یا این دنیا یا آن دنیا

29 ژوئیه 2013

یا این دنیا یا آن دنیا

در حیرتم امروز دوستان و هموطنانی فقط از روی احساس و بی هیچ دانش و دور اندیشی، از کسان و یا گروه هایی به دفاع بر می خیزند که کارنامه ی تاریخی و تولدشان بر ترور و انسان کشی و توهین به قوانین عرفی حقوق بشر ثبت شده است.
گویی انسانهای شریفی که به زندگی عشق می ورزند و جانشان توسط آدمکشان حرفه ای اسلامی گرفته می شود، بشر نیستند
گویی باید عقاید و رفتار مدرن زندگی آفرین و زیبایی گستر انسانهای باورمند به این دنیا که پشیزی برای آن دنیای دروغین قائل نیستند، زندگی شان توسط جانیان اسلامی گرفته شود
گویی باید قوانین عرفی ِ زندگی آفرین انسانی، قربانی قوانین ضد انسانی ادیان کلیسایی و اسلامی شود
این دوستان نمی دانند که اسلامیون ضد انسان آمده بودند و آمده اند تا هر ارزش انسانی را به بند بکشند و خنجر در حلق انسانهای زندگی دوست فرو کنند
گویی باید میدان را به سُفلگان بی مایه و ضد کرامت انسانی وا گذار کرد تا جامعه انسانی را به به قرون وسطی و عصر قبیله ای قریش در عربستان ببرند
معبار دموکراسی این نیست که با عوام ِ نا آگاه و نادان از طریق صندوق رای به حکومت برسیم و بعد قوانین ضد انسانی شریعت را پیاده کنیم
معیار دموکراسی این است که به حقوق بشر احترام بگذاریم و دین از حکومت جدا باشد
و آیا در ترکیه و مصر و تونس و و و چنین اتفاق افتاده است و دین از حکومت جدا است؟
آیا اسلامیون عقب مانده در این کشور ها، قوانین ِ بازی دموکراسی را رعایت کردند؟

یا این دنیا یا آن دنیا

بگذاریم آن دنیای دروغین مال ادیان باشد
و حق ما است که در این دنیا خوش باشیم
و کتبن هم امضا می کنیم اگر مرگمان فرا رسید، هر عقوبت ممکن را در آن دنیای دروغین، در حق ما روا دارند.
اما اجازه نمی دهیم و اجازه ندهید که این دنیا را هم از ما بگیرند و سعی نکنیم
واگذاری این دنیا را با مواضع بی دانس و بی مالیات خودمان که به آن رنگ و لعاب دموکراتیک می پوشانیم، دو دستی تقدیم از گور گریختگان تاریخ کنیم.

دفاع از یک ارزش

من اگر امروز از ارتش ملی مصر دفاع می کنم نه اینکه عاشق چشم و ابروی ارتشیان هستم.
بلکه دفاع من امروز از یک ارزش است که ارتش ملی مصر در مقابل زیاده خواهی های اخوان المسلمین ایستاده است تا قوانین عرف را جایگزین شریعت کند.
و مطمئن باشید در هر جای جهان اگر کسانی یا گروهی و یا ارتشی به دفاع از عرف در مقابل شریعت ضد انسانی اسلام برخیزد، مرا با خود دارند.
سعی کنیم اندیشیده سخن بگوییم و موضعی نگیریم که فردا پشیمان بشویم و با موضعمان نسل های آینده را در جهنم سوزان شریعت اسلامی بسوزانیم.

درود بر نمایندگان ملی و عرفی گرای تونس

» استعفای 42 نماینده مجلس موسسان تونس برای سرنگونی دولت این کشور

منابع رسانه ای در تونس اعلام کردند که 42 نماينده مجلس موسسان این کشور ، به منظور انحلال پارلمان و سرنگونی دولت اسلام گرای تونس به رهبری حزب النهضه ، استعفا دادند.
به گزارس خبرگزاری فرانسه اقدام نمایندگان تونس پس از آن صورت می گیرد که روز پنجشنبه گذشته محمد البراهمی یکی از مخالفان دولت و عضو مجمع ملی موسسان توسط افراد ناشناس در برابر منزل خود ترور شد.
بر اساس این گزارش 42 نماینده که استعفای خود را تقدیم کرده اند، وابسته به ائتلاف اتحاد برای تونس هستند .
همچین برخی از نمایندگان ائتلاف احزاب چپ و ملی گرا وابسته اند. این افراد گفته اند که استعفای آنها گام اول در راه سرنگونی دولت است.
فعالان در تونس دولت اسلام گرای این کشور به رهبری حزب النهضه وابسته به گروه اخوان المسلمین را متهم می کنند که در ترور شکری بلعید و محمد البراهمی دو مخالف سرشناس تونس دست داشته است.
محمد البراهمی (57 ساله) که یکی از رهبران مخالفان دولت و منتقد حزب اسلامگرای النهضه به شمار می رود، روز پنجشنبه گذشته در مقابل منزلش هدف 11 گلوله افراد ناشناس قرار گرفت .»

منبع:العربیه

امروز اگر وجدان بیداری داریم و به کرامت انسانی و قضیلت اجتماعی احترام می گذاریم، باید بی هیچ اما و اگری از ارتش ملی مصر در مقابل زیاده خواهی های ارتجاعی اخوان المسلمین و از نمایندگان ملی و عرفی مجلس ِ تونس در مقابل حرب اسلامی النهضه که حربی بغایت اسلامی و ارتجاعی و ضد انسانی است، حمایت کنیم.

احمد پناهنده


درود بر ارتش ملی مصر سلام بر دلاوران و غیرتمندان ارتشی و نظامی ایران

28 ژوئیه 2013

درود بر ارتش ملی مصر
سلام بر دلاوران و غیرتمندان ارتشی و نظامی ایران

امروز هر وجدان آگاه و بیداری در جای جای جهان اگر به کرامت انسانی و فضیلت اجتماعی انسان باور دارند باید به حمایت از ارتش ملی مصر در مقابل رجاله گان تاریخ که عقب ماندگی و توهین به بشریت را رواج می دهند، برخیزند.
یادمان باشد نیروهای اسلامی در همه طیفش، هیچ به زندگی انسان و زنده بودن و زندگی کردن در این دنیا باور ندارند
برای همین در جای جای جهان، جان و زندگی بی مقدارشان را برای از بین بردن زندگی دیگران، پودر می کنند و زندگی ِ دیگران را می کشند.
امروز ارتش ملی مصر با این حرکت غرور آفرینش طرحی را در آسمان غم زده جهان در انداخته است که باید الگو و سرمشقی شود برای ارتشی ها و نظامی های کشورهایی که اسیر حکومت های اسلامی هستند.
آیا هنوز غیرت ملی و ایرانی در ارتشیان و نظامیان ایران به جای مانده است که از الگوی ارتش ملی مصر بهره بگیرند و حکومت اسلامی ِ ضد انسانی و ضد ایرانی را در باتلاق نیستی غرق کنند؟
به باور من آری
مطمئن هستم دلاوران ارتشی و نظامی ایران، که ایران را بالاترین ارزش می دانند- در فردای نزدیک- در خیزش عمومی ملت بزرگ ایران در کنار مردم، بر سر حکومت اسلامی می کوبند.
زیرا آینده ای روشن آنها و ملت ایران را در انتظار است.
و شاهزاده رضا پهلوی این تضمین آینده و روشن ایران است که امروز منشورش تنها راه گشای بن بست ایران و ایرانی شده است.

احمد پناهنده


در قانون ِ هیچ کشوری در جهان – تروریست – اگر زندانی شود، زندانی سیاسی محسوب نمی شود

28 ژوئیه 2013

در قانون ِ هیچ کشوری در جهان – تروریست – اگر زندانی شود، زندانی سیاسی محسوب نمی شود

بعضی ها عمد دارند بی هیچ مطالعه و دانشی، احساسات و علقه های درونشان را قانون کنند
اما تاریخ و علم به چنین آدم هایی بی اعتنا رد شده و می شود و فرصتی را برایشان ایجاد می کند تا در پرتو قاونگرایی و انسانیت و احترام به کرامت انسانی، از بیماری جهل و نادانی شفا پیدا کنند.
بسیار خنده دار و مضحک است که بخواهیم برای اثبات نظرمان به طناب پوسیده ای چنگ بزنیم که جز سقوط چشم اندازی ندارد و بیش از همه خودمان را رسوای عام و خاص می کنیم.
وقتی ما به دو نفر تروریست نشاندار از حلقه تروریستی چریکها و همدست اخوندهای جانی در کشتار جوانان ایران در همه مدت حکومت اسلامی دخیل می بندیم، در واقع با زبان الکن خودمان می گوییم که ما هم از همان جنس هستیم.
با صراحت می گویم که چریکهای فدایی خلق، مجاهدین خلق و نیروهایی از این دست که دست به اسلحه بردند و پاسبان کشتند، در عالی ترین شکل می شود به آنها گفت قاتلین مردم و مامورین نظم اجتماعی
و فرقی هم با چاقو کشان سر گذر ندارند که برای باج خواهی شکم دیگران را با کارد می درند.
از این جهت وقتی قانون آنها را دستگیر می کند و به دست عدالت می سپارد، تحت عنوان جانی و جنایتکار و تروریست زندانی می شوند نه زندانی سیاسی
با این نگاه همه ی مجاهدین و چریکهای فدایی و گروه های تروریستی از این دست، جانیانی بودند که زندگی دیگران و خودشان را تلف کردند که هیچ
بل شیرازه ی امنیت اجتماعی را به هم زدند و این روزها را برای ملت شریف ایران و نسل های جدید، آفریدند.

احمد پناهنده

تصویر همراه این مطلب:
ناصر و ارژنگ شایگان شام اسبی معروف به دانه و جوانه را نشان می دهد که به دست حمید اشرف کشته شدند

این عکس پس از درگیری مامورین امنیتی با چریکهای تررویست در خانه ای در تهران از جنازه کشته شده ی دو کودک گرفته شده است. زیرا قانون چریکهای تروریست این بود که کسی زنده به دست مامورین امنیتی نیافتد. از این جهت بود که حمید اشرف در فرار از چنگ مامورین امنیتی ضمن سوزاندن مدارک و اثرات چریکی این دو کودک را می کشد تا به حساب خود به گردن ماموران امنیتی بیاندازد.
سندی دیگر در اثبات این این نوشته ام به قرار زیر است:
حمید اشرف اما چنان که از یادداشت‌های به جا مانده و خاطرات برمی‌آید تحت هیچ شرایطی از آنچه آرمان و شیوهٔ زندگی چریکی می‌خواند، کوتاه نمی‌آید. شیرین معاضد یکی از چهره‌های مشهوری که در طول زندگی کوتاهش در چند عملیات پی در پی حمید اشرف را همراهی کرده بود، در یادداشت‌های به جا مانده‌اش از اول مرداد ۵۱ می‌نویسد، از روزی که محمد صفاری آشتیانی پیش از رسیدن به خانه‌ تیمی با پلیس درگیر می‌شود. او و اشرف از مهلکه جان به در می‌برند، اما هر دو زخمی و تیرخورده. معاضد می‌نویسد: «از آنجا که تجربه‌ای از تیر خوردن نداشتم، تصور کردم که دیگر قادر به راه رفتن نیستم، در این هنگام رفیق مجروح (حمید اشرف) هم خودش را به من رساند و به تصور اینکه دیگر نمی‌توانم حرکت کنم، در حالی که گلنگدن مسلسل را می‌کشید، خود را آماده می‌کرد که در صورت لزوم وظیفه چریکی‌اش را انجام دهد و نگذارد زنده به دست دشمن اسیر شوم. گرچه خود نیز مسلح بودم و در صورتی که قادر به فرار نبودم چنین وظیفه‌ای را انجام می‌دادم. در این موقع رفیق از من پرسید: با مسلسل بزنمت یا می‌تونی فرار کنی؟».


به مناسبت سالروز در گذشت دو خدمتگزار بزرگ ایران در روزهای چهارم و پنجم امرداد ماه

26 ژوئیه 2013

به مناسبت سالروز در گذشت دو خدمتگزار بزرگ ایران در روزهای چهارم و پنجم امرداد ماه

همدردی و ارمغانی کوچک برای خانواده ی بزرگ ِ پهلوی

در تاریخ ایران، آنانیکه در رأس قدرت به ایران اندیشیدند و بر پیشرفت و بزرگی ایران و ایرانی پس از حمله ی اعراب، در همه سویش همت گماشتند، اندک هستند و در میان این اندک افراد اما دو تن برجسته ترند که تمامی ِ همت خود را برای بیرون کشیدن ِ ایران از قعر ِ عقب افتادگی ِ ایلی وهمتراز کردن آن با جهان ِ پیشرفته بکار گرفتند.
پنجاه و سه سال خدمت ِ سراسر خدمت به ایران و ایرانی، هر ایرانی منصف و بی غرض را وامدار خود می کند.
البته ضعف ها و کاستی ها در دوران پادشاهی پدر و پسر همواره بوده است اما الماس ِ پیشرفت و جهش در دنیای ِ مدرن، آنچنان فزون بود که ضعف ها رنگ می باختند.
و اگر طبق قانون احتمالات این پدر و پسر در مختصات سیاسی ایران ظاهر نمی شدند امروز سرنوشتی چون جمهوری های به زور پیوسته به حکومت لنین و استالین نصیب ِ تمامیت ایران می شد و یا امروز در نقشه ی جغرافیای جهان نامی از ایران نمی بود و به جای آن پاره های تن ایران در گوشه و کنار، تحت نام کشورکی وجود می داشتند که امروز یکدیگر را تکه پاره تر می کردند.
و چه ناجوانمردانه، سیاسیون وابسته به » اردوگاه ِ تنها سوسیالیسم موهوم » و روشنفکران ِ تهی از اندیشه و حتی ملیون به ظاهر ملی و مرتجعین تیره دل بر این پدر و پسر چنگال دریدند و هر ناسزای ِ سزاوار به خود را بر آنها دشنام دادند.
بر تمامی عملکرد ِ پیشرفت آفرین آنها از موضع مادون ِ ارتجاعی یورش بردند واذهان ناآگاه ِ مردم ِ تازه به نان و کار رسیده را آلوده به کینه ی شترگونه ی خود کردند و عاقبت خود و همان مردمی را که به نان و کار رسیده بودند، در کنار ِ از دست دادن همه ی دستاوردها، در زیر پای مرتجعین تیره دل قربانی کردند.
با اینکه سی و سه سال از آن واقعه ی شوم ِ تاریخی ِ بهمن می گذرد و جنایات این تازه به قدرت رسیدگان و شرکاء که از تمامی جنایات کل تاریخ ایران، پیشی گرفته است اما هنوز آن خشم و کینه ی کور و کرشان از سر ِ این پدر و پسر وا نشده است و هر روز از صبح تا شام، دشنام ِ سزاوار به خود را نثار آنها می کنند.
اما با همه ی این نامردمی ها و ناجوانمردی ها، تاریخ به راه خود می رود و جریان سیال ِ تاریخ تمامی ِ رسوبات ِ جاهلیت ِ غرض ورزان و سیه دلان را چون کف به کناری می زند و زلالی ِ الماس ِ حقیقت را بر مردم چهره می گشاید.
کما اینکه امروز بسیاری از بسیارانجاهلان، بر حقیقت آگاه شدند و از کرده ی بی فروغ خود پشیمان هستند و می روند تاریخ را آنگونه که بوده است گزارش کنند نه اینکه آنطور می خواهند.

چنین است که مردم شریف ایران و بویژه جوانان چه دختر و پسر با مطالعه ی تاریخ و ورق زدن دوران ِ دوران ساز آن پدر و پسر، از خود بیگانگی پدران ِ خود فاصله می گیرند و به خویشتن ِ خویش گره می خورند.

و چنین است که مردم آزاده ی ایران، نمایش ِ انتصاباتی را که هم حکومت اسلامی در تمامیتش و هم » اصلاح طلبان » وفادار حکومت اسلامی در پوشش اپوزیسیون، که برای گرم کردن تنور ِ آن از همه ی هستی و آبروی ناداشته ی خود گذشتند تا همین حکومت اسلامی را بیمه کنند، پشت کردند و با همه جان و هستی شان در جهت عبور از تمامیت حکومت اسلامی به منشور شورای ملی ایران به سخنگو بودن شاهزاده رضا پهلوی روی آوردند.

و کیست نداند که ادامه ی همان پدر و پسر، امروز به تنها امید ِ مردم ِ سراسر ایران تبدیل شده است و می روند همراه با ایشان در یک نافرمانی ِ مدنی ِ تمام عیار، نظام سزاوار ِ بزرگی و فخر ِ ایرانی و ایرانزمین، پادشاهی را بر گردانند و ایران را در ادامه ی نوسازی و پیشرفت دوران ِ پهلوی بر کاکل ِ جهان آزاد بنشانند.

حال بگذارید » اصلاح طلبان » و اپوزیسیون خارج از کشور، در همه رنگش که بقای همین حکومت اسلامی را فریاد می زنند، » بمُرده سینه آو » کنند. (1)
با این دیدگاه و نگاه به تاریخ، در برابر این پدر وپسر کلاه از سر بر می دارم و نسبت به ایران دوستی و خدمت به واقع خدمتشان به ایران و ایرانی سر تعظیم فرود می آورم و به روح سرشار از وطن پرستی شان درود می فرستم.

نویسنده: احمد پناهنده

(1) در گویش و اصطلاح گیلکی بویژه در شهرشتان لنگرود » بمُرده سینه آو » شامل حال کسی و یا کسانی است که هنگام غرق شدن، با همه ی نیرویشان دست و پا می زنند تا سریعتر خفه شوند.


جشن ِ بی مرگی ِ امردادگان شادمان باد

25 ژوئیه 2013

جشن ِ بی مرگی ِ امردادگان شادمان باد

تاریخ ِ کهنسال و پر سرور وُ غرور ِ ایرانزمین، همانگونه که در آثار ادیبان و فرهنگ زنان و فرهنگ مردان ایران آمده است، مشحون از شادی وُ شادمانی و جشن وُ پایکوبی وُ نشاط است.
هرچند در طول تاریخ ِ ایران- بیگانه گان- به دفعات ِ گوناگون بر این سرزمین تاختند و کشتند و خوردند و بردند و ویران کردند و شادی و شادمانی را بر مردم عزا نمودند. اما هر بار این فرهنگ ِ شادی آفرین ِ پرشکوه ِ ایرانیان بوده است که توانسته است بر هر چه غم و اندوه فایق آید و شادی و شادمانی را در هر سرایی جاری و در هر مکانی ساری کند.
بی گمان فرهنگ گوهر آفرین و سنن ِ سالار ِ ملی ِ ملت ِ ایران، سرشار است از جشن و سرور و شادمانی و شاد خواری و شاد گویی و شاد رقصی.
و فرهنگ عزا و ماتم و مصیبت و گریه و سینه زنی و قمه زنی را در آن، جایگاهی نبوده و نیست.
زیرا ایرانیان در هرماه، یک روز را به مناسبت هم نام شدن با ماه، جشن می گرفتند و شادی و شادمانی می کردند.
نام این جشن ها در تاریخ ایرانیان، فروردین گان، اردیبهشت گان، خردادگان، تیرگان، امردادگان، شهریورگان، مهرگان، آبانگان، آذرگان، دیگان، بهمن گان و اسفندگان ثبت شده است. بنابراین با برگزاری ِ این جشن های ماهانه و در کنارشان جشن های با شکوه و دلفروز ِ نوروز و سده و یلدا و چهار شنبه سوری و . . . و . . . و . . . دیگر جایی برای ناله و ماتم نگذاشته بود که امروز در جای جای ِ جان ِ جامعه، جار زده می شود تا تمامی سال را زانوی غم و ماتم بغل بگیرند و بر نادانی و بدبختی خود گریه و زاری کنند.
وقتیکه نور و روشنایی و آتش، مظهر و نماد ِ عشق ِ شورانگیز ِ شادمانی، در شب ِ شراب ِ ارغوانی، در باور های فرهنگ ِ گوهرآفرین ِ نیاکانمان، در کهن دیار ِ جانان، سرزمین ایران نقش بسته بود، بر تاریکی وتیرگی و سیاهی و ظلمت بوده است که دریده شوند و از جای جای ِ جان ِ جامعه ی ِ جاندار ِ جانان، گور خود را گم کنند.
و بر خورشید روشنایی گستر بود که سفره ی نور و گرما را در دلها، طبق طبق عشق و شادابی و شادمانی پهن کند.
پس بیهوده نیست که سراسر ِ زندگی مردم ِ پهن دشت ِ ایرانزمین بر بستر شاد خوانی و شاد خواری و شاد گویی و شاد رقصی، سفره ی شادمانی پهن کرده بود و غم را در سرسرای کاشانه ی نیاکانمان مکانی نبوده است و حتی در مرگ ِ عزیزان ِ خود لباس سفید می پوشیدند و باور داشتند که شادمانی ِ فروخفته ی عزیز ِ از دست رفته را باید در زنده گان شکوفا کرد و به همین مناسبت سراسر ِ ایام سال را با جشن و سرور بدرقه می کردند.

آری
امرداد ماه فرا می رسد و گرمی و پختگی ِ همه سویه ی جهانش، در اوج دلبر است.
طبیعت ِ سبز در این ماه ِ بی مرگی، تمامی ِ پاره های جگر خود را به بازار چشمان عرضه می کند.
فراوانی و فزونی ِ آفریده های ِ زمین، چشم و دل عاشقان ِ زندگی ِ شاداب را چون آفتاب، نور می گستراند و ماهتاب را در شام ِ شب ِ شیدایان، برهنگی ماه را، چراغ، آویزان می کند.
گلها، با پرهای رنگا رنگینشان، خندان، در باغ ِ پر طراوت ِ انار، عصاره ی دل انگیز ِ جانشان را در هوا معطر می کنند تا زنده دلان و عاشقان زندگی را عطر افشان کنند.
چلچله ها جوجه هایشان را به پر ِ پرواز بالغ می کنند و خود در آسمان اوج می گیرند تا برای یافتن بهاری، به سرزمین ِ دیگر، مهاجرت کنند.
دریا ، آرام و رام، سینه ی آبی و نیلگونش را پذیرای ِ ازدحام ِ عاشقان ِ آب است و عطش ِ آفتاب ِ داغ ِ درون ِ جان ِعاشقان را در خنکی ِ خود، می شوید و رفع عطش می کند.
زیبا رویان، بال در گردن ِ عاشقان، ساحل ِ خیساب ِ شاداب را خرامان خرامان، در زیر نور مهتاب، عشق افشان، بذر ِ زندگی ِ شادمان می پاشند تا عشق ِ جوان ِ فردا را بشکفانند و فرداهای دیگر را، عشقستانی از گلهای ِ همیشه عاشق ببخشند.
کرم های ِ ابریشم پس از پختگی و رسایی زندگی ِ بیرونی، به گوشه ای در لای جای ِ برگ و شاخه ها پناه می برند تا دور از نگاه دیگران در پیله خود فرو روند و خوابی خوش تا بهار آینده را به چشمانش بیاورند.
طراوت ِ سرشار ِ کوهسار و جویبار، بی قراران ِ آب و چمن و چای زار را به خود فرا می کشند تا در زلالی ِ آب، صفای ِ چمنزار و نسیم ِ معطر ِ چای زار، اکسیژن ِ بی مرگی امرداد را در جانشان فرو دهند و شاداب، چون آینه و آب صمیمیت ِ دلدادگی ِ زندگی سبز را، در سر سرای ِ عاشقان ِ بی قرار، عشق افشان کنند.
ستاره گان ِ بی شمار ِ آسمان ِ امردادگان، چون شهرهای پر زرق و برق جهان، تمامی سطح آسمان را چراغ فرش می کنند و ازدحام ِ چشمک ِ ستاره گان هر دلباخته ی بی قرار را نگار ِ رخ انار، در سفره دل می نشاند.
هوای ِ مطبوع ِ نبمه شبان ِ امرداد ماه، شب ِ زنده داران ِ عاشقان ِ می وُ مستی را رُخ، گلگون می کند و آواز ِ غزل ِ عشق را چون عسل در گوش ِ جان ِ دلباختگان، شیرین و شکربار، شهد می ریزد.
آری
امرداد ماه می آید تا زندگی ِ بی مرگ ِ عاطفه ی سبز را بر عاشقان ِ گل و آب و آینه، جاودان، عشق باران کند.

***

می دانیم که نیاکانمان در دوران باستان، هر روز را که با نام ماه یکی می شد آن روز را جشن می گرفتند.
بنا براین سوای جشنهای ملی و فراملی ِ نوروز، سده، یلدا، سوری، سیزده بدر و چند جشن دیگر، 12 جشن ماهانه بود که در 12 ماه سال برگزار می شد.
یکی از این جشن های دوازده گانه، جشن امردادگان بود که در روز هفتم امرداد ماه زرتشتی برگزار می گردید.
ولی امروز این جشن نه در هفتم، بلکه در سوم امرداد ماه برگزار می گردد.
دلیل این اختلاف ِ زمان ِ بر گزاری ِ دیروز با امروز، تغییر سال شمار نیاکانمان در امروز است. زیرا در دوره باستان سال به دوازده ماه و هر ماه به سی روز تقسیم می شد. اما امروز شش ماه اول سال به سی و یک روز و پنج ماه بعدی به سی روز و ماه آخر سال به بیست و نه روز واگر سال کبیسه باشد به سی روز تقسیم می گردد. به همین دلیل جشن امردادگان، نسبت به سال شمار دیروز، چهار روز جلوتر، یعنی سوم امرداد ماه برگزار می شود که این روز منطبق با روز هفتم امرداد ماه، در دوران ِ نیاکانمان است.

بطوریکه ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه در باره نگهبانی امشاسپند امرداد از گیاهان می گوید:

» مرداد ماه که روز ِ هفتم ِ آن مرداد روز است و آن روز را به انگیزه ی پیش آمدن دو نام با هم جشن می گرفتند. معنای مرداد آن است که مرگ و نیستی نداشته باشد و مرداد فرشته ای است که به حفظ ِ گیتی و اقامه ی غذاها و دوایی که اصل آن نبات است و مزید جوع و ضرر و امراض هستند، موکل است.»

خیام در نوروز نامه می نویسد:

«مرداد ماه یعنی خاک، داد ِ خویش بداد از بَرها ومیو های پخته که در وی به کمال رسد و نیز هوا در وی مانند غبار ِ خاک باشد و این ماه میانه تابستان بود و قسمت او از آفتاب، مر برج اسد را باشد. »

این جشن سزاوار ِ شادمانی ونشاط ِ بی مرگی، امروز به غلط تحت نام مردادگان، در بین مردم رایج است. زیرا مرداد به معنی نیستی و مرگ است اما وقتیکه حرف الف در اول آن قرار می گیرد آن را نفی می کند و به بی مرگی و جاودانگی، تغییر معنی می دهد.
زیرا امرتات در زبان اوستایی و امرداد در زبان پهلوی، از ششمین امشاسپندان و یکی از صفات اهورامزدا در گات ها است که دلالت بر بی مرگی و جاودانگی و زوال ناپذیری اهورا مزدا دارد.
امشاسپند ِ جاودانگی ِ امرداد همواره در کنار امشاسپند ِ رسایی ِ خرداد، نگهبان آب و گیاه هستند.
بطوریکه در گزارش دفتر پهلوی ِ بندهشن، پیرامون نگهبانی امشاسپند ِ امرداد از گیاهان، چنین می خوانیم:

» امرداد ِ بی مرگی، سرور ِ گیاهان ِ بی شمار است. زیرا او را به گیتی، گیاه خویش است. گیاهان را برویاند و رمه ی گوسفندان را افزاید. زیرا آفریدگان از او خورند و زیست کنند. به فرش کرت ( روز رستاخیز ) نیز انوش ( بی مرگی ) را از امرداد آرایند. کسی که گیاه را آرامش بخشد یا بیازارد، آنگاه امرداد از او آسوده یا آزرده بود. او را همکار ر َشن ( ایزد عدالت ) اشتار ( ایزد بانوی راستی و درستی ) و زامیاد ( ایزد زمین ) است.»
و در این باره در زراتشت نامه چنین سروده شده است:

چو گفتار خردادش آمد به سر
همان گاه امرداد شد پیش تر

سخن گفت در باره رستنی
که زرتشت گوید ابا هر تنی

نباید به بیداد کردن تباه
به بیهوده بر کندن از جایگاه

کزو راحت مردم و چار پاست
تبه کردن او، نه راه خداست

آری

وقتی آب است، زندگی موج می زند
روییدنی سبز می شود
باغ و بوستان پر گل و بر
چارپایان سیر و پروار
آدمیان از شادی سرشار
و این است رمز جاودانگی

دکتر احمد پناهنده


آیا مصدق السطلنه به قانون اساسی مشروطیت مبنی بر تفکیک قوای سه گانه معتقد بود؟

23 ژوئیه 2013

آیا مصدق السطلنه به قانون اساسی مشروطیت مبنی بر تفکیک قوای سه گانه معتقد بود؟

تاریخ گواهی می دهد که پس از گرفتن فرمان تشکیل کابینه از سوی پادشاه ایران هم به قوه مقننه تجاوز کرد و هم به قوه قضائیه

زیرا:

وقتی که نماینده مجلس بود، در مخالفت با » دادن اختیارات ویژه » به وزیر ( داور در زمان رضا شاه بزرگ ) و نخست وزیر ( رزم آرا در زمان محمد رضا شاه )، فریاد می کرد:

» بالاخره عقیده هم داشتم که مجلس شورای ملی نمی تواند به دولت اجازه ی قانونگذاری بدهد.
چرا؟
برای اینکه مثل این است که یک کسی اجازه ی اجتهاد خودش را به کس دیگر بدهد. اجتهاد غیر قابل انتقال است و ما هم وکیل در توکیل نیستیم که به دولت بگوییم برو قانون وضع کن.»
یا در جای دیگر می گوید:

اساسن قانونگذاری را از مختصات و وظایف مجلس شورای ملی می دانم. اگر بنا باشد به وزرا اجازه بدهد که بروند قانون وضع کنند، پس وظیفه ی مجلس شورای ملی چیست؟
این حق به موجب اصل 27 قانون اساسی از وظایف مجلس شورای ملی است و هیچ مجلسی نمی تواند این حق را به دولت واگذار کند.»

آیا به این گفته اش اعتقاد داشت یا نه معتقد بود » مرگ خوب است اما برای همسایه»؟

به باور من هیچ اعتقادی به گفته اش نداشت که هیچ حتا در مقام ریاست قوه اجرایی که قسم خورده بود اجرا کننده ی قوانین اساسی باشد، ضد قانونی عمل می کرد.
زیرا:

در ششم مرداد ماه 1331 از مجلس تقاضای » اختیارات وِیژه » کرد. او در موقع تقاضای اختیارات ویژه برای به مدت شش ماه گفت:

» با این که اعطای اختیارات مخالف قانون اساسی است این درخواست را می کنم. اگر در مجلسین به تصویب رسید به کار ادامه می دهم و الا از کار کنار می روم.»
معنی سخن ایشان این است که می خواهد با تهدید کردن به نمایندگان مجلس، عملکرد ضد قانونی خودش را مشروعیت ببخشد و نمایندگان را در این آسیب ِ قانونی با خود همدست کند.
زیرا بو کشیده بود که با تهدید کردن نمایندگان در آن دوران بحرانی می تواند به کارهای ضد قانونی اش ادامه بدهد تا در این بازار بی قانونی ِ حکومتش، فرصتی ایجاد کند که پادشاهی ایرانساز دودمان پهلوی را بر اندازد و قبیله ضد ایرانی قاجاریه را به پادشاهی برگرداند.
به همین خاطر بود وقتی از پادشاه ایران خواست که وزارت جنگ را به عهده اش بگذارند، وقتی با این دلیل محکم پادشاه روبرو شد که طبق قانون اساسی مشروطیت پادشاه رئیس و فرمانده کل قوا است.
زیرا
اصل پنجاهم متمم قانون اساسی می گوید:
فرمانفرمایی کل قشون بری و بحری با شخص پادشاه است.
ولی مصدق السلطنه به جای کرنش به قانون، استعفا می دهد و غائله ی 30 تیر ماه 1331 را در خیابانها بلوا ایجاد می کند.
پادشاه ایران برای جلوگیری از هرج و مرج و به هم خوردن شیرازه ی امنیت اجتماعی از حق قانونی خودشان می گذرند و این مسئولیت را به مصدق السلطنه واگذار می کنند.
تا شاید بتوند کار مفیدی برای مملکت ایران بکند.
اما ایشان به همین بسنده نمی کنند که در ششم مرداد ماه سال 1331 تقاضای اختیارات ویژه از مجلس می کند که به گفته ی پنجاه و دو تن از نمایندگان:
» لایحه ی اختیارات نخستین سنگ بنای حکومت مطلقه است.»
یا به نوشته اطلاعات به نقل از روزنامه نیویورک تایمز:

» دکتر مصدق با این تقاضا یک رویه ی هیتلری پیش گرفته است.»
و عجبا که هنوز مدت اختیارات شش ماهه اش تمام نشده بود که به زننده ترین شکل ممکن، وقیحانه تقاضای اختیارات یک ساله در دی ماه 1331 کرد.
و برای رئیس مجلس نوشت:

» ریاست محترم مجلس شورای ملی
چون تسریع در تعیین تکلیف لایحه ی اختیارات که به مجلس شورای ملی تقدیم گردیده برای دولت واجد اهمیت و ضروری است و آقایان نمایندگان محترم نیز وظیفه ای که دارند البته در این مورد به حد لازم و کافی باید اظهار نظر بفرمایند برای این که جمع هر دو نظر شده باشد، خواهشمند است در صورت امکان موافقت فرمایند که جلسات مجلس صبح و عصر متوالین تشکیل شود تا تکلیف این امر زودتر روشن گردد. ضمنن به استحضار می رساند که از نظر دولت رای و نظر مجلس شورای ملی در مورد این لایحه به منزله ی رای اعتماد تلقی خواهد شد.
نخست وزیر دکتر محمد مصدق»

حال با این تفاسیر و اسناد می توانیم بگوییم که مصدق السلطنه یک فرد قانون گرا بوده است؟
یا نه ایشان ضد قانونی عمل کردند و اهمیتی هم به قانون نمی دادند؟
آیا این عملکرد زشت ِ ضد قانونی اش و ارسال نامه به رئیس مجلس، دخالت در کار قوه مقننه نیست؟
پاسخ را به وجدان خوانندگان این سطور واگذار می کنم.
در قسمت بعدی ادامه زشت کاری ها و ضد قانونی های مصدق السطنه را پی می گیریم.

احمد پناهنده


آیا چبهه ملی و مصدق السطلنه در به قتل رساندن نخست وزیر ایران، سپهبد حاجعلی رزم آرا با فدائیان اسلام همدست بودند؟

22 ژوئیه 2013

آیا چبهه ملی و مصدق السطلنه در به قتل رساندن نخست وزیر ایران، سپهبد حاجعلی رزم آرا با فدائیان اسلام همدست بودند؟

تاریخ گواهی می دهد که مصدق السلطنه قبل از اینکه رزم آرا به نخست وزیری برسد در 23 خرداد 1329 در مجلس گفت:
» رزم آرا وسایلی فراهم می کند که نخست وزیر شود. من با صدای بلند به گوش ملت ایران و به سمع تمام جهانیان می رسانم که ما نمایندگان جبهه ی ملی تا روح در بدن داریم با تشکیل چنین دولتی مخالفت می کنیم.»

در همین زمان کاشانی، نواب صفوی، بازاری ها و مطبوعات وابسته به جبهه ملی و فدائیان اسلام، همصدا با مصدق السطنه به مخالفت با رزم آرا، سم پاشی می کنند.
بعد از اینکه رزم آرا به فرمان پادشاه ایران مامور تشکیل کابینه می شود و به مجلس می رود.
روز ششم تیرماه 1329 مصدق السلطنه در پیامی به نمایندگی از جبهه ملی به پشت تریبون مجلس می رود و ضمن مخالفت شدید با رزم آرا:
» حکومت او را شبه کودتا نامید. »
و بعد در کمال بی ادبی و غیر اخلاقی، وقتی هئیت دولت مجلس را ترک می کنند، مصدق السلطنه به هئیت دولت می گوید:
» بروید گم شوید، در را ببندید که دیگر نیایند. »

در هشت تیر ماه 1329 مصدق در اخطاری به رزم آرا گفت:

» خدا شاهد است اگر ما را بکشند، پارچه پارچه بکنند، زیر بار حکومت این جور اشخاص نمی رویم. به وحدانیت حق خون می کنیم، خون می کنیم، می زنیم . کشته می شویم. اگر شما نظامی هستید من از شما نظامی ترم، می کُشم و همین جا شما را می کُشم.»

با همه ی این تهدیدها و نقشه کشیدن ها در نهان با همدستی فدائیان اسلام، جهت به قتل رساندن ِ رزم آرا، مجلس به رزم آرا رای اعتماد داد ( 95 نفر از 106 نفر ).
مخالفین دولت رزم آرا عبارت بودند از:
مصدق السلطنه، شایگان، مکی، نریمان، عبدالقدیر آزاد، اللهیار صالح، بقایی و حائری زاده

و وقتی که در 16 اسپند 1329 رزم آرا در مسجد سلطانی به دست خلیل طهماسبی ترور شد، حسین مکی می نویسد:
» وقتی کشاورز صدر وارد کمیسیون ( نفت ) شد. خیلی آهسته در گوش دکتر مصدق مطلبی گفت که هیچ کس از آن چیزی نفهمید.
ولی دکتر مصدق با صدای بلند در جواب گفت:
» می خواست آن نطق را نکند.»

حال نگاهی به نقشه ی ترور نخست وزیر ایران، حاجعلی رزم آرا که اعضای مرکزی جبهه ملی در آن شرکت داشتند، نیز بیاندازیم تا حقیقت دست داشتن جبهه ملی ایران در به قتل رساندن نخست وزیر ایران روشن تر شود.

حاج مهدی عراقی در کتاب «ناگفته‌ها» از تشکیل جلسه‌ای با حضور نواب صفوی رهبر فدائیان و تمامی اعضای مرکزیت جبهه ملی جز مصدق که به سبب بیماری حضور نیافته بود، سخن می‌گوید. از جمله حاضران در این جلسه می‌توان به دکتر سیدحسین فاطمی، سیدمحمود نریمان، عبدالقدیر آزاد، دکتر مظفر بقایی، سیدابوالحسن حائری‌زاده، سیدحسین مکی، دکتر کریم سنجابی و دکتر سیدعلی شایگان اشاره کرد. جلسه‌ای چند ساعته که نواب در آن با تشریح وضعیت کشور تنها سد مقابل مسیر ملی شدن نفت را رزم‌آرا دانسته و از حذف او سخن می‌گوید.
عراقی می‌نویسد: «سید گفت که تنها سد راه حرکت ما یا سد راه اجرای این برنامه‌ها، وجود آخرین تیر ترکش انگلستان، یعنی رزم‌آرا است. اگر رزم‌آرا از سر راه برداشته بشود ما به پیروزی نزدیک هستیم. چه بسا پیروزی را در دو قدمی خودمان می‌بینیم و به یاری خدا این کار‌ها را انجام خواهیم داد.»

این یادمانده ی عراقی از هر یادمانده ی دیگر به واقعیت بسیار نزدیک است.
زیرا:
بعد از 30 تیر ماه سال 1331 وقتی مصدق السلطنه به نخست وزیری بر می گردد، کاشانی رئیس مجلس شورای ملی است.
در همین مجلس دو طرح در فراکسیون جبهه ملی تهیه می شود که یکی مصادره ی اموال قوام السلطنه است و دیگری طرح سه فوریتی آزادی خلیل طهماسبی قاتل رزم آرا است که هر دو در مجلس به تصویب رسید.

«چون جنايت حاجيعلي رزم آرا و حمايت او از جانب اجانب بر ملت ايران ثابت است، بر فرض آنكه قاتل او استاد خليل طهماسبي باشد از نظر ملت ايران بيگناه و تبرئه شناخته ميشود.»

حال حق داریم با این نگاه به صفحات تاریخ با صراحت بگوییم که مصدق السلطنه و جبهه ی ملی در کشتن نخست وزیر ایران با فدائیان اسلام همدست بودند؟
قصاوت را به وجدان تک تک شما خوانندگان این سطور از مطلبم واگذار می کنم.

احمد پناهنده


برای ثبت در تاریخ

21 ژوئیه 2013

برای ثبت در تاریخ

همه ی تلاش مصدق السطلنه با ترفند » ملی کردن نفت » بهانه ای بیش نبوده است. بلکه می خواسته است با این ترفند بر شانه های عوام سوار شود و پادشاهی ایرانساز ِ دودمان پهلوی را بر اندازد و دوباره قبیله ی ایران بر باد ده قارجاریان را برگرداند.

مکی می گوید:

» دکتر مصدق می خواست شاه را بر کنار کند و مطمئنن چنین بود. از اوایل مرداد 1331 اکبر میرزای صارم الدوله را فرستادند به اروپا تا با بچه های محمد حسن میرزا ولیعهد احمد شاه ملاقات کند.
دکتر صحت که طبیب مخصوص محمد حسن میرزا بود گفت بچه های محمد حسن میرزا قبول نکردند . . . »

عمل ننگینی که دو بار ملت ایران تو دهانی محکمی به او زد
یکبار در 9 اسفند ماه 1331
بار دوم در 28 امرداد 1332

در روزهای در پیش ورق ورق تاریخ آن دوره را با هم می خوانیم

احمد پناهنده


تخم دو زرده ی مصدق السلطنه

20 ژوئیه 2013

تخم دو زرده ی مصدق السلطنه

همیشه می پنداشتم که یاغی گری و سر پیچی ِ مصدق از فرمان پادشاه ایران مبنی بر عزلش از نخست وزیری در غیایب مجلس در 25 امرداد 1332 و ایجاد بحران تکان دهنده ای که می رفت ایران را در دهان خرس قطبی ببلعاند، اشتباه بزرگ مصدق بوده است.
اما هرگز در این چند ساله ی ویرانی ایران توسط حکومت اسلامی و حمایت بی دریغ حامیان مصدق در کنار رنگارنگی ِ طیف چپ، به این اندیشه نمی کردم و یا ذهنم را به آن مشغول نمی داشتم که مصدق به ارتجاعی ترین بخش روحانیت که آشکارا با هر گونه آزادی زنان در انتخاب کردن و انتخاب شدن و اصلاحات ارضی مخالفت کرده و فاجعه و غائله ی 15 خرداد سال 1342 را آفریده بودند، کمک مالی برای بزک کردن ترویسیم فلسطینی تحت عنوان کمک به چاپ و نشر کتاب ضد ایرانی فلسطین بکند تا آخوندها به رایگان آن را در اختیار همریشان و هم کیشان و و به نوعی میان جانبداران ِ ناسیونالیسم عربی که ناصر سردمدارش بود، پخش کنند.
همان ناصری که اظهار لحیه کرده بود که خوزستان ایران، عربستان است.
همان ناصری که برای بلعیدن خاک و آب ِ ایران برای اولین بار خلیج همیشه پارس را » خلیج عربی » زوزه کشید.
همان ناصری که پس از تشکیل کشور اسرائیل احمد شقیری را پرورش داد و در راس یک سازمان تروریستی بنام ساف ( سازمان آزادیبخش فلسطین ) گماشت تا اسرائیلیها را در دریا غرق کند.
اما چون در جنگ شش روزه همراه با سوریه و عراق و اردن و همین سازمان تروریستی ساف نتوانست اسرائیلیها را در دریا بریزد گوش احمد شقیری را گرفت، از قدرت پایین کشید و عرفات را جای آن نشاند تا این عمل ضد انسانی و ضد بشری نابودی ِ یهودیان را انجام دهد که تا امروز هم خونریزی در آن منطقه ی پر بلا ادامه دارد.
و این کتاب درست در همان زمان در آن هیاهوی ِ ضد اسرائیلی و به شکلی ضد ایرانی توسط اکرم زعیتر که بعدن سفیر اردن در ایران شد، نوشته شد که چیزی جزء شرح و احوالات سازمان تروریستی ِ الفتح و سایر سازمانهای از این دست نبود که در آن روزگار ِ داغی ِ جنگ سرد بوسیله ناصر علم شده بود تا بتوانند زندگی را پودر کنند.
فراموش نکنیم ناصر وقتی که در سال 1954 در مصر به قدرت رسید برای توسعه و نفوذ خود به کشورهای مجاور اعراب، پان عربیسم را تبلیغ کرد و در این راستا با زوزه های ضد اسرائیلی، گستاخی را به آنجا کشاند که خلیج همیشه پارس را » خلیج عربی » بنامد و در کنارش آرزو داشت خوزستان ایران را به عربستان ملعق کند.
یعنی با این عمل ضد ایران و ایرانی به زبانی به ایران و ایرانیان اعلان جنگ داده بود.
در همین دوران است که پادشاه ایران برای برون رفت از جامعه ی کهنه ی ارباب رعیتی شش اصل انقلاب سپید را اعلام می کند و می روند تا جامعه ی ایران را با شتابی بی مانند از باتلاق عقب گرایی بیرون بیاورند.
و با به رسمیت شناختن حق رای برای بانوان، پای زنان را در همه ی عرصه های اجتماعی باز کنند.
یا با تقسیم اراضی خانها و مالکین بزرگ بین دهاقین، آنان را از ستم سالیان ارباب برهانند و خود محصول خویش را به خانه ببرند.
و کارگران را در سهام کارخانه جات شریک کردند تا برای خود و فرزندانشان پس از سالها کار، آینده ای اندوخته کنند.
سپاه دانش را به دورترین نقاط کشور فرستادند تا روستاییان محروم از خواندن و نوشتن را با نور دانش و سواد آشنا کنند.
سپاه بهداشت را برای حفظ هر بیشتر سلامتی و آشنا کردن هموطنان ِ محروم از بهداشت را در جای جای سرزمین ایران فرستادند.
در فضای چنین حرکت غرور آفرینی بودیم که خمینی واپسگرا در راس روحانیت مرتجع با خیل خرافات باوران و سُفله شدگان، کفن پوشان و بر سر کوبان به خیابانها ریختند و فریاد و اسلاما سر دادند.
که چرا به زنان آزادی انتخاب شدن و انتخاب کردن داده شد؟
چرا زمین های اربابان و بزرگ عمامه داران مرتجع بین دهاقین تقسیم گردید؟
چرا سپاه دانش به روستا ها فرستاده شد تا مردم به علم و معرفت آشنا بشوند و از خرافات و جهل فاصله بگیرند؟
و چرا . . .؟
15 خرداد سال 1342 اوج این حرکت واپسگرایانه ی ضد ِ ایران وُ ایرانی و آن غائله ی ننگین خرافات پروری و ضد حقوق زنان و کشاورزان ایران بوده است.
در همین زمان است که ناصر می خواهد ابتدا اسرائیلی ها را در دریا بریزد و سپس هر جا که مردمی به زبان عربی صحبت می کنند، خاک و آبشان را به کشورهای عربی ملعق کنند.
و چنین بود که در آن هیاهوی ضد اسرایئلی و ضد ایرانی، خلیج همیشه پارس را » خلیج عربی » عرعر کرد.
کتاب اکرم زعیتر در همین زمان یعنی قبل از جنگ شش روزه و در دوران ِ شکوهمند ِ پرواز وار ایران بسوی سازندگی، رفاه و پیشرفت نوشته می شود که خمینی به عراق تبعید شده است.
و در همین زمان است که رفسنجانی و خامنه ای و آخوندهای هم اکنون در قدرت و شاگردان سینه چاک خمینی در حال توطئه بودند.
و طبق گفته ی خودشان در پنهان سعی می کردند ایران را نا امن کنند و مردم را از سازندگی و پیشرفت بترسانند. زیرا پیشرفت ایران به سمت سازندگی و رفاه و آگاهی را در مرگ اسلام سُفله پرور خودشان می دیدند.
ترجمه کتاب اکرم زعیتر و پخش رایگان آن به دست همریشان و هم کیشان در واقع همسویی با ناصریسم در مصر علیه ایران و دوستان ایران در منطقه ی پر آشوب خاورمیانه بود.
همین کتاب بود که تروریست های وطنی را با ترور و چگونگی آموزش ترور برای نا امن کردن کشور ایران آشنا کرد که پس از آن فوج فوج برای یاد گیری و گرفتن اسلحه از تروریست های فلسطینی به اردن و سوریه و لبنان می رفتند و با نارنجک و اسلحه ی آدمکشی به ایران بر می گشتند تا ایرانی بکشند و سپس خود در این نزاع خون آلود پودر شوند.
فکر نکنید دشمن هویت ایرانی و پیشرفت و سرفرازی ایران فقط آخوندها از جنس خمینی و رفسنجانی و خامنه ای و . . . نیروهای جهان وطنی از قبیل سازمان مجاهدین و کمونیست های رنگارنگ بودند، خیر.
در این مخالفت دشمن خویانه افرادی که زمانی مستوفی خراسان، والی فارس، وزیر خارجه، نماینده مجلس شورای ملی و نخست وزیز بوده اند- هم – دست داشتند و پنهانی برای ویرانی و نا امن کردن ایران و به اسارت کشیدن ایرانی از هیچ کوششی دریغ نکردند.
آری درست فهمیدید یکی از این افراد که به غلط بت یک سری افراد ِ به ظاهر ملی گرا اما در باطن ضد ایران و هویت ایرانی شده است، مصدق السلطنه بود.
او در دوران کهولت و چند قدمی مرگ در باغ مصفای به غارت گرفته شده ی خویشان قاجار خود در احمد آباد و پول های اندوخته کرده از چهار حقوق ِ همزمان از بودجه دولت های قاجار و سایر ثروت های باد آورده از دهان و سفره ی ملت ایران در مخالفت با دودمان پهلوی بویژه محمد رضا شاه با دشمن ترین دشمنان ایران بعد از ساسانیان هم کاسه شد و برای نا امن کردن کشور و بر هم زدن شیرازه ی مملکت به چاپ کتابی کمک کرد که جزء تروریسیم و آدمکشی از آن بهره ای به انسان ِ ایرانی نرسید و عاقبت همین رجالگان حاکم با کمک مصدق السلطنه ها و سپس سنجابی ها از تاریک خانه ی تاریخ بیرون کشیده شدند و بر گرده ی ملتی بزرگ و با فرهنگ بی همتا سوار شدند.
آری آن زمان که شخص ِ شخیص شان در قدرت بود با کاشانی مماشات می کرد و بر وزیر کشی و آدمکشی های فدائیان اسلام چشم فرو می بست و قاتلین ِ پایوران نظام پادشاهی را با همیاری کاشانی از کیفر قانونی تبرئه و آزاد می کرد و لطفی ها و بازرگانها را در مصدر کارهای بزرگی چون وزارت دادگستری و معاونت وزیر بالا می کشید و وقتی هم که از کار بر کنار شده بود به ارتجاعی ترین بخش روحانیت کمک های مالی در جهت سقوط نظام پادشاهی می کرد.
می گویید نه؟
می گویم به تاریخ رجوع کنید و این هم گواهی تاریخ:

جبهه ملي در آزادسازي خليل طهماسبي قاتل حاجعلی رزم آرا نخست وزیر که مورد نفرت مصدق و کاشانی بود از هيچ كوششي دريغ نورزيد و در شانزدهم امرداد 1331 با طرح ماده واحده اي به قيد سه فوريت! در مجلس خواستار آزادي قاتل رزم آرا از زندان شد. برطبق اين ماده واحده‌ «چون جنايت حاجيعلي رزم آرا و حمايت او از جانب اجانب بر ملت ايران ثابت است، بر فرض آنكه قاتل او استاد خليل طهماسبي باشد از نظر ملت ايران بيگناه و تبرئه شناخته ميشود. همچنين كاشاني در مصاحبه اي با روزنامه «ديلي اكسپرس» چاپ لندن علناً از قتل رزم آرا حمايت و عنوان داشت: » اين عمل به نفع ملت ايران بود و اين گلوله و ضربه عاليقدرترين و مفيدترين ضربه اي بود كه به پيكر استعمار و دشمنان ملت ايران وارد آمد… قاتل رزم آرا بايد آزاد شود. زيرا اين اقدام در راه خدمت به ملت ايران و برادران مسلمان عملي شده است… خليل طهماسبي مجري اراده قاطبه ملت ايران است و این در حالی است که مصدق نخست وزیر و کاشانی رئیس مجلس شورای ملی است.

بیهوده نیست که رهروان و سینه چاکان مصدق السلطنه چهار نعل برای ویرانی ایران حتی دوست و همرزم و هم جبهه ی خودشان را که آمده بود قدمی هرچند سست در راه ایران برای رهایی از بحران بردارد، رها کردند و به سوی درخت سیب شتافتند و بوسه ای مریدانه بر پشت دستهای ابولارتجاع تاریخ ایران زدند تا با یاری او ایران را به این روز سیاه بکشانند.
بی گفتگو این نوشته را سودای این نیست که فقط چنین کمکی را افشا کند بلکه چنین می پندارد که نفس چنین حرکتی بر ضد امنیت ملی و خویشاوندی با دشمنان ایران و ایرانی بوده است.
به عبارت دیگر نه مصدق عابر پیاده بود که بخواهیم عملکرد او را چون عابرین پیاده مورد سنجش قرار دهیم و نه آخوندهای مرتجع مخالفین معمولی نطام پادشاهی بودند.
حقانیت این نگاه زمانی بیشتر روشن می شود و جلوه می کند که دشمنی بی انعطاف مصدق را با دودمان پهلوی فهم کنیم.
معنی اش این است که کینه ای که او در دل سینه زنانش کاشت به حدی بود که سنجابی ها و فروهر ها را پرورش داد تا برای زمین زدن نظام پادشاهی با حوزه همبستر شوند.
مبشری ها را پرورش داد تا در راس وزارت دادگستری بعد از » انقلاب شکوهمند اسلامی » تمامی دستاوردهای رها کننده ی زنان از قل و زنجیر ِ مرد سالاران و عمله های ارتجاع را به یک باره دود کند و آنان را دوباره به عصر چادر و چاقچور و کنیزی و ارضای شهوانی مردان پایین بکشد.
و سینه زنان کربلای 28 امرداد را پرورش داد تا چون خرافات سالاران هر باره چهره و تن خود را گِل مالی کنند و اندر مصبیت عاشورای 28 امرداد بر سر و سینه شان بکوبند و با همین آخوندها همکاسه شوند.
آیا با این عملکرد مصدق حق داریم برای ثبت در تاریخ بنویسیم که مصدق تخم دو زرده گذاشت؟

اکنون قسمتی از مصاحبه ی رفسنجانی را در این باره بخوانید.
به نقل از سایت دیدگاه

» از ابتدا تا به امروزمواضع شما نسبت به فلسطین بسیار ثابت و راسخ بوده و یکی از آرزوهایی که جناب‌عالی همیشه مطرح کرده‌اید، همگرایی کشورهای جهان اسلام بوده‌است. گمان می‌کنم نقطه ابتدایی این ماجرا ترجمه کتاب سرگذشت فلسطین باشد .می‌خواستم بدانم آیا جناب‌عالی با نویسنده آن کتاب ارتباطی داشته‌اید؟ اصلاً در دوران مبارزه به کشورهای عربی رفت و آمد و ارتباطی داشتید که تا به امروز ادامه یافته باشد؟
آن موقع مصر یک رادیو بسیار قوی داشت. ما می‌گفتیم که مصر با رادیوی خودش دنیای عرب را احیا کرده‌است. تحت تأثیر بحثهای عربی بودیم. علاوه بر این با نوشته‌ افرادی مثل سید قطب، اقبال لاهوری و کسان دیگری که در پاکستان بودند، همیشه ارتباط داشتیم. از این طریق با دنیای عرب و اسلام – نه با دولتهای آنها- کم و بیش آشنا شده‌ بودیم و از مسائل آنها اطلاع داشتیم. مسئله فلسطین در ایران خیلی کم‌رونق بود. زمانی که مکتب تشیع را منتشر می‌کردیم، بنا شد مقاله‌ای در مورد فلسطین بنویسم. این ماجرا مربوط به قبل از آشنایی با این کتاب است. تحقیق کردم و منابع عربی و فارسی را خواندم. در ایران فقط یک کتاب پیدا کردم‌ (خطر جهود) که نوشته مرحوم سعیدی بود. سعیدی یکی از نویسند‌گان خوب دوره قبل بود.
در ضمن جستجوی منابع برای نوشتن مقاله، فرزند آیت‌الله کمره‌ای -ناصر کمره‌ای- که الان امام جماعت مسجد و استاد دانشگاه است، گفت: «اکرم زعیتر کتابی به پدر من داده‌است که کتاب خوبی است.» من خواهش کردم آن کتاب را برای من آورد. دیدم با آنچه در این کتاب آمده، خیلی فاصله داریم.
بعد از اتمام مقاله، به فکر ترجمه کتاب افتادم. همان موقع با اعزام به سربازی مواجه شدم. دو ماه سرباز بودم و بعد فراری شدم. در دوران متواری بودند، به روستای خودمان بهرمان، نوق رفتم. در آنجا، در بین مردم سخنرانی می‌کردم و وضع خوبی داشتم. درآنجا به خاطر وضع خانوادگی، سوابق و کمکهای پدرمان مأموران با علم به فراری بودن، متعرض من نمی‌شدند. تابستان را آنجا ماندم.
برای ترجمه کتاب فقط کتاب المنجد را با خودم برده ‌بودم و در آنجا کتاب را ترجمه کردم. برای ترجمه نمی‌شد همه چیز را از روی المنجد فهمید. قسمتهای باقی‌مانده را در تهران تکمیل کردم.
بعد از خواندن و ترجمه آن کتاب، کارشناس مسائل فلسطین شدم و اطلاعات زیادی از تاریخ و وضع موجود فلسطین و نقش دولتها دریافتم. از آن به بعد نقش منفی و یا بی‌تفاوتی دولتهای عربی درمسئله فلسطین و اشکالاتشان را خوب فهمیدم. مسئله فلسطین وجود مرا دگرگون کرد. مؤلف آن کتاب در آن زمان سفیر اردن در ایران بود. او هم می‌دید که بی‌خبری در مسائل فلسطین در ایران زیاد است و به خاطر ترجمه کتاب بسیار ممنون شد.
برای ترجمه کتاب چیزی جز اجازه از او درخواست نکردم. بعد از اینکه کتاب ترجمه شد، در کشور خیلی مورد توجه قرار گرفت. او هم از اتحادیه عرب بودجه‌ای گرفت و ۲۰۰۰ جلد از این کتابها را خرید که کمک بزرگی بود، تعدادی از این کتابها را پخش کرد و تعدادی را رایگان در اختیار ما قرار داد که کمک خوبی به ما شد. برای اهداء به طلبه‌ها و دانشجویان و کتابخانه‌ ها دکتر مصدق هم که در احمدآباد حبس خانگی بود توسط آقای حاج شیخ مصطفی رهنما پولی فرستاد که کتابها را رایگان منتشر کند.».

احمد پناهنده


حمله کور به دوران پهلوی استقبال از کهنه پرستی است

18 ژوئیه 2013

حمله کور به دوران پهلوی استقبال از کهنه پرستی است

ای جوان باغ
ای چمن
ای جويبار
آب ِ روان
ما
در اين غربت
همه
جان سوخته ايم
آبی رسان
آه ه ه
چه دردی دارد اين دلها
جگر
خون می چکد اينجا
شود
روزی رسد
آيا
نرفته زين جهان
آغوش بفشارم
وطن
ايران؟

به نظر می رسد که ماراتن نفس گير ِ کينه پروری و خشم کور ِ زندگی سوز را پايانی نيست و تا امروز همانطور که ديده می شود نتيجهء چنين خشم ِ کر وُ کينه ی کوری جزء تفرقه و دامن زدن به اختلافات کهنه وُ به تاريخ سپرده شده بهره ای برای ملت ايران فراهم نکرده است که هيچ، حتا حاصل و ارمغانش فرو بردن ِ يک جامعه ی مدرن و سقوط در باتلاق عقب گرايی بوده است.
بيش از نيم قرن کينه ورزی، کينه جويان عمد دارند بسان مرتجعين مرده پرست، » عاشورای» ِ هزار و چهارصد و اندی سال پيش را در قامت » ۲۸ امرداد » عزا بگيرند و بر سر خود بکوبند و صورت خود را چنگال فرو ببرند.
عمد دارند شعلهء خشم ِ کور را روشن نگه دارند و چشمان خود را بر هر چه نو آوری وپيشرفت اجتماعی در دههء پنجاه و شصت خورشيدی ببندند و زنجير جهالت را هر ساله در هيئت » ۲۸ امرداد » بر پشت خود بکوبند و با قمه ی جنون، خودشان را جِر دهند تا از اين طريق همبستگی خود را با جاهلان حاکم به رخ بکشند و راه پر ضلالت و عقب گرایی و ویرانی ۱۴۰۰ ساله ی آنها را ادامه دهند.
آنها ( مذهبيون ) از ۱۴۰۰ سال به اينسو هر ساله به مناسبتی، وقت و بی وقت برای پروراندن تخم خرافات و جهل و جنون بر سر می کوبند و ناله های سوزناک اندر غم از دست رفتن ِ رفتگان نزاغ قبيلگی اعراب صدر اسلام سر می دهند و مردم بخت برگشته را در هپروت جنون و جهالت سقوط می دهند تا در تمامی عمر، فکر نکرده و خرد خود را بکار نگرفته بر هر چه زيبايی و شادابی و شادمانی ِ زندگی هجوم ببرند و خود و جان و جهان و زندگی ِ جوان ِ پيرامونيان را فنا کنند.
نهادينه شدن اين فرهنگ عزا و ناله و زجه و گريه، امروز بسان ويروسی انديشه خوار و خرد آزار در همه آحاد جامعه چنگال فرو کرده و تا بدانجا رسوخ کرده است که حتی در قرن بيست و يکم چشمان غبار گرفته خرافات باوران از نوع امروزی اش قادر به ديدن زيبايی و رعنايی و شيدايی جامعه نيست و تنگ نظرانه از اتحاد فراگير نيروهای اجتماعی گريزان و در غرقاب خود پرستی و منزه طلبی گرفتار است.
تو گويی بيش از نيمی از ملت ايران ايران همواره دشمن آنها هستند و از اين جهت به خود این حق نا داشته را می دهند تا پايان تاريخ با آنها دشمنی ورزند.
صحت اين گفتار را می شود از نامه ای استخراج کرد که يکی از افراد اين مکتب خشم باور و کينه پرور برايم نوشته بود که علی رغم پر محتوی بودن مقاله شما اما از آنجا که از دوران رضاشاه به نيکی ياد کرديد، از درج مقاله در سايت ما معذوريم. زيرا افرادی از ما در دوران آن پدر و پسر زندانی شدند.
با خود می گويم آخر چرا؟
مگر قرار است همه مقالات، ضد خانواده و دوران پهلوی نوشته شود و تا پايان تاريخ بايستی به اين خانواده فحش و ناسزا بدهيم و عملکرد ايران ساز آنها را منکر بشويم؟
می گويم آيا بيش از نيم قرن کينه پروری و خشم سروری، نبايستی ما را تا کنون شکيبا کرده باشد تا از پس اين شکيبايی انديشه ای به پهنای تاريخ کنيم که چرا امروز در همان شرايطی اسير هستيم که پدران ما در۱۴۰۰ و اندی سال پيش اسير آن شده بودند؟
آيا نبايستی اين زمان طولانی ما را شکيبا و خود آگاه کرده باشد تا از پس اين خود آگاهی و شکيبايی انديشه کنيم که چرا در مرحله و شرايط ِ بود و نبود ايران و ملت ايران ما به نبود آن رضا داديم و يار و همرزم ما را رها کرديم و سراسيمه به سوی » درخت سيب » شتافتيم و کرنش چاکرانه در برابر ديو ارتجاع به جای آورديم و به پايش افتاديم و بوسه ای مريدانه به جسم وجان ِ بی جان عفريت گونه اش زديم و عاقبت الحق و الانصاف نهايت ِ چاکری را در آستان خرافات پرستان بجای آورديم؟
سبب ساز اين همه فجايع در عرصه های اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی، سياسی در ايران پس از پادشاهان پهلوی کيست؟
سبب ساز تيره روزی زنان ِ سالار ايران کيست؟
سبب ساز آوارگی ميليونها ايرانی در اقصی نقاط ِ جهان کيست؟
سبب ساز کشتار اميران، سروران، دولتمردان، جوانان، مبارزان، هنرمندان و و و…کيست؟
چه کسانی در آن شرايط جنون آميز پشب ِ سرخمينی سينه زدند و با قمه جهالت خودشان را جِر دادند و تکه پاره کردند و کف بر دهان آوردند و مرگ بر شاه گفتند تا مرگ ِ خود و مرگ ِ ملت ايران را به تماشا بنشينند؟
چه کسانی در حاکميت اين مرتجعين ِ برگشته از قعر تاريخ، وزير و وکيل شدند و تيغ بر چهره و جان همرزم خود کشيدند؟
آيا نبايستی تاکنون اين همه فجايع ما را شکيبا و فروتن کرده باشد که در نهايت خضوع در مقابل تاريخ و ملت نجيب و بزرگ ايران زانو بزنيم و زمين ادب ببوسيم و از گذشته نا شاد خودمان پوزش بخواهيم و سپس چشمان خود را پاک بشوييم و بی کينه وخشم وجنون به گونه ای ديگر ببينيم؟
امروز ايران ِ جان ِ جانان ِ جهانمان در شرايطی بس خطير قرار گرفته است و می رود با بی لياقتی وعدم درايت ملايان نه از تاک نشان ماند و نه از تاک نشان.
اما ما هنوز اندر خم يک کوچه هستيم و هنوز در » کربلای » ۲۸ امرداد صورت خودمان را گِل می ماليم و بر سر می کوبيم. در حالی که در جلوی چشم ما مرتجعين ِ به قدرت رسيده از گرده و دوش ما، کشور و ملت ِ ايران رادر يک قدمی نابودی سوق داده اند.
چرا نبايد انديشه کنيم و خرد خود را بيدار نماييم که هر گونه حمله کور به نوآوری و مدرنيته، استقبال از کهنه پرستی و سر سپردن به ديو ارتجاع است که همواره در تاريک خانه زمان به انتظار نشسته است؟
آيا با اين توضيحات ِ واضحات گزافه است که بگوييم:

ما قدر نشناختيم
ما ناسپاسانه دستاوردهای ملی و ميهنی مان را با لگد جهالت کوبيديم
ما بر روشنايی و سپيده سحر تاختيم و شب را به استقبال شتافتيم
ما زيبايی و رعنايی را در چنگال دريديم و کهنه پرستی و زشتی و نکبت را بی صبرانه به انتظار نشستيم
ما چهرهای شادمان و آفتاب گون را به نفرت آميختيم و عبوس سالاری و افسردگی مذمن را سلام کرديم
ما قدر و اندازه نشناختيم، با ديو جماران ساختيم، بر خود تاختيم، هر آنچه داشتيم، باختيم، و افسار گسيخته به سوی مرگ شتافتيم
ما… ما… آه!
ما قدر نشناختيم

حال با دلی از درد وجگری از خون از همه وجدانهای آگاه سئوال می کنم که آيا وقت آن شرايط نرسيده است که عينک کبود را از روی چشمانمان برداريم تا آنچه هست بدون غرض و مرض شفاف ببينيم؟
ما همه ايرانی هستيم و مطمئناً به آب و خاک و چهارچوب ارضی ِ وطنمان عشق می ورزيم. بنابراين ايران متعلق به تک تک ايرانيان چه در درون مرز و چه در بيرون مرز است و اين حقی است مسلم و هيچ کس حق ندارد اين حق را از آنها سلب کند.
انديشه کنيم که ما دشمن يکديگر نيستيم بلکه مخالف فکری يکديگر می توانيم باشيم و اين حق ما است که لونی از عقايد وايده بين ما برقرا باشد.
دشمن ما و کل ايران و ايرانی امروز جمهوری اسلامی است و ما بايد در عين احترام به عقايد يکديگر در کنار هم نيرويی شويم که اين رژيم ضد ايران و ايرانی را با توان خود از ايران زمين محوکنيم تا ا اين طريق هم موجب آشتی ملی را فراهم کنيم و هم جلوی جنگ ويرانگری را که جمهوری اسلامی سبب ساز آن شده است، بگيريم
چنين باد!

احمد پناهنده