خوشا به بشریت که کورش دارد

28 اکتبر 2010

هر ملتی در تاریخ دور وُ نزدیکش الگوهایی دارد که سرمایه ی آن ملت بشمار می رود. اما از میان ِ همه ی این الگوها، همیشه یکی از همه برجسته تر و تابناک تر است. بطوریکه همه ی الگوها در مقیاس ِ ارزشها، در زیر مجموعه ی آن الگو قرار می گیرند و یا از وجود آن الگو هویت می یابند.

ایران در میان کشورهای کهنسال از فرهنگ و تاریخ ِ ممتازی برخوردار است. تاریخ و فرهنگی که امروز نه فقط ایرانیان بلکه جهانیان به آن افتخار می کنند.

بی سبب نیست که امروز خانه ی ملل ِ جهان با منشور کسی مزین شده است که بنیان گذار پادشاهی هخامنشی در پهندشت ایرانزمین است.

این پادشاه و الگوی ِ ایرانزمین، نامش کورش است و در زمانی که آدمخواری، برده داری و خشونت بی حد و حصر ِ همتایانش، در کشورهای همسایه بی داد می کرد، راه تسامع، در کشورداری و برخورد ِ مدارا با انسان و مذهب را پیش گرفت و بذری در آن سرزمینهای خون وُ جنون پاشید که پس از قرنها و در دنباله ی دو جنگ خانمان برانداز و انسانسوز ِ جهانی، در قرن ِ بیستم، جوانه اش در قامت ِ اعلامیه ی حقوق بشر سبز شد و سپس چون درختی استوار  ریشه محکم کرد و ثبت گردید.

امروز هر ایرانی، حتا در این زمانه ی عُسرت و درد و با این همه زخم ِ خنجر بر تن ِ تاریخ و فرهنگ ِ نیاکان، به خود می بالد که از چنین تاریخ انسانمدار و فرهنگ ِ انسان سالار برخوردار بوده است و می تواند سرش را در مجامع جهانی بالا بگیرد و به تاریخ و تمدن و فرهنگش افتخار کند.

هر چند در سرزمین کورش امروز کسانی بر تختش تکیه زده اند که بویی از انسانیت و حقوقش نبرده اند که هیچ

حتی نام بالا بلندش را خوار و مزارش را عار می پندارند.

و راستی چرا؟

زیرا این گنده واشها* که امروز بر سریر کورش و دارا تکیه زده اند، هر چند در ایران متولد شدند و به ظاهر ایرانی هستند اما تاریخ ایران را بر نمی تابند و فرهنگ ایرانی ندارند و مبداء تاریخیشان را نه 559 سال قبل از میلاد بلکه از زمان هجرت محمد که یک تاریخ و تمدن ناداشته ی عرب است، می دانند.

به عبارت دیگر خودشان را امت ِ اسلامی می پندارند که در ایران زندگی می کنند.

در حالی که ما و همه ی ما ایرانی هستیم و تاریخ ما از 559 سال قبل از میلاد شروع می شود که بنیان گذار آن پادشاه بزرگ ایرانزمین، کورش کبیر است.

کورش نمونه ی فرد یا پادشاه ِ بی همتایی است که تا کنون تاریخ بشریت به خود دیده است. برای فهم این ادعا کافی است با نگاه و ذهن امروزی به منشوری که او در بیست و پنج سده پیش برای عدالت گستری و حقوق انسانها انتشار داد، مقایسه کنیم با قوانینی که امروز در پیشرفته ترین کشورها اجرا می شود.

و یا مقایسه کنیم با تمامی قوانینی که پس از مرگ او و سقوط هخامنشیان به اجرا در آمد، آنوقت خواهیم دید که این بزرگ مرد و بزرگ پادشاه ِ ایران با چه وسعت نظر و اندیشه ی انسان سالاری به بشریت می نگریسته است.

این مرد بزرگ وقتی دروازه ی بابل را گشود، در نهایت عطوفت با مردمان امپراتوری ِ مغلوب رفتار کرد.

اُسرای یهود را که از زمان بخت النصر در بابل در زندان بسر می بردند، آزاد نمود و معبد و اماکن دینی و مذهبی شان را مرمت کرد و در مقابل مردوخ خدای بابل سر تعظیم فرود آورد و وقتی که بر کل ِ امپراتوری بابل تسلط یافت در روز 29 اکتبر سال 539 پیش از میلاد پس از بیست سال پادشاهی اعلامیه ی تاریخی خود را که امروز از آن به عنوان نخستین منشور حقوق بشر یاد می شود روی سفالتبشته ای که به استوانه ی کورش معروف شد، حک کرد.

این استوانه ی سفالین به تاریخ 1878 میلادی در پی کاوش در محوطه ی باستانی بابل کشف شد.

و این سند ِ نخستین حقوق بشر، در سال 1971 میلادی توسط سازمان ملل به زبانهای گوناگون ترجمه و منتشر شد.

نمونه ی کپی برداری شده ی این استوانه در مقر سازمان ملل در نیویورک نگه داری می شود.

و امروز جای بسی خوشحالی است که پس از حمله ی تازیان به ایران و لگد کوب کردن فرهنگ و تمدنی که کورش سنگ بنایش را گذاشته بود و داریوش بزرگ آن را وسعت داد و ساسانیان با همه ی توان ادامه داده بودند، پس از قرنها فراموشی و پاک شدن از ذهن و ضمیر ایرانی و ایرانیان، پادشاهان پهلوی دوباره نام و یادگارشان را از خاکروبه های قرون اعصار در آوردند و در دل و ُجان هر ایرانی آینه کاشتند.

جشن با شکوه و در خور ِ سزاوار ِ کورش و همه ی ایرانیان پاک سرشت برای بزرگداشت و پاسداشت ِ دو هزار و پانصد سال پادشاهی در ایران، در دوران ِ پادشاهی ِ محمد رضا پهلوی، اوج این شناسایی ِ پدر ِ حقوق ِ بشر به تمامی  ِ مردم ایران و جهان بود و با این جشن شکوهمند، شور انگیز و شادی آفرین، ایرانیان را به خویشتن ایرانی و هویت ملی خود فرا خواند.

از این پس است که کورش در قلب هر ایرانی منزلگه جاویدان پیدا می کند.

اما ای دریغ و درد امروز کسانی به تزویر، پشت نام کورش دکان ریا باز کردند که هیچ اعتقاد به راه و روشش ندارند که هیچ، حتا فرهنگ ِ شاهنشاهی را که او بنیان نهاده بود، دشمن هستند.

دیروز همین کسان بر ادامه دهنده ی راهش و زنده کننده ی نامش حمله ی ناجانمردانه ی کور و کری بردند و جار می زدند که » شاهان ننگ تاریخ اند و شاها تو ننگ شاهانی «.

اما امروز به ریا پشت همان » ننگ تاریخ » سینه می زنند.

بر جشن ِ پر شکوه 2500 سال پادشاهی که نام کورش را در گوش هر ایرانی و شهروند ِ جهانی، آواز ِ تسامع طلبی و حقوق ِ انسانها را طنین انداخته بود، از موضع مادون ارتجاعی و ضد ایرانی چون بیگانه پرستان اسلامی حمله بردند و اذهان بسیط مردم را کدر و تیره و تار کردند و همین حکومت دینی را بر شانه ی خود سوار کردند و به جای حاکمیت سکولار نشاندند و امروز فریاد » وا سکولاریسم نوینا » سر می دهند.

آخر چگونه است که از کورش نامی ببریم. اما ادامه دهندگانش را خوار بداریم؟

تاریخ و فرهنگ و تمدن ایرانی فقط در کورش خلاصه نمی شود. بلکه همه ی پادشاهان هخامنشی و اشکانی و ساسانی و پهلوی و بویژه پادشاهان ِ دادگستری چون داریوش و انوشیروان و پس از تازش تازیان رضا شاه و محمد رضا شاه را شامل می شود.

اما گویا چشمان این کسان ِ ناکسان امروزی به گزینشی نگاه کردن تاریخ خو گرفته و باز است تا برای رونق ِ دکان پر از حیله و ریایشان مشتری از نوع خودشان جمع کنند.

اما با همه ی تزویر و ریای این کسان ِ ناکسان، عاشقانه ترانه می خوانیم که:

خوش باد به حال ِ ما که کورش داریم

در قلب و خرد، سایه ی نورش داریم

افسوس که ددان به سرزمینش تاختند

با جهل و جنون به گورش آب انداختند

با این همه او بزرگ در قلب ِ جهان

اما، ددان، همه، تو چاه ِ جمکران

حال در پایان این نوشته و در این سالروز ِ صدور اعلامیه ی تاریخی کورش، منشورش را که سنگ بنای ِ قوانین ِ حقوق بشر امروز گردید، با هم بخوانیم.


اينك كه به ياري مزدا ، تاج سلطنت ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه را به سر گذاشته ام ، اعلام مي كنم :
كه تا روزي كه من زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد

دين و آيين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم ، محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت كه حكام و زير دستان من ، دين و آئين و رسوم ملتهايي كه من پادشاه آنها هستم يا ملتهاي ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند .

من از امروز كه تاج سلطنت را به سر نهاده ام ، تا روزي كه زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد ،
هر گز سلطنت خود را بر هيچ ملت تحميل نخواهم كرد
و هر ملت آزاد است ، كه مرا به سلطنت خود قبول كند يا ننمايد
و هر گاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند ، من براي سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم كرد .

من تا روزي كه پادشاه ايران و بابل و كشورهاي جهات اربعه هستم ، نخواهم گذاشت ،
كسي به ديگري ظلم كند و اگر شخصي مظلوم واقع شد ، من حق وي را از ظالم خواهم گرفت
و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم كرد .

من تا روزي كه پادشاه هستم ، نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگري را به زور يا به نحو ديگر
بدون پرداخت بهاي آن و جلب رضايت صاحب مال ، تصرف نمايد

من تا روزي كه زنده هستم ، نخواهم گذاشت كه شخصي ، ديگري را به بيگاري بگيرد
و بدون پرداخت مزد ، وي را بكار وادارد .

من امروز اعلام مي كنم ، كه هر كس آزاد است ، كه هر ديني را كه ميل دارد ، بپرسد
و در هر نقطه كه ميل دارد سكونت كند ،
مشروط بر اينكه در آنجا حق كسي را غضب ننمايد ،

و هر شغلي را كه ميل دارد ، پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو كه مايل است ، به مصرف برساند ،
مشروط به اينكه لطمه به حقوق ديگران نزند .

من اعلام مي كنم ، كه هر كس مسئول اعمال خود مي باشد و هيچ كس را نبايد به مناسبت تقصيري كه يكي از خويشاوندانش كرده ، مجازات كرد ،
مجازات برادر گناهكار و برعكس به كلي ممنوع است
و اگر يك فرد از خانواده يا طايفه اي مرتكب تقصير ميشود ، فقط مقصر بايد مجازات گردد ، نه ديگران

من تا روزي كه به ياري مزدا ، سلطنت مي كنم ، نخواهم گذاشت كه مردان و زنان را بعنوان غلام و كنيز بفروشند
و حكام و زير دستان من ، مكلف هستند ، كه در حوزه حكومت و ماموريت خود ، مانع از فروش و خريد مردان و زنان بعنوان غلام و كنيز بشوند
و رسم بردگي بايد به كلي از جهان برافتد .

و از مزدا خواهانم ، كه مرا در راه اجراي تعهداتي كه نسبت به ملتهاي ايران و بابل و ملتهاي ممالك اربعه عهده گرفته ام ، موفق گرداند .

روز جهانی ِ بنیانگذار حقوق بشر کورش بزرگ بر همه ی جهانیان بویژه ملت ِ شریف ایران خجسته باد

* گنده واش در لهجه و گویش گیلکی، علف هرزه را گویند که در مزارع و باغ و باغچه ها مزاحم نشاط و طراوت گل و سبزه و گیاه می شود. در واقع وجودشان زاید و کدر کننده ی زیبایی است.

نویسنده: احمد پناهنده

www.apanahan.blogspot.com
www.golchai.wordpress.com

a_panahan@yahoo.de

 


جشن ِ تراوتباران ِ آبانگان شاد باد

26 اکتبر 2010

در آغاز این جُستار شادمانی گستر ترانه ای گیلکی و شاد از استاد فریدون پور رضا را در جان و دلمان تراوتباران می کنیم و سپس با رقصی قاسم آبادی، پیکرهایمان را در بی آلایشی زنان نیک سرشت گیلانی به عشق وطنمان ایران، تکان می دهیم و آنگاه جُستار ارجمند آبانگان را در واژه واژه اش لذت می نوشیم.

http://www.youtube.com/watch?v=sj1a52gYD5c&feature=related

http://www.youtube.com/watch?v=9_5DkqpEf7k&feature=related

 

در یسنا، هات ِ 38، بند ِ 3 چنین می خوانیم:


» اینک آب ها را می ستاییم، آب های ِ فرو چکیده، گرد آمده و روان شده و خوب کُنش ِ اهورایی را . . .»
و چه ستایشی است دلپذیر، از این عنصر ِ زندگی بخش ِ حیات ِ زندگان
و چه شاداب است، نسیمی طراوت افزا، بر خاسته از آب ِ چشمه سارها، جویبارها، دریاها و . . .


آه
ای پرندگان!

فرود آیید! در کنار ِ چشمه سارها
پرهایتان را، در آب برکه ها، بشویید
آب را، در جان خود فرو دهید
بتکانید! اندام ِ خیسابتان را در آفتاب
میهمان کنید! منقار بوسه ای یکدیگر را
پر پرواز بگشایید! بر شاخسارها
بَسَرورید در آشیانه و لانه ها

ای پرندگان!
سالها ست که از آب ِ آبان ماه، نصیبی نبردم
برکه های ِ پر آب ِ لنگرود ِ جانم را، چشمان ندیدم
رودخانه ی شهرم را، سلام نکردم
دریای ِ همیشه زیبای ِ چمخاله را، تن ِ خود، خیس نکردم
آبشار ِ لیلا کو را، طراوت نچیدم
جویبار ِ همیشه بیدار ِ دره ها را، آواز نشینیدم
باران ِ جوان ِ گیلان ِ جان را، موها نشُستم
تالاب ِ شاداب ِ دیار را، قایقی پارو نزدم
نهر های ِ خروشان ِ زادگاهم را، انتظارها کشیدم
شبنم ِ گلبرگ ِ گلهای ِ صحبگاهان ِ باغمان را، مشتاقانه منتظر ماندم
مه ِ سحرگه هان فرود آمده بر سقف ِ دیارم را، چه دل تنگ گشتم
گریه ی دوری ِ پاره های تن ِ لنگرود ِ جانم را، جگرسوز آه کشیدم
رطوبت ِ
نفس گیر ِ گیلان ِ جانان را، هی به بویی منتظرم
سیلاب ِ سرکش ِ سرازیر از کوه ِ لیلا را، سالهاست از تماشا محرومم
اشک ِ شادی ِ شادابم، در دریاچه چشمانم خشک شده است
اما هنوز عاشقم
عاشق ِ آن روزهای ِ جوانم
و می دانم
روزی پر ِ پرواز، در می آرم
و در آبهای ِ زلال ِ دیارم
عشق می کارم

آری
اگر تا دیروز در بی خبری از آنچه که نیاکانمان، در دوران ِ درخشان ِ تمدن ِ ایران ِ باستان، برای غلبه بر هرچه غم و اندوه، که آن روی سکه ی شادی و شادمانی است، جشن و سرور برگزار می کردند، امروز اما این بی خبری، به همت زلالپندار زنان و عاشق کردار مردان ِ فرهنگ ِ شادی سالار ِ نیاکانمان، از انجماد ِ فرو رفتگی در عزا و ماتم و شیون و زاری و جِر دادن ِ خود، با گرمای ِ نیرو آفرین ِ شادمانی و سرور، ذوب شدند و هر روز بیشتر از روز قبل، قطرات ِ فرو چکیده از این گرمای ِ خشنود کننده ی دلها، چون رودخانه ای روان، نشاط ِ شادمانی ِ شاداب ِ شور و شراب را، به هرسو می برد و چون نسیمی زنده کننده ی جان و دل، بر چهره ها می وزد و دلها را به طپش ِ عشق ِ شادمانی وا می دارد.
غم و اندوه، گویی نیاکانمان را دشمن بود. از این جهت برای ِ در تنگنا قرار دادن آنها، به مناسبت های گوناگون، جشن و سرور برگزار می کردند و شادی و شادمانی می کردند.
یک روز دور آتش حلقه می زدند و گونه ها را چون انار، ارغوان می کردند و خون ِ رگ ِ تاک را در کام، شیرن می نمودند و به رقص و پایکوبی می پرداختند، دیگر روز به باغ و دشت وصحرا بیرون می زدند و در چمن زاران، همسایه ی لاله زاران می شدند و بوی ِ خوش ِ تازه خوشه ی برنج را، در برنجزاران، با عطر ِ جوانبرگ ِ چای ِ بهاره، در چا ی زاران می آمیختند و در دَمی، در جان و دل، نوش می کردند.
یک روز به عشق زمین و خاک که سمبل زایش و زن است تحت عنوان ِ سپندارمذ و یا عشق به زمین و زن، جشن می گرفتند و زن را گرامی می داشتند و روز دیگر، در کنار ِ جویبارها، رودخانه ها، قناتها و دریاها جمع می شدند و آب، این مایع ِ زندگی بخش ِ طبیعت ِ جاندار را می ستودند و شاداب می شدند.
و چه زیبا اندیشه ای، در ذهن نیاکانمان می جوشید و چه رعنا سنتی، پر از عشق و صفا و سور و سرور از خود جاری کردند تا ما امروز، با چنین میراثی، بر غم واندوه هجوم ببریم و هر روز از سال را شادمانی کنیم.

آری
همانگونه که تاریخ ِ باستان ِ ایرانیان گواهی می دهد، سراسر ِ زندگی ِ مردم ِ پهن دشت ِ ایرانزمین، بر بستر ِ شاد خوانی و شاد خواری و شاد گویی و شاد رقصی، سفره ی شادمانی پهن کرده بود و غم را در سرسرای ِ کاشانه ی نیاکانمان، مکانی نبوده است و حتی در مرگ ِ عزیزان ِ خود، لباس سفید می پوشیدند و باور داشتند که شادمانی ِ فروخفته در عزیز ِ از دست رفته را باید در زنده گان شکوفا کرد. به همین مناسبت سراسر ایام ِ سال را با جشن و سرور بدرقه می کردند.
بطوریکه داریوش بزرگ در کتیبه یبیستون می نویسد:


» اهورامزدا جهان را آفرید، مردمان را آفرید، شادی را آفرید و شادی را برای ِ مردمان آفرید.»

جشن ِ تراواتباران ِ آبانگان

آبانگان، آبان روز از ماه ِ آبان است که در روز دهم ِ آبان ماه ِ زرتشتی بر گزار می شده است.
ولی امروز این جشن نه در دهم آبان ماه، بلکه در چهارم آبان ماه ِ کنونی برگزار می گردد. دلیل این اختلاف ِ زمان ِ بر گزاری ِ دیروز با امروز، تغییر سال شمار ِ نیاکانمان در امروز است. زیرا در دوره ی باستان سال به دوازده ماه و هر ماه به سی روز تقسیم می شد. اما امروز شش ماه اول ِ سال به سی و یک روز و پنج ماه بعدی به سی روز و ماه آخر سال به بیست و نه روز واگر سال کبیسه باشد به سی روز تقسیم می گردد. به همین دلیل، جشن ِ آبانگان، نسبت به سال شمار ِ دیروز، شش روز جلوتر، یعنی چهارم آبان ماه برگزار می شود که این روز منطبق با روز ِ دهم آبان ماه، در دوران ِ نیاکانمان است.


آبانگان
جشنی شاداب، از ستایش ِ آب است
آب ، مظهر ِ حیات و حیات یعنی آب
آه . . .
ای آب
که در دوران ِ شباب
در زیر ِ چراغ ِ مهتاب
با نسمیت
عاشقان را
عاشقانه
می کردی خواب
و
مستی ِ شب ِ شراب ِ ارغوانرا
در جان ِ جانان
ناب
و
بی قراران را
بی تاب

ابوریحان در آثارالباقیه می نویسد:


» آبان روز دهم آبان ماه است و آن را عید می
دانند که به جهت همراه بودن دو نام، آبانگان می گویند. در این روز زو Zoo پسر طهماسپ از سلسله ی پیشدادیان به شاهی رسید، مردم را به کندن قناتها و نهرها و بازسازی آنها فرمان داد، در این روز به کشورهای هفتگانه خبر رسید که فریدون ، بیوراسب (ضحاک – آژی دهاک) را اسیر کرده، خود به پادشاهی رسیده و به مردم دستور داده است که خانه و زندگی خود را دارا شوند. «


در روایت دیگرى آمده است كه پس از هشت سال خشكسالى در ماه آبان، باران آغاز به باریدن كرد و از آن زمان جشن آبانگان پدید آمد.
زرتشتیان نیز در این روز همانند سایر جشنها به آدریانها (آتشكده
ها) مى روند و پس از آن براى گرامیداشت مقام فرشته ی آبها، به كنار جوىها و نهرها و قناتها رفته و با خواندن اوستاى آبزور (بخشى از اوستا كه به آب و آبان تعلق دارد) كه توسط موبد خوانده مى شود، اهورامزدا را ستایش كرده و درخواست فراوانى آب و نگهدارى آن را كرده و پس از آن به شادى مى پردازند.
این جشن ِ شاداب، همانگونه که از نامش پیداست، در ستایش از آب است.
و آب در پندار ِ نیاکانمان، یکی از عناصر چهارگانه است که مورد احترام و ستایش ِ پدران و مادران ِ زرتشتی ِ ما در گذشته ی دور و هم اکنون بوده است و هست.
و باور داشتند که این چهار عنصر ِ تشکیل دهنده ی طبیعت و محیط ِ زیست، نباید از ناپاکی ها آلوده گردند.
بطوریکه هرودوت و گزنفون می نویسند:


» ایرانیان در میان آب ادرار نمی
کنند، آب دهان و بینی در آن نمی اندازند و در آن دست و روی نمی شویند »
استرابون جغرافیادان یونانی می گوید:


» ایرانیان در آب روان، خود را شستشو نمی
دهند و در آن لاشه، مردار و آنچه که نا پاک است نمی اندازند »
از این رو نیاکانمان به ایزدانی باور داشتند که وظایف آنها جلوگیری از آلودگی ِ محیط ِ زیست بود.
از این ایزدان، آناهیتا و آبان، فرشتگان ِ پاسدار آب، آذر و نیریوسنگ، فرشته های ِ آتش، زامیاد فرشته ی پاسدار زمین و خاک و وَیو فرشته ی پاسدار باد و هوا است.

جشن پر تراوت ِ آبانگان بر ملت ِ با فرهنگ ِ ایران، خجسته باد!

نویسنده و سراینده: احمد پناهنده

a_panahan@yahoo.de


جشن های ِ پُر شکوه ِ چهارم و نهم ِ آبان شاد باد

23 اکتبر 2010


مقدمه

دوستان و آشنایانی که با سابقه ی مبارزاتی ام آشنا هستند همیشه هر بار که اثر جدیدی می آفرینم مرا مورد پرسش قرار می دهند که چگونه است امروز بی پروا بر همه ی آن سابقه خط بطلان کشیدم و به این دیدگاه جدید رسیدم و اینگونه می نویسم که هضم و فهمش برایشان بسیار مشکل است.

در پاسخ همیشه می گویم اگر در آن دوران جنون وُ خون و روزگار جوانی و خامی در هنگامه ی بلوا و یا غائله ی سال ۵۷ به جریانی وصل شدم که حاصلش هدر دادن ۱۰ سال از بهترین، شکوفاترین و پر شورترین دوران زندگی ام بوده است. اما از زمانی که در آن برهوت مرگ و از خودبیگانگی تکانی به خود دادم و از اسارت ِ مرگ گریختم در کنار تحصیل در دانشگاه، تاریخ ایران از آغاز تا روزهای شوم منتهی به سال ۵۷ را ورق زدم و بویژه تاریخ دوران ایرانساز رضا شاه بزرگ و سپس دوران شکوفایی ایران در زمان محمد رضا شاه را عمیقن مطالعه کردم  و در پس ِ این نگاه و مطالعه بود که با چشمانی تر به خود گفتم که:


ما قدر نشناختیم

ما قدر نشناختیم

ما ناسپاسانه، دستاوردهای ملی و میهنی مان را با لگد ِ جهالت کوبیدیم

ما بر روشنایی و سپیده سحر تاختیم و شب را به استقبال شتافتیم

ما زیبایی و رعنایی را در چنگال ِ جنون دریدیم و کهنه پرستی و زشتی و نکبت را بی صبرانه به انتظار نشستیم

ما چهرهای شادمان و آفتاب گون را به نفرت آمیختیم و عبوس سالاری و افسردگی مذمن را سلام کردیم

ما جامعه تاریک اندیشی ِ عصر قبیله ای آخوند سالاری را به جامعه باز روشن اندیشی ِ انسان سروری، ترجیح دادیم

ما قدر و اندازه نشناختیم

با دیو جماران ساختیم

بر خود تاختیم

هر آنچه داشتیم، باختیم

و افسار گسیخته به سوی مرگ شتافتیم

ما

آه

افسوس

ما قدر نشناختیم


 

از این پس بود که با آگاهی از تاریخ و بویژه شناخت از خدمات خاندان پهلوی بر آن شدم در حد توان و سواد ِ خود به مسئولیت خود قیام بکنم و حتا اگر شده بتنهایی در مقابل دوستان ِ از خود بیگانه و همه ی نیروهای چپ و لوچ و راست و میانه که یک ایران سربلند را خاری در چشمان خود می پندارند و یا بدون منطق به خانواده ی پهلوی حمله می کنند، بایستم و از سختی راه نهراسم.

به این نتیجه رسیدم که تار و پود ایران و ایرانی را امروز عنصر بیگانگی و از خود بیگانگی فرا گرفته است که هر روزه آنان را هر چه بیشتر در چاه جمکران فرو می برد.

بر این باورم که نجات ایران و ایرانی، در این دوران عُسرت وُ درد و از خود بیگانگی و بیگانه پرستی، فقط با تکیه به عنصر ناسیونالیسم ایرانی و پیوند خوردن ایران و ایرانی به دوران خدمات خاندان پهلوی در تداوم نظام پادشاهی قابل پیگیری است و هر راه حل دیگر از نظر من به ترکستان و نا کجا آباد ختم می  شود  .

فراموش نمی کنم که همیشه و همواره عنصر ناسیونالیسم ایرانی در درازای تاریخ ایران با نظام پادشاهی عجین بوده و هیچگاه از یکدیگر جدا نبوده اند.

حال با این مقدمه به پیشباز ِ جشن های زاد روزی می رویم که در خاطره ی تاریخ و ایرانیان جایگاه بسیار بالا بلند و بسی ارجمند دارند.

آری

آبان ماه هرسال در کنار ِ جشن ِ طراوت باران ِ آبانگان و روز کورش، دو جشن و سرور ِ دیگر، یکی در چهارم و دیگری در نهم آبان ماه در ذهن و ضمیر مردم ایران، جایگاه ِ ویژه ای دارد.
تا قبل از شورش ِ کور ِ سال پنجاه و هفت، هرساله در این دو روز بزرگ در تاریخ ایران، سراسر کشور را شور و شادمانی ِ بی همتایی فرا می گرفت، بطوریکه شهرها و روستاها، چون آسمان ِ پر ستاره، چراغ آویزان می شدند و مردم به رقص و پایکوبی می پرداختند.
دانش آموزان دختر و پسر با لباسهای رنگارنگین و با حرکات ِ موزون ِ نمایشی در شهرها و سالنهای ِ تاتر هنر نمایی می کردند.
بچه های دبستانی در صف های منظم، در خیابانها رژه می رفتند و پرچم سه رنگ ِ شیر و خورشید نشان ِ ایران را، در دستان کوچکشان، در هوا تاب می دادند.

 



شهرها را غوغای ِ شادمانی پر می کرد
همه جا شور بود و سرود بود و سرور
همه جا خنده بود و خوشی بود و خوشحالی
همه جا شادی بود و شادمانی بود و شادابی
همه جا شوق بود و ذوق بود و شیدایی
همه جا رقص بود و عشق بود و رعنایی
همه جا . . .
گویی شهرها شیرین شده بودند.
همه جا نقل بود و نبات و انواع شربت و شیرنی
در این میان بازار ماهی فروشان ِ لنگرود، سراسر شوق و رنگ و رقص بود
کام همگی شیرین و لبانشان خندان بود

 


اهل دلان و شب زنده داران، شب ِ شادمان ِ این روزهای ِ فرخنده ی پر فروغ ِ شادی سالار را، در زیر نور مهتاب، ساغرها را از باده پر می کردند و به میمنت و خجستگی، شراب ِ ناب ِ ارغوان را در کام می کردند و عسل عسل، غزل ِ عاشقانه را در گوش ِ جان فرو می دادند.

بده ساقی تو می از کوزه ی عشق

شود گلگون رُخم از باده ی عشق

 

بریز در کام ِ من خون ِ رگ ِ تاک

شوم مست وُ شبان در کوچه ی عشق


زیرا در جشن هایی شادمانی می کردند که در این روزها پادشاه ایران و ادامه ایشان متولد شده بودند.
و این غرور انگیز بود که بی دریغ شادی کنند و همه جا را گل باران و نقل افشان کنند.
اما افسوس، آن شادمانروزان ِ دوران ِ عشق سالار، بوسیله مشتی ضد شادی وسرور و با حمایت بیگانه گان در چنگال عزا پرستان، به روزهای ناله و گریه و برسر کوفتن و جِر دادن خود تبدیل شد.
اما چه باک!
ما عاشقان ِ شادی و سرور و شادمانی، این دو روز مهم در تاریخ ایران را به کوری چشم ماتم سالاران و گریه پروران، همراه همه ی اعیاد و جشن های ِ سالار ِ نیاکانمان، با شوری توانا تر و شوقی بی همتا تر، جشن می گیریم و روح ِ پر فتوح پادشاه فقید ایرانزمین را شاد می کنیم و وارث پادشاهی در ایران را خشنود می سازیم.

 

سلام بر پادشاه فقید ایران، محمد رضا شاه
درود بر شاهزاده رضا پهلوی، وارث ِ پادشاهی در ایران


 

نویسنده و سراینده: احمد پناهنده

www.apanahan.blogspot.com

www.golchai.wordpress.com

 

a_panahan@yahoo.de

 

 


بیداری ِ فرهنگی و هویت ِ ملی

16 اکتبر 2010


از زمان تازش ِاعراب به ایران تا کنون ما بیش از هر از دست دادنی، هویت خودمان را زخمی و خونین پیکر دیدیم.

زیرا اعراب آمده بودند تا با ویران کردن و تاراج بردن، زبان و هویت ما را در امت جهانی مستحیل کنند.

زیرا از آن بیم داشتند که ایرانیان با زبان بتوانند مردم را علیه ی متجاوزان بشورانند.

به همین سبب در همان آغاز هر جا به کتاب و کتابخانه و خط و زبان ایرانی برخوردند، با بی رحمی در خور تازیان به مخالفت برخواستند و کتاب و کتابخانه ها را سوزاندند.

نمونه اش در تاریخ، برخورد وحشیانه ی آنها با خط ِ خوارزمی است.

در آثار الباقیه نقل شده است که:

» وقتی قتیبته بن مسلم، سردار حجّاج، بار دوم به خوارزم رفت و آن را باز گشود هر کس را که خط خوارزمی می نوشت و از تاریخ و علوم و اخبار گذشته آگاهی داشت از دم تیغ بی دریغ در گذاشت و موبدان و هیربدان قوم را یکسر هلاک نمود و کتابهایشان همه بسوزانید و تباه کرد تا آن که رفته رفته مردم امّی ماندند و از خط و کتاب بی بهره گشتند و اخبار آنها اکثر فراموش شد و از میان رفت. (1)

یا آمده است:

» وقتی سعدبن ابی وقاص بر مدائن دست یافت در آنجا کتابهای بسیار دید. نامه به عمربن خطاب نوشت و در باب این کتابها دستوری خواست. عمر در پاسخ نوشت که آن همه را به آب افکن که اگر آنچه در آن کتابها هست، سبب راهنمایی است خداوند برای ما قرآن فرستاده است که از آنها راه نماینده تر است و اگر در آن کتابها جز مایه ی گمراهی نیست، خداوند ما را از شر آنها در امان داشته است. از این سبب آن همه کتابها را در آب افکندند. (2)

این دو نمونه نشان می دهد که چگونه هویت ِ ایرانی ِ ما بیش از هر از دست دادنی لطمه و صدمه دیده است.

اما این هویت زخمی و پاره پیکر در طی این قرون درد و شکنج در گوشه و کنار، بوسیله ی اندک مردان تاریخ ساز حفظ شد تا به دوره ی پادشاهی ِ پهلوی رسید.

دوران پهلوی در درازای تاریخ ِ ایران بعد از تازش ِ تازیان به این سو بی گمان باز یابی هویت خویشتن ِ خویش است که در قرون اعصار گم شده بود و یا رگه های کمرنگی از آن باقی مانده بود.

این بازیابی و گسترش آن در تار پود ِ ملی ِ ملت ایران، بیگانه پرستان و فرهنگ ستیزان را خوش نیامد و تازشی دیگر اینبار از موضع » مدرن تر» ( بخوان فرهنگ بیگانه پرستی ) بر هویت ِ ایرانی آوردند که عاقبت ملیت ِ ایرانی را به پای امت اسلامی سر بریدند.

بر کسی پوشیده نیست که در این سی سال آنچه را که در طی 57 سال با خون و جگر در باز شناسی هویت ایرانی و فرهنگی ما کوشیده بودیم،سعی کردند و می کنند در این تازش ِ جدید، همه ی آن دستاوردها را گام به گام در چاه ِ ویل ِ جمکران فرو ببرند و ایرانیان را از هویت خود تهی.

اما نمی دانند فرهنگ و تمدنی که با همه ی داغ و درفش و خنجر و خون بر پیکر، توانسته باشد که اینچنین راست قامت بایستاد و چشمان هر ناظری را چه اینحا و چه در دنیا خیره کند، بی گمان قادر است در این زمانه ی عُسرت و درد بر این بیداد و ستم و ظلم و دشمنی فایق آید.

زیرا ما قبل از هرچیز و بیش از هر موضوعی ایرانی هستیم و هویت و ملیت ما ایرانی است.

هر موضوع و یا مقوله ی دیگری به طبع ایرانی بودن ما فرهنگی است و اسلام هم با همه ی فراگیر بودنش در ایران بخشی از هویت فرهنگی ما را تشکیل می دهد.

و جای بسی خوشحالی است که امروز جوانان ایرانزمین در جستجو و تکاپوی خویشتن ِ خویش ِ ایرانی شان هستند و می کوشند تاریخ پدران و معاصر را فرا گیرند و از این خود بیگانگی و امت بودن بیرون بیایند و به هویت ملی خود که همانا ایرانی بودن است، آغوش بگشایند.

نمونه ی بارز این خروج ِ از خود بیگانگی و امت نبودن، برگزاری جشن های پدران باستانی در ابعاد گسترده تر در امروز است.

سوای این برگزاری و چنین کردارهای نیک، فراگیری آموزه های زرتشت بزرگ است که سبب شده است آخوندهای حاکم را بر خود و درخود بلرزاند.

بطوریکه یکی از همین آخوندها ناله سر داده بود که:

امروز

خطر مسیحیت نیست.

خطر مذهب سنی نیست.

خطر دین یهود نیست.

بلکه ترس و خطر در این است که جوانهای » شیعه » بروند زرتشتی بشوند.

آری درست خواندید. این افاضات ِ یکی از این تاریک اندیشان است که در سراسر دنیا پخش شده است.

حال بیایید قانون ارتداد وضع کنید و با ترس و رعب مانع شوید که جوانان به دین پدرانشان و به اصل خویش برگردند.

اما نمی دانید که امروز هر ایرانی یک زرتشتی است.

 

آه ه ه

چه تلخ دورانی بر نیاکانمان عبور کرد

آنانی که پاک بودند و بر پاکی ستایش می کردند و احترام

در بارانروزان، در خانه زندانی بودند

که مبادا

سرگین بَدَنان را پاکیزه کنند

ریختند

و با هجومی نور بیزار

خاموش کردند، آتش ِ آتشکده ها را

تاریکی باریدند هر جا روشنایی بود

و ظلمت گویی پادشاه

اما

تاریکی باوران

ناتوان از این درک

که در دل ِ هر ایرانی ِ زرتشتی

آتشکده ای است، همواره پایدار

و امروز

افتخارا

که هر ایرانی

یک زرتشتی است

چنین است که امروز جوانان ما با این بازگشت، میراث فرهنگی و تمدنی پدرانشان را با حساسیت بالا قدر می شناسند و از آن پاسداری می کنند و فرهنگ ستیزان و ویرانگران ِ تمدن ایرانی را در همه سویش رسوا می نمایند.

نمونه اش شکستن سر سرباز هخامنشی بود که جهانی از ایرانیان را به فریاد در آورد و این رسوایی ضد تمدن و میراث ِ ایرانی را در همه ی جهان افشا کردند.

چنین بود که این قلم از حلقوم همه ی باورمندان به فرهنگ و تمدن ایرانی سروده و نوشته بود:

» دیروز وقتی که جمجمه ِ شکسته ِ سرباز ِ وطن ِ باستانی ام را دیدم

دلم تَرَک برداشت
جگرم ز خون پر شد
و سرشک
از دریاچه ِ چشمانم جاری گشت
تنم لرزید
و التهاب
خواب را
از من
دریغ
دست ِ خودم نبود زیرا خود سالهاست که خونین جگرم
و درد
در دل ِ دگرگونم
انبار
و غم
در درونم
تلنبار

سالها ست که به مظلومیت ِ فرهنگ ِ گوهر آفرین و تمدن ِ سالارِ فخرگسترین ِ نیاکانمان، با دیدهء تر می نگرم که در دست ِ بی رحم ِ بی مروتان ِ جهل سالاران ِ بی وطن، روزگار سیاه و تباهی را می گذرانند.
یک روز ارّهء جهل، ستون پایدار ِ تاریخ ِ تخت جمشید را گردن می بُرّد.
روزی سدّی، فنا کنندهء تاریخ، بر تنگه بلاغی، این هویت ِ تاریخ ِ درخشان ِ هخامنشی می بندند تا تمامی ِ میراث ِ غرور انگیز و سرور آفرین ِ به جای مانده از نیاکانمان را زیر آب ببرند.
و روزی دیگر، ساختمانی بی قواره، در برابر میدان ِ نقش ِ جهان بنا می کنند تا از شکوه وعظمت آن بکاهند و یا تونلی در بناگوش آن حفر می کَننَد تا آن را فرو ریزانند.
و هر روز از پی ِ روز دیگر، چشمان ِ تَرَمان بر جنایت تاریخی ِ دیگری باز می شود که بیل وکلنگ ِ جهالت، بر فرق ِ میراثمان فرود می آید.»

نویسنده و سراینده: احمد پناهنده

www.apanahan.blogspot.com

www.golchai.wordpress.com

a_panahan@yahoo.de

(1) بر گرفته از کتاب دوقرن سکوت اثر دکتر عبدالحسین زرین کوب صفحه ی 115 و 116

(2) همانجا صفحه ی 117 و 118

 


جشن ِ پُر شکوه ِ 2500 ساله ی شاهنشاهی ِ ایران شاد باد

9 اکتبر 2010

 

ارمغانی کوچک برای بانویی بزرگ از تبار نیک پنداران، خانم فرح دیبا، شهبانوی ِ بی همتای ِ ایرانزمین به مناسبت زاد روز ِ همایونشان در ۲۲ مهرماه ۱۳۱۷

باشد که بر من منت بگذارند و این ارمغان کوچک را پذیرا شوند

بیستم مهر ماه هر سال یاد آور خاطره ی پر شکوه ِ تاریخی ِ جشن ۲۵۰۰ ساله ی شاهنشاهی ایران است که یاد و یادگارش همیشه در این روزهای ِ مهربانی ِ مهرگان و همایون زاد روز ِ شهبانوی بزرگ ایران، سفره ی شادمانی را در چشمان ایرانیان پهن می کند و نغمه های شاد کننده ی دلها را در گوش ها ترانه می خواند.

در آغاز این نوشته توجه ی شما را به قسمتی از سخنان پادشاه فقید ایرانزمین محمد رضا شاه جلب می کنم که در آستانه ی جشن 2500 ساله ی شاهنشاهی چنین نطق فرمودند:

» … مردم كشور ایران به حق به تاریخ گذشته و تمدن در رژیم‌ سلطنتی درخشان خود علاقمند هستند و خویشتن را برای بزرگداشت این رژیم كه ضامن استمرار زندگی خاص ایران، دوام سیستم دولت‌ها و حا كمیت ملی آن بوده است، آماده می‌سازند و اطمینان دارند كه همین رژیم و تمدن و فرهنگ ، اتحاد و ثبات و پیشرفت آینده آنها را تضمین خواهد كرد …
….. مسلما این جشن‌ها یك نوع بیداری و خودشناسی تازه و یك رنسانس است … این جشن‌ها … افتخارات ملی را كه میراث غنی تاریخی و اطمینان حاصله از موفقیت‌های جدید ناشی می‌شود تجدید خواهد كرد …
«

از وقتیکه رضا خان در عرصه ی تاریخ ظاهر و سپس رضا شاه شد. تاریخ ایران پس از تازش تازیان در تمامیتش، ورقی سزاوار خورد و به اصل خویش ایرانی سلامی دوباره کرد.

بی گفتگو ایران ِ دوران ِ پایانی نکبت بار ِ دودمان ِ قاجار، ایرانی در شمار ِ کشورهای قرن یازده ام بود و راهزنان ِ بیابانگرد وُ ترک و تاتار آمده بودند ایران ِ سربلند و فخر بشریت وُ تاریخ را چونان تمدن و فرهنگ مصریان، روم شرقی و دیگر تمدن های کهن از ریشه بخشکانند و زبان را از حلقوم ایرانیان بیرون بکشانند.

هزار و چهارسد سال راهزنی و ویرانی و فرهنگ کشی و کشتار بی رحمانه ی بیگانگان ِ بیابان گرد در همه رنگ و در همه سویش وجدان خفته و سرکوب شده ی ایرانیان را در شخصیت طراز اول و بانی ایران نوین، رضا شاه کبیر بیدار کرد و رفته رفته در این بیدار شدن به خود آمدند و خویشتن ِ خویش ایرانی را دوباره تعریف کردند.

از پی این به خود آمدن و یا شناختن بود که همراه با راهبر و پادشاه ایراندوست خود خشت خشت ایران نوین را بر ویرانه های دودمان قاجار روی هم چیدند و طرحی نو در آسمان غمزده و نکبت بار ایل ویرانگر و بر باد ده قاجار انداختند و ایران را قرنها به جلو راندند.

افسوس که جنگ خانمانسوز جهانی و ویران کننده ی ایران و جهان، فرصت پیشروی ِ ایران به قلل پیشرفت و پیوند خوردن هر چه بیشتر به اصل خویش ِ ایرانی را تحت رهبری رضا شاه بزرگ مانع شد. اما کوتاه مدتی پس از این واقعه ی شوم ِ جهانی فرزند ِ همان پادشاه آبادانی گستر و شادمانی پرور با درایت و لیاقتی بی همتا، ایران تجاوز شده و ویران گشته را به قله ای از پیشرفت در همه سویش رساند که نام ایران بر کاکل ِ جهان جاویدان درخشید.

و چنین بود که محمد رضا شاه فرزند سالار رضا شاه و ادامه ی مجد و فخر پادشاهان هخامنشی و ساسانی، گذشته ی پر افتخار و سرشار از فرهنگ و تمدن ِ بی همتای ِ پادشاهان گذشته را با امروز، در قامت جشن 2500 ساله ی شاهنشاهی پیوند زد و سروری شادمانی گستر را به وسعت 2500 سال شاهنشاهی در جای جای جامعه آواز داد و در دل ایرانیان سمفونی عشق به وطن را در وجدان و جان ِ آنها به صدا در آورد.

جشنی که به حق سزاوار ملت ِ بزرگ ایران و فرهنگ درخشانی بود که قوانین نوین بشری را در عصر آدمخواران و وحوش ِ بیابانگرد بر لوحه ی کاکل جهان تدوین کردند و راه تسامع طلبی و احترام به انسانیت و محترم شمردن عقیده و مرام و ادیان را به بشریت آموختند.

چنین بود که دلهای ایرانیان در سراسر جهان آهنگ شادمانی را ضرب گرفتند و همراه پادشاه خود گوشه گوشه سرزمین اهورایی ایران را چراغ آویختند و پایکوبان به استقبال جشنی رفتند که جامه ی کهنگی و بیگانه پرستی را از تنشان خارج می کرد و آنها را به هویت ایرانی و پادشاهی خود پیوند هر چه بیشتری می زد.

و چنین بود که همراه پادشاه خود محمد رضا شاه در برابر آرامگاه ِ ابدی کورش بزرگ در روز 20 مهر ماه 2540 زمزه کردند:

کورش!

شاه بزرگ،

شاه شاهان،

شاه هخامنشی،

شاه ایرانزمین،

از جانب من، شاهنشاه ایران،

و از جانب ملت من،

بر تو درود باد.

در این لحظه پرشکوه تاریخ ایران، من و همه ایرانیان، همه فرزندان این شاهنشاهی

کهن که 2500سال پیش بدست تو بنیاد نهاده شد، در برابر آرامگاه تو سر

ستایش فرود می آوریم و خاطره فراموش نشدنی تو را پاس می داریم.

همه ما در این هنگام که ایران نو با افتخارات کهن پیمانی تازه می بندد، ترا بنام

قهرمان جاودان تاریخ ایران، به نام بنیادگذار کهنسال ترین شاهنشاهی جهان، به نام

آزادی بخش بزرگ تاریخ، به نام فرزند شایسته بشریت، درود می فرستیم.

کورش!

ما امروز در برابر آرامگاه ابدی تو گرد آمده ایم تا بتو بگوییم:

آسوده بخواب که ما بیداریم،

و برای نگاهبانی میراث پرافتخار تو همواره بیدار خواهیم بود.

سوگند یاد می کنیم که آن پرچمی را که تو 2500سال پیش برافراشتی

همچنان افراشته و در اهتزاز نگاه خواهیم داشت.

سوگند یاد می کنیم که بزرگی و سربلندی این سرزمین را بعنوان ودیعه ای مقدس که

گذشتگان ما به ما سپرده اند با اراده ای پولادین حفظ خواهیم کرد، و این کشور را

سربلندتر و پیروزتر از همیشه به آیندگان خویش خواهیم سپرد.

سوگند یاد می کنیم که سنت بشر دوستی و نیک اندیشی را که تو اساس شاهنشاهی

ایران قرار دادی، همواره پاس خواهیم داشت و همچنان برای مردم جهان پیام آور

دوستی و حقیقت خواهیم بود.

در این بیست و پنج سده، کشور تو و کشور من، شاهد سهمگین ترین حوادثی شد

که در تاریخ جهان برای ملتی روی داده است، و با اینهمه هرگز این ملت در برابر

دشواریهای گران سر تسلیم فرود نیاورد.

در طول 2500سال، هر وجب از خاک این مرز و بوم با خون دلیران و

جانبازان ایران زمین آبیاری شد، تا ایران همچنان زنده و سربلند بماند، بسیار کسان

بدین سرزمین روی آوردند تا آن را از پای در آورند، اما همه آنان رفتند و ایران بر

جای ماند و در همه این مدت، با همه ی تیرگیها، این سرزمین فروغ جاودان همچنان

تجلی گاه اخلاق و کانون ابدی اندیشه باقی ماند. اکنون ما در اینجا گرد آمده ایم تا

با سربلندی به تو بگوییم که:

پس از گذشت بیست و پنج سده، امروز نیز مانند دوران پر افتخار تو، نام ایران در

سراسر گیتی با احترام و ستایش بسیار در آمیخته است.

امروز نیز همانند زمان تو، ایران در صحنه ی پر آشوب جهان پیام آور آزادگی و بشر

دوستی و پاسدار والاترین آرمانهای انسانی است.

مشعلی که تو بر افروختی و در طول 2500سال هرگز در برابر

تندبادهای حوادث خاموش نشد، امروز نیز فروزان تر و تابناک تر از همیشه در این

سرزمین نورافشان است، و فروغ آن همچون دوران تو، از مرزهای ایران زمین

بسیار فراتر رفته است.

کورش!

شاه بزرگ،

شاه شاهان،

آزادمرد آزادمردان و قهرمان تاریخ ایران و جهان،

آسوده بخواب، زیرا که ما بیداریم و همواره بیدار خواهیم بود.

اما چنین شور و ُعشق به وطن وُ تاریخ وُ فرهنگ ایران، بیگانه صفتان ِ وطنی و تنگ چشمان ِ خارجی را خوش نیامد و عقده های حقارت خود را در کدر کردن اذهان، بیزاری و تنفر از شادی و شادمانی و چنگال دریدن بر هر چه زیبایی و رعنایی نشان دادند و تخم بی اعتمادی و سست کردن عِرق ملی را پراکندند و همصدا با دیو خفته در اعماق تاریخ ناسازگاری پیشه کردند و ایران ِ بالا بلند و ملت بزرگش را به این روز سیاه کشاندند.

بهانه چه بود؟

بهانه شان این بود که مخارج این جشن زیاد است و نباید برای تاریخ ِ گذشته چنین مخارجی را به کشور تحمیل کرد و یا چون تاریک اندیشان اسلامی همصدا، اظهار لحیه می کردند:

«حركتی را كه از سوی «روشنفكران» از دوران قاجار آغاز شده بود تا با شاه بازی، «زرتشتی نمایی» ، باستگان گرایی و اندیشه تنگ نظرانه ناسیونالیستی كار اسلام را بسازند ـ و نتوانستند ـ او با بیرون كشیدن كوروش و داریوش از دل گور و بالیدن به استخوان پوسیده شاهان خون آشام ، دامن زدن به تعصبات قومی و نژادی ، رواج ایدئولوژی شاهنشاهی و … آن حركت استعماری و واپسگرایانه را به بار نشاند! او بر این باور بود كه در پی گذشت 14 سده از فروپاشی بنیاد بت‌پرستی، طاغوت گرایی و نژادپرستی و سرازیر شدن آن اندیشه و فرهنگ پوسیده به زباله دادن تاریخ، با راه اندختن جشن و چراغانی ، هلهله‌ها و هیاهوی قلابی، پایكوبی‌ها و دست افشانی‌های رسوا و پوچ، تبلیغات فریبنده، بی مایه و دروغین و خوار داشتن و نادیده گرفتن فرهنگ و تمدن ایرانی اسلامی، می‌توان بار دیگر آیین و «سنت ایران باستان» را زنده كرد و اندیشه‌ها، ارزش‌ها و آرمان‌های آن دوران تاریك را بر پا داشت و به ملت ایران باوراند…»

اما به گواهی تاریخ مخارجی که برای جشن های 2500 ساله ی شاهنشاهی ایران بکار رفت در قیاس با جشن های » کشور شوراها » در سالگرد به قدرت رسیدن بلشویکها و یا جشن هایی در همین قامت که در چین و کره شمالی و کوبا برگزارمی شد، کمتر از نصف بود.

تازه این در حالی است که در این کشورها هر ساله چنین جشن هایی برگزار می شده است و هم اکنون در باقی مانده ها برگزار می شود.

ولی چنین جشنی را برای ایران با تاریخ ِ 2500 سال شاهنشاهی و فرهنگ نابش روا نمی دانستند و با تمامی توان حتا تا امروز هم در تخریب تاریخ و سیاه جلوه دادن آن رویداد بزرگ وُ شادمانی گستر وُ فخر آفرین از هیچ کوششی فرو گذار نمی کنند.

به عبارت دیگر کسانی بر مخارج زیاد جشن 2500 سال شاهنشاهی ایراد می گرفتند و می گیرند که خود در مرام و مسلکشان برای کوچکترین رویداد که هیچ سودی برای بشریت نداشت و ندارد ارقام نجومی خرج می کنند و یا به تبلیغش می کوشند.

نمونه ای از این دست ولخرجی ها را در بالا در طیف ِ مرام ِ چپ در همه شکلش، نشان دادیم. اکنون به مرام همین از گورگریختگان تاریخ که امروز کشور ایران را در اشغال خود دارند، بنگرید که چگونه برای رویداد های بی اهمیتی چون «قربان» و «فطر» و میلاد بیگانگان و بیابانگردان ِ صدر جاهلیت چه ارقام نجومی را هزینه می کنند و یا برای عابرین پیاده ای چون » امامزاده ها « گنبد و بارگاه درست می کنند؟

یک قلم هر ساله میلیاردها تومان فقط صرف خرید گوسفندانی می شود که تا در روزی بیگانه پس از سربریدنشان در صحرای بیگانه تر رها شوند.

غربیهای تنگ چشم که تاریخشان به نیمی از تاریخ ایران نمی رسد در یک قلم برای شب های کریسمس و ژانویه میلیاردها دلار خرج می کنند. اما بر ما ایراد می گیرند که چرا سیصد میلیون دلار برای جشن های 2500 ساله ی شاهنشاهی هزینه کردیم؟

کافی است به جشن هایی چون کارناوال ها و جشن های ملی آنها توجه کنیم و یا به جشن سالگرد انقلاب چین نگاه کنیم.

آنوقت به یاوه گویی شان در باره ی مخارج جشن های 2500 ساله ی شاهنشاهی در ایران بیشتر آگاه می شویم.

با این توضیحات می توان نتیجه گرفت که هم چپ های وطنی در همه رنگش همراه با نیروهای به اصطلاح ملی، هم اسلامیون در همه طیفش و هم کشورهای غربی، پیشرفت و ترقی ایران را خاری در چشمانشان می پنداشتند.

چپ ها نگران بودند که پیشرفت ِ ایران پادشاهی در همه سویش و گسترش رفاه اجتماعی در سراسر کشور، بازار اندیشه و مرامشان را تخنه می کند و هر گونه دستاویزی که بتوانند با آنها فکر مخربشان را رواج دهند، گرفته می شود.

اسلامیون هم مجد و شکوه و سربلندی و رفاه یک ایران شادمانی گستر و فرهنگ پرور را مرگ اسلام در ایران ارزیابی می کردند و آینده ای برای خودشان نمی دیدند. از این جهت در قشرهای نا آگاه و نادان ِ جامعه ناله سر می دادند که وا اسلاما و اسلام در خطر است.

غربیهای طماع و تنگ نظر هم یک ایران با شکوه، با تاریخ و فرهنگ ِ شکوهمند تر را مانع دست یابی برای تاراج هر بیشتر منابع و ذخایر ِ ایران و کشورهای همجوار ایران می دانستند. از این جهت تا توانستند تبلیغات مخرب خود را به سوی مردم تازه به نان و آب رسیده ی ایران اما نا آگاه گرفتند و آنان را بدون اینکه بفهمند در چاه جمکران غرق کردند.

سی و دو سال زمان لازم بود تا عمق جهالت و بعضن وطن فروشی ِ مادران و پدران انقلاب کرده و لگد به بخت خود و آینده ی فرزاندانشان زده، برای جوانان ِکه در همین نظام جمکرانی به بلوغ رسیدند روشن شود که راه پدران و مادرانشان راهی بود که انتهایش به همین چاه ویل جمکران ختم می شد که حاصلی جزء تهی شدن از هویت ایرانی و خویشتن خویش ایرانی نداشت و ندارد.

چنین بود که این بغض فرو خفته ی سالیان و تحقیر و سرکوب مداوم خواسته های انسانی و ایرانی ِ جوانان در یک سر فصل مناسب شعله کشید و تار و پود و ارکان نظام جمکرانی را با شعار جمهوری ایرانی ( بخوان نظام پادشاهی ) و جانم فدای ایران، لرزاند و روزهای تاریک و تاریک تر را برایشان رقم زد.

و چنین بود که سران ریز و درشت همین نظام جمکرانی هر یک با زبان و ادبیات خودشان مرگشان را در این شعارها زوزه کشیدند.

توجه شما را به چند نمونه ی زیر جلب می کنم.

» خاتمی با اشاره به سردادن شعار «جمهوری ایرانی» توسط برخی افراد معترض گفت: هرکس مسیرش، مسیر اسلام نباشد، دشمن ماست، مردم بدانند هرکس شعار «جمهوری ایرانی» را بدهد، دشمن خط امام است.«

لاریجانی » شعار نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران، عزت اسلام را مخدوش می کند. «

او ادامه می دهد:

» اينها شعارى نبود كه از ام القراى اسلام بيرون بيايد زيرا اينگونه شعارها، عزت اسلام را مخدوش مى كند.«


وى
همچنین می گوید

» آيا طرح شعارها و مطالبى مانند جمهورى ايرانى سبب عزت ايران مى شود؟ من متعجبم افرادى كه دردمند انقلاب هستند و براى عزت اين انقلاب دغدغه دارند، در مقابل چنين شعارها و رفتارهايى سكوت كردند و با امر به معروف و نهى از منكر، جلوى اين افراد را نگرفتند.«

به همین ترتیب احمد توکلی و موسوی و دیگران ترس خودشان را از این شعار بر آمده از جان و دل جوانان کتمان نکردند.

چنین بود که در مقاله ای نوشته بودم:

» اما آیا » شعار جمهوری ایرانی » فقط حکومت اسلامی را هدف خود قرار می دهد؟

جواب منفی است. زیرا این شعار به همان میزانی که حاکمان حکومت اسلامی را می آزارد، تجزه طلبان ریز و درشت را پریشان خاطر کرده است.

زیرا این جماعت از هم اکنون خواب های جدا کردن گوشه های ایران را می بینند و با شنیدن نام ایران و ملت ایران کهیر می زنند.

بنابراینِ شعار ِ » جمهوری ایرانی » علاوه بر تمامیت حکومت اسلامی، تجزیه طلبان را هم هدف خود قرار داده است که نام ایران و ملت ایران را خاری در چشم می بینند.

از طرف دیگر شعار ِ » جمهوری ایرانی » برای نیروهای چپ ِ جهان وطنی چه از نوع کمونیستی و چه از نوع اسلامی اش خوشایند نیست و از هم اکنون تمامی ِ جمهوری های دلخواهشان را تحت نام جمهوری دموکراتیک خلق، جمهوری دموکراتیک سوسیالیستی، جمهوری دموکراتیک به ظاهر ملی و جمهوری دموکراتیک اسلامی را هدف قرار داده است و نام خودشان را با ایران در تمامیت ِ ارضی و آبی اش و فرهنگ و تمدن و تاریخ پادشاهی گره زده اند.

و کیست که نداند نام ایران همواره با نام پادشاهی همراه بوده است. به عبارت دیگر جدا کردن این دو از محالات است؟

و » جمهوری ایرانی » چون » مشروطه ی ایرانی » از آفریده های ملت ایران است و هیچ ربطی به جمهوری های موجود در جهان ندارد.

زیرا نظام پادشاهی در ذات خود از مشروطیت به این سو، هم جمهوری است و هم پادشاهی.

جمهوری است زیرا نمایندگان مجلس از طرف مردم انتخاب می شوند و حزبی که بیشترین رای های داده شده را کسب کرده باشد، از طرف پادشاه مامور تشکیل کابینه میشود و مسئولیت اجرایی کشور را در تمامیتش به عهده می گیرد.

پادشاهی است زیرا ایران از آغاز به دلیل ِ وجود اقوام مختلف با فرهنگها و حتی زبانهای گوناگون، با نظام پادشاهی اداره می شده است.

و پادشاه همواره به عنوان نماد ِ صلح بین اقوام و چشم ِ قانون اساسی و چهارچوب ِ ارضی و آبی و سمبل اتحاد بین آحاد مردم بوده است و از مشروطیت به این سو از مسئولیت سیاسی کشور مبرا است.»

برای صحت این ادعایم یک بار دیگر سخنان پادشاه فقید ایران محمد رضا شاه را که در آغاز این نوشته خواندیم، بار دیگر با هم بخوانیم.

» … مردم كشور ایران به حق به تاریخ گذشته و تمدن در رژیم‌ سلطنتی درخشان خود علاقمند هستند و خویشتن را برای بزرگداشت این رژیم كه ضامن استمرار زندگی خاص ایران، دوام سیستم دولت‌ها و حا كمیت ملی آن بوده است، آماده می‌سازند و اطمینان دارند كه همین رژیم و تمدن و فرهنگ ، اتحاد و ثبات و پیشرفت آینده آنها را تضمین خواهد كرد …
….. مسلما این جشن‌ها یك نوع بیداری و خودشناسی تازه و یك رنسانس است … این جشن‌ها … افتخارات ملی را كه میراث غنی تاریخی و اطمینان حاصله از موفقیت‌های جدید ناشی می‌شود تجدید خواهد كرد …
«

این رنسانس و افتخار ملی بر همه ی ملت بزرگ و شریف ایران خجسته باد

نویسنده: احمد پناهنده

www.apanahan.blogspot.com
www.golchai.wordpress.com

a_panahan@yahoo.de