مهربانی ِ مهرگان شاد باد

30 سپتامبر 2010

در آغاز این جُستار ِ شادمانی گستر ترانه های شاد و دلنشین ِ گیلکی ِ گل پامچال، کاکولی و حیرون حیرونی را با صداهای بی همتای بانوان خانم شیلا نهرور، خانم زهره جویا و آقای پور رضا، در گوش ِ جان نوش می کنیم و سپس آهسته آهسته این جُستار بر آمده از شادمانی ِ نیاکانمان را در واژه واژه اش به جشن می نشینیم.

http://www.youtube.com/watch?v=k4KQAWBRT9s&feature=related

http://www.youtube.com/watch?v=ArcqJKFTs3c&feature=related

http://www.youtube.com/watch?v=irJMQ_2sNnQ&feature=related

روز مهر و ماه و مهر و جشن ِ فرخ مهرگان
مهر افزا ای نگار ِ مهر چهر ِ مهربان

مهربانی کن به جشن ِ مهرگان و روز مهر
مهربانی به، به روز ِ مهر و جشن ِ مهرگان

در مهریشت ِ اوستا چنین می خوانیم:


» می ستاییم مهر دارنده ی دشت های پهناور را،
او که به همه ی سرزمینهای ایرانی، خانمانی پر از آشتی، پر از آرامی و پر از شادی می بخشد.»

آری:
بار ِ دگر، مهر روز، از ماه ِ مهر، مهربان از راه رسید و سبدی از محبت و عشق ِ بی بدیل را به سرای ِ یاران، سرزمین جشن سالاران به ارمغان آورد.


دگر بار، سروری شادی سالار با سرودی شادمانی گستر، بر رنگین چهره ی طبیعت، در مهر ماه، مهر افشان شد.


در این مهر افشانی ِ مهر ماه، طبیعت ِ همیشه شاداب، پس از به زمین گذاشتن بار و بَر، در جدالی بین ِِ نور و تیرگی، به تعادل ِ بی ریا می رسد تا پس از خستگی ِ پر تلاش ِ پروردگی ِ دانه و قوت و گل و گیاه، خوابی به چشمان بیاورد.


رقص ِ شاداب ِ رنگا رنگین ِ برگهای ِ درختان، چرخ زنان بر فراز ِ سر ِ آدمیان، جشن ِ معطر ِ مهرگان ِ عاشقان را، جلوه ای جادویی از نشاط ِ ارغوانشراب در کام، شادابی ِ سرخی ِ انار را در چهره ها می نشاند.


صدای ِ دلنواز ِ برگهای ِ خشکیده در زیر ِ پای ِ ازدحام ِ شادی سالاران، ارکستر ِ طبیعت ِ پر نشاط را در

سمفونی ِ آواز پرندگان، بر شاخسارها و آوای ِ نوای ِ نی ِ چوپان، در صحرا و چراگاها، همراه ِ صدای ِ

دلنشین زنگوله ها بر گردن ِ قوچ، در جمع ِ گوسفندان، می آمیزد و هوش ِ عاشقان ِ شادی سالار را در هلهله ی شادی ِ طبیعت، مدهوش می رباید.


گوش کنید!
این آوای ِ نوای ِ نی ِ چوپان است که قوچ ِ زنگوله در گردن را به رقص وا داشته است.


این صدای ِ آهنگ ِ دل انگیز ِ زنگوله ی قوچ است که جان و جهان ِ گوسفندان را ربوده و بُزان را سرمست کرده و در سبزه زاران به رقص وا داشته است.


و چوپان، شادمان از شادی ِ رمه، هی بر نی می دمد و خود در شادابی ِ مهرگان در خلسه ای نشاط انگیز فرو می رود.


پرندگان ِ بازیگوش ِ پائیزی، سیراب از فزونی ِ دانه و قوت در کشتزاران، لحظات ِ شادمان خود را بر شاخساران، در کنسرت ِ رمه ها با آوای ِ نی ِ چوپان و نوای ِ زنگ ِ زنگوله ی قوچ به وجد می آیند و از این شاخه به آن شاخه می پرند ،پر می گشایند، آغوش باز می کنند و منقاربوسه ای یکدیگر را عشق می نوشانند و معشوق را نفس می کشند.


قورباغه ها در واپسین روزها و قبل از خواب ِ زمستانی، آب ِ برکه ها را بیرون می زنند و در کناره ها ی جویبارها، شادمانی ِ طبیعت ِ جاندار را در مهرگان، مهربان تماشا می شوند.



آری:

جشن ِمهرگان از راه رسید و جنب و جوش کودکانی که پا به مدرسه می گذارند، جلوه ای از شادی و سرور و غرور ملی را در پهن دشت ِ ایران زمین می فروشند و شادی و شادمانی را در کام همگان شیرین می کنند.
کودکان آینده ساز در اول مهر ماه، کفش و کلاه می کنند، لباس نو می پوشند و کیف مدرسه بر پشت، دست در دست پدر و مادر به سوی آینده می روند تا بیاموزند و تجربه کسب کنند و ذهن بسیط خودشان را در یک تلاش فراگیری مسائل اجتماعی پیچیده کنند.
می آموزند تا بعدن بیاموزانند و چه دل انگیز و نشاط آور است که در آغاز، کودکان ِ ما را با تاریخ و فرهنگ ِ پر بار و افتخار آمیز ایرانیان ِ کهن و معاصر آشنا کنیم و جان مایه ی ذهنی آنان را با دانش تاریخی و فرهنگی، فروغی از عشق و عِرق به خاک و وطن بتابانیم تا آنها از خود بیگانگی ِ تاریخی ِ پدرانشان فاصله بگیرند و به ایران بیاندیشند و زائده های رسوب کرده ی فرهنگی، در هویت ِ ملی مان را که در طول ِ قرون ِ اعصار، بصورت ِ زنگارهای ِ کثیف ِ از خود بیگانگی در ما نهادینه شده است، از خود بزدایند.
باید در همین شروع ِ مدرسه، کودکان خودمان را بیاموزیم که مهرماه در تاریخ ایران زمین چه بار شادی آفرین ِ فرهنگی و انسانی دارد.
نمی دانم، اکنون که این نوشته را بر روی کاغذ به تصویر می کشم، آیا وجدان بیداری مانده است که تاریخ خود را در این شرایط ِ از خود بیگانگی پاس بدارد و اهمیت ِ مهرماه را در تاریخ مان برای نونهالان و جوانان بگشاید؟
هرچند می دانم، ایران دوستان و تاریخ دانان ِ گرانقدری هستند که در گوشه و کنار ِ مملکت و حتی در خارج از کشور با همه ی طاقت ِ جانسوز ِ خود، تاریکی ِ تاریخی را می کاوند و دریچه ی روشن ِ تاریخی را بر مردم می گشایند. ولی با کمال تأسف باید بگویم که این نازنین زنان و مردان ِ وطندوست، در اندک هستند. باید با تلاش در کنار ِ این سالار زنان و کوهمردان، تاریکی تاریخی را هرچه بیشتر بگشائیم و نور و روشنائی ِ تاریخی را در دل و جان و ذهن ِ همگی مان بتابانیم.
حال با این مقدمه می خواهم در حد توان و سواد ِ خود، مهرگان را با تمامی ِ خرد و اندیشه ام جشن بگیرم. زیرا این جشن متعلق به نیاکانمان است و تا هجوم تازیان به ایران و حتی دهه هایی پس از آن، نیز در ایران، جشن گرفته می شد.
به لحاظ تاریخی، نام ماهها آنگونه که در کتیبه های هخامنشی باقی مانده است، نشان می دهد که در نزد ایرانیان، فعالیت کشاورزی و نیازهای ناشی از آن با مراسم دینی مربوط بوده است و چنانکه از قراین برمی آید، ایرانیهای قسمت شرقی ایران از وقتیکه زندگی ِ ده نشینی و کشاورزی را شروع کردند، در ارتباط با جشنها و نیایشها به مسئله تغییر فصول توجه ای خاص مبذول داشته اند. یعنی با تغییراتی که در اثر گردش زمین بدور خورشید بوجود می آمد، پیآمد آن تغییر را جشن می گرفتند.
به عنوان مثال جشنهایی که در پائیز انجام می شد، آن را حاصل تأثیر خجسته ی خورشید در فصل تابستان می دانستند که سبب ساز ِ پختگی و رسایی و افزایش ِ محصول در کشتزارها و باروری طبیعت از روئیدنیهای متنوع می شد و دام ها بدون هیچ محدودیتی می چریدند و پروار می شدند.
از این جهت برداشت محصول و بهره وری از رمه ها را در فصل پائیز با شادی و پایکوبی جشن می گرفتند. و این فزونی ِ محصول و پروردن ِ دامها را با » میترا «، خداوند ِ دشتها و رمه ها و پروردگار ِ خورشید مرتبط می دانستند و آن را » مهرگان » می خواندند.
و یا جشن بهار را که همزمان با مرگ ِ زمستان و آغاز ِ روئیدن سبزه و گل در دشت و غلات در کشتزارها بود، نیاکان ِ ما به شادی و پایکوبی مشغول می شدند. زیرا با تجدید ِ حیات ِ طبیعت و سبز شدن ِ دشت و دمن، رمه ها دوباره از آغل ها بیرون می آمدند و در پهندشت ِ طبیعت ِ سبز به چرا می رفتند و پروار می شدند و پس از جفت گیری زاد و ولد می کردند، شیر می دادند و احتیاجات ِ نیاکانمان را بر طرف می کردند. زیرا روئیدن ِ گیاه و سبز شدن ِ کشتزارها، در زندگی ِ کشاورزان در یک جامعه ی نیمه شبانی نیمه کشاورزی از اهمیت ِ خاص برخوردار بود.
در کنار این جشن ها، جشن هایی بودند که با نیایش و سرود خواندن همراه بود. مثل جشن سده که به پاس ِ احترام ِ آتش که مظهر ِ روشنایی و نور و انرژی است، آذرگاه درست می کردند و یا بوته ها را بر بام ِ خانه ها و تپه ها و معابر، روی هم تلنبار می کردند و به گِرد آن حلقه می زدند و سرود آتش می خواندند. زیرا کشف ِ آتش، انقلاب ِ شگرفی را در زندگی ِ نیاکانمان بوجود آورد که توانستند با آن، علاوه بر روشنائی و انرژی ِ گرمایی، فلزات را ذوب کنند.
نگارنده در طول زندگی اش یکبار شاهد این جشن بوده است و این سعادت را داشته که در کنار زیبا رویان و پری وشان، در کنار آذرگاه، دست در دست آنها حلقه بزند و سرود آتش را زمزمه کند. آری در سال 1350 خورشیدی همراه تیم فوتبال لنگرود به اردوگاه تفریحی ِ رامسر دعوت شدیم. در این اردوگاه هر ساله از نقاط مختلف ایران، ورزشکاران، هنرمندان و… در رشته های مختلف به این اردوگاه دعوت می شدند و حداقل مدت یک هفته در کارهای تفریحی در زمینه هنر و ورزش هنر نمایی می کردند.
آن سال دختران ِ زیباروی و طناز ِ زرتشتی، همراه با دختران ِ دارالیتام ِ تهران که حدود ِ 300 نفر بودند، به اردوگاه دعوت شده بودند، که جلوه ای از زیبایی و رعنایی را در فضای اردوگاه گستردند و شهد ِ عشق ِ جوانی را چون عسل در کام ما جوانان تازه بدوران رسیده، شیرین کردند.
در یکی از این روزهای ِ پرواز وار جوانی، همگی به دریای ِ رامسر رفتیم و پس از آبتنی در دریا، بر ساحل ِ قلوه سنگی ِ آن، تن خود را با آفتاب ِ گرما بخش نوازش دادیم. درشب ِ آن روز ِ پر نشاط ِ جوان، همه ی ما در برنامه ی آن دختران زیبا روی ِ زرتشتی شرکت کردیم. برنامه، نیایش ِ آتش بود که برای این کار تکه های ِ چوب را روی هم کوه کردند، طوری که ارتفاع آن از زمین حدود سه متر و شعاع آن یک و نیم تا دومتر می شد.
در مدار این تله چوب، در حلقه اول دختران ِ زرتشتی قرار گرفتند و در حلقات ِ بعدی، ما و سایر میهمانان در صفوف منظم قرار گرفتیم. در همین هنگام یکی از کارگزاران این مراسم ِ با شکوه، بر روی تله چوب نفت ریخت و سپس با مشعل آن را مشتعل کرد. در حالی که روشنایی آتش دل تاریکی را دریده بود صدای ِ نیایش و سرود ِ آتش ِ دختران زرتشتی در فضای ِ اردوگاه پیچید و ما بدون اینکه بفهمیم، سرود را با آنها زمزمه می کردیم و امروز خوشحال هستم که با آن زمزمه روح نیاکانمان را شاد کردم.
و یا تیرگان است که با نیایش تیشتره ( خدای باران ) مرتبط است و امروزه بطور سمبلیک هموطنان زرتشتی ِ ما در این جشن به هم آب می پاشند.
همانطور که در بالا اشاره شد، نیاکان ما این جشن ها را در ارتباط با تغییر فصول انجام می دادند. مثل جشن نوروز که با اعتدال ربیعی همراه است. یعنی هنگامی که خورشید روی مدار استوا قرار می گیرد و روز وشب برابر می شوند.
یا تیرگان است که در آن خورشید در دورترین نقطه شمالی استوا قرار می گیرد و طولانی ترین روز و کوتاه ترین شب را سبب می شود.
و یا دیگان که در آن خورشید در دورترین نقطه جنوبی از استوا فرار می گیرد و سبب ساز طولانی ترین شب و کوتاه ترین روز است و در این شب ایرانیان آن را بنام شب یلدا یا چله جشن می گیرند.

علاوه بر این جشن ها، نیاکان ما در هر ماه، آن روز را که نامش با نام ماه یکی می شد، جشن می گرفتند. به عنوان مثال روز ِ شانزده هم مهر ماه را به عنوان مهرگان جشن می گرفتند.
مهرگان، مهر روز از ماه ِ مهر است که در شانزدهم مهر ماه ِ زرتشتی برگزار می شود.
ولی امروز این جشن نه در شانزدهم مهر ماه، بلکه در دهم مهر ماه ِ کنونی برگزار می گردد. دلیل این اختلاف ِ زمان ِ بر گزاری ِ دیروز با امروز، تغییر سال شمار ِ نیاکانمان در امروز است. زیرا در دوره ی باستان سال به دوازده ماه و هر ماه به سی روز تقسیم می شد. اما امروز شش ماه اول ِ سال به سی و یک روز و پنج ماه بعدی به سی روز و ماه آخر سال به بیست و نه روز واگر سال کبیسه باشد به سی روز تقسیم می گردد. به همین دلیل، جشن ِ مهرگان، نسبت به سال شمار ِ دیروز، شش روز جلوتر، یعنی دهم مهر ماه برگزار می شود که این روز منطبق با روز ِ شانزدهم مهر ماه، در دوران ِ نیاکانمان است.
جشن مهرگان دومین جشن بزرگ ملی ایرانیان پس از جشن نوروز است و مانند سایر جشنها می توان آن را در سه جنبه نجومی، تاریخی و دینی توضیح داد.
به لحاظ نجومی این جشن با اعتدال پائیزی همراه است مثل اعتدال ربیعی که خورشید روی مدار استوا قرار می گیرد و روز و شب برابر میشوند و در این جشن که همراه با برداشت محصولات کشاورزی است، به شادی و پایکوبی می پردازند.
به لحاظ تاریخی، در این روز، فرویدون به تخت پادشاهی باز می گردد. به عبارت دیگر در این روز نیروی حق طلب و داد و راستی تحت رهبری کاوه ی آهنگر بر سپاه ِ رجّاله گان ِ دروغ و ستمگری ِ ضحاک پیروز می شود و مردم را از ستم و ظلم و بیداد ِ ضحاک نجات می دهد.
بطوریکه که استاد ِ سخن، فردوسی ِ نامدار در شاهنامه ی جاویدانش، به روشنی، پیدایش اين جشن را در دوران پادشاهی فريدون اشاره کرده است :


فریدون چو شد بر جهان کامکار
/ ندانست جز خویشتن شهریار


به رســم کیان تاج و تخت مهی
/
بیاراست با کاخ شاهنشهی


به روز خجسته ســر مهر ماه
/
به سر بر نهاد آن کیانی کلاه


زمانه بی اندوه گشـت از بدی
/
گرفتند هر کــس ره بـخردی


دل از داوری هـا بپرداخـتـنـد
/
به آیین، یکی، جشن نو ساختند


نـشـسـتـنـد فرزانگان، شادکام
/
گـرفتند هـر یک ز ياقوت، جام


می ِ روشن و چهره ی شاه نـو
/
جهان نو ز داد از سر ِماه نـَو


بـفـرمـود تا آتش افـروخـتـنـد
/
همه عنبر و زعفران سوختند


پـرسـتـیـدن مهرگان دیـن اوسـت
/
تن آسانی و خوردن آیین اوست


کنون یادگارست از و ماه مهر
/
به کوش و به رنج هیچ منمای چهر

ابوریحان بیرونی در کتاب » آثارالباقیه » می نویسد:

» در روز مهرگان فرشتگان به یاری کاوه ی آهنگر شتافتند و فریدون را به تخت شاهی نشست و ضحاک را در کوه دماوند زندانی کرد و مردمان را از گزند او برهانید «.

ابوسعید عبدالحی بن ضحاک بن محمود گردیزی در » کتاب «زین الاخبار » درباره ی مهرگان می گوید :

» این روز مهرگان باشد و نام روز و ماه همراهند و چنین گویند که اندر این روز آفریدون بر بیوراسب که او را ضحاک گویند، پیروز شد و او را اسیر کرد و او را بست و به دماوند برد و در آنجا وی را زندانی کرد. مهرگان ِ بزرگ و برخی از مغان چنین گویند که این پیروزی فریدون بر بیوراسب، رام روز بوده است و زرتشت که مغان او را به پیامبری دارند، ایشان را فرموده است، بزرگ داشتن این روز و روز نوروز را «.


اسدی توسی نیز در گرشاسب نامه از چرایی پیدایش مهرگان گزارش می‌دهد :


فــریـدون فــرخ بـه گـرز نـبـرد
/ ز ضـحـاک تـازی بـرآورد گرد


چو در برج شاهین شد از خوشه مهر
/
نشست او به شاهی سر ماه مهر


و باز هم » بیرونی » در التفهیم می‌نویسد:

» مهرگان شانزدهمین روز از مهرماه و نامش مهر، اندرین روز، آفریدون ظفر یافت بر بیورسب جادو، آنک معروف است به ضحاک و به کوه دماوند بازداشت و روزها که سپس مهرگان است همه جشنند، بر کردار آنچه از پس نوروز بُود».


خلف تبریزی درباره
ی پیدایش مهرگان می گوید:

» در این روز ملایکه یاری و ممدکاری کاوه آهنگر کردند و فریدون در این روز بر تخت شاهی نشست و در این روز ضحاک را گرفته به کوه دماوند فرستاد که در بند کنند و مردمان به سبب این مقدمه جشنی عظیم کردند و عید نمودند و بعد از آن حکام را مهر و محبت به رعایا به هم رسید و چون مهرگان به معنی محبت پیوستن است بنابراین بدین نام موسوم گشت »

به لحاظ دینی در فرهنگ ایرانی، مهر یا میترا به معنای فروغ خورشید و مهر و دوستی است. همچنین مهر نگهبان پیمان و هشدار به پیمان شکنان است. جشن مهرگان همانند نوروز از فروغمندترین نمودهای فرهنگ ایرانی است. مهر یکی از خدایان پیش از زرتشت بود که پس از زرتشت به فرشته ی آفریده ی اهورامزدا در آمد. روشنایی و مهر همیشه با روشنایی بی پایان خدایی یکی بوده است.


چون نور که از مهر جدا هست و جدا نیست
/ عالم همه آیات خدا هست و خدا نیست


ما پرتو حقیم و هم اوییم و نه اوییم
/ چون نور که از مهر جدا هست و جدا نیست


به روایتی تاجگذاری اردشیر بابکان هم مقارن با جشن مهرگان بود. بدون دودلی، پادشاهان هخامنشی، اشکانی و ساسانی جشن مهرگان را بزرگ می داشتند. در روزگار ما به مناسبت آغاز سال تحصیلی و گشایش آموزشگاه ها در آغاز مهر، جشن مهرگان، جشن فرهنگی اعلام شده بود. همچنین می توان آن را به عنوان جشن کشاورزان، جشن ملی نگاهداشت. زرتشتیان ایران همیشه این جشن را با شکوه ویژه ای برگزار کرده و می کنند». ( 1 )
پس از حمله اعراب به ایران و در زمان حکومت بنی امیه، این جماعت متعصب و ضد ایرانی در روز جشن مهرگان زرتشتیان را مجبور می کردند هدایایی تقدیم خلفا کنند و مانع برگزاری جشن می شدند. جرجی زیدان در کتاب » تمدن اسلامی » میزان این هدایای تحمیلی را پنج تا ده میلیون درهم برآورد کرده است.
تاریخ گواهی می دهد برمکیان، دولت مردان ایرانی ِ زمان بنی عباس و ابو مسلم خراسانی در گرفتن جشن مهرگان پافشاری می کردند. و هر جا که فرصتی دست می داد ایرانیان معتقد به دین زرتشت این جشن را با شکوه برگزار می کردند و به شادی و پایکوبی و شادخوانی و شادخواری و شاد رقصی مشغول می شدند.
زیرا فرهنگ ایرانی ِ زرتشتی، فرهنگ ِ جشن سالاری و فرهنگ ِ شادی و شاد خوانی و شاد خواری است و صد البته فرهنگ عزا، ماتم، ناله و سوگواری یک فرهنگ تحمیلی وغیر ایرانی است که در فرهنگ ِ پدران ما مکانی نداشته است.
به گواهی تاریخ، نیاکان ما حتی بر مردگان خود نمی گریستند و لباس عزای سیاه گون نمی پوشیدند بلکه با لباس سفید مردگان خودشان را بدرود می گفتند.
در پایان، سزاوار است در این جشن ِ شادمانی گستر یادی از شعرای کهن پارسی بکنییم که در ابیات پر نغزشان این جشن سزاوار ِ شادمانی سالار را جشن گرفتند:

مسعود سعد سلمان :


روز مهر و ماه مهر و جشن فرخ مهرگان
/ مهر بفزا ای نگار ماه چهر مهربان


مهربانی کن به جشن مهرگان و روز مهر
/
مهربانی کن به روز مهر و جشن مهرگان


جام را چون لاله گردان از نبید باده رنگ
/
وندر آن منگر که لاله نیست اندر بوستان


کاین جهان را ناگهان از خرمی امروز کرد
/
بوستان نو شکفته عدل سلطان جهان

منوچهری دامغانی :


شاد باشید که جشن مهرگان آمد
/ بانگ و آوای ِدَرای ِکاروان آمد


کاروان مهرگان از خَزران آمد
/
یا ز اقصای بلاد چینستان آمد


نا از این آمد، بالله نه از آن آمد
/
که ز فردوس برین وز آسمان آمد


مهرگان آمد، هان در بگشاییدش
/
اندر آرید و تواضع بنماییدش


از غبار راه ایدر بزداییدش
/
بنشانید و به لب خرد نجاییدش


خوب دارید و فرمان بستاییدش
/
هرزمان خدمت لختی بفزاییدش

دقیقی :


گاه آن آمد که باد مهرگان لشگر کشد
/ دست او پیراهن اشجار از سر بر کشد


باغها را داغهای عریان بر برزند
/
شاخها را چادر نسطوریان بر سر کشد


زانکه سی سنبر چون ما مست و نرگس شوخ چشم
/
هردو بدخو را همی در زر و در زیور کشد


مهرگان آمد و جشن ملک افریدونا
/
آن کجا گاو خوشش بودی بر ما یونا

قطران تبریزی :


آدینه و مهرگان و ماه نو
/ بادند خجسته هر سه بر خسرو

عنصری :


مهرگان آمد گرفته فالش از نیکی مثال
/ نیکروز و نیکجشن و نیکوقت و نیکفال

ناصر خسرو :


نـوروز بـه از مـهـرگـان، گـرچـه هـــر دو زمـــانــنــد، اعــتــدالــــی

آری با این توضیحات می توان نتیجه گرفت که امروز ضحاک دیگری با دروغ و تزویر، تخت داد و راستی را به اشغال خود در آورده است و ستمگری را به حد فزون گسترش داده است. مهر و عشق و دوستی را از پهن دشت ایران زمین برکنده است و جای آن کینه کور در دلها نشانده است. آیا زمان ظهور کاوه رهایی بخش فرا نرسیده است؟ به عقیده نگارنده امروز هر کداممان یک کاوه هستیم که می توانیم با اتحاد در کنار یکدیگر قرار بگیریم و با نیروی داد و راستی و حق طلبی ضحاک ستمگر غاصب بر تخت مهر و دوستی را از اریکه قدرت به زیر بکشیم و مردمان را از گزند او برهانیم و مهر و عشق را در دلها جای دهیم. آیا روزی خواهد رسید که ملت ایران از فرهنگ تحمیلی ِ عزا و ماتم و سوگواری رهایی یابد و به فرهنگ شادخوانی و شادخواری دست یابد؟ به جرئت می توانم بگویم آری و آن روز دور نیست.
به امید آن روز و روز رهایی ملت با فرهنگ ایران

(1) بر گرفته از کتاب دیدی نو از دین کهن، اثر دکتر فرهنگ مهر

نویسنده: احمد پناهنده

www.apanahan.blogspot.com
www.golchai.wordpress.com

a_panahan@yahoo.de


فرجام ِ اسلام ِ سیاسی در ایران

24 سپتامبر 2010

image001

آنجا که پوزه ی اسلام ِ سیاسی در مقابل ناسیونالیسم ِ نگهدارنده ی ایرانی به خاک مالیده می شود، اسلامیون ِ نوع ِ جمکرانی حاکم برای تسکین این شکست ، خودشان را در غریو شادمانی ملت بزرگ ایران به عوامفریبانه ترین شکلی نفوذ می دهند و در حالی که برای منشور کورش دستشان را جهت ِ یارگیری و همراهی با شادی ملت ایران به هم می زنند،همزمان پیشانی شان را برای اسلام به نشانه ی تسلیم و خواری به زمین می سایند.

در این میان سنگواره های اسلامی از همه رنگش از ترس اینکه مبادا عنقریب اسلامشان ریق رحمت را سر کشد، دیوانه وار به فغان آمدند و بر سر و سینه می کوبند و فریاد می کشند وا اسلاما

و چون حریف حاکمان اسلامی از نوع امام زمانی نمی شوند، هر یک با انشاء خاص خودشان دست به سوی دامن » رهبر معظم انقلاب » دراز می کنند و اندر مظالم دولت جمکران بر اسلام ناب محمدی شان شکوه ها سر می دهند و اشک ها از چشمانشان جاری می کنند تا نگذارد اسلام سیاسی از قدرت واژگون گردد.

غافل از اینکه شخص » معظم رهبری » برای از میدان بدر کردن افعی هایی که در اطراف لانه اش کمین کرده اند، به این عوامفریبی ِ مردمفریب چراغ سبز نشان داده و دست عوامل خودش را در این میدان ِ گشاده ی جنگ ِ قدرت باز گذاشته است تا بتواند با کشیدن یک دیوار حفاظتی به دور خود، از زهر کشنده ی جناح رقیب تا وقتی که زنده است،  در امان بماند.

به معنای دیگر این سنگواره های اسلامی نمی دانند که اگر » مقام معظم رهبری » بخواهد لگام به پوزه ی احمدی نژادها بزند، در واقع طناب دار را داوطلبانه در گردنش انداخته است.

به عبارتی فراموش کرده اند که در این میدان ِ فراخ و بی رحم جنگ ِ قدرت، افراد فرصت طلبی چون رفسنجانی در کمین نشسته اند و با تعریف و تمجید دروغین از خامنه ای به انتظار ایستاده اند  تا پشت او را با این چُس ناله های بی محتوا خالی کنند و توازن قدرت را به سمت خود بچرخانند و سپس با گردن زدن خامنه ای و یا به حاشیه کشاندن او تیغ را بر گردن این سنگواره های اسلامی بگیرند.

دورنمای تمامیت جناح های حکومت اسلامی

بی گفتگو دیر زمانی است که تاریخ مصرف به اصطلاح اصلاح طلبان حکومتی تمام شده است و آخرین تلاش این وامانده گان اسلامی برای کسب قدرت ِ دوباره، خرداد ماه سال 88 بود که با همه ی قوا به میدان آمده بودند تا با تبلیغات عوامفریبانه و تمسک جستن به اسلام رحمانی ِ دوران طلایی امامشان قدرت را در یک کارزار زار به اصطلاح انتخاباتی از نوع منحصر به فرد نظارت استصوابی شورای نگهبان کسب کنند.

غافل از اینکه آن شورایی که این کسان را تایید صلاحیت کرده بود، این قدرت را داشت که از صندوق انتخابات، کاندیدای مورد علاقه خودش را در بیاورد.

اما برای رونق بازار انتخابات این کسان را به بازی گرفتند تا هم وانمود کنند در حکومت اسلامی انتخابات برگزار می شود و هم چهره ی این کسان را در شوی تلویزیونی در قبل از انتخابات، به لجن بکشند و در کنارش ثروت تاراج کرده ملت ایران، توسط این کسان را افشا کنند.

در واقع قبل از اینکه انتخابات برگزار شود، شورای نگهبان و » مقام معظم رهبری » نفر مورد علاقه شان را انتخاب و یا انتصاب کرده بودند.

در این شرایط است که رفسنجانی به فراست در می یابد که می خواهند او را قربانی کنند و بعد برای نجات خود و تضمین آینده اش، با انتشار نامه ی سرگشاده ای به خامنه ای دست به یک ریسک مرگبار می زند تا شاید بتواند با ترساندن او و مردم توازن قدرت را به سمت خود بچرخاند.

این در حالی است که کروبی و موسوی و خاتمی بدون شناخت از شرایط، چون کودکانی که یک آب نبات چوبی دستشان دادند، وارد دامی می شوند که خامنه ای و دولت جمکرانی و شورای نگهبان برایشان پهن کرده بودند.

غوغای بعد از انتخابات و سنگر گرفتن پشت مردم جهت قدرت نمایی، در واقع ترساندن حریف بود نه پائئن کشیدن قدرت حکومت اسلامی از نوع امام زمانی.

اما مردم را در سر سودای دیگری بود و می خواستند از شرایط بدست آمده آرام آرام از اسلام سیاسی و حکومت اسلامی در یک کارزار نافرمانی مدنی و بدون خشونت با شعارهایی چون » جانم فدای ایران، جمهوری ایرانی ( بخوان نظام پادشاهی )» و و و عبور کنند و جامعه ی ایران را به صاحبان ذیصلاح خودشان که همانا ناسیونالیست های ایرانی با تاریخ بیش از 2500 سال تمدن و فرهنگ پادشاهی هستند، بسپارند.

جامعه ای که به ناحق و با ناسپاسی روشنفکران و عدم درک سیاسی و تاریخی سازمان های چپ در همه رنگش در بهمن سال 57 به خمینی سپرده شد تا این شرایط ِ زندگی ِ مرگبار و ایران بر باد ده را برای همه ی ایرانیان فراهم کند.

زمان زیادی لازم نبود تا ماهیت نا پایدار و نا پیگیر رهبران خود خوانده ی جنبش سبز بر همگان روش شود.

روز عاشورای ِ سینه زنان حسینی ِ همین حکومت اسلامی نقطه ی عطفی بود تا هم ماهیت این رهبران خود خوانده ی اسلامی برای مردمی که هنوز نسبت به آنها توهم داشتند، روشن شود و هم ماهیت ِ خواست های مردم برای رهبران خود خوانده معلوم گردد که آنها به کمتر از سرنگونی تمامیت حکومت اسلامی رضایت نمی دهند.

از این پس است که این رهبران خود خوانده برای نجات اسلام از نوع رحمانی اش فقط به اطلاعیه دادن بسنده کردند و مردم را به سکوت فرا خواندند تا مبادا با باز شدن پای مردم به خیابان ها حکومت اسلامی در تمامیتش جارو شود.

البته در این میدان نبرد رفسنجانی در قیاس با آن سه نفر دیگر با هوش تر بود و وقتی دید مردم با این جنبش می روند اسلام سیاسی و حکومت اسلامی را در تمامیتش به بزیر بکشند و توازن قوا را به سمت نیروهای ناسیونالیست ایرانی بچرخانند، پایش را به آرامی از صحنه ی قدرت کنار کشید و سکوت پیشه کرد و سپس آهسته آهسته به شکل خزنده صف خود را از دوستان دیروزی اش جدا کرد و به مداحی خامنه ای پرداخت تا شاید با چنین حیله ای بتواند خامنه ای را از حلقه ی دولت جمکرانی و سپاه و شورای نگهبان جدا کند و به سمت حلقه ی دوستان خودش بکشاند.

پنداری  خامنه ای را ابله ای فرض کرده است است که قدرت فهم ِ شرایط و شناخت ماهیت ِ چنین دوستانی را ندارد و نمی داند که در صورت انجام کوچکترین خطا و یا نشان دادن اندک تزلزلی عمامه ی ولایتش را از دست می دهد که هیچ حتا به جانش هم ایمن نخواهد بود.

اما خامنه ای تا کنون نشان داده است که درون و پشت ِ ذهن این دوستان فریبکار و افعی گون  را به تمامی خوانده است و می داند که راه برگشتی برایش متصور نیست.

به همین خاطر کوچکترین عقب نشینی را در مقابل این جناح چون زهر مهلک می داند که می تواند در اندک زمان ممکن دودمانش را هلاک و بر باد دهد.

با این تفاسیر معلوم می شود که در این میان » اصلاح طلبان  » و رهبران خود خوانده ی جنبش، تاریخ مصرفشان تمام شده است و عنقریب است که هر یک از این سه نفر در خوش بینانه ترین شکل مفروض، خودشان را در کنج قفس رافت اسلامی ببینند و از شربت شیرین نوازش های اسلامی بهره بیشتری ببرند.

حال می ماند جناح احمدی نژاد با همه ی عمله و اکره اش در بسیج و سپاه و لباس شخصی ها که تا این زمان خامنه ای را با همه ی اما و اگرها با خود و در کنار خود دارند.

جناح احمدی نژاد تا کنون نشان داده است که برای کسب تمامی قدرت در حکومت اسلامی خیز برداشته است و حتا نشان داده است، بادی نیست که با تشر علی خامنه ای بلرزد و میدان ِ قدرت را خالی کند بلکه با پشت گرمی از سپاه و بسیج و ارازل لباس شخصی چنان درسی به » اصلاح طلبان » داده است که حتا رفسنجانی را با همه ی سابقه اش در انقلاب و همچنین قدرت بی همتایش در حکومت به زانو در آورد.

امروز هم برای خلع سلاح کردن دایناسورهای حوزه نشین قم با ایرانگرایی و منشور کورش چنان بر سر اسلامشان می کوبد که گویی تاریخ مصرفشان دیر زمانی است با تمامی ِ فقهایش تمام شده است.

و آنچنان برهنه و بی پروا در روز روشن به حریم خانه ی این دایناسورها هجوم می برد که گویی جاسوس بیگانه هستند و آمدند روزگار را بر دولت جمکرانی شان تیره و تار کنند.

بتا براین خامنه ای در این وسط راهی برای عبور از این بحران مرگبار که سرتا پای اسلامشان را گرفته است، ندارد. به این معنی اگر بخواهد به جانب حلقه ی دوستان رفسنجانی برود و جناح احمدی نژاد را قربانی کند، دو حالت از هم اکنون قابل پیش بینی است.

یکم:  چنین چرخشی ممکن است  به جنگ داخلی و یا یک کودتای نظامی کشیده شود که اولین قربانی همین خامنه ای خواهد بود.

دوم: اگر هم در خوش بینانه ترین شکل مفروض کار به جنگ داخلی و یا کودتا کشیده نشود و قدرت با رفتن خامنه ای به سمت جناح رفسنجانی تغییر ِ مسیر دهد، باز هم خامنه ای به جان و آینده ی خود و خانواده اش ایمن نخواهد بود. زیرا در این حالت نه دیگر ولی فقیه خواهد و نه » رهبر معظم انقلاب «، بلکه مهره ای می شود اسیر در دست رفسنجانی و باندش.

اما با شناختی که از خامنه ای موجود است، به نظر می رسد که او تا وقتیکه زنده است چنین خطایی نکند. معنی اش این است که او بطور غریضی این حس را دارد که بفهمد نباید از پلکان قدرت پله ای پایین بیاید زیرا به خوبی اطرافیانش را می شناسد که چه افعی هایی هستند.

یادمان باشد که او هنوز از کابوس آن نامه ی سرگشاده ی رفسنجانی بیرون نیامده است و به همین دلیل برای از دست ندادن موقعیت خود در حکومت اسلامی، شخصن وارد کارزار شد و دستور سرکوب تمام عیار جنبش رنگارنگ را داد. و این مقوله ای بود که رفسنجانی و جناحش از درکش عاجز بودند و وقتی که دیدند خامنه ای را خیال کوتاه آمدن از قدرت در سر نیست، هر یک به مقتضای حال و توانش عقب نشینی را بر ماندن در کار زار جنگ قدرت ترجیح دادند.

با این نگاه و تحلیل از اوضاع ورشکسته ی » اصلاح طلبان » و جناح رفسنجانی اکنون میدان قدرت برای جناح احمدی نژاد با حمایت همه جانبه خامنه ای و شورای نگهبان گشاده تر شده است.

از این رو است که دولت جمکران برای به خاک مالیدن پوزه ِ اسلام پناهان رحمانی و ظلمانی بی پروا به ایرانگرایی و منشور کورش و تاریخ پر شکوه ملت ایران روی آورده است تا با عوامفریبی بی مقدارش، ناسیونالیست های نا آگاه و متزلزل را به سوی خود جلب کند و بتواند با این نیروی سرشار از عرق وطن، ابتدا جناح مقابلش را برای همیشه از میدان نفس کشیدن خارج کند و آنگاه حساب همین ناسیونالیست ها را برسد.

چرا چنین نگاه می کنم؟

زیرا اسلام هیچگاه به کشور و ملت معتقد نبوده و نیست. بنابراین فرهنگ، تاریخ و تمدن ملت ها نمی تواند مورد قبولش باشد. از این جهت ناسیونالیست گرایی احمدی نژاد بی معنی و بی مقدار و مبتذل است.

گواه این سخنم ضدیت کور و دشمنی همین اسلامیون و اسلام با تاریخ، فرهنگ، تمدن و جشن های شادی سالار ِ نیاکان ایرانی مان است و هر جا که دستشان رسیده است یا با تبر جهل آثار به جای مانده از دوران پر شکوه ِ نیاکانمان را سر بریدند و یا با بیل جنون تخریب کردند.

همچنین ضدیت جنون آسای این جماعت با شادی و جشن های ایرانی به قدری آشکار است که نیازی به تفسیر ندارد. بطوریکه در این سالهای ِ سیاه و نکبت بار ِ حکومت اسلامی شان، نوروز و سده و سوری و سیزده بدر و شب چله و دیگر جشن های شادی آفرین را با تاریک اندیشی از سفره شادمانی ملت پُر غرور ایران بیرون کشیدند و به جای آن گریه و ماتم و ناله های شوم جغدان را در جای جای وطن زوزه ی مرگ نفیر کشیدند.

بنابراین بی هیچ گفتگو می توان نتیجه گرفت که فرهنگ این جماعت اسلامی در همه رنگش و بویژه فرهنگ اسلامی از نوع جمکرانی را با فرهنگ سالار ِ ایرانی هیچ سازگاری نیست.

یکی شادی است و دیگری ناله و گریه

یکی انسان ساز است و دیگری انسان کُش

یکی تمدن ساز است و دیگری ویرانگر

یکی فرهنگ مدارا و تسامع و تعامل است و دیگری فرهنگ ضدیت و دشمنی و تیغ کشی است

یکی احترام به حقوق بشر و ملت است و دیگری توهین به بشر و توهین به ملت

یکی نور و روشنایی را کعبه خرد ِ خود قرار داده است و دیگری تاریکی و ظلمت را چرخشی دیوانه وار می زند و از نور گریزان است

وظیفه ما در این شرایط چیست؟

بی گفتگو وظیفه ی ما ایرانی ها که به یک ایران سربلند، آزاد، رها، ادامه ی ایران باستان و ایران دوران پهلوی می اندیشیم این نیست که در این شرایط به حمایت از یکی از این جناح ها برخیزیم. خیر بلکه وظیفه ما این است که با تمامی نیرو و توان و سواد خود فرهنگ ایران و ناسیونالیسم ایرانی را هرچه بیشتر برجسته کنیم و بر بستر این برجستگی، اسلام را هر چه بیشتر در انزوا قرار دهیم.

باید بدانیم تا وقتیکه اسلام سیاسی قدرت را در دست دارد، انتظار ِ سربلندی و رهایی ایران از محالات است حتا اگر امروز این عوامفریبان از  نوع جمکرانی اش عوامفریبانه به منشور کورش و ایرانگرایی تمسک جویند.

زمان و شرایط حاضر از هر نظر به نفع ناسیونالیست های ایرانی است که پشتوانه ی 2500 سال تاریخ، فرهنگ و تمدن پادشاهی را با خود حمل می کنند.

بویژه اینکه ملت ایران از فردای 22 خرداد سال 88 به روشن ترین شکلی ایران را در همه سویش در مقابل اسلام فریاد زدند.

شعار  جانم فدای ایران در مقابل نه غزه و نه لبنان ( بخوان نه اسلام )، در روز قدس سابق نقطه ی عطفی بود که ایرانیان توانستند به خویشتن ایرانی خویش پیوند بخورند و با صدای رسا، مرگ اسلام سیاسی را در گوشهای خفتگان  و غرق شده گان در هپروت اسلامی و امروز جمکرانی ترانه بخوانند.

بر ما است که در جای جای ایرانزمین این شعار ِ ایرانگرایی و ملی ِ ملت ایران را هر چه شیواتر فریاد کنیم تا خفتگان ِ بیشتری که هنوز در اعماق چاه های اسلامی فرو رفته  مانده اند، ترانه ی دل نشین جانم فدای ایران را بشنوند و سپس بیدار گردند و بفهمند که ایرانی هستند و بالا تر از ایران، ارزشی دیگر برای ایرانی متصور نیست.

مطمئن باشیم که جناح احمدی نژاد در این شرایط پایانی ِ اسلام سیاسی با تمسک جستن به منشور کورش کبیر و ایرانگرایی تیر خلاص را به اسلام رحمانی و ظلمانی و جمکرانی زده است.

زیرا چنین تمسک جستنی، ملت خفته در هپروت ِ اسلام گرایی را هر چه بیشتر از خواب غفلت ِ اسلامی و از خود بیگانگی بیدار می کند و با پیگیری ما ایرانیان در برجسته کردن فرهنگ و منشور کورش، ملت ایران سزاوارتر به خویشتن ایرانی خویش پیوند بیشتری می خورند و در این پیوند خوردن، عرصه هر روز بر اسلام و اسلامیون تنگ و تنگ تر می شود تا ریق رحمت را بنوشند.

مطمئن باشیم که روز فرجام ِ اسلام سیاسی دور نیست.

در پایان قسمتی از یک شعر گیلکی ِ بلند را که خطاب به دختری زیبا و رویایی ِ ایران که اکنون زیباییش در گونی سیاه پیچیده شده است و خورشید از دیدار رخش محروم و از چشمانش گریه ی خون می بارد، تقدیم همه ی ایرانیان پاکسرشت و نیک آیین می کنم.

آها لاکو، خرفتی و خرافات ( آری: دختر ِ زیبا! خرافات و خرافات سالاری )

گوما کونه، گوره، بعد با مکافات ( با مکافات ِ در خور، گورشان را گُم می کنند)

وقتی فنا بَه بون، جهل و جهالت ( این را بدان! وقتیکه جهل و جهالت، فنا و نابود بشود )

اونه جا سر هَنه، عقل و درایت ( جای آن را عقل و درایت می گیرد و نهادینه می شود)

کم کم عاقل بونیم، عاقل موجینیم ( کم کم در این شرایط ِ حاکمیت ِ عقل، عاقل می شویم و عاقلانه حرکت می کنیم )

کم کم بیدار بونیم، دِ خواب نَبونیم ( و کم کم بیدار می شویم و دیگر به آن خوابی که 1400 سال پیش رفته بودیم، نمی رویم )

هزار و چهارصد سال، خمار ِ خواب بیم ( هزار وچهارصد سال در خمار ِ خواب ِ خرافات بودیم )

امی چشمون باز بو، اما تو خواب بیم ( هرچند چشم هایمان باز بود اما در نشئه آن خواب بودیم )

خواباودن اَمَره، همه بَبوردن ( ما را خواب کردند و بعد همه چیز ما را بردند )

هر چی داشتیم، هَمَه، غارت بَبوردن ( هر چه اندوخته بودیم، همه را غارت کردند و بردند )

امی خاکه، هَمَه، پار پاره بَودَن ( سرزمین ما را پاره پاره کردند )

امی باغ ِ گل ِ، ویرونه  بَودَن ( تمامی باغ ِ گل ِ ما را ویرانه کردند )

دِ بَسّه خواب، بی یه بیداری، بَی سیم ( دیگر بس است خواب، بیاییم از این پس بیدار بمانیم )

هوشیار بَبیم، هیتو، هوشیاری بَی سیم ( هوشیار باشیم و همیشه هوشیار و بیدار بمانیم )

چقدر خوبه، آدم، بیداری بَی سه ( چقدر خوب است که آدم بیدار باشد )

دنیا، بیدار بَی نَه، خماری نَی سه ( با چشم ِ باز دنیا را ببیند ودر خمار خواب نباشد )

www.apanahan.blogspot.com

www.golchai.wordpress.com

a_panahan@yahoo.de


منشور کورش پایان ِ قدرت ِ اسلام ِ سیاسی در ایران

17 سپتامبر 2010

منشور کورش

همیشه نوشتم و هر بار به مناسبتی کلامی از سر مهر و عشق به وطنم ایران، از پاکسرشتی ایرانیان ِ با فرهنگ و پادشاهان تمدن سازش سخن ها گفتم و باز هر جا که لازم باشد با تمامی عشق و اندیشه و دلم می گویم و می نویسم.

بسیار شادمانم که کارها و تلاشهایی از این دست آن هم در غربت ِ غریب ِ غمگین ِ غرب به یاری اندک فرهنگ زنان و نیک آئین مردان ِ ایرانی به بار نشست و تاریخ، فرهنگ و تمدن بی نظیر و سرشار از زیبایی و نیک کرداری، نیکو گفتاری و نیکوترین پنداری ِ ایرانیان را که با شمشیر خونریز اسلام زخمی پیکر شده بود و سپس با حمله و هجوم بیابانگردان و وحوشان ِ مغول و ترک و تاتار البته با حمایت خلفای اسلامی در همه رنگش بی رمق گشته بود، بطوری که تا آمدن رضا شاه بزرگ ایرانیان از هویت خود تهی شده بودند و نمی دانستند که چنین تاریخ، فرهنگ و تمدن ِ درخشانی را نیاکان نیک گفتارشان آفریدند، از میان ِ غبار ِ انباشته ی قرنها جهل و جنون و خرافات اسلامی بیرون کشیده شد و اکنون نه در دل ایرانیان بلکه در تمامی ِ وجدانهای بشریت به عنوان آیینه ی تمام نمای انسان دوستی، مهر پروری، تسامع و تعامل بین اندیشه ها و آرا و عقاید، چون رودخانه ای زلال روان است.

آمده بودند چون ددان حتا وحشی تر از ددان با شمشیر خونچکان و بیرق جهالت و خرافات ِ تازیان با نام بنده و تسلیم ساز ِ اسلام، هر آنچه را که نیاکان ِ نیک عهد و نیکو کردار ما برای جهانیان و آینده ی انسانها آفریده بودند و به گوهر اندیشه ی راه بشر آیینه ی روشنایی تابانده بودند، همه را یکسر نابود و ایران آباد وُ خرم و پایگاه دانش و انسان پروری را ویران کنند.

و کردند و سلمان های وطنی را به خدمت گرفتند تا نیاکان ما را و سپس ما را چون صحرای رَبَذه از تمدن و دانش و فرهنگ و تاریخش بخشکانند و بدتر از آن از هویتمان ما را تهی کنند و به امت بنده وار فرو کشانند.

قرنها با شمشیر خونریز و سپس با آیات جهل و جنون از طریق ترک و تاتار بر ما حکومت کردند و فزون فزون انسانهای فرهیخته ی ایرانی را با کمک سلمان های وطنی گردن زدند تا مبادا تاریخ درخشان، فرهنگ گوهرنشان و تمدن بی نظیر نیاکانمان را در گوشمان ترانه ای کنند و ما از ملودی انگیزه دهنده اش به اصل خویش ایرانی خود بر گردیم و اسلام خونریز را با همه ی دنبالچه هایش به همان صحراها و بیابانهای خشک ِ سزاوارش پرتاب کنیم.

آه ه ه
چه تلخ دورانی بر نیاکانمان عبور کرد
آنانی که پاک بودند و بر پاکی ستایش می کردند و
ُ احترام
در بارانروزان

در خانه زندانی بودند
که مبادا
سرگین بدَنان را پاکیزه کنند
ریختند
و با هجومی نور بیزار
خاموش کردند

آتش ِ آتشکده ها را
تاریکی باریدند

هر جا روشنایی بود
و ظلمت گویی پادشاه
اما
تاریکی باوران
ناتوان از این درک
که در دل ِ هر ایرانی ِ زرتشتی
آتشکده ای است، همواره پایدار
و امروز
افتخارا
که هر ایرانی
یک زرتشتی است

هرگاه که تاریخ خونبار ایران و نیاکانمان را ورق می زنم فقط درد است که در چشمان من پیاله ی خون جمع می کند و اشک که رودخانه ای می شود تا در دوردست ها به اقیانوس ِ سرشک ِ کودکان و زنانی که گردنهای ِ پدران و همسرانشان را تیغ خونریز اسلامی از تن جدا کرده بود، بپیوندد.

یعنی باز گشت به اصل خویش ایرانی و پیوند خوردن با تاریخ، فرهنگ و تمدن درخشان ِ نیاکانمان که نمونه ای از انسانهای پاک نهاد در تمامی ِ تاریخ بشریت بوده اند و هستند.

دردا که شراب ِ خون می چکد از پیاله ی چشم

آنجا شکستیم همه ی ابریق ِ عشق به خشم

اما نه قرار بود خورشید دانش بشری که همگی در ایران باستان جمع شده بود، با شمشیر تاریک اندیشان کم فروغ و یا بی فروغ گردد و نه تاریک اندیشان را این توان بوده است که به پاسداری از شب وُ جنون در درازی تاریخ، نور و روز را  زبون و اسیر کنند.

و چنین بود که در اوج میدان داری جهالت و خرافات، رضا شاه آمد و به یاری اندک مردان ایرانی با ناخن کوه ستبر ِ از خود بیگانگی را آهسته آهسته برش داد و هویت ایرانی را از زیر آوار بیگانه خویان اسلامی، بیابانگردان وحشی و کمونیست های اثناعشری بیرون کشید و ایرانیان را به خویشتن ایرانی خویش پیوند داد.

فکر نکنید کار ساده ای بود

نه نه رضا شاه زمانی مسئولیت و زمام امور ایران را در دست گرفت که حتا نامی از ایران در جغرافی جهان نبود که هیچ حتا خرافات و جهل در همه سویش بی داد می کرد و ناکسان ِ تاریخ ایران هر جا که دستشان می رسید، گوشه ای از خاک ایران را جدا کرده بودند و یا در صدد جدا کردنش بودند.

راهزنی بیداد می کرد و امنیت از سراسر کشور رخت بر بسته بود و هیچ کس به جانش ایمن نبود.

زنان در گونی سیاه روزگار پریشانی را طی می کردند و مردان با کلاه نمدی و بند تنبان و لباس مندرس بنده وار در جهل و خرافات چون کرم های گندابها وول می خوردند.

اما اسلام در این زمانه ی نیرنگ و جنون، پرچمدار بود و هی بر جهل و نادانی و فقر و بی سامانی می دمید تا امت اسلامی را هر چه بیشتر در جهالت فرو بَرَد و اسیرش کند.

و در این شرایط سخت و تیره و تار است که معمار ِ ایران نوین از همه ی دل و جانش فریاد بر می آورد که:

» همه چیز را می شود اصلاح کرد. هر زمینی را می شود اصلاح نمود. هر کارخانه ای را می توان ایجاد کرد. هر موسسه ای را می توان به کار انداخت. اما چه باید کرد با این اخلاق و فسادی که در اعماق قلب مردم ریشه دوانیده، و نسلی پس از نسلی برای آنها طبیعت ثانوی شده است؟ سالیان دراز و سنوات متمادی است که روی نعش این مملک تاخت و تاز کرده اند. تمامی ِ سلول های حیاتی آن را غبار کرده، به هوا پراکنده اند و اکنون من گرفتار آن ذراتی هستم که اگر بتوانم، باید آنها را از هوا گرفته و به ترکیب دوباره آنها بذل ِ توجه نمایم.

اینهاست آن افکاری که تمام زمان های تنهایی مرا به خود سرگرم، و به یک ساعت از ساعات خواب مرا هم اشغال کرده است… هیچ چیز در این مملکت درست نیست. همه چیز باید درست شود. سده ها این مملکت را چه از نظر عادات و رسوم، و چه از نظر معنویات و مادیات خراب کرده اند. من مسئولیت یک اصلاح مهمی را، بر روی یک تل خرابه و ویرانه بر عهده گرفته ام. این کار شوخی نیست و سر من در حین تنهایی، گاهی در اثر فشار فکر در حال ترکیدن است.»

و چنین دردمند با همه ی هستی اش برای ایران جانش کار کرد و ذرات ِ غبار شده ی سلولهای حیانی مملکت را از هوا گرفت و در بدن متلاشی شده ی ایران ترکیب کرد  و سپس در چنین ترکیب پایداری، تاریخ و فرهنگ و تمدن ایرانی را از زیر خروارها غبار ِ بیگانگی در همه سویش بیرون کشید و کورش این فخر بشریت را در دل ما ایرانیان جوانه رویانید که این جوانه با معرفی بی همتای فرزندش در جشن شکوهمند 2500 سال پادشاهی، اکنون چون درختی در همه ی جانها و وجدانهای ایرانی سبز شده است.

و چنین است که حکومت اسلامی پس از سی و اندی سال تخریب همه جانبه ی تاریخ، فرهنگ و تمدن ایرانی و کشاندن ایرانیان به قعر خرافات ِ جمکران ِ امام زمانی و همسطح کردن آنها با کبری خانم ها و غضنفر های اسلامی، وقتی که در برابر ناسیونالیسم ایرانی شکست می خورد، به منشور کورش بزرگ تمسک می جوید و با عوامفریبی در عین حالی که می خواهد جناح دیگر همین حکومت اسلامی را که از اسلام رحمانی دم می زنند، خلع سلاح کند، به ایرانگرایی و ایرانیت روی می آورد تا شاید از عرق ایراندوستی ایرانیان برای خارج کردن جناح مقابل و سپس  نجات اسلام بهره بگیرد.

البته کتمان نمی کنم که این عمکرد امروزی حکومت اسلامی با همه ی عوامفریبی، کبرا خانم ها و غضنفرهای اسلامی را به این نگاه آشنا می کند که قبل از آمدن اسلام،  ایرانی بوده و پادشاهی چون کورش داشته است که بنیان گذار نخستین حقوق بشر در درازای تاریخ بشریت است و  نا خواسته وجهه ی مثبتی در نگاه آنها ایجاد می کند تا به این حقیقت برسند که ابتدا ایرانی هستند و بعد اسلامی.

و با چنین نگاهی بود، که در دیروز ِ نزدیک، در جُستاری تحت عنوان » عوامفریبی بی بدیل از هر دوجناح » نوشته بودم:

» اما در مقابل این عوامفریبی مضحک، جناح دیگر ِ حکومت، دستشان را به خوبی خوانده است و امروز برای خلع سلاح کردن این جناح که به اسلام رحمانی تمسک می جویند، عوامفریبانه تر زیر بیرق ایرانگرایی و ایرانیت سینه می زنند تا از این طریق با یارگیری از ایرانیانی که به حق کشورشان را دوست دارند و همچنین سوء استفاده از عِرق میهن پرستی شان، آنها را در دعوایی وارد کنند که اگر هوشیار نباشند، عافبتش ابقاء همین حکومت اسلامی است.

وگرنه کسی که ادعا دارد ایران را بالاترین ارزش می داند و در مقایسه با اسلام، ایران را بالاتر و والاتر ارزیابی می کند، احتیاجی ندارد از » امام زمان موهوم » دستور بگیرد و هاله ی نورانی هدایت کننده او باشد.

احتیاج ندارد با وزیران کابینه اش به اندرون چاه جمکران سرک بکشد و عریضه برای کسی بیاندازد که نه مادر زاییده است و نه وجود خارجی دارد.

احتیاج ندارد در مرگ کسی که برای به چنگ آوردن قدرت، در نزاع قبیله ای جان داد و حتا بی رحمانه بر کودک شش ماهه اش ترحم نکرد، بر سر و تن ِ بی مقدارش بکوبد و گریبان پاره کند و یا حسین یا حسین بگوید.

همان حسینی که خود و پدر و اجدادش بر ایران تاختند و تاریخ و فرهنگ و تمدن یک ملت بزرگ را نابود و خاک ایران را ویران کردند.

اگر این کسان که امروز ادعا دارند به ایران و فرهنگ و تاریخ ِ قبل از حمله ی اعراب به ایران، احترام می گذارند و باید امروز در مجامع بین المللی با چنین فرهنگ و تاریخی خودشان را بشناسانند، باید از هم اکنون همه ی نابخردیها و ظلم و ستمی که بر تاریخ و فرهنگ ایران در جای جای وطن روا داشتند، عذرخواهی کنند و بدون هیچ اما و اگری در جهت ترمیم آن بر آیند و ایرانیان را به خویشتن ِ ایرانی ِ خویش فرا خوانند.

باید همه ی اشغال کنندگان مُلک و تخت ِ دارا را به کمک و یاری مقامت و مبارزه ی بی همتای ملت ایران از اریکه ی قدرت به زیر بکشند و خود، همراه اسلامشان به جای سزاوار و در خور جایگاهشان در تاریخ فرو کشیده شوند.

چنین نپندارند که با حلوا حلوا گفتن بتوانند دهان ملت را شیرین کنند.

معنی اش این است که اگر تا حال ندانستید و نخواستید بدانید، از هم اکنون بدانید که ما ایرانیان بیداریم و اجازه نخواهیم داد که از عِرق وطن پرستی ما جهت بقای حکومت بی مقدارتان استفاده کنید.

اجازه نمی دهیم ایران را به پای اسلام قربانی کنید.

اجازه نمی دهیم که این کسان ِ از ناکسان وقیح تر، با نام ایران و یا از عِرق وطن پرستی ایرانیان سوء استفاده کنند تا به مقصود خود که همانا ذلیل کردن هر چه بیشتر ایرانی و سپس ویرانی ایران است، برسند.

هرچند هم نباید کتمان کرد که چنین موضعی حتا اگر از روی عوامفریبی باشد که هست باید گفت نسبت به موضع آن جناح دیگر جلوتر است زیرا باید اینگونه پنداشت که چنین موضع گیری، امروز نشانه ی سربلندی ایران و فرهنگ و تاریخ ایران است که با همه ی تیغ جفا ی اسلام و اسلامیون بر گردنش در طی این سی و دو سال، اسلام را در تمامیتش، شانه به خاک مالیده است و امروز همین اسلامیون،  از نوع امام زمانی شان مجبور شدند که کاسه ی گدایی را به سمت ایرانیت بگیرند تا با عوامفریبی ِ غریب و سخیف، فرصتی برای خود بخرند و دوباره همین اسلام ویرانگر و ضد ایران و ایرانی و ضد کرامت انسانی را در قدرت ابقا کنند.

از طرف دیگر با چنین مواضعی از جانب جناح حاکم که امروز حتا عوام فریبانه پشت ایرانیت و فرهنگ و تاریخ ایران پناه قرار گرفته است، جناح مغلوب را هر چه بیشتر در تنگنا و زیر فشار خرد کننده ی افکار جمعی ِ ایرانیان می گذارد که تکلیف خودشان را باید بین ایران و اسلام روشن کنند.

به این معنی که آیا » اسلام رحمانی » را هنوز برتر و والاتر از ایران ارزیابی می کنند یا نه ایران را بالاترین ارزش می دانند؟

و این جدالی است که اگر ایرانیان از آن در جهت هر چه ضعیف کردن تمامیت حکومت اسلامی بهره بگیرند، آینده ای درخشان ما را در انتظار خواهد بود.

این را هم فراموش نکنیم که ما ایرانی ها در این دعوا، بدون اینکه یکی از این جناح را تقویت و یا حمایت کنیم، باید تمامی نیروهایمان را جمع کنیم و در عین حال که ایرانیت و فرهنگ و تمدن و تاریخ ایران را در همه سطوح  و عرصه های اجتماعی برجسته می کنیم، اسلام را با هر دو جناحشان از قدرت به جای سزاوارشان فرو بکشیم.

به خاطر بسپاریم که جناح حاکم میرنده است و قدرت باز سازی سیستم و کسب مشروعیت مجدد را ندارد اما در مقابل جناح مغلوب چون عوامفریبانه امروز بین مردم است می تواند در صورت به هم خوردن تعادل قوا به نفع آنها همین قدرت اسلامی را با چهره ی بزک کرده تر باز سازی کنند و اندکی بیشتر برای همین حکومت اسلامی زمان بخرند.

هوشیار باشیم که مبادا وعده های میان تهی هر یک از آنها ما را از مسیرمان که همانا آزادی ایرانی از ایلغار اسلامی است، خارج کند.»

www.apanahan.blogspot.com

www.golchai.wordpress.com

a_panahan@yahoo.de


آقای کروبی با رأفت اسلامی چطورید؟

11 سپتامبر 2010

وقتیکه این چند روزه ی اخیر، نمایش چندش آور و حمله ی گراز وار وحوش اسلامی را در حول و حوش خانه تان دیدم، در حالی که بسیار برای حال و سلامتی شهروندان ایرانی و همچنین شما نگران و دلخون بودم، اما به مراتب عصبی تر با خود زمزمه می کردم که آن روزهایی که جویبار ِ خون از بدن های سوراخ سوراخ شده ی راد مردان و فرهنگ زنان نظام پادشاهی ایران جاری می شد، کروبی کجا بود و چه کار می کرد؟

زمزمه می کردم و از خود پرسش می نمودم که آیا کروبی آن روزهای خونریزان اسلام ناب محمدی، که خون را در پیاله ی چشمان بازماندگان ِ قربانیان و انسانهای ِ با وجدان ایرانی جمع کرده بود هیچ احساس انسانی و ایرانی درون و وجدانش را تکانی داده بود و یا نگرانش کرده بود تا لبی حتا در خلوت خود به چنان درنده خویی اسلامی به اعتراض باز کند؟

بی شک جوابش منفی است. زیرا ایشان تا همین امروز هم هیچگاه آن دوران ِ غداره بندی اسلامی را که به امر امامشان در هر کوی و برزنی طناب دار آویزان کرده بودند و با زوزه های آیات قرآنی، خنجر اسلامی را در قلب ایرانی فرو برده بودند، به باد انتقاد نگرفت و از عملکرد ناشادش عذر نخواست. بلکه هربار چون دوست دیگرش که امروز جامه ی سبز پوشیده است، از آن دوران خون و جنون ِ ایرانی کُشی ِ اسلامی به نیکی یاد می کند که هیچ حتا دوران طلایی اش جار می زند.

زمزمه می کردم و پرسش ها می نمودم مگر چه فرقی بین غائله ی کفن پوشان و رجاله گان و غداره بندان 15 خرداد سال 42 و جانیان و آدمکشان اسلامی ِ امروز است که کروبی هنوز به خود حق می دهد شرکت نابخردانه و ضد ایران و ایرانی ِ خود را در آن غائله به نیکی یاد کند و حمله و هجوم ِ گرازوار امروزی اسلام را به حریم خود، با صدای بلند فریاد ِ اعتراض بیرون دهد؟

و تازه غیر منصفانه از بیداد و ظلم ِ نکرده ی آن نظام به خود در زندان، بلبل زبانی کند.

ای کاش فقط قدری انصاف در این میان باشد که کروبی امروز با تکیه بر آن بگوید که آن روزها در کنار امامشان چه ظلم ها به ایران و ایرانی و بویژه زنان و کشاورزان روا داشتند و امروز کماکان روا می دارند.

فکر نکنید یادمان رفته است که آن موقع، وقتی شما را رئیس آفتابه ایی بنام بنیاد شهید کرده بودند چگونه تیغ بر روی منتظری کشیده بودید که ذره ای از آدمکشی اسلامی امامتان را افشا کرده بود.

نه نه هیچگاه از خاطره مان پاک نمی شود که شما در راس مجلس اسلامی آنجا که لایحه مطبوعات در دوران به اصطلاح اصلاحات با اکثریت آرا تصویب شده بود، وقتی که چوب حکم حکومتی علی خامنه ای را بالای سر خود دیدید، دستتان را بالا بردید و اندر لازم الاجرا بودن حکم ِ شیخ علی سخن راندید، بدون اینکه لبی به اعتراض باز کنید.

البته خواهشن از شما می خواهم که چنین نپندارید که می خواهم گذشته تان را چوب بزنم. نه، بلکه می خواهم بگویم شماها با چنین کارنامه ی مخربی وضع را به امروز کشانیدید تا رافت اسلام ناب محمدی شامل شما هم بشود.

وگرنه می بایستی همان روزهای اول که امامتان تیغ را بر گردن شریعتمداری فرود آورد و او را به ذلت و خواری جلوی دوربین تلویزیون به نمایش کشید، لب به اعتراض می گشودید تا امروز علی خامنه ای جرئت نکند به خانه ی صانعی و دستغیب هجوم ببرد.

در واقع می خواهم بگویم » خود کرده را تدبیر نیست » و من در عین حالی که برای ایران و زندگی ایرانی نگرانم  و چنین وحشی گری و ایجاد ترس و ارعاب رامحکومش می کنم اما از این اعمال بربر منشانه ی اسلامی بر روی شماها که هنوز از اسلام رحمانی سخن می گویید،  از ته دل خوشحالم.

خوشحالم که رافت اسلامی در دوران حکومت اسلامی، شامل شما اسلامیون هم شد. به عبارت دیگر شماها در این سی و اندی سال تحت لوای اسلام باد اسلامی کاشتید و اکنون طوفان رافت اسلامی را درو می کنید و این حق شماها است.

نوش جانتان باد این رئوفت اسلامی و گوارای وجودتان باشد این شربت شیرین شقاوت اسلامی.

ای کاش در این شرایط سخت آزار اسلامی فرصتی برایتان ایجاد شود و یک بازنگری از اندیشه ی خود، اعمال خود و عقیده و مرام خود بکنید تا در پرتو این بازنگری، ذهنتان به بیداری تکانی بخورد و قلبتان از این همه ظلم و کشتار اسلام در درازای تاریخش درد بگیرد و حداقل از کشتار حکومت اسلامی و بی رحمی بی همتای اسلام در دوران ریاست و کیاست خودنان در همین حکومت از ایرانیان عذرخواهی کنید.

بگذریم و بگذاریم این روضه را در اینجا ختم کنم. وگرنه اگر بخواهم جنایات اسلامی را در طول تاریخ و بویژه در دوران حکومت اسلامی شما ورق بزنم و ادامه دهم، جهانی از وجدانهای انسانی را داغشان تازه و چشم هایی از وجدانهای بیدار را پیاله ی خون جاری می کند.

آری

باید گفت تا وقتی که کشورمان ایران و همچنین ملت با فرهنگ ایرانی در چنبره ی اسلام  خونریز چه از نوع رحمانی و چه از نوع ظلمانی اش اسیر است، مطمئن باشید این غداره بندی و شمشیر کشی و خونریزی و هتک حرمت و تجاوز به نوامیس و عرف ِ ملی در تمامتیش، هر روز سبُع تر از روز ِ پیش از خود به بی رحمانه ترین شکلش اجرا می شود.

و شگفتا که امروز، این دعوا و اعتراض شما با جناح دیگر ِ حکومت نه برای رهایی ایران و ایرانی از ایلغار آخوندی و اسلامی بلکه نجات همین اسلام است که به زعم شما رحمانی است.

اما اگر نیک بنگرید ایرانیان دیر زمانی است که از اسلام در همه رنگش و مراسم بنده ساز شیعه چون عاشورا عبور کردند و در روز عاشورای سال گذشته این مراسم بیگانه پرستی را چنان بر سر متولیان آن خراب کردند که وحشت آن نه تنها سراپای حکومت اسلامی را فرو گرفت بلکه شما و دوست سبزتان را لرزاند و امامتان را در گور جنباند.

پس تا وقتی که دعوای شما بر سر لحاف ملای اسلام است، به ما که ایرانی هستیم و ایران را بالاترین و برترین ارزش ارزیابی می کنیم، ربطی ندارد. اما اگر این دعوای شما بر سر لحاف ملای اسلامی بخواهد ایران را در تمامیتش آسیب برساند و ایرانی را به پایش قربانی کند، ما با تمامی قوا با هر دو سر دعوا به مبارزه بر می خیزیم و اسلامتان را چه از نوع رحمانی باشد و چه از نوع ظلمانی، به جای سزاوارش فرو می کشیم.

زیرا پسندیده تر همین است که اسلام چون ادیان دیگر به دور از سیاست و حتا جدای از آن، امری شخصی تلقی شود و هر آنکه به آن عقیده مند است در خلوت خود آدابش را به جای آورد، بدون اینکه به دیگر عقیده مندان به مذاهب و یا ادیان دیگر آسیب برساند.

و مطمئن باشید که اگر چنین شود که اسلام و عقیده ی اسلامی امری خصوصی تلقی شود، به مراتب از احترام بیشتری در جامعه برخوردار می شود.

گواه این سخنم احترام به همین اسلام و مذهب شیعه در نظام پادشاهی است. اما وقتی که دین با قدرت یکی می شود، همین می شود که امروز در جای جای ایرانزمین از شمشیرش خون می چکد و کروبی هم با همه ی خدمتش به اسلام ظلمانی و رحمانی، در همین حکومت ِ رافت اسلامی به جانش ایمن نیست.

از شما می خواهم هیچگاه چنین نپندارید که فقط این گزمه گان هار اسلامی که امروز قدرت را در دست دارند، می خواهند سکوت قبرستانی ایجاد کنند بلکه چنین بیاندیشید و یا به خاطر آورید و در تاریخ جستجو کنید که اسلام در همه رنگش هر جا که قدرت را به دست گرفت، سکوت قبرستانی ایجاد کرد.

نمونه ی بسیار آشکار آن در تاریخ  و ویرانگر ِ وجدانهای ملت ایران، دو قرن سکوت ایران و ایرانی در بعد از حمله ی ددمنشانه و گراز وار اسلام به خاک ایران است که با بی رحمی و کشتار وحشیانه ی ایرانی در جای جای وطن حاکم شد.

نمونه ی آخرینش، سکوت قبرستانی همین حکومت اسلامی شماها چه از نوع ظلمانی و چه از نوع رحمانی است که در طی این سی و اندی سال بر مردم ایران روا داشتید و بسیار فزون ایرانی را گردن زدید.

و من در حیرتم که چرا کروبی تا قبل از حمله به چهار دیواریش از سکوت قبرستانی اسلامی، کلامی به لب تر نکرد.

در پایان مایل هستم به اطلاع هموطنانم و همچنین آقای کروبی برسانم که این قلم در نوشته های پیشینش گفته بود که اگر باند آدمکشان اسلامی این روزها نمی توانند به کروبی و موسوی به لحاظ فیزیکی آسیب برسانند، به این دلیل است که مردم در صحنه هستند.

و حتا پیش بینی کرده بود که اگر روزی به هر دلیلی مردم صحنه را ترک کنند و یا به عمد آنها را از صحنه ی اعتراضات برای بقای همین اسلامشان دور نگه دارند، خطر آسیب فیزیکی و دستگیری آنها است.

به عبارت دیگر بود و نبود ِ نمادین این دو در صحنه به بود و نبود مردم در صحنه ی اعتراضی بستگی دارد.

و شگفتا که پس از عبور مردم از اسلام و عاشورا در روز عاشورا هم موسوی و هم کروبی به جای بازگشت به اصل ایرانی، به اصل خویش اسلامی رجعت کردند و از مردم خواستند که در خانه ها بمانند.

و شگفتی دیگر اینکه وقتی مردم در برابر وحشی گری های اوباشان اسلامی در مجاورت خانه ی کروبی اظهار آمادگی کردند که به خیابانها بیایند و از حریم خانه اش پاسداری کنند، کروبی به خاطر حفظ اسلام، خواسته ی مردم را رد کرد.

اما وقتی که عرصه را هر روز بر خود تنگ تر دید دوباره بیانیه داد که چنین است و چنان. بدون اینکه جرقه ی اعتراض را در مردم روشن کند.

آقای کروبی

باور کنید این مردمی که شما به آن دخیل بستید دیر زمانی است که از اسلام رحمانی و اسلام ظلمانی و عاشورا عبور کرده اند و خودتان می دانید که اگر پای مردم به خیابانها باز بشود و اعتصابات را شروع کنند نه از اسلام نشان خواهد ماند و نه از اسلام نشان.

بنابراین برای نجات همان اسلامی که مایل هستید چون ادیان دیگر به امر خصوصی مردم تبدیل شود از موقعیت و این لحظات تاریخی بهره بگیرید تا ایران و ایرانی را از آسیب بیشتر اسلام سیاسی بیرون بکشید.

حال نوبت آقای کروبی و همه ی همریشان و هم کیشان ایشان در این آزمایشگاه تاریخی است که باید نشان دهند که چقدر ایرانی هستند و چه اندازه به ایران عشق می ورزند.

نویسنده: احمد پناهنده

www.golchai.wordpress.com

www.apanahan.blogspot.com

a_panahan@yahoo.de