموس و مُلک و ملت ما سوار است. بنا براین جا دارد که ما قربانیان با هر عقیده و مرامی، کینه و عداوت را بین خود به دور بریزیم و با مهر آشتی در کنار هم با یک نا فرمانی مدنی بدور از خشونت موجب شویم که مردم این پیام عشق و دوستی را در میان خودشان نهادینه کنند تا با اعتراضات مسالمت آمیز و اعتصابات سراسری و تظاهرات میلیونی رژیم حکومت اسلامی را در همه عرصه های اجتماعی فلج کنند و سبب شوند حکومت اسلامی سقوط کند.
احمد پناهنده
وبلاگهای زیر را به دوستان خود معرفی کنید

http://www.apanahan.logspot.com
http://www.apanahan.wordpress.com
http://www.golchai.blogspot.com
http://www.golchai.wordpress.com


ای تبهکاران ِ تاریخ

23 آگوست 2013

ای تبهکاران ِ تاریخ

تقدیم به همه ی ایرانیان با هر عقیده و مرامی که گل ِ زندگی شان توسط حکومت اسلامی پرپر شد و هر روزه پرپر می شود و این روزها ده ها نفر دیگر را اعدام کردند

ای تبهکاران تاریخ بس کنید اعدام را
بنگرید حال پریشان مادری گمنام را

گر نمی بینید سرشک ِ کودکان از بی کسی
بشنوید اشک ِ یتیمان، خونچکان در جام را

ناله ها آید ز هر کوی وُ ز هر کاشانه ای
بنگرید آه ِ جگر سوز، دختری نا کام را

گر کَرید وُ گوش سنگین زجه ها ناید به گوش
بین تو همسر کشته را لال و زبان در کام را

حیرتم از این همه جور وُ جفا با تیغ ِ دین
خنجر ِ کین می درید قلب وطن را مام را

ای تبهکاران تاریخ بس کنید کشتار را
بنگرید آینده ی تاریک خود، فرجام را

تاریخا بسپار به خاطر، این آخوندان ِ پلید
می کشند ایران و ایرانی ز بام تا شام را

احمد پناهنده ( الف. لبخند لنگرودی )


آزادی آقای مبارک اعتراف به اشتباه هولناکی است که مصر و ملت مصر را به لبه ی پرتگاه برده بود

22 آگوست 2013

آزادی آقای مبارک اعتراف به اشتباه هولناکی است که مصر و ملت مصر را به لبه ی پرتگاه برده بود

خوشا ملت مصر و ارتش مصر که به موقع جنبیدند و از دهان اژدهای مرگ آفرین اسلامی بیرون جستند

آمده بودند با بهار به اصطلاح عربی ( بخوان اسلامی ) ملت های با فرهنگ و امروزی جهان را چون ایران بزرگ به قهقرا ببرند

آمده بودند چون کارتر سال 1978 که در امور داخلی ایران بر خلاف عرف بین المللی و پروتوکل سازمان ملل، دخالت کرده بود و راه به قدرت رسیدن جانیان اسلامی را با حمایت بیدریغشان هموار کرده بود

اینبار با حمایت اوباما، اسلامیون دیگر کشورها را به قدرت برسانند

و آتش جنگ و نا امنی را چندین سال دیگر بیمه کنند و در این نا آرامی ها از کشورهای ثروتمند خاور میانه بدوشند

اما ملت مصر و ارتش مصر در این تندپیج زمان، نشان داد که بیدار هستند

زیرا تجربه ایران را پیش روی خود داشتند و دیدند چگونه نیروهای مخالف نظام پادشاهی، همراه با توطئه جهانی در کنار اسلامیون ضد انسان و ایران ا قرار گرفتند و هر روز با حمایت بی دریغشان، دشنه ی اسلامیون را تیز و تیزتر کردندد

و عربده می کشیدند که باید ارتش تصفیه شود

شهربانی و سازمان امنیت منحل شود

دادگاه انقلاب تشکیل شود

دانشکاه از اساتید فهمیم و دانا تصفیه شود

و کف بر دهان می آوردند که بیشتر از سر آمدان و پایوران نظام پادشاهی بکشید

و چنین شد که ایران با فرهنگ را به این روز سیاه نشاندند

و چنین بود که می خواستند مصر و ترکیه و تونس را به روز ایران مبتلا کنند

اما ملت مصر و ارتش مصر به موقع بیدار شد و در مقابل اسلامیون و اوباما ایستاد

درود بر شرف ِ ملت و ارتش مصر

باشد که ملت و ارتش ایران و ترکیه و تونس برای نجات خود و ملت و تاریخشان به پا خیزند و اسلامیون حاکم را گوش ببیچانند

و بدانند که اکثریت ملت ها با آنها خواهند بود

و باشد که ملت و ارتش مصر اجازه ندهند امثال البرداعی ها که دستش در جیب اسلامیون ایرن است دوباره به قدرت و در دوایر دولتی برگردد

بیدار باشیم

و خواب بودن و یا خواب رفتن بس است

احمد پناهنده


شهریاری ِ جشن ِ شهریورگان شادمان باد

21 آگوست 2013

شهریاری ِ جشن ِ شهریورگان شادمان باد

هنوز شادی و شادابی ِ جشن ِ بی مرگی ِ امردادگان را در پهنای ِ دیده و دل، شادمانیم که
نم نمک شهریور ماه از راه می رسد و جشنی دیگر را با خود به سرای ِ جانان، سرزمین ِ جشن سالاران ارمغان می آورد.

ماهی سزاوار ِ شادمانی که پاره های جگر زمین، پس از پختگی و رسایی در امردادگان، رونق ِ فراوانی ِ محصول را در همه سویش به برداشت می رساند.

برنج زاران و گندم زاران، خوشه های ِ پُر دانه و بَرَشان را چون فرشی طلا گون در ازدحام ِ شادمانی ِ برزگران، هوای ِ مطبوع ِ شهریور ماه را به نسیمی دل افروز، معطر می کنند.

طبیعت ِ سبز ِ پر نشاط، پس از تلاش ِ سرشار از باروری، آنچه را که در دامن خود پرورده است، به زمین می گذارد تا برای رفع خستگی، به آهستگی، در پائیز ِ در راه، به استراحتگاه ِ زمان برود و خوابی به چشمان بیاورد.

خورشید، از بالا بلند نردبان زمان، آهسته آهسته فرود می آید و داغی هوای امردادگان را به خنکی مطبوع شهریورگان، فرو می کشد.

نور و روشنایی، پس از فرمانروایی در تیرگان و امردادگان، قله ی خورشید را در شهریورگان، آهسته آهسته فاصله می گیرند تا به تعادل ِ روز و شب، به مهرگان برسند.

برگهای ِ درختان و بوته ها هر آنچه که در گرمای ِ امردادگان اندوخته و پرورده کرده بودند، به بَرَشان بخشیدند تا به ثمر برسند و خود رنگ ِ رخساره را رنگا رنگین، به انتظار نشستند تا در پائیز ِ در راه، فرو ریزند.

ارتش ِ کبوتران و گنجشکان، شادمانند، از فراوانی دانه و قوت، در کشتزاران و شادابند، از شادی ِ جشن شهریورگان، نشسته بر خوشه های برنج، در برنجزاران و سیرابند از زندگی ِ با صفا در گندم زاران.

کودکان ِ مدرسه رو، شادمان از خنده ی زندگی ِ پر تلاش، بر لب پدران ومادران، که محصول را به پایانه ی برداشت رسانده اند، خود را برای پوشاک ِ نو آماده می کنند که پدران، از پس ِ برداشت ِ حاصل، آن را ارمغان می آورند.

آه . . .

چه می گویم و چه حالی مرا به آن سرای ِ دل و جان در پرواز است؟

آن روزهای ِ جوان سالارم که دل در کشتزار و جان در باغ و گلزار داشتم و بلوغ شدن برنج را در برنج زاران، از جوی ِ باردار در خزانه، تا دانه های سوار بر خوشه ها ی ِ برنج، همواره تماشاگر بودم و با دست های ِ خود، برگ ِ نرم ِ لطیف ِ توت را با ساطور خرد می کردم و در دهان ِ کِرمک های ابریشم می گذاشتم تا به کِرم شدن بالغ گردند و آنگاه با بلعیدن ِ برگ ِ توت، بزرگ و درازتر شوند تا به خواب بروند و پیله ای به دور خود بتنند، سی سال گذشته است.

اما هنوز شادمانی ِ برزگران را با خانواده، پس از تلاش ِ برداشت ِ محصول، در آینه ی ِ نگاهم حس می کنم و جمع کردن پیله ها از جای جای ِ لای ِ شاخه های ِ خشکیده را در بند بند انگشتانم در خاطر دارم که خیال ِ پرواز، در شهریورگان به سرم زده است تا با مهربان یاران ِ ایام ِ عشق سالار ِ جوانیم باشم و شریک گردم در شادمانی آنان، به درازای سی سال.

جشن ِ شهریورگان

در جشن ِ بی مرگی امردادگان نوشته بودم:

» بی گمان فرهنگ ِ گوهر آفرین و سنن ِ سالار ِ ملی ِ ملت ِ ایران، سرشار است از جشن و سرور و شادمانی و شاد خواری و شادخوانی و شاد گویی و شاد رقصی و فرهنگ عزا و ماتم و مصیبت و گریه و سینه زنی و قمه زنی را در آن، جایگاهی نبوده و نیست. زیرا ایرانیان در هرماه، یک روز را به مناسبت هم نام شدن با ماه، جشن می گرفتند و شادی و شادمانی می کردند.

نام این جشن ها، در تاریخ ایرانیان فروردین گان، اردیبهشت گان، خردادگان، تیرگان، امردادگان، شهریورگان، مهرگان، آبانگان، آذرگان، دیگان، بهمن گان و اسفندگان ثبت شده است.»

اکنون بر آن می افزایم که:

گذشته از این، در عهد نیاکانمان در ایران ِ باستان، هر روزی از ماه نامی داشت.

به عنوان مثال روز اول ِ هر ماه بنام اهورا مزدا بود، روز دوم بنام بهمن یا سرشت و خرد ِ پاک نام داشت، روز سوم بنام اردیبهشت یعنی سمبل پاکی و راستی و زلالی ِ خرد و جان و دل بود، روز چهارم بنام شهریور، نماد فرمانروایی، شهریاری، پادشاهی و دادگری بود علیه بیداد و … درفرهنگ ِ نیاکانمان ثبت شد.

بنا براین روز چهارم هرماه شهریور نام دارد و این روز چون با نام ِ ماه ِ شهریور، همنام می گردد، نیاکانمان این روز را جشن می گرفتند. اما همانگونه که در نوشته ی جشن امردادگان آمد، به دلیل تغییرات ِ سالشمار ِ باستان با اکنون، این جشن بایستی منطبق با زمان برگزاری در باستان، پنج روز جلوتر یعنی در 30 امرداد ماه برگزار شود.

دلیل این اختلاف ِ زمان ِ بر گزاری ِ دیروز با امروز، تغییر سال شمار نیاکانمان در امروز است. زیرا در دوره ی باستان سال به دوازده ماه و هر ماه به سی روز تقسیم می شد. اما امروز شش ماه اول سال به سی و یک روز و پنج ماه بعدی به سی روز و ماه آخر سال به بیست و نه روز واگر سال کبیسه باشد به سی روز تقسیم می گردد. به همین دلیل جشن شهریورگان، نسبت به سال شمار دیروز، پنج روز جلوتر، یعنی سی ام امرداد ماه برگزار می شود که این روز منطبق با روز چهارم شهریور ماه، در دوران ِ نیاکانمان است.

ابوريحان مي نويسد: » شهريور ماه روز چهارم آن شهريور روز است و آن به مناسبت توافق دو اسم جشن مي باشد و آنرا شهريورگان گويند . معني شهريور دوستي و آرزو است شهريور فرشته ايست که به جواهر هفتگانه از قبيل طلا و نقره و ديگر فلزات که برقراري صنعت و دوام دنيا و مردم بآنها بستگي دارد موکل است.»

زرتشت در یسنا 28 در نیایش اهورا مزدا می سراید:

» … پس به نیایش برخیزید، به سرودهای من گوش فرا دهید و به یاری من بشتابید تا آرمش و آسایش را به جهان باز برگردانیم و نیروی خلل ناپذیر ِ شهریاری ِ اهورایی ( خشترا ) را در جهان استوار کنیم …» (1)

آری:

» سومین فروزه ی اصلی ِ اهورا مزدا » خشتر » یا شهریور است که به معنای توان و شهریاری ِ اهورایی است.

نیروی بدنی و مادی با نیروی اهورایی و مینوی تفاوت دارد. نیروی اهورایی می تواند با توان بدنی همراه باشد ولی هر نیروی بدنی الزامأ با نیروی مینوی همراه نیست.» (2)

در یسنا 51 در بند 1 و 2 آمده است:

» گران بهاترین بخشش اهورایی به خردمندان ِ نیکوکار و راستکار، شهریاری ِ اهورایی است. شهریاری ِ اهورایی، نیروی مینوی است که در اندیشه، گفتار و کردار ِ آدمی، به شکل ِ منش نیک، خوبی و مهر و فروتنی جلوه گر می شود و آدمی را به خدمت به دیگران، سازندگی و تازه کردن ِ جهان وا می دارد. به این شهریاری و نیرو، تنها با کردار نیک و راستی می توان دسترسی یافت. این نیرو و شهریاری (خشترا )، داده ی خدایی است و به آن کس که به رسایی برسد، ارزانی می شود.» (3)

آری:

همانگونه که در نوشته امردادگان آمده است، پاره های جگر ِ طبیعت ِ سبز ِ شاداب پس از عبور از آبریزگان ( تیرگان )، در امردادگان، به پختگی و رسایی در همه سویش می رسد و نیروی » خشتر » را در شهریورگان کسب می کند و آن را در طبق اخلاص به ما زمینیان ارزانی می دارد.

حال ما آدمیان بکوشیم که آن پختگی ِ سزاوار ِ امردادگان را با پندار و گفتار و کردار نیک، در خود به رسایی برسانیم تا از پس ِ این پختگی و رسایی ِ سزاوار، نیروی » خشتر » را در خود جشن بگیریم.

شهریاری ِ جشن ِ شهریورگان بر همه ی شما شادمان باد!

1و (2) و (3) بر گرفته از کتاب ِ دیدی نو از دینی کهن اثر ِ دکتر فرهنگ مهر، چاپ ِ دوم، صفحه ی207 و 241

گل ریحان نماد ِ جشن ِ شهریورگان

احمد پناهنده ( الف. لبخند لنگرودی )


پاسخی کوتاه به عریضه ی مشتی تودهای و اکثریتی و به اصطلاح اصلاح طلب به اوباما

20 آگوست 2013

پاسخی کوتاه به عریضه ی مشتی تودهای و اکثریتی و به اصطلاح اصلاح طلب به اوباما

آیا دلتان برای ملت می سوزد یا نه هراس شما از سقوط حکومت اسلامی است؟

باز مشتی توده ای و اکثریتی و به اصطلاح اصلاح طلب و چند عابر پیاده، برای جلوگیری از سقوط محتوم حکومت اسلامی، عریضه ای به بارک حسین اوباما نوشتند و فغان از جگر بیرون دادند که وا تحریما

و به جای حمله و هجوم به حکومت اسلامی که این روزها را برای ملت ایران رقم زد و خودشان را با همه خوش خدمتی و دست داشتن در تمامی خیانت ها و جنایت هایش، به بیرون از ایران پرتاب کرد، عریضه به اوباما می نویسند و اندر محاسن » منتخب مردم » روضه های سوزناک می خوانند

اما نمی دانند که یا نمی خواهند بدانند که این گرگ هم در قبیله ی کفتاران متولد شده و از پستان خمینی ضد ایران شیر خورده است

گویی ملت امریکا و دولتمردان آمریکا نمی دانند که همه ی این عابرین پیاده تاریخ و حمال حکومت اسلامی در سفارت گیری ضد عرف بین المللی، درکنار آدمکشان حکومت اسلامی دست داشتند و عربده ضد امپریالیستی می کشیدند و مرگ بر آمریکا می گفتند

گویی یادشان رفته است که می خواستند ایران را گورستان امپریالیسم یا استکبار جهانی کنند

چه شد که امروز دست به سوی امپریالیسم جهانخوار دراز کردید تا شما را به بازی بگیرد؟

آیا واقعن دلتان به حال ملت ایران می سوزد که با حمایت ضد ایرانی خود از حکومت اسلامی، این روزها و این شرایط تحریمی را برای ملت ایران رقم زدید یا نه از این هراس دارید که نکند عنقریب، حکومت اسلامی و حاصل انقلاب شما، ریق رحمت را سر بکشد و شما را یتیم کند؟

به باور من آنچه که برایتان بی اهمیت است منافع ملی و دلسوزی برای ملت ایران است

زیرا گذشته ی ناشاد شما همین را گواهی می دهد

اما به یقین می شود گفت این عریضه نویسی و اظهار ندامت به درگاه امپریالیسم جهانخوار، هراس از نابودی حکومت اسلامی و محو شدن نگاه شما در تاریخ است که فردا باید در دادگاه حقیقت یاب نسبت به عملکرد بغایت ضد ایرانی خود پاسخگو باشید

احمد پناهنده


توضیحی کوتاه در باره فیل هوا کردن سیا در باره 28 امرداد ماه

20 آگوست 2013

توضیحی کوتاه در باره فیل هوا کردن سیا در باره 28 امرداد ماه

این اولین بار نیست و آخرین بار هم نخواهد بود که این سازمانها و کسان، در تندپیج های زمان برای خراب کردن و انحراف اذهان مردمان ِ نا آگاه به تاریخ، دست به انتشار این ترهات و خزعبلات هالیودی می زنند

و حیرت انگیز و در عین حال عبرت انگیز است که اینبار هم بی بی سی این آیت الله بی عمامه این کولی بازی ها را در بوق و کرنا کرد و سینه زنان کربلایی چب و راست هم پشت بیرق بی بی سی راه افتادند

و این نشان دهنده میزان نا آگاهی و دنباله روری افراد و سازمانهایی است که بی هیچ مطالعه تاریخی و فقط از روی کینه و خشم کور، دنبال کسانی راه می افتند که در ظاهر مرگشان را در هر لحظه فریاد می زنند

در این هیاهوی سیا و بی بی سی موضوع جدیدی مطرح نشده است

بلکه همان گزارش سراسر دروغ کرمیت روزولت، اما اینبار تحت عنوان سندی جدید، واگویی شده است

گزارشی که آیزنهاور رئیس جمهور آمریکا، در یادداشت روزانه خود، آن را هالیودی و به یک پول سیاه تشبیه کرد

با این توضیحات کوتاه توصیه می کنم که برای وارد شدن به مقولات تاریخی باید اشراف همه جانبه داشت نه اینکه بدون مطالعه تاریخی گوشمان و چشم مان، به گفته ها و نوشته های دیگران باشد

اگر چنین است پس عقل و خرد به چه کار آید؟

کمی اندیشه کنیم

ساعات اولیه 25 امرداد حکم پادشاه مبنی به برکناری مصدق، از طریق سرهنگ نصیری به دست مصدق رسید

مصدق به این حکم تمکین نکرد و آورنده حکم را بازداشت کرد

بعد در همان روز در نطق رادیویی، کودتای خود را فرافکنی کرد و به خلق الناس پیام داد که علیه او کودتا شده است

در همین روز 25 و بعد در روز 26 امرداد هوا دارن مصدق و توده ایها در خیابان ریختند و مجسمه های رضا شاه و محمد رضا شاه را پائین کشیدند

وزیر خارجه و سخنگوی مصدق در همین دو روز زیب دهانش را باز کرد و هر آنچه را که خود لایقش بود، نثار محمد رضا شاه و خانواده پهلوی کرد

یادمان باشد که مصدق وزارت دفاع را در دست داشت

و رئیس ستاد ارتش آقای ریاحی تحت امرش بود
رئیس شهربانی هم متین دفتری از خویشان خودش بود که در همین روزها توسط مصدق در راس شهربانی قرار داشت

پس چگونه می شود سیا در کمتر از 48 ساعت برنامه ریزی هالیودی کند و یک حکومت به اصطلاح قانونی را بر اندازد؟

واینکه امروز گفته های سراسر دروغ آلبرایت را در زمان بیل کلینون تکرار کنیم، معنی اش این است که ما خودمان در اختیار آنها قرار دهیم

اما کمی اندیشه کردن نشانه خرد است

بهتر است کمی اندیشه کنیم

آلبرایت هم برای استمالت و نزدیکی با حکومت اسلامی، این دروغ را ساز کرد که حتا حکومت اسلامی برایش اهمیت قائل نشد

به عبارت دیگر این گفته آلبرایت و یاوه هایی از این دست هیچ سندیت تاریخی ندارد

احمد پناهنده


مملکت شاه می خواهد

19 آگوست 2013

مملکت شاه می خواهد

این سه کلمه که یک جمله را ساخته است، گفته آیت الله بروجرودی به نقل از سید حسینعلی منتظری است که محمد رضا شاه قبل از وقوع حادثه ی 28 امرداد ماه به دلیل خودسری و عملکرد ضد قانونی مصدق پس از نوشتن حکم عزلش از نخست وزیری، کشور را جهت مسافرت به خارج، ترک کرد.
و وقتیکه مصدق آورنده ی حکم را دستگیر کرد و یاغی گری پیشه نمود.
ملت وطن دوست در صبح 28 امرداد ماه به خیابان آمدند و تا بعد از ظهر همان روز، بنیاد یاغی گران را بر انداختند.
و چه نیکو اندیشیده بود آقای بروجردی.
که وقتی خروج محمد رضا شاه را از کشور می شنود، در هشداری خیر خواهانه به روحانیت و ملت ایران می گوید:
» مملکت شاه می خواهد «.
و دریغا که این نصایح و هشدار آقای بروجردی در گوش کَر ِ آخوندهای خمینی صفت فرو نرفت که هیچ حتا راهروان مصدق و نیروهای چپ و راست آن دوران را برای سرنگونی ملت ایران و خود، زیر چتر خمینی ضد وطن کشید که این روزها را برای ملت ایران رقم زدند که هیچ
حتا دین اسلام و مذهب شعیه را در دلهای باور مندانش تیره و تار و نام روحانیت را معادل جانیان تاریخ بشری در ذهن ها و تاریخ ثبت کردند.
گروه های سیاسی عملن موجود طی این سی و چهار سال هیچ قد نکشیدند بلکه هر روز کوتاه تر شدند و بعضن از دور خارج گردیدند.
آیا هنوز روحانیت غیر سیاسی را رمقی مانده است که بتوانند شرایطی ایجاد کنند که هم دین از احترام برخورد باشد و هم ملت در آسایش و امنیت و رفاه زندگی کنند؟
به نظر این قلم آری
امروز روحانیت و حتا همه ی نیروهای ی دخیل در سرنگونی ِ ایران پادشاهی باید در مقابل ملت با فرهنگ ایران و تاریخ، زانوی ِ ادب بر زمین بسایند و از گذشته ناشاد خود مثل خانم هما ناطق و محمد علی مهر آسا، پوزش بخواهند و شرایط را برای رسیدن و پیوند خوردن ایرانیان به اصل خویش ِ ایرانی و فرهنگ و تمدن پادشاهی فراهم کنند.
یادمان باشد ملت ایران از این شانس تاریخی برخوردار که شخصیتی بی همتا چون شاهزاده رضا پهلوی دارد.
پس به گفته آیت الله بروجردی
» مملکت شاه می خواهد «.

احمد پناهنده