29 جون 2012

جستاری در باره جشن شاداب تیرگان
خلاصه ی رادیویی و شنیداری این جُستار را می توانید با صدای خانم پروین محمدیان در پایان همین جُستار گوش کنید

تیرگان ِ شاداب شاد باد

دکتر احمد پناهنده

در آغاز این جُستار ترانه ی زیبا و دلنشین کاکولی را با صدای بی نظیر ِ دوست و همولایتی گرامی ام خانم شیلا نهرور، در گوش ِ جانمان نوش می کنیم و آنگاه آهسته آهسته، نشاط و تراوت ِ بی همتای ِ جشن تیرگان را در همه ی جان ِ جوانمان آب پاشان می کنیم و در آخر خلاصه ی این جُستار ِ شادی بخش و شادمانی گستر ِ آبریزان را با صدای صمیمی ی و گرم ی خانم پروین محمدی به جشن می نشینیم.

یاد آوری

تیرگان، تیر روز از ماه ِ تیر است که در سیزدهم تیر ماه ِ زرتشتی برگزار می شود.

ولی امروز این جشن نه در سیزدهم تیر ماه، بلکه در دهم تیر ماه ِ کنونی برگزار می گردد. دلیل این اختلاف ِ زمان ِ بر گزاری ِ دیروز با امروز، تغییر سال شمار ِ نیاکانمان در امروز است. زیرا در دوره ی باستان سال به دوازده ماه و هر ماه به سی روز تقسیم می شد. اما امروز شش ماه اول ِ سال به سی و یک روز و پنج ماه بعدی به سی روز و ماه آخر سال به بیست و نه روز واگر سال کبیسه باشد به سی روز تقسیم می گردد. به همین دلیل، جشن ِ تیرگان، نسبت به سال شمار ِ دیروز، سه روز جلوتر، یعنی دهم تیر ماه برگزار می شود که این روز منطبق با روز ِ سیزدهم تیر ماه، در دوران ِ نیاکانمان است.

آب گوید من فرزند ِ لاله کویم ( آب می گوید من فرزند ِ کوه ِ لاله هستم )
یکسر به دریا بندم و صد سر بکویم ( یکسرم به دریا وصل است و صد سرم به کوه ها )
هزارته سیه سنگونه سره یکساله شویم ( هزاران سنگهای سیاه را در مدت یکسال می شویم )
سرگذشت یکساله خوا امشو بگویم ( ولی امشب می خواهم سرگذشت یکساله را تعریف کنم )

تیرگان
آبریزگان و یا آبریزان است
تیرگان
جشنی شاداب، از ستایش ِ آب است
آب
مظهر ِ حیات
و حیات
یعنی
آب

تابستان از پس ِ غنچه ی بهار می شکفد و عطر ِ معطر ِ گلباران ِ گلستان ِ گندم زار را در دیده و دل، گلاب افشان می کند.
دشت و دمن و کوه و چمن را، سبز چون نارنج، در باغ ِ تورنج چلچراغ می آویزد
جویبارها را نسیم افشان، با زلالیت ِ آینه گون ِ آبش، بر چهره ها طراوت می فروشد
رودها را آرام و رام، با بستر ِ نشاط انگیزش، بر روی ِ عاشقان، پنجره می گشاید و آب ونسیم را فروتنانه بخشش گر است
دریا را آبی و زلال، در گرمای تیر، به هم می آمیزد و خنکی ِ خوشنواز را در تن ِ گرما زده گان فرو می دمد
جنگل را معطر و سبز، سپر ِ برکه ها و نهرها می کند تا در مقابل آفتاب ِ سوزنده ی تیرماه، زندگی سبزه ها و بوته ها وگلها را طراوت ببخشد
درختان را پر بَر، در ازدحام برگها از شاخه ها، گوشوار آویزان است
تابستان فصل چلچله هاست
فصل آواز ِ زلزله* هاست
فصل دریاست
و
همآغوشی با آب
آه ه ه
ای آب، ای آب
که در دوران ِ شباب
در زیر ِ چراغ ِ مهتاب
با نسمیت
عاشقان را
عاشقانه
می کردی خواب
و
مستی ِ شب ِ شراب ِ ارغوانرا
در جان ِ جانان
ناب
و
بی قراران را
بی تاب

هنوز شادمانی ِ جشن ِ سرخ ِ آتش و چرخ زنان و هلهله کنان به دور ِ شراره های ِ ظلمت سوز ِ شب ِ چهارشنبه سوری را در کام ِ جان داشتیم که شادی و نشاط ِ نوروز، در هر سرایی، آواز ِ سبز ِ نوبر ِ بهار را در دیده و دل ترنّم کرد و جهان ِ ایرانیان را رقصان و پایکوبان، بر بام ِ خانه ها، در گوش ِ عاشقان زمزمه کرد.
در حال و هوای ِ نوروز ِ شادمان بودیم که تولد پیامبر ِ خرد، آشو زرتشت را در سراسر ِ پهن دشت ِ بی کران سرای ِ ایرانزمین، گل پاشیدیم و چلچراغ آویختیم و گلاب افشان کردیم.
شاداب و شادمان در هیاهوی ِ نشاط انگیز ِ بهار، با پای ِ سر به کوه و جویبار، آغوش گشودیم و سفره در دشت و صحرا گستردیم و در لازاران، همسایه شقایق زاران شدیم .
بوی ِ برنجزاران را در چای زاران، در جان فرودادیم و با آواز ِ پرندگان، چون کبوتری گردن فراز، در چمن زاران با یار و دلدار، جشن ِ معطر ِ شاداب ِ سیزده بدر را، بدری جانانه کردیم.
لذت ِ شادمانی ِ جشن ِ سبز ِ بدر را در جان و خردمان حمل می کنیم که پختگی آن را در جشنی سزاوارتر و شاداب تر، در گرمی ِ تیر ماه، جان و جهانمان را آبریزان کنیم.
آری:
یکی از آئین های بسیار با شکوه و پر طراوت ِ کهن ایرانی، برپا داشتن جشن ِ شاداب و شادمان ِ آبریزان، آبریزگان یا تیرگان است.
در این مختصر کوشش می کنیم تا این جشن را از منظر تاریخی، نجومی و اجتماعی در حد توان و سواد برسی کنیم.

پیشینه تاریخی:

در یشت ها آمده است:
دومین گاهنبار از شش گاهنبار، در روز 15 تیر ماه واقع می شود و در این روز، آب به وجود آمده است.

در اسطورها و افسانه ها، پیدایش ِ این جشن را به پیروزی آب و زندگی بر خشکسالی و مردگی و یا پیروزی » تیشتر » ستاره و ایزد باران بر » آپوش » سنبل مرگ و خشکسالی نسبت می دهند.
آمده است که » تیشتر » ستاره باران برای آبیاری زمین ونباتات به دریای فراخ ِ کرت رفت تا آب برگیرد و به آسمان بَرَد و به شکل باران بر زمین بباراند. اما در بین راه » آپوش » دیو خشکسالی سد ِ راهش می شود تا نگذارد آب به زمین برساند.
سه شبانه روز بین این دو جنگ در می گیرد که عاقبت » تیشتر » شکست می خورد و دیو خشکسالی و مرگ حاکم می شود. » تیشتر «، دردمند و افسرده شکایت به هرمز می برد که کمکش کند تا جهان را به زندگی و سرسبزی برگرداند.
اینبار » تیشتر » به یاری هرمز، بار دیگر به دریای کرت می رود و پس از برداشتن آب به سوی آسمان پروازمی کند. اما در بین راه دوباره با » آپوش » در گیر می شود ولی در این نبرد » تیشتر » پیروز می شود و آب را به آسمان می بَرَد و زندگی و سرسبزی و شادابی را به جهان بر می گرداند.

همچنین در فرهنگ ایرانی چنین می خوانیم:
آبریزگان نام جشنی است باستانی که نیاکانمان در روز سیزدهم تیر ماه یعنی روز تیر از ماه تیر بر پا می داشتند و در این جشن، آب بر یکدیگر می پاشیدند و می گویند:
» در زمان فیروز، جدّ ِ انوشیروان، خشکسالی شد و شاه و مردم در این روز دست به دعا برداشتند و باران آمد و مردم به شادی، آب و گلاب به یکدیگر می پاشیدند و از این روآن را آبریزان و یا آب تیرگان نیز میگویند و بنا به روایت ابوریحان، منشاء این جشن به زمان جمشید می رسد. در این زمان جانوران و آدمیان آنقدر زیاد شدند که دیگر جایی برای زنده ماندن باقی نماند. خداوند زمین را سه برابر فراخ تر گردانید و فرمود مردم غسل کنند تا از گناهان پاک شوند و از آن زمان جشن آبریزگان به یادگار ماند.»
اما پیدایش تاریخی این جشن را سوای افسانه ها، در دروران پادشاهی منوچهر، نوه ایرج، پسر کوچک فریدون شاه از پادشاهان پیشدادی، می توان سراغ گرفت.
همانگونه که تاریخ باستان و شاهنامه فردوسی گواهی می دهند:
فریدون سه پسر داشت که نامشان ایرج، سلم و تور بود و در پایان عمرش، سرزمین وسیع قلمرو خود را بین آنها تقسیم کرد. بطوری که سرزمین ایران را به ایرج، روم را به سلم و توران را به تور بخشید.سلم با برادر بزرگش تور، بر برادر کوچکتر حسد می برند و او را با نیرنگ می کشند تا بلکه سرزمین ایران را بدست آورند اما فریدون، از پس این مرگ جانگداز ِ فرزند، ایران را به نوه ایرج، منوچهر بخشید.
در جنگی بین منوچهر و افراسیاب، منوچهر در مازندران به محاصره افراسیاب در می آید که پس از چند روز مقاومت، سرانجام نمایندگانی جهت صلح نزد افراسیاب می فرستد و قرار بر این می گذارند که برای تعیین مرز ایران و توران از سپاه ایران تیراندازی برگزیده شود تا با انداختن تیر از کمان، هر جا که تیر فرود آید، آنجا مرز ایران و توران گردد.
آرش قهرمان اسطوره ای ِ سپاه ایران که در تیراندازی و قدرت ِ بازو، شهره بود؛ جهت این کار انتخاب شد و برای انداختن تیر، کوه البرز را بالا رفت و از بالای کوه با تمامی جان وتوان و خرد خود، زه کمان را کشید و تیر را پرتاب کرد. بطوری که این تیر تا نیمروز در راه بود و عاقبت در کنار رود جیحون بر تنه ی درخت ِ گردویی دوخت شد و آن نقطه مرز ایران و توران گردید.
اما آرش از پس ِ این کار سترگ، در راه ایران ِ جانش، جان بداد و پودر گشت.

همچنین پیدایش این روز را چنین گزارش کرده اند:
«…. چون کيخسرو از جنگ با افراسياب برگشت در اين روز ( تيرگان ) به ناحيه ساوه عبور نمود و به کوهي که به ساوه مشرف بود بالا رفت و تـنها خود او، بدون هيچيک از لشکريان به چشمه اي وارد شد و فرشته اي را ديد، در دم مدهوش شد. ولي اين کار با رسيدن بـيـژن، پسر گودرز مصادف شد و قدري از آب چشمه بر روي کيخسرو ريخت (…) و رسم اغتسال و شست و شوي به اين آب و ديگر آبهاي چشمه سارها باقي و پايدار ماند، از راه تبرک. و اهل آمل در اين روز به درياي خزر مي روند و همه روز را آب بازي مي کنند …»

و ابوريحان بيروني در التفهيم آورده است :
… بدين جهت تيرگان گفتـند، که آرش تير انداخت از بهر صلح منوچهر که با افراسياب ترکي کرده است، بر تير پرتابي از مملکت؛ و آن تير گفـتـند : او از کوه هاي طبرستان بکشيد تا بر سوي تخارستان. ابوريحان همچنین در آثار الباقیه، پيدايش جشن تيرگان را چنین نقل کرده است؛ » … تيراندازي آرش براي مرز ايران و توران بود که : … کمان را تا بنا گوش خود کشيد و خود پاره پاره شد. و تير از کوه رويان به اقصاي خراسان که ميان فرغانه و تخارستان است، به درخت گردوي بزرگي فرود آمد به مسافت هزار فرسنگ و مردم آن روز را عيد گرفـتـند (…) و چون در وقت محاصره کار بر منوچهر و ايرانيان سخت و دشوار شده بود، بقسمي که ديگر به آرد کردن گندم و پختن نان نمي رسيدند، گندم و ميوه کال مي پخـتـند. بدين جهت شکستن ظرفها و پختن ميوه کال و گندم در اين روز رسم شد….»

از نظر نجومی

از نظر نجومی تیرگان در مقابل دیگان قراردارد. بطوری که اگر در دیگان، خورشید در دورترین نقطه جنوبی از استوا قرار می گیرد و شب و تاریکی در بلندای زمان خود بر نور فرمانروا هستند، اما در تیرگان خورشید در دورترین نقطه شمالی از استوا قرار می گیرد و روز و نور در درازای طول زمانشان، میدان دار و پادشاه هستند. در تیرگان روز به بلندترین قد و قامت خود رشد می کند و شب را هر چه بیشتر از هستی و بودن ِ خود دور می نماید.
امروز بر خلاف گذشته، جشن تیرگان در روز 10 تیرماه برگزار می شود. اما در گذشته ی دور، نیاکنمان این جشن را در روز 13 تیر ماه بر گزار می کردند. دلیل این اختلاف ِ زمان ِ برگزاری جشن این است که در زمان باستان، هرماه 30 روز بوده است اما به دلیل تغییراتی که در تقویم ِ سال شمار ایرانی بوجود آمده است، شش ماه اول سال، هر ماهش 31 روز رقم خورده است که مطابق با سال شمار قدیم، جشن تیرگان سه روز جلوتر، یعنی در دهم تیر ماه برگزار می شود.

از نظر اجتماعی

در این روز مردم و بویژه زرتشتیان، این پاسداران ِ سنن و اعیاد ِ پاک گذشته، پس از به جای آوردن مراسم ِ جشن ونیایش ِ اهورامزدا، افراد هر خانواده و فامیل در خانه فامیل ِ بزرگتر جمع می شوند. بچه ها به هم آب می پاشند و نامزدها برای هم هدیه می برند. بزرگان هم از داخل کوزه ای که نام های افراد از قبل در آن ریخته شده بود، بوسیله کودکی بیرون آورده می شود و در این هنگام شخص خوش صدایی از روی کتاب ِ حافظ و یا کتب دیگری فال می گیرد.
خوردن آجیل و خواندن سرود همراه با پایکوبی و دست افشانی از لحظات ِ پرشور ِ شادمان و شاداب این جشن است که با آب ریختن در اوج تکان دادن بدن بر یکدیگر، جلوه هایی از نشاط و نسیم ِ زندگی بخش را در جان و دل ِ جمع شدگان در آن جشن می نشاند.
حال مایل هستم برای شادمانی ِ همه شادی سالاران ِ ایرانزمین، شما را به جایی ببرم که این قلم از آن سامان به این دیار ِ غریب پرت شده است.
آری:
این جشن ِ سزاوار و شاداب، در گیلان ِ جان ِ همه گیله زنان و گیله مردان تا دوره صفویه بویژه در زمان پادشاهی شاه عباس، با شکوه هر چه تمامتر در کنار دریا برگزار می شده است. بطوریکه در این روز هزاران نفر از کوچک و بزرگ بساط عیش و نوش را جمع می کردند و با ساز و نقاره به سمت دریای لنگرود و رودسر راه می افتادند. بعد از برگزاری مراسم ِ نیایش و آداب جشن، لحظات ِ پر شور و طراوت ِ آب پاشیدن به یکدیگر، در هلهله و غریو شادمانی ِ شادی سالاران، در زلالی آب دریا، همراه با گرمای خورشید ِ تیر ماه، فرا می رسید و عاشقان ِ آب و نسیم، رقصان و پایکوبان، مهمان آب دریا می شدند و تنشان را در جان دریا فرو می بردند و گرمای تیر را در خنکی ِ آب می شستند و چون صدف، شاداب می شدند.
بطوریکه اسکندر بیک ترکمان، وقایع نگار ِ شاه عباس می نویسد:
» رسم مردم گیلان است که در ایام ( خمسه مسترقه ) هر سال که به حساب اهل تنجیم ِ آن مُلک، بعد از انقضای سه ماه بهار قرار داده اند و در میان ِ اهل عجم » روز آب پاشان » است، بزرگ و کوچک و مذکّر و مؤنث به کنار دریا آمده و در آن ( پنج روز ) به سور و سرور می پردازند و همگی از لباس تکلیف ( یعنی لباس رسمی ) عریان گشته، هر جماعت با اهل خود به آب در آمده با یکدیگر آب بازی کرده، بدین طرب و خرمی می گذرانند و الحق تماشای غریبی است …»
هر چند این جشن دلربا و شاداب، در دوره جوانی ما، از یادها گم شده بود اما رسم آب بازی و آب پاشی همچنان، در ماه تیر متداول بوده و جلوه می فروخت.
چمخاله این جایگاه ِ ایام ِ شادی سالار ِ دوران ِ شباب، دوران همآغوشی با آب بود و آب بر چهره وتن، غنچه ی جوان ِ عاشقان ِ بی قرار را شکفته می کرد. آنجا که تن جوانمان، در آفتاب ِ تبر ماه، گرما می گرفت و عطش را در جانمان به فریاد می کشید، این آب بود و چاه که به دادمان می رسید. سطل ها یکی پس از دیگری پر می شد و در ضیافتی از جشن آب پاشان، آب را بر روی یکدیگر می ریختیم و خنکی ِ نسیمگون ِ آب را در جانمان فرو می مکیدیم.
اما افسوس و هزاران دریغ و درد، امروز در این دوران ِ فسون و جنون، سیاه پوشان و ماتم سالاران و عزا باوران ِ خرافه دوست، نه اینکه شادی و شادمانی را بر عاشقان ِ زندگی شاداب، به ناله و لابه و گریه تبدیل کردند بلکه دریا را دیوار بر سرش هموار کردند و زن و مرد را از هم جدا نمودند تا آن هلهله و شادی و غریو جشن را، در گریه دریا، از چشمان ِ عاشقان خون جاری کنند.
حال با هم کتاب پر بار ِ عاشق ِ گیل ودیلم، محمود پاینده لنگرودی را ورق می زنیم و با او به گیلان ِ جانمان می رویم تا ببینیم همزبانان گیل و دیلم، این جشن را چگونه برگزار می کردند:

محمود پاینده لنگرودی در کتاب » آئین ها و باورداشتهای گیل و دیلم «می نویسد:

» …ودر (واژه نامۀ طبری )نوشتۀ آقای دکتر صادق کیا-دربارۀ گاهشماری و جشن های طبری چنین آمده است:
[ازجشن های باستانی که دراین گاهشماری باز مانده ،پس از جشن نوروز ازهمه نامی تر ،تیرما سینزه(سیزده تیرماه)است.واین همان جشن تیرگان یا آبریزگان و آبریزان است که در روز تیر(سیزدهم) از ماه تیر درسراسر ایران گرفته می شد.نام دیگر این جشن در شرح بیست باب ملا مظفر،نوروز طبری یاد شده]
..اما عبدالرحمن عمادی در سومین کنگرۀ تحقیقات ایرانی زیر عنوان «واژه هایی از گاهشماری کهن دیلمی «می نویسد:«ماه چهارم : تیر است .روز سیزدهم آن را که بسیار گرامی است،تیرما سین زه گویند و در آن مراسمی برپا کنند و سرودهایی می خوانند که در ستایش آب و اسب و ایزد مهر است.»ص142

آیین تیر ما سینزه

» در گاهشماری دیلمی ،تیر ماtir ma تیر ماه دیلمی ،مقارن با آبانماه خورشیدی است .کوه نشینان در ستایش از آب ، آیین دل انگیزی دارند.شب سیزدهم تیر ماه دیلمی ، فرزند اول یک خانواده با فرزند آخر یک خانوادۀ دیگر –دختر یا پسر یک آبادی که باهم آشنای دیرینه اند-با همدیگر حرف نمی زنند وبه پای یک چشمه میروند ویک [قابدون qabdon= ظرف مسی استوانه ای و دسته دار] آب برمی دارند و روی طاقچۀ اطاق خانه ای که باید مردم، آن جا جمع شوند و مراسم تیرما سینزه را برگزار کنند ، میگذارند.(به روایت دیگر ، هنگام برگشتن، بچۀ بزرگتر بچۀ کوچکتر را «کول.ا.گیرهkul .a.gira»= به دوش می کشد و به خانه می آورد.)
غروب روز سینزدهم – شب چهاردهم – همۀ کسانی که در جشن شرکت می کنند ، در خانه ای که «آب قابدون »در آنجاست جمع می شوند و نیت می کنند و چیزی از قبیل : انگشتر ، دکمه ، گردن بند و…را در آن ظرف آب می اندازند. ظرف را وسط اطاق می نهند و خود حلقه وار می نشینند.
رباعي خون rabbaai xon = رباعي خوان = طبري خون tabari xon = طبري خوان حاضر مي شود
کودک خردسالی که نمی داند اشیاء داخل ظرف ِ آب از آن چه کسی است، در ظرف آب دست می کند ویکی از آن ها را بیرون می آورد و به حاضرین نشان می دهد – صاحبش آن را میشناسد- در این هنگام رباعی خوان مشغول خواندن شعرهای خاص تیرما سینزه است.صاحب آن انگشتری یا گوشوار و… از بافت کلام رباعی می فهمد که مرادش برآورده می شود یا نه؟

رباعی خوان به تعداد افراد شرکت کننده در این جشن رباعی می خواند و این رباعی ها که وزن و آهنگ خاصی غیر از «لاحول ولا قوه الا بالله » ندارند منسوب به امیر پازواری ،شاعر و عارف دلسوختۀ مازندران است که «آهنگ امیری »آن بسیار معروف می باشد. (البته در مناطق کوه نشین جنوب شرقی گیلان علاوه بر اشعار امیر پازواری ، اشعار دیگری نیز خوانده می شود که ساختار کاملا گالشی گیلان را دارد ( .»

» در پاره ای از آبادی های دیلمستان، همانند ِ اشکور … و … جشن ِ ( تیر ما سینزه ) با ویژگیهای دلپذیر ِ دیگری همراه است:
سفره ای از انواع ِ خوردنی های ِ زمان می چینند و در آن شب، سیزده گونه خوردنی، می خورند. بر و بچه های ِ آبادی که با همگان آشنایی دیرینه دارند، شوش یا ترکه یا چوب ِ باریکی را بنام ( لال ِ شوش ) به دست می گیرند و وارد اطاق های ِ خانه ها می شوند و بی آنکه سخنی بگویند ( لال لالکی ) به خواب فرو رفتگان، چند ترکه یا شوش می زنند و آنان را بیدار می کنند تا شرکت در برگزاری ِ آئین ِ تیر ماه سیزده را از یاد نبرند. آنگاه جوانان، با شور ِ بی پایان، بر فراز ِ بام ها می روند و از ( روزن بام یا لوجون )، دستکش ( دس جوروف یا جوراب ِ دست ) و … به پائین می آویزند و خدایان خانه، انواع خوردنی ها را در آن می ریزند و آن آشنایان ِ ناشناس، به بالای ِ بام می کشند.
گاهی نیز به نشانه مطایبه و شوخ طبعی، زغال و دیگر چیزهای ِ خنده آور، در دستکش یا جوراب می گذارند.
این شادمانی ها تا دیرگاه ِ شب ِ تیرماه سیزده یا سیزدهم تیر ماه ِ دیلمی، ادامه می یابد.»

نمونه هایی از اشعار طبره خوانی یا طبری خوانی گالشی:

(1)

می جونه دوستی /
گوسن ورا پوسّه کولا چی خوبه/مو بز وچه پوسّه کلا دارم
یار /دوره راه چی خوبه / مو می بره /بون /دارم
می دیل خانه /هف روزو هف شو/عروسی / بدارم
دس/بیاردم/به جیف/بدی م/دیناری/ندارم/للی…

برگردان فارسی:

دوست عزیزم/کلاه پشمی از پوست برۀ گوسفند چقدر خوب است که آدم داشته باشد، من ، کلاه از پوست بچۀ بز دارم ..
اگر یار دلدار آدم از ولایات دور دست باشد/بسیار ارزشمند است ولی ای دریغ/ یار ِمن از دختران همسایه است
دلم میخواهد که به رسم دیلمیان و خوانیین «هفت شبانه روز مجلس عروسی برپا کنم»
ولی ای دریغ/دست به جیب که شدم دیدم که پولی در بساط ندارم…

(2)

» تیر ما » بگوته: می سینزه چره سنگینه؟
هر که آب ویگیته، خوشته مآره اولینه

انگشتره طلا، فیروزه و َ نی نگینه
بهشته قربان، چه جای نازنینه

برگردان فارسی:
تیرماه گفت، سیزده ی من چرا سنگین است؟
هر کس آب برداشت، اولین فرزند مادرش است

انگشتری طلا، فیروزه، نگین آن است
بهشت را قربان، چه جای ِ نازنینی است

(3)

میان ِ دریا، گل بَد ئَم خالَ بَبیه
بلبول بَنشینه، شصت وچهار بَبیه

تاسه آب بریختم، زلال بَبیه
می دوست بخوره، دشمن لال بَبیه

برگردان فارسی:

میان دریا، درخت کاشتم، سرسبز شود
بلبل بنشیند، شصت وچهار تا شود

در تاس ( ظرف مسی ) آب ریختم زلال شود
دوستم بخورد، دشمن لال شود

(4)

تنی دوری، مره دور بساته
تنی دوری، می جانه، تَندُور بساته

چشم اشک و دامن ِ شور بساته
نامرده فلک، می منزله دور بساته

برگردان فارسی:

دوری تو، مرا دور کرده است
دوری تو، جانم را چون تنور ساخته است

چشمانم را اشک آلود و دامنم را شور ساخته است
فلک نامرد، منزلم را دور ساخته است

تیرگان شاداب بر همه ی ملت ایران خجسته باد

* زلزله در لهجه و یا زبان مردم لنگرود نام جیر جیرکی است که تابستانها در هوای گرم روی شاخه درختان بویژه شاخه لطیف توت می نشیند و از بهار و زیبایی طبیعت در تابستان ساعتها بدون وقفه در دستگاهی مخصوص می سراید. لحظات ِ شور انگیز این نوای ِ خوش آهنگ زمانی است که چندین زلزله، سمفونی وار بنوازند و بسرایند.

خلاصه ی شنیداری ِ این جُستار را می توانید در لینک زیرگوش کنید

http://tinypic.com/m/atm4xy/1%5DView


18 جون 2012

برای زنان ِ دیارم
دکتر احمد پناهنده
ای داد! این خواهر من نیست که این چنین بی رحمانه توسط ِ گرگان ِ درنده خو در زیر ِ مشت و لگد و هزاران تهمت و هتک حرمت، به زور به داخل ماشین برده می شود، در حالی که شیون سر می دهد که نمی خواهد؟
این خواهر تو نیست که توسط دو جانور در حالی که روسری بر سرش نیست با لگد به داخل ماشین پرت می شود؟
اینها خواهران ما نیستند که هروز توسط اوباشان ِ شب پرست ، ضد زیباییها، ضد رنگهای روشن و ضد آفتاب، به گناهی که نکردند فوج فوج دستگیر وتحقیر می شوند؟
آن هنگام وقتی که صحنه دل آزار ِ چهره خونین خواهرم رادیدم که خفّاشان شب، چنگال در تن و صورتش کرده بودند تا تمامی جانش را بدرند.
دلم
تَرَک برداشت
جگرم
ز خون پُر شد
و سرشک
ازدریاچه ی چشمانم
جاری
تنم
لرزید
و التهاب
خواب را
از من
دریغ
دست خودم نیست
زیرا خود
سالهاست
که خونین جگرم
و درد
در دل ِ دگرگونم
انبار
و غم
در درونم
تلنبار
و راستی گناهشان چیست که این چنین بی حرمتی و ستم به آنها روا می شود؟
مگر زیبایی در جامعه ممنوع است که اینچنین بر گلها، هجوم ِ گراز گونه می برید؟
تو تحریک می شوی به درک اسفل، برو خودت را نابود کن و یا پائین تنه ات را گِل بگیر!

جامعه جوان ما گلها را دوست دارند و از بویشان لذت می برند
آواز پرندگان را بر جان، چنگ می نوازند
آفتاب را با چهره ی گشاده، آغوش می گشایند
دریا را با بلورین اندام خود نوازش می دهند
صحرا را چون اسب سرکش، برهنه می خرامند
شقایق زارن را عشق افشان، آتش فروزانند
جویباران را به نسیمی جانبخش؛ شادمانند
کوهساران را متانت و وقار، سرفرازند
آبشاران را در هم همه آبها، رقصانند
چایزاران را به بوی ِ معطر چای ِ بهاره، دست افشانند
برنجزاران را به طعم ِ رایحه ی تازه- خوشه ی برنج، پایکوبانند
لاله زاران را به لطافت ِ گلبرگ ِ گل، شاد و شادابند
چمن زاران را به بوسه ای از یار، در انتظارند
بهاران را در باغ ِ پر درخت ِ انار میهمانند
آنوقت شما بی حرمتان، بر خواهران ِ من و ما چنگ می درید و اشک به چشمان ِ آنها می آورید؟
تو چی می فهمی زیبایی یعنی چه؟
تو چی می فهمی شیدایی یعنی چه؟
تو چی می دانی رعنایی یعنی چه؟
تو چی می دانی شادابی یعنی چه؟
توچی می دانی دلربایی یعنی چه؟
تو چی می فهمی رسوایی یعنی چه؟
تو چی می دانی عشق یعنی چه؟
وقتی که در مغزت، انبانی از تیرگی، اندیشه ات را چون زغال سیاه کرده است، قدر گل را چون خار ِ بیابان می پنداری و از رنگها، سیاهی شب را به دل و جان مرده ات، دوستدار .
تو چی می فهمی که رنگهای روشن، شاداب کننده دیده و دل هستند و با آفتاب دمساز؟
تو چی می دانی بستر ِ آبی ِ دریا، نوازشگر ِ تن ِ مخمل گون ِ زیبایی سالاران را در انتظار است؟
و تو با چهره ی مالیده از گِل، باتلاق ِ جنون ِ شب را منتظر، تا بر سر بکوبی و زوزه شوم ازحنجره ی بیمار، بیرون.
تو چی می فهمی که لطافت چیست و جویباران، پای ِ برهنه ی پریوشان را آه می کشند تا نسیم ِ جانبخشش را در جان حیات فرو دمند؟
و تو آنوقت در مرداب لانه داری و باتلاق پرست
می خواهی با دشنه و درفش خواهران ِ ما را در باتلاق ِ تیرگی فرو ببری؟
کسانی که از میان پرندگان به کلاغ سیاه عشق می ورزند، روزگار پیرامون را سیاه و تیره تار می خواهند.
به همین منظور است که زیباییها را در گونی سیاه می پیچند تا تیره گی را حاکم گردانند.
بیهوده نیست که بیشتر ایام ِ سال را با سوگواری و سیاهپوشی و گریه و ناله و بر سر کوفتن، به عزا می نشینند.
فرهنگ مرگ سالاری، شهید پروری و عاشورایی، حقا، فرهنگ ِ بی مایگان ِ زن ستیز و زیبایی کش است که از مکتب بیابان گردان، چون خزان سرد و سیاه، چنگال ِ خود را اختابوس وار در بهار ِ جان سرزمین ِ اهورایی ِ زیبایی سالار و زن سرور ِ ایران فرو برده است.
و اما تو و شما که امروز اینچنین تیغ ِ جهالت بر صورت و تن خواهرانمان می کشید و با لگد جنون، تن ضعیف و نحیف آنان را کبود می کنید، باید بدانید که:
زنان ما مادران و خواهرانی چون ماندانا، رکسانا، پروچیستا، دقدو، منیژه، شیرین، آناهیتا، میترا، طاهره قره العین و …داشتند و با زهرا و زینب و ام کلثوم و سکینه و رقیه و راضیه و … هیچ تناسبی نداشتند و با آنها بیگانه بودند.
خواهران و مادران ما بر تخت پادشاهی تکیه می زدند و یک امپراتوری عظیم را رهبری می کردند و با خانه نشستن و یا فقط امیال مردان را بر آورده کردن، بیگانه بودند.
زنان ما با لباس فاخر و آرایشی بی همتا با گیسوانی آراسته چون رودخانه ای جاری بر گردن و شانه، با عطر ِ معطر گلهای خوشبو در جامعه می خرامیدند و آن را زیر نگین خود داشتند و از لباس زمخت و تیره و تار ِ صحرا نشینان که خودشان را در چادر و چاقچور به بند کشیده بودند و چهره و موهایشان، رنگ آفتاب نمی دید، بیزار و بیگانه بودند.
زنان ما نمادشان آتش و روشنایی بود و نور را می بلعیدند و شب را خوار و زبون می داشتند.
و امروز تو و شما به خواهرم به مادرم به خواهران و مادرانمان هجوم می بری که در گونی سیاه بروند و شب را دمساز؟
زن ایرانی هرگز به چنین خفّتی تن نمی دهد که شما به اجبار سعی دارید، آن را تحمیل کنید.
زن ایرانی آزاده بوده است و می خواهد آزاده باشد. باورندارید؟
به تاریخ رجوع کنید!

اما افسوس که مشتی پا برهنه ی زیبایی کش بر بهار ِ بهشت ِ بوستان ِ ایرانزمین تاختند، گلها را پر پر کردند، زیباییها را به بند کشیدند و زنان سالار ِ ما را تا به قدرت رسیدن رضا شاه در گونی ِ سیاه پیجاندند و همه حقوق اجتماعی را از آنها سلب کردند.
این زنان که امروز توسط جاهلان و رهروان آن بیابانگردان اینچنین مورد ظلم و ستم و هتک حرمت قرار می گیرند، دختران آن مادرانی هستند که در 17 دی 1314 حجاب دست و پا گیر را از سر و تن خود دریدند و به آفتاب سلام کردند.
دختران آن مادرانی هستند که با مبارزاتشان از حق انتخاباب کردن و انتخاب شدن در 6 اصل اولیه ی انقلاب سفید در ششم بهمن ماه 1341 برخوردار شدند.
دختران آن مادرانی هستند که بر مسند وزارت تکیه زدند و ملکه ایرانزمین شدند.
چگونه به شما زیبایی گریزان بگویند که نمی خواهند روسری بر سر بگذارند و کنیز وار در خانه بند شوند؟
مگر نمی بینید فریاد می کشند که نمی خواهند؟
مگر نمی بینید که با این همه بگیر و ببند و تحقیر و هتک حرمت، هر روز بیشتر از پیش بر حجاب اجباری شما هجوم می آورند و خواهران زینب شما را بیگانه می پندارند؟

بس کنید این معرکه ی زن آزاری را!
جمع کنید بساط خود را!
ببرید اسلامتان را از این خانه!
کنید گم! گورتان را!
تا کی حقه بازی؟
تا کی ظلم؟
تا کی دروغ؟
تا کی خرافات سالاری؟
تاکی فرو بردن مردم در چاه جمکران؟

اما با همه این ظلم و ستم و نامردمی، بدانید که دوره شما هم توسط همین زنان که امروز زیر مشت و لگد و تحقیر و اهانت وهتک ِ حرمت ِ شما خرد و له می شوند، به پایان برده می شود.
و امروز این سالار زنان، پایان دوره خدعه و نیرنگ و نامردمی شما را در سراسر ایران با دریدن حجاب اجباری اعلام کردند.
آری:
این پیام را از حلقوم پر ازدرد ِ آن شیر زنانی که بر تاریکی هجوم برده اند، در غالب شعر گیلکی پائین که به همین منظور سروده شده است می توان دید.

ولی دُونَم، شیمِه دوره، به مَه سر ( ولی می دانم که دوره شما بسر آمده است )
شیمِه موش مردگی، خدعه به مه سر ( و دوره موش مردگی و خدحه تان بسر آمده است )
مردم دِ حرف ِ مفت ِ گوش نوکونن ( دیگر مردم به حرفهای مفت، گوش نمی کنند )
امروز، مردم، آخوند ِ پُشت کونن ( بلکه امروز، مردم به آخوندها پشت کردند و می کنند )
دِ حسین وسین گریه نوکونن ( دیگر برای » حسین » گریه نمی کنند )
عربون وسین ناله نوکونن ( برای عربها عزاداری و ناله نمی کنند )
دِ روزه و نماز نیه عبادت ( دیگر روزه و نماز، عبادت نیستند )
دِ مسجد شون، نیه مردم ِ عادت ( مسجد رفتن، دیگر، عادت مردم نیست )
دِ ریش و پشم نیه الگوی ِ مردم ( ریش و پشم، دیگر الگوی مردم نیست )
مکّه، امروز نیه قبله ی مردم ( حتی مکّه دیگر قبله مردم نیست )
چادر و روسری، گوره، کونن، گُم ( چادر و روسری، گورشان را گم می کنند )
هر کس، آخوند بَبون، باید بشون قم ( هر کس آخوند باشد و یا چون آخوند فکر کند باید برود قم )
دِ گل، بیرون هَنه، از توی ِ گلزار ( کم کم، گل از توی گلزار، سَرَک می کشد و بیرون می آید )
علف ِ هرز، مینه، توی ِ چمن زار ( علف های هرزه، دیگر در چمن زار شانسی ندارند و می میرند )
دِ شادی، جای ِ دل تنگین ِ گینه ( دیگر این شادی است که جای دلتنگی ها را می گیرد )
یواشِ خنده، لبون ِ سر، نشینه ( پس از آن خنده به آرامی روی لبان می نشیند )
عاشق، با معشوقش، دِ ترس ندانن ( در این شرایط دیگر عاشق با معشوقش، هیچ ترسی ندارند )
بیرون، با هم شونن، سر خر ندانن ( با هم بیرون می روند و دیگر سرخری نیست که مزاحمشان شود )
کنار ِ آب، با هم، آب بازی کونن ( در کنار آب، فارغ از داغ ودرفش و هتک ِ حرمت، آب بازی می کنند )
آب ِ میون، زیر ِآب، جووُنی کونن ( هنگام شنا کردن بر روی و زیر آب، جوانی های دوران عشق سالار را انجام می دهند )
تو آفتو، ریگه ِ سر، درازه نِه نن ( توی آفتاب، روی شن داغ، در از می کشند )
لباس در بارده، جون برهنه نِه نن ( تمامی پوشش خود را از تن در می آورند و لخت به آفتاب سلام می کنند )
قشنگ پیرهن ِ رنگ وارنگ دو کونن ( پیراهن ِ قشنگ ِ رنگین می پوشند )
خیابان راه شونن، هی غمزه کونن ( در خیابانها فارغ البال، قدم می زنند و غمزه می فروشند )
آها لاکو، خرفتی و خرافات ( آری: دختر ِ زیبا! خرافات و خرافات سالاری )
گوما کونه، گوره، بعد با مکافات ( با مکافات ِ در خور، گورشان را گُم می کنند)
وقتی فنا بَه بون، جهل و جهالت ( این را بدان! وقتیکه جهل و جهالت، فنا و نابود بشود )
اونه جا سر هَنه، عقل و درایت ( جای آن را عقل و درایت می گیرد و نهادینه می شود)
کم کم عاقل بونیم، عاقل موجینیم ( کم کم در این شرایط ِ حاکمیت ِ عقل، عاقل می شویم و عاقلانه حرکت می کنیم )
کم کم بیدار بونیم، دِ خواب نَبونیم ( و کم کم بیدار می شویم و دیگر به آن خوابی که 1400 سال پیش رفته بودیم، نمی رویم )
هزار و چهارصد سال، خمار ِ خواب بیم ( هزار وچهارصد سال در خمار ِ خواب ِ خرافات بودیم )
امی چشمون باز بو، اما تو خواب بیم ( هرچند چشم هایمان باز بود اما در نشئه آن خواب بودیم )
خواباودن اَمَره، همه بَبوردن ( ما را خواب کردند و بعد همه چیز ما را بردند )
هر چی داشتیم، هَمَه، غارت بَبوردن ( هر چه اندوخته بودیم، همه را غارت کردند و بردند )
امی خاکه، هَمَه، پار پاره بَودَن ( سرزمین ما را پاره پاره کردند )
امی باغ ِ گل ِ، ویرونه بَودَن ( تمامی باغ ِ گل ِ ما را ویرانه کردند )
دِ بَسّه خواب، بی یه بیداری، بَی سیم ( دیگر بس است خواب، بیاییم از این پس بیدار بمانیم )
هوشیار بَبیم، هیتو، هوشیاری بَی سیم ( هوشیار باشیم و همیشه هوشیار و بیدار بمانیم )
چقدر خوبه، آدم، بیداری بَی سه ( چقدر خوب است که آدم بیدار باشد )
دنیا، بیدار بَی نَه، خماری نَی سه ( با چشم ِ باز دنیا را ببیند ودر خمار خواب نباشد )