چکامه ی خون وُ جنون

31 آگوست 2010

مقدمه

می دانیم که ماه امرداد و شهریور  ماه هر سال، یاد آور ِ خاطره ی تلخ و ویرانگر  ِوجدان های زلال و منصف ایرانی در تاریخ حکومت ِ انسان کُش و ایران بر باده اسلامی است.

فاجعه ای که در همه ی تاریخ ایران، همتایش موجود نیست و اگر هم باشد باز شمشیر خونریز اسلام به دست اسلامیون در همه رنگش و البته با همکاری و همیاری بیگانه پرستان و خیانت نا ایرانیان ِ ایرانی نما، زندگی ِ ایرانی را سر بریده و جای جای وطن را ویران کرده بود.

مایل هستم بگویم که البته قصد من در این مقدمه این نیست که چونان کربلاییان و سینه زنان عاشورایی ِ عرب پرستان و سیاسیون  کربلایی، اشک ِ بی مقدار بریزم و گریبان چاک کنم.

بلکه می خواهم عملکرد همه ی آنهاییکه در سر بریدن امیران و پایورران نظام گذشته چون هرزه گان و دلقگان تاریخ به شادی و شعف پرداختند و پیکرها در رودخانه ی خون ِ جاری رادمردان تاریخ ایرن، به رقص و پایکوبی و دست افشانی، تکان دادند و سپس در کنار همین قداره به دستان اسلامیون غنچه های باغ ِ پر گل ایرانزمین را که هنوز خنده ای به لب باز نکرده بودند، پر پر کردند، برای تاریخ ایران و نسل جوان امروز و فردا گزارش کنم.

زیرا قرار نیست که ما ایرانیها زانوی غم بغل بگیریم و چونان عاشوراییان بر سینه و سرمان بکوبیم و فرهنگ بیابانگردی را رواج دهیم.

و اگر هم یادی از آن گلهای پرپر شده می کنیم به این خاطر است که کینه ها و خوی ِ حیوانی ِ زندگی کُشی را که همین اسلام و فرهنگش و همچنین مکتب کمونیست در جان و جهان ما زنگار بستند، از خود بشوییم و درونمان را با فرهنگ ایرانی صیقل بزنیم.

زیرا سراسر زندگی نیاکانمان بر بستر ِ شادخواری وُ شادخوانی وُ شادگویی وُ شاد رقصی، سفره ی شادمانی پهن کرده بود و غم را در سرسرای ِ کاشانه شان مکانی نبوده است و حتا در مرگ ِ عزیزان از دست رفته شان لباس سفید می پوشیدند و باور داشتند که باید شادی فرو خفته در عزیز از دست رفته را در زندگان شکوفا کرد .

و شگفتا که این همکاران دیروزی و حتا امروزی حکومت اسلامی برای سرپوش گذاشتن جنایت خودشان که در آن سالها بدون هیچ شرم وُ عذاب ِ وجدانی دسته دسته جوانان ِ گل خورده ی نا آگاه را برای بدست آوردن » گندم ری » به دژخیمان معرفی می کردند و یا محل زندگی شان را سخاوتمندانه لو می دادند، سالگرد برگزار می کنند. بدون اینکه زانوی ادب به زمین بسایند و از گذشته ی ناشاد و سراسر جنایت آمیزشان در برایر تاریخ و از دست رفتگان و خویشانشان عذرخواهی کنند.

این چکامه در رابطه با افشای عملکرد جنایتکارانه ی این گروه های همکار و آتش بیار حکومت اسلامی در آن سالهای کُشتار وُ جنون و همچنین در  هیاهوی ِ سینه زنان ِ همین مرگ سالارن در سه سال گذشته سروده شده است که پس از سالها همکاری با مرگ اندیشان، زندگی را داوطلبانه به دار می کشیدند.

و سپس برای رسیدن به » گندم ری » از هیچ جنایتی خم بر ابرو نمی آوردند که هیچ، حتا در ارگانها ی رسانه ای شان افتخار می کردند که در کنار ِ مرگ اندیشان، » ضد انقلابیون » را سر می بریدند و یا آنها را زنده زنده به آدمخوارن حکومت اسلامی تحویل می دادند.

امروز اما به جای عذرخواهی از تاریخ و ملت شریف ایران، بی شرمانه مدعی می شوند که آنها اولین سازمان و یا رسانه ای بودند که این جنایت را افشا کردند.

این قلم معتقد است که همه ی آنها که در کمال نا آگاهی بازیچه ی مشتی قدرت پرست ِ تبهکار قرار گرفته بودند، اگر همراه ِ سازمان مطبوعشان به قدرت می رسیدند، همان می کردند که حکومت اسلامی بر سرشان آورد.

در اینجا ضمن محکوم کردن ِ آن جنایات ِ هولناک ِ حکومت اسلامی و احساس همدردی با خانواده های داغدار ِ قربانیان، در کنارش عملکرد سیاه این گروه ها و سازمانها را با صراحت و شجاعت بر ای مردم شریف ایران و بویژه جوانان گزارش می کند.

چکامه ی خون وُ جنون

و راستی چرا کشته شدند
به چه گناهی؟
چرا کشتند؟
به چه برهانی؟
مگر آنها
همه ی آنها
از پیر و ُجوان
و سرکرده هایشان
نمی خواستند
انقلاب؟
مگر
در آن هیاهوی ِ جنون و خون
با دهانی از کف
نعره ی ِ نابودی ِ خویشتن را
با شعار ِ مرگ بر خود
فریاد نکردند؟
مگر با داس وُ تبر و چکُش
بر سر مردم و خویشتن
نکوبیدند؟
مگر با اسلحه ی مرگ
پاسبان و ژاندارم نکشتند؟
مگر همین آخوندها ی خونریز را
بر شانه هایشان بالا نبردند؟
مگر ارتجاعمرد ِ قرن را
پدر
امام
خطاب نکردند؟
مگر کشف نکردند
سوسیالیسم
با اسلام
یکی است؟
مگر سراسیمه
به پای ِ درخت سیب نشتافتند؟
مگر فریاد نکردند
دیو رفت و
فرشته در آمد؟
مگر
قهقهه ی مستانه سر ندادند؟
و در کشتار امیران
و پایوران پادشاهی
شادی نکردند؟
مگر عربده ی ضد امپریالیستی نکشیدند؟
مگر در جنایت ِ جنون و خون ِ کشتار شصت
با ارتجاعمرد زمان همکاری نکردند؟
مگر همین تعداد که در تابستان سیاه
به خون نشستند
اکثریشان را لو نداده بودند؟
مگر . . .
مگر . . .
چه شد
که امروز
شما ها
با شما هایم
با شما هایی
که بر مرگ سلام می کردید
و زندگی را خوار
سالگرد بر گزار می کنید
که
به کمک شما قربانی شدند؟
مگر شماها شریک جرم نیستید؟
آری
شما
همه ی شما
همه ی آنها
که در قدرتند
مگر
در همان هیاهوی بهمن سیاه
حقانیت را سر نبریدید؟
حقانیت را دفن نکردید؟
و نا حقی
از قعر تاریخ
بر مردم ایران
بر سریر ایران
بر سرزمین ایران
سوار نکردید؟
آری

شما دیروز
تیغ به دستش دادید
تا رقیبتان را
از میدان
بدر کند
و سپس
این تیغ
گردنتان را گرفت
و شک نکنید
اگر شماها
و هر کدام از شماها
حاکم می شدید
همین می کردید
که برسرتان آمد
زیرا فاقد حقانیت بودید
و هستید
نه امروز
بلکه فردا
و فردا ها
هم

حقانیت را فاقدید

***

وقت آن است
به زندگی
سلام بگویید
زندگی را
باور کنید
به زندگی
احترام بگذارید
خم شوید
خاضعانه
در برابر تاریخ
زمین ادب ببوسید
و در پیشگاه مردم
از گذشته ی ناشاد خود
عذر بخواهید
و عذر بخواهید
از این همه ظلمی که
بر تاریخ
بر مردم
بر خودتان
بر خویشانتان
بر زن و فرزند
بر فرهنگ
و
تمامی ایران کردید
و خدمتی که
به بیگانه رساندید
و از خود بیگانه شدید

نویسنده و سراینده: احمد پناهنده


www.apanahan.blogspot.com

a_panahan@yahoo.de


پیام قتل عام شهریور ماه سال 67

24 آگوست 2010

پیش درآمد


این روزها در میانه ی ماه امرداد و همچنین شهریور ماه سالگرد ِ قتل ِ عام جوانان از دختر و پسر و میانسالان از زن و مرد ایرانزمین به دست دژخیمان حاکم است که چونان تازیان ِ خونریز دوران جاهیلیت، غنچه ها و شاخه های جوان و سبز ِ درخت ِ پر تراوت ایران را سر بریدند و پر پر کردند.
و داغ جگر سوز و زندگی سراسر درد و حرمان را بر دل ِ مادران و پدران و خویشان گذاشتند.
و راستی چرا؟
چرا باید زندگی را می کشتند و همچنان بکشند؟
آیا آنانی که کشته شدند، به زندگی باور داشتند و یا به زندگی احترام می گذاشتند؟
و یا آنانی که زندگی را کشتند، زندگی را ارج می نهادند؟
با یک نگاه عمیق به عملکرد ِ هر دوسو، چه آنانیکه زندگی را کشتند و چه آنانیکه زندگی از آنان سلب شد به لحاظ عقیده و مرام از هیچگونه حقانیتی برخوردار نبودند.
زیرا این هر دو سوی عدم حقانیت در غوغای ِ غائله ی منتهی به بهمنِ سیاه و پیش از آن نه به زنده بودن خود اهمیت می دادند و نه به زندگی دیگران احترام می گذاشتند.
هر دو سو عقیده و مرامشان نهیلیست بوده است و می کشتند تا کشته شوند.
امروز هم چه آنانیکه در قدرت هستند، زندگی را می کشند و چه آنانیکه دستشان از قدرت کوتاه است، برای زندگی پشیزی ارزش قائل هستند.
تابستان سیاه سال 67 انتقامی کور و جنون آسا از کسانی بود که بی دفاع و بی پناه در سیاه چالهای قرون وسطایی محکومیت خودشان را می گذراندند.
و اگر در این ماجرا قربانی دست برتر می داشت، همان می کرد که برسرش آمده است.
زیرا مرامشان و وجودشان ضد مرام دیگری و نفی وجودی یکدیگر بود.
اگر نیک بنگریم، جدالشان با یکدیگر هیچ نفعی به حال ایران و مردم ایران نداشت. کما اینکه دیروز هم جدالشان با نظام گذشته جزء زیان، نفعی به حال ایران و مردم ایران نداشت و همچنان ندارد.
یکی تعرض می کرد تا سوار قدرت شود و سپس خود دمار از روزگار مخالفین ِ خود در آورد و حتی در این تعرض برایش فرقی نمی کرد که چه تعداد کشته شوند و یا بدون هیچگونه عذاب وجدانی در خاک بیگانه و همراه بیگانه در یک جنگ ِ مرزی و سپس داخلی هست و نیست مملکت را بر باد دهند.
در این میان اما حال و روز نیروهای تروریست دیروزی از نوع کمونیستی در کنار رفقای ایدئولوژیکشان که سر در دامن بیگانه داشتند، تماشایی تر بود و بی دریغ برای ضربه فنی کردن رقیب خود ( بخوان مجاهدین )، در کنار آخوندهای حاکم قرار گرفتند و هر آنچه در توان داشتند، در دیگ ِ جوشان آدمکشی حکومت اسلامی ریختند تا هر چه بیشتر از رقیب تلف کنند و یا با معرفی و لو دادن جوانان ِ نشریه خوان و یا اعلامیه خوان، آنان را به بند بکشند تا پس از نابودی رقیب، خود میدان ِ تعرض ِ گشادتری پیدا کنند و حکومت آخوندها را چون شبیخون بلشویکها در روسیه، ساقط کنند و سپس در آغاز، سران آخوندی را گردن بزنند و بعد هر آنکه با مرامشان همخوانی ندارد به اردوگاه مرگ بفرستند.
فراموش نکنیم که اکثریت زندانیانی که در تابستان 67 قتل عام شدند زندانیانی بودند که به کمک همین نیروهای ِ نماز گزار به سمت کرملین، به حکومت اسلامی معرفی شدند و یا خود در گرفتار کردن آنها فعالانه دست داشتند.
فراموش نکنیم که فرو کشیدن کشتار جوانان و مردم ایران فقط به قتل عام تابستان 67 به همان میزان جنایت است که حکومت اسلامی در قتل عام سال 67 مرتکب شد.
به عبارت دیگر سنگر گرفتن فقط در پشت جنایت و خیانت کشتار سال 67 و نادیده انگاشتن کشتار حکومت اسلامی از آغاز حکومتش تا تابستان سال 67 و پس از آن، فرار از عملکرد جنایتکارانه و خیانتکارانه خود و نیز تبرئه ی خویش است.
باید برای ثبت در تاریخ نوشت و فریاد کرد که کشتار امیران و پایوران نظام پادشاهی در هیاهوی انقلاب و قهقهه ی آدمکشان در همه رنگش به همان میزان جنایت و خیانت بوده است که در تابستان 67 این جنایت و خیانت اتفاق افتاد.
باید فریاد زد که کشتار ِ جنایتکارانه ی جوانان از خرداد 60 به این سو و همکاری در این قتل و کشتار به همان میزان جنایت و خیانت بود که در تابستان سال 67 این جنایت و خیانت اتفاق افتاد.
و اما طنز ِ تاریخ، امروز در این است که همکاران ِ دیروزی و حتا امروزی حکومت اسلامی در کشتار ِ فرزندان ِ ایرانزمین، امروز مراسم یاد بود برای قتل عام زندانیان تابستان سال 67 برگزار می کنند.
ایکاش ذره ای وجدان و انصاف می داشتند و در همان آغاز مراسم در پیشگاه مردم ایران زانو می زدند و از عملکرد جنایتکارانه ی خودشان از آنان عذرخواهی می کردند.

مقدمه


از آن شهریور سال 1367 تا این شهریور بیست و دو سال می گذرد و ما هر ساله فقط یادی از رفتگان این فاجعه ی سیاه و ضد بشری می کنیم و شقاوت ِ حیوانی ِ رژیم را بار دیگر برای دیگران رونویسی می کنیم.
اما کمتر دیده شده است که عزاداران و یا یادآوران به پیام ِ این فاجعه ِ سنگین وسیاه اشاره ای کرده باشند.
سراسر مطلب، پیام و حرف و حدیثشان شور و فتور بی مایه ومظلوم نمایی بی پایه است. چنین افراد و یا گروه ها فقط برای فرار از بار مسئولیتی که خود در بر کشیدن این رژیم سفّاک سهیم بودند و بعد تیغ بدستشان دادند تا سر شوریده دلان و وطندوستان را ببرند، امروز مصیبتی دلخراش و خرد آزار را آواز می دهند اما نمی گویند که اگر خود به قدرت می رسیدند چه ها که نمی کردند.
بی گفتگو زمان آن لحظه رسیده است که این افراد و یا نیروها در کمال ِ خضوع در پیشگاه ملت بزرگ ایران زانو بزنند و زمین ادب را ببوسند و انتقادی از سر ِ خیرخواهی از خود و از عملکرد ِ خود به لب تر کنند و از گذشته ی بغایت ناشاد و نا شکیبای خود عذر بخواهند و سپس درس عبرت بگیرند.

عبور از آن منجلاب تیرگی و خشم و کینه کور ِ بی غرور و بی فروغ ِ گذشته که انبانی از جنون و جهالت را در ذهن و جان خود تلمبار کرده بودند می تواند آنان را پالایش کند تا از پس این پالودگی آغوش بگشایند و به سمت نیروهای وفادار به چهارچوب آبی و ارضی ایران و همچنین خواهان به زیر کشیدن حکومت اسلامی در تمامیتش، در یک مبارزه ی مسالمت آمیز تحت عنوان نافرمانی مدنی در جنبش فراگیر ِ سبز ایرانی و نه سبز اسلامی، پر بگشایند و در حد قد و قامت خود متوقّع باشند.

پیام ِ شهریور ِ سال 1367

در یک کلام کشتار وحشیانه و ضد بشری جنایتکاران ِ حاکم، از مردم ِ مرز و بوم ِ ایرانزمین، تقاص اتودینامیکی و یا درون جوش گروه هایی است که بر طبل کینه و نفرت می کوبیدند و عاقبت، آتش این کینه و نفرت بر خرمن ِ هستی شان شعله ور شد و نسلی از انسانهای نا آگاه امّا پر غرور را در کام خود کشید.
و این منطقی است که از دل انقلاب در می آید و به عبارت دیگر انقلاب فرزندان خود را می بلعد. انقلابی که کور است و کر و فقط ویرانی و خرابی را طالب است، از آن چه انتظار می رود که پیام آور صلح و دوستی و یگانگی و چند صدایی باشد. کافی است در این باره به کشورهایی که انقلاب کردند، بنگریم که چگونه فرزندان انقلاب را سر بریدند. روسیه شوروی پیش چشم ما است و در تاریخ و گزارشهای ِ پس از فروپاشی ِ کمونیسم ِ عملن موهوم خواندیم که با چه قساوتی نزدیکترین یاران و بعضن رهبران انقلاب را شقه شقه نمودند و ملیون ها انسان ِ پاکدل ولی ناآگاه و ایده آلیست را در یخبتدان ِ جهنم سیبری تلف کردند.

تاریخ گواهی می دهد که بعضی از نا ایرانیان ِ به ظاهر ایرانی که سرسپردگی خودشان را به پیشگاه رفیق استالین جنایتکار به نحو شایسته ای انجام داده بودند، با این وجود مورد خشم وغضب استالین جانی قرار گرفتند و به فجیع ترین شکلی کشته شدند. نمونه اش احسان الله خان دوستدار، سلطان زاده، نیک بین، بی ریا، پیشه وری و . . . است که ازعاقبت ِ وطنفروشی چیزی جزء حرمان و سرگشتگی و استغاثه به درگاه استالین، نصیبشان نگشت.

چین مائو را بنگرید که چگونه تحت نام انقلاب فرهنگی ملیونها نفر از یاران انقلاب را بدون کوچکترین ناراحتی وجدان نیست و نابود کرد و هر گونه صدایی را در گلو فرو خشکاند.
پُل پوت کامبوج را ببینید که چگونه هزاران نفر را به جرم زندگی کردن و زیر بار ایدئولوژی تکصدایی نرفتن، جمجمه هایشان را متلاشی کرد.
کوبا، کره شمالی، عراق صدام حسین، سوریه آل اسد و . . . نیز از همین مسیر عبور کردند و می کنند. ایران انقلابی ما جزء این نمی توانست باشد و پر واضح است که درجریان » انقلاب شکوهمند البته اسلامی » هر نیرویی که قدرت را کسب می کرد، همین می کرد که جنایت کاران حکومت اسلامی می کنند. زیرا همواره در یک جنگ خونین ِ عقیدتی آن نیرویی که غالب می شود، نیروهای مغلوب را یا به تمکین وامیدارد و یا با تیغ آنان را از میدان بدر می کند. بنابراین جا دارد که هر نیرویی متمدنانه با رجوع به خویشتن ِ خویش و برسی ِ عملکرد ِ ناشاد گذشته و حال ِ خود، پیام ِ رهایی بخش را از کشتار سال 67 بیرون بکشد و به جای ناله و شیون، کینه را از دل خود بیرون کنند و جای آن عشق بنشانند، عشق به زندگی، عشق به انسان، عشق به شور وشیدایی و عشق به رسوایی ِ عشق سالاری.

پیام شهریور ماه سال 1367 ، پیام مصیبت و ناله نیست بلکه پیام تَرَک برداشتن دیوار گچ گرفته ی ذهنی است که درآن گرفتار هستیم. پیام ِ هشداری است که به خود آییم و از کینه و نفرت نسبت به یکدیگر دوری گزینیم و عشق و مهر را در دلمان بکاریم. آیا گزافه است که بگوییم، در سیستم پادشاهی گذشته ما کینه کاشتیم و سپس ظلم درو کردیم؟ جامعه ای که در آن علی رغم محدودیت در بعضی از عرصه ها، با جوامع جهان آزاد هماهنگ بود و شادی و شور نشاط انگیز ِ بی همتا به زندگی، در جای جای جان ِ جوان ِ ایران زمین جلوه ای از حیات ِ باورمند به آینده ای درخشان را در چهره ها نوید میداد. امّا ما با الهام از » بهشت بَرَین زحمتکشان » داس و چکش و تَبَر برداشتیم و سلاح ِ مرگ در دست گرفتیم و کینه و نفرت در دلها کاشتیم و بنای زندگی و عشق به ایران را که با خون ِ جگر ایراندوستان ساخته شده بود، ویران کردیم. دولتمردان و پایوران نظام گذشته را سر بریدیم و بر اجسادشان شادی و پایکوبی کردیم و تشویق کردیم که بیشتر و بیشتر خون جاری کنند و بعد در دشتی از خون، ارتجاع سیاه دل را از قرون اعصار بیرون کشیدیم و بر سرمان نشاندیم و تیغ در دستش دادیم که هر گونه عشق کاشته شده و زندگی بنا شده در سال های شکوفایی ایران را درو کند و جایش نفرت بکارد. و این است عاقبت ِ همان نفرت، که هستی یاران دیروز انقلاب را سوزاند. و مطمئن باشیم که اگر ما نیروهای چپ در همه رنگش چه از نوع اسلامی و چه از نوع کمونیستی، در این جنگ قدرت، دست بالا را می داشتیم، همان می کردیم که جانوران وحوش حکومت اسلامی بر سر ما می آورند.

حال برای روشن شدن افکار روشنفکران ِ دوران پادشاهی که زندگی را می کشتند تا نفرت در دلشان زبانه بکشد چند نقل ِ قول را با هم می خوانیم تا عمق چنین تفکراتی بر همگان روشن گردد و بعد در پرتو ِ چنین روشن شدنی به این درک ِ قاطع برسیم که آنها هم در صورت گرفتن قدرت سیاسی همان می کردند که امروز حکومت اسلامی می کند.

» ما از قبل از شروع فعالیت تشکیلاتی مان، بتدریج در فکر تقویت روحیه مقاومت و سخت کوشی و تسلیم نشدن در برابر ناملایمات و غیره بودیم. بعد از عضویت در گروه، این روحیه بیشتر در ما تقویت شد. به عنوان مثال من برای تقویت تحمل در برابر سختی های احتمالی تصمیم گرفتم که بدون هیچ گونه بالش و یا متکائی بخوابم. تا آنجا که ممکن است از تشک استفاده نکنم. می کوشیدم مقاومتم را در برابر گرسنگی و تشنگی بالا ببرم. ما تلاش می کردیم وسوسه های زندگی و اندیشه به خود را هر چه بیشتر ازخود دور کنیم…

در سال 45 احمد به دختر جوانی علاقه مند شد. این علا قه مندی به تدریج تا سر حد یک عشق دیوانه وار پیش رفت. او طبع شعر هم داشت و گاهی با مضامین سیاسی شعرهای پر احساسی می سرود. قضیه عشق احمد برای مان دردسری شده بود. به خصوص دختر هیچ زمینه سیاسی نداشت و بدتر از آن هیچ تمایلی به احمد نشان نمی داد. من با او با نرمش و مدارا برخورد می کردم. اما این قضیه هیچ راه حلی نداشت…احمد به خاطر اهداف سیاسی و مبارزاتی اش که البته هنوز شکل مشخصی هم به خود نگرفته بود، خود را از این عمیق ترین، رقیق ترین و عاطفی ترین حالت جوانی، رفته رفته کنار کشید. هر چند که هرگز از قلبش بیرون نرفت…»
مورد دیگر:
» در پائیز سال 46 عباس و رحیم و من بعد از کوه نوردی در ارتفاعات توچال در میدان تجریش منتظر اتوبوس بودیم. تازه هوا تاریک شده بود. خسته در گوشه پیاده رو به کوله هایمان تکیه زدیم و به رفت و آمد مردم که بیشتر دختران و پسران جوان بودند به طور عادی می نگریستیم. گویا طرز نگاهم به عابران طوری بود که نظر عباس را جلب کرد و یا او مستمسکی یافت تا ما را محک بزند و یا نکته ای به ما بیاموزد. به ناگهان پرسید » نقی! نظرت نسبت به این دخترها چیست؟ » من یکه خوردم. پیش خود گمان کردم که شاید نگاه من به دختران نگاهی خریدارانه و غیر معمول بوده که مورد این سئوال قرار گرفتم. البته در آن سالها ما به ظاهر خود، به نفع شخصی و جمع کردن پول و یا ثروت توجه ای نداشتیم. حتی با این که هیچ کار غیر عادی نمی کردیم، به امر ازدواج با یک نوع بی اعتنائی و حتی تحقیر برخورد می کردیم…. این روحیات به خصوص در حال و هوای شیفتگی نسبت به آرمانهای سیاسی مان تشدید شده بود. به هر حال در مقابل سئوال عباس غافل گیر شدم. اگر بدون حضور او میان ما چنین مسائلی مطرح می شد مشکلی نبود. اما عباس به سمبل ما تبدیل شده بود. رفتار و کردار، عقاید و نظریات او برای ما ملاک و معیار بود. او با این که سالهای آخر دانشگاه را می گذرانید، تمام هوش و انرژی خویش را صرف آرمانها و افکار سیاسی و عقیدتی و تشکیلاتی کرده بود. از این لحاظ به تمایلات و دلبستگی ها و نفع شخصی خود میدان نمی داد که هیچ، بلکه بوضوح به ستیز با هر چه که اندک مانعی در راه آرمان هایش ایجاد می کرد بر می خاست.

در پاسخ سئوال عباس با مکث کوتاهی که ناشی از غافل گیرشدنم بود، با عبارتی دو پهلو گفتم نظر من به این دخترها چیزی خاصی نیست همانطوری که انسان از نگاه کردن به گل های زیبا لذت می برد، من هم به آن ها نگاه می کنم. او بدون معطلی رویش را به طرف دخترانی که در حال رفتن بودند کرد و گفت » من از اینها متنفرم!! و هیچ گاه دوست ندارم به اینها نگاه کنم. من از هر چه که مانع راه هدف ها و عقایدمان باشد متنفرم!»
تأکید از من است.

بر گرفته از کتاب » سفر با بالهای آرزو نوشته نقی حمیدیان «

حال طبق قانون احتمالات اگر چنین افرادی در جریان » انقلاب شکوهمند اسلامی » قدرت را در دست می گرفتند، همین اعمال را در شکلی دیگری انجام نمی دادند که امروز آخوندهای جنایت کار انجام می دهند؟ نگوئید نه! زیرا کسی که از هر چه زیبائی متنفر است و نسبت به دختران زیبا رو که جلوه های لطافت و شیرینی ِ زندگی را عسل وار در کام پسران می ریختند و آنان را به عشق و شور و شیدایی و رسوایی دعوت می کردند، تنفر داشته باشد، دیگر چه انتظاری است که نفرت نکارد و ظلم درو نکند و بر هر کسی که به زندگی عشق می ورزد، زندگی اش را خاموش نکند؟ کسی که برای جانش ارزش قائل نشود، چه انتظار می رود که برای جان دیگری ارزش قائل شود؟ فراموش نکنیم که تیم لنین با چنین تفکراتی به قدرت رسید و در همان آغاز خاندان رومانف را سر برید و سپس ادامه دهنده اش آن جنایت تاریخ بشری را مرتکب شد و به هیتلر گفت » زکی «.
مائو و فیدل و پل پت و… هم با چنین ایده هایی قدرت را در دست گرفتند و زندگی را کشتند و می کشند.

علی میهندوست از اعضای مرکزیت سازمان مجاهدین خلق در دادگاه نظامی نظام گذشته در جواب دادستان که گفته بود از خودت دفاع کن که چرا سلاح بدست گرفتی و دولتمردان را ترود می کنی. گقته بود » دفاعی ندارم ولی اگر در اینجا سلاح داشتم، سینه ی دادستان را سوراخ سوراخ می کردم » عین همین گقته را بعدن، مجاهدین و چریکهای فدایی دیگر، از جمله قاسم ارض پیما چند بار تکرار کرده بودند.

بنا براین چنین آدم هایی اگر به قدرت می رسیدند، سینه مردم و همه آنانی که با نظراتشان مخالف بودند، سوراخ سوراخ نمی کردند؟ وقتی که عناصر نوجوان مجاهدین با شستشوی مغری و گرفتار شدن در زندان ِ تنگ ِ ذهنی و ایدئولوژی، کمر بند انفجاری به خود می بندد و امروز یک یا چند جانی را با خود پودر می کند. چه انتظاری است که فردا همین عمل را با نیروی مخالف خود نکند. فراموش نکنیم که تروریستهای امروزی در اطراف ایران با پودر کردن جانشان، جان هزاران انسان بی گناه را به خاکستر تبدیل می کنند و مطمئن باشیم که اگر قدرت را بدست بگیرند، رحم به صغیر و کبیر نمی کنند. زیرا صدام حسین را دیدیم و حکومت اسلامی هم پیش چشم ما است.

اکنون به این نقل ِ قول توجه کنید تا روشن شود که انسان کینه ورز چقدر کور است و چگونه می تواند وقتی که قدرت را کسب در چنگ گرفت مثل آب خوردن آدم بکشد و آن را مظهر پاکیزگی انقلاب قلمداد کند. بویژه اینکه بفهمیم که چنین فردی هنوز خود در قدرت نیست ولی چون کینه و نفرت در دلش می جوشد حاضر می شود از طریق بیعت کردن با ارتجاع ِ زمان آنان را نسبت به کشتار صاحب منصبان و دولتمردان و امیران ِ نظام گذشته تشویق کند تا بتواند با دیدن خون آنان، قدری تسکین پیدا کند.

حال ببینیم این فرد کینه جو در فردای پیروزی « انقلاب شکوهمند اسلامی » در مورد کشتاربی رحمانه ی امیران ارتش و بزرگان رژیم پادشاهی از جمله خانم دکتر فرّخ روی پارسا چه می گوید:
« محیط انقلاب باید با سرعت و شدت پاکیزه شود، یعنی همه دشمنان انقلاب، همه میکروب ها و سمومات موّلد عناد و ظلم باید بلافاصله و بدون کمترین درنگ، نابود شوند. انقلاب، عدالت خاص خود را دارد و عدالت انقلابی یعنی، شدت عمل هر چه بیشتر…».


آقای حاج سید جوادی! ملاحظه می کنید با این خوش رقصی برای خمینی ها و خلخالی ها نتوانستید از » گندم ری » بخورید و عاقبتِ کینه توزی و کینه خویی، دامن خود شما را گرفته و شدّت عمل عدالت انقلابی، امروز شما را پاریس گیر کرده است. در حالی که به گواهی تاریخ شما در رژیم گذشته، صدر نشسته بودید و قدر درو میکردید. آیا پاکیزه شدن محیط انقلاب با این همه کشتار و ویرانی جهت تسّلای دل داغدیده تان در سوگ کربلای 28 امرداد بوسیله احمد مختار زمان، خمینی و دنباله هایش کافی نیست و یا باز هم می خواهید به خون خواهی کربلای 28 امرداد دنبال خون خواری دیگر، بگردید تا انتقام دیگری از کربلای 28 امرداد را بگیرد؟

نتیجه


امروز باید هر فرد و یا نیرویی خود را در برابر آینه حقیقت بگذارد و افکار و اعمال خود را نسبت به گذشته و حال مورد ارزیابی قرار دهد و با رجوع به تاریخ و بررسی عقایدشان که نمود عملی شان در گوشه و کنار جوامع ِ جهانی حکومت می کردند و هم اکنون نیز می کنند، به این نتیجه برسند که زندگی را دوست بدارند و به زیبایی عشق بورزند. کینه و نفرت را از دل خارج کنند و جای آن عشق و مهر بنشانند. دست همدیگر را بگیرند و برای ساختن یک ایرانی آزاد و آباد و دموکراتیک از هیچ کوششی فروگزار نکنند. فراموش نکنیم که همه ی ما قربانی این رژیم ستمگر هستیم که بر جان و مال و ناموس و مُلک و ملت ما سوار است. بنا براین جا دارد که ما قربانیان با هر عقیده و مرامی، کینه و عداوت را بین خود به دور بریزیم و با مهر و آشتی در کنار هم با یک نا فرمانی مدنی بدور از خشونت موجب شویم که مردم این پیام عشق و دوستی را در میان خودشان نهادینه کنند تا با اعتراضات مسالمت آمیز و اعتصابات سراسری و تظاهرات ملیونی حکومت اسلامی را در همه عرصه های اجتماعی فلج کنند و سبب شوند حکومت اسلامی سقوط کند.

نویسنده: احمد پناهنده

www.golchai.wordpress.com

a_panahan@yahoo.de


شهریاری ِ جشن ِ شهریورگان شادمان باد

20 آگوست 2010

گل ریحان نُماد ِ جشن شهریورگان

در آغاز این جُستار ِ شادمانی گستر ترانه های گیلکی » جمعه بازار و گل پامچال » را با صدای دلنشین دوست و همولایتی گرامی ام بانوی ارجمند خانم شیلا نهرور در گوش ِ جان نوش می کنیم و سپس آهسته آهسته این جُستار بر آمده از شادمانی ِ نیاکانمان را در واژه واژه اش به جشن می نشینیم.

http://www.youtube.com/watch?v=VbGrb932YH0

http://www.youtube.com/watch?v=k4KQAWBRT9s&feature=related


هنوز شادی و شادابی ِ جشن ِ بی مرگی ِ امردادگان را در پهنای ِ دیده و دل، شادمانیم که نم نمک شهریور ماه از راه می رسد و جشنی دیگر را با خود به سرای ِ جانان، سرزمین ِ جشن سالاران ارمغان می آورد.

ماهی سزاوار ِ شادمانی که پاره های جگر زمین، پس از پختگی و رسایی در امردادگان، رونق ِ فراوانی ِ محصول را در همه سویش به برداشت می رساند.

برنج زاران و گندم زاران، خوشه های ِ پُر دانه و بَرَشان را چون فرشی طلا گون در ازدحام ِ شادمانی ِ برزگران، هوای ِ مطبوع ِ شهریور ماه را به نسیمی دل افروز، معطر می کنند.

طبیعت ِ سبز ِ پر نشاط، پس از تلاش ِ سرشار از باروری، آنچه را که در دامن خود پرورده است، به زمین می گذارد تا برای رفع خستگی، به آهستگی، در پائیز ِ در راه، به استراحتگاه ِ زمان برود و خوابی به چشمان بیاورد.

خورشید، از بالا بلند نردبان زمان، آهسته آهسته فرود می آید و داغی هوای امردادگان را به خنکی مطبوع شهریورگان، فرو می کشد.

نور و روشنایی، پس از فرمانروایی در تیرگان و امردادگان، قله ی خورشید را در شهریورگان،
آهسته آهسته فاصله می گیرند تا به تعادل ِ روز و شب، به مهرگان برسند.

برگهای ِ درختان و بوته ها هر آنچه که در گرمای ِ امردادگان اندوخته و پرورده کرده بودند، به بَرَشان بخشیدند تا به ثمر برسند و خود رنگ ِ رخساره را رنگا رنگین، به انتظار نشستند تا در پائیز ِ در راه، فرو ریزند.

ارتش ِ کبوتران و گنجشکان، شادمانند، از فراوانی دانه و قوت، در کشتزاران و شادابند، از شادی ِ جشن شهریورگان، نشسته بر خوشه های برنج، در برنجزاران و سیرابند از زندگی ِ با صفا در گندم زاران.

کودکان ِ مدرسه رو، شادمان از خنده ی زندگی ِ پر تلاش، بر لب پدران ومادران، که محصول را به پایانه ی برداشت رسانده اند، خود را برای پوشاک ِ نو آماده می کنند که پدران، از پس ِ برداشت ِ حاصل، آن را ارمغان می آورند.

آه . . .

چه می گویم و چه حالی مرا به آن سرای ِ دل و جان در پرواز است؟

آن روزهای ِ جوان سالارم که دل در کشتزار و جان در باغ و گلزار داشتم و بلوغ شدن برنج را در برنج زاران، از جوی ِ باردار در خزانه، تا دانه های سوار بر خوشه ها ی ِ برنج، همواره تماشاگر بودم و با دست های ِ خود، برگ ِ نرم ِ لطیف ِ توت را با ساطور خرد می کردم و در دهان ِ کِرمک های ابریشم می گذاشتم تا به کِرم شدن بالغ گردند و آنگاه با بلعیدن ِ برگ ِ توت، بزرگ و درازتر شوند تا به خواب بروند و پیله ای به دور خود بتنند، سی سال گذشته است.

اما هنوز شادمانی ِ برزگران را با خانواده، پس از تلاش ِ برداشت ِ محصول، در آینه ی ِ نگاهم حس می کنم و جمع کردن پیله ها از جای جای ِ لای ِ شاخه های ِ خشکیده را در بند بند انگشتانم در خاطر دارم که خیال ِ پرواز، در شهریورگان به سرم زده است تا با مهربان یاران ِ ایام ِ عشق سالار ِ جوانیم باشم و شریک گردم در شادمانی آنان، به درازای سی سال.


جشن ِ شهریورگان

در جشن ِ بی مرگی امردادگان نوشته بودم:

» بی گمان فرهنگ ِ گوهر آفرین و سنن ِ سالار ِ ملی ِ ملت ِ ایران، سرشار است از جشن و سرور و شادمانی و شاد خواری و شادخوانی و شاد گویی و شاد رقصی و فرهنگ عزا و ماتم و مصیبت و گریه و سینه زنی و قمه زنی را در آن، جایگاهی نبوده و نیست. زیرا ایرانیان در هرماه، یک روز را به مناسبت هم نام شدن با ماه، جشن می گرفتند و شادی و شادمانی می کردند.

نام این جشن ها، در تاریخ ایرانیان فروردین گان، اردیبهشت گان، خردادگان، تیرگان، امردادگان، شهریورگان، مهرگان، آبانگان، آذرگان، دیگان، بهمن گان و اسفندگان ثبت شده است.»

اکنون بر آن می افزایم که:

گذشته از این، در عهد نیاکانمان در ایران ِ باستان، هر روزی از ماه نامی داشت.

به عنوان مثال روز اول ِ هر ماه بنام اهورا مزدا بود، روز دوم بنام بهمن یا سرشت و خرد ِ پاک نام داشت، روز سوم بنام اردیبهشت یعنی سمبل پاکی و راستی و زلالی ِ خرد و جان و دل بود، روز چهارم بنام شهریور، نماد فرمانروایی، شهریاری، پادشاهی و دادگری بود علیه بیداد و … درفرهنگ ِ نیاکانمان ثبت شد.

بنا براین روز چهارم هرماه شهریور نام دارد و این روز چون با نام ِ ماه ِ شهریور، همنام می گردد، نیاکانمان این روز را جشن می گرفتند. اما همانگونه که در نوشته ی جشن امردادگان آمد، به دلیل تغییرات ِ سالشمار ِ باستان با اکنون، این جشن بایستی منطبق با زمان برگزاری در باستان، پنج روز جلوتر یعنی در 30 امرداد ماه برگزار شود.

دلیل این اختلاف ِ زمان ِ بر گزاری ِ دیروز با امروز، تغییر سال شمار نیاکانمان در امروز است. زیرا در دوره ی باستان سال به دوازده ماه و هر ماه به سی روز تقسیم می شد. اما امروز شش ماه اول سال به سی و یک روز و پنج ماه بعدی به سی روز و ماه آخر سال به بیست و نه روز واگر سال کبیسه باشد به سی روز تقسیم می گردد. به همین دلیل جشن شهریورگان، نسبت به سال شمار دیروز، پنج روز جلوتر، یعنی سی ام امرداد ماه برگزار می شود که این روز منطبق با روز چهارم شهریور ماه، در دوران ِ نیاکانمان است.

ابوريحان مي نويسد: » شهريور ماه روز چهارم آن شهريور روز است و آن به مناسبت توافق دو اسم جشن مي باشد و آنرا شهريورگان گويند . معني شهريور دوستي و آرزو است شهريور فرشته ايست که به جواهر هفتگانه از قبيل طلا و نقره و ديگر فلزات که برقراري صنعت و دوام دنيا و مردم بآنها بستگي دارد موکل است.»

زرتشت در یسنا 28 در نیایش اهورا مزدا می سراید:

» … پس به نیایش برخیزید، به سرودهای من گوش فرا دهید و به یاری من بشتابید تا آرمش و آسایش را به جهان باز برگردانیم و نیروی خلل ناپذیر ِ شهریاری ِ اهورایی ( خشترا ) را در جهان استوار کنیم …» (1)

آری:

» سومین فروزه ی اصلی ِ اهورا مزدا » خشتر » یا شهریور است که به معنای توان و شهریاری ِ اهورایی است.

نیروی بدنی و مادی با نیروی اهورایی و مینوی تفاوت دارد. نیروی اهورایی می تواند با توان بدنی همراه باشد ولی هر نیروی بدنی الزامأ با نیروی مینوی همراه نیست.» (2)

در یسنا 51 در بند 1 و 2 آمده است:

» گران بهاترین بخشش اهورایی به خردمندان ِ نیکوکار و راستکار، شهریاری ِ اهورایی است. شهریاری ِ اهورایی، نیروی مینوی است که در اندیشه، گفتار و کردار ِ آدمی، به شکل ِ منش نیک، خوبی و مهر و فروتنی جلوه گر می شود و آدمی را به خدمت به دیگران، سازندگی و تازه کردن ِ جهان وا می دارد. به این شهریاری و نیرو، تنها با کردار نیک و راستی می توان دسترسی یافت. این نیرو و شهریاری (خشترا )، داده ی خدایی است و به آن کس که به رسایی برسد، ارزانی می شود.» (3)

آری:

همانگونه که در نوشته امردادگان آمده است، پاره های جگر ِ طبیعت ِ سبز ِ شاداب پس از عبور از آبریزگان ( تیرگان )، در امردادگان، به پختگی و رسایی در همه سویش می رسد و نیروی » خشتر » را در شهریورگان کسب می کند و آن را در طبق اخلاص به ما زمینیان ارزانی می دارد.

حال ما آدمیان بکوشیم که آن پختگی ِ سزاوار ِ امردادگان را با پندار و گفتار و کردار نیک، در خود به رسایی برسانیم تا از پس ِ این پختگی و رسایی ِ سزاوار، نیروی » خشتر » را در خود جشن بگیریم.

شهریاری ِ جشن ِ شهریورگان بر همه ی شما شادمان باد!

1و (2) و (3) بر گرفته از کتاب ِ دیدی نو از دینی کهن اثر ِ دکتر فرهنگ مهر، چاپ ِ دوم، صفحه ی207 و 241

نویسنده: احمد پناهنده

www.golchai.wordpress.com

http://www.apanahan.wordpress.com

a_panahan@yahoo


آیا 28 امرداد اجتناب ناپذیر بود؟

16 آگوست 2010

مصدق السلطنه با افتخار دست زن شاه را می بوسد!

باز خوانی یک نگاه

با مطالعه ی همه جانبه و بدور از نگاه ِ تنگ ِ حقیر ِ فردی و گروهی و موضع ِ حق به جانب گرفتن و جانب ِ مقابل را تخریب کردن، می شود نتیجه گرفت که 28 امرداد هم اجتناب پذیر بود و هم اجتناب نا پذیر.
اجتناب پذیر بود به این شرط که نیروهای درگیر در این رویداد، با انعطاف و تعامل نسبت به یکدیگر به یک تعادل مواضع می رسیدند و از زیاده خواهی و یکدنده گی و در نظر نگرفتن بُعد دیگر قضیه پرهیز می کردند.
چون بحثِ مورد ِ نظر حول احتمالات دور می زند، لازم می بینیم از علم احتمالات کمک بگیریم تا این موضوع تاریخی که سبب ساز ِ دشمنی و کینه در بین ایرانیان گردیده است، قابل فهم گردد.
در علم ریاضیات فصلی است بنام احتمالات یا حساب احتمالات که قوانین کوانتم بر همین علم احتمالات استوار است. والا در عالم منطق و خاصّیت ماده نمی شود ذرّه را در حرکت خطی، دورانی و موجی ثابت فرض کرد بلکه نقش احتمال را در این تئوری در نظر می گیرند و با معادله شرویدینگرموقعیت ذرّه را در حرکات نوری- کوانتمی حساب می کنند.
حال با وام گرفتن از این علم می شود قضاوت کرد که احتمال به وقوع نپیوستن رویداد 28 امرداد وجود داشت. به شرطی که آقای دکتر محمد مصدق با رهبری مدبّرانه و با در نظر گرفتن منافع جناح مقابل و رعایت موازنه قدرت جهانی از منافع ِ ملی ِ » ممکن » و نه غیر ممکن دفاع می کرد و تحت تأثیر ِ عناصر ِ بی سواد و متعصّب، حول مسئله نفت و تآثیر آن در معادله ی جهانی که در پیرامون ایشان فراوان بودند، قرار نمی گرفت. زیرا در مراجعه به تاریخ و مطالعه ی شکل گیری این رویداد می توان در این باره منصفانه قضاوت کرد که آقای دکتر محمد مصدق در مرحله ی بحرانی و نهایی ِ دعوای ِ نفت، بدلیل یکدنده گی، تنگ نظری و زیاده خواهی بهترین فرصت ِ ممکن ِ وقت را که دومین طرح و پیشنهاد مشترک چرچیل – ترومن بود، رد کرد. طرح و پیشنهادی که می توانست منافع ِ ملی ایران را به نحو شایسته و ممکنی نسبت به گذشته و در رابطه با منافع و موازنه ی قدرت جهانی تأمین کند و از دست دادن این فرصت تاریخی و نسبتاً طلایی از جانب مصدق، سبب گردید که هر گونه بلند پروازی و زیاده خواهی او را به یأس تبدیل کند و حمایت های بی دریغ دیروزی از او را به دشمنی با او تبدیل نماید. بطوری که تداوم این حرکت سبب شد که یاران صدیق ِ دیروزی اش از او فاصله بگیرند تا مبادا در غرقاب ِ ویرانی ِ ایران شریک شوند.
نمونه اش حسین مکی، دکتر بقایی، شمس قنات آبادی، حائری زاده و…تا حدودی ملکی بوده است. بطوریکه از لحظه ی آن آخرین تصمیم، سقوط ایشان تدریجاً شتاب گرفت و 28 امرداد روز نهایی و تعیین کننده آن بود.
حال با این توضیحات ببینیم که قانون، اصول و شرایط ملی شدن صنعت نفت چیست و طرح نهایی مشترک چرچیل- ترومن چه می گوید؟
اصول و شرایط ملی شدن صنعت نفت به قرار زیر است:
1- تصدیق و قبول اصل ملی شدن نفت و حاکم بودن آن بر کلیه شئون صنعت نفت ایران.
2- قرار گرفتن همه ی عملیات ِ صنعت نفت در دست دولت ِ ایران با پیش بینی تشکیل شرکت ملی نفت ایران و با این تفاهم که هیچ قسمت از عملیات مزبور به سازمانی واگذار نشود که به تمام معنی مجری تصمیمات دولت ایران نباشد.
3- مجاز بودن استفاده از کارشناسان خارجی به شرط اجرای ترتیباتی برای گماشتن تدریجی ایرانیان به جای آنها.
4- فروش نفت به مشتریان شرکت سابق به مقادیری که قبلاً مورد معامله بوده با این شرط که مشتریان نسبت به مقادیر زاید بر آن با تساوی شرایط، حق تقدم خواهند داشت.
5- تعلق کلیه درآمد نفت و فرآورده های نفتی به دولت ایران با این تفاهم که تحویل گیرنده نفت ایران هیچگونه انتفاعی جزء تحت عنوان معامله خرید نخواهد داشت.
6- رسیدگی به دعاوی و مطالبات ِ حقه شرکت سابق و دعاوی و مطالبات متقابل ایران با پیش بینی تودیع 25 درصد از عایدات خالص نفت به منظور پرداخت غرامت به شرکت سابق.
حال ببینیم که چه پیشنهاداتی از طرف مقابل به دکتر مصدق داده شد. در مجموع شش پیشنهاد و یک اصلاحیه بر آخرین پیشنهاد به دولت مصدق داده شد که عبارتند از:
1- پیشنهاد میسیون جکسون عضو هیئت مدیره شرکت نفت انگلیس و ایران
2- پیشنهاد میسیون هاریمن فرستاده مخصوص رئیس جمهور آمریکا

3- پیشنهاد میسیون استوکز وزیر کابینه انگلیس
4- پیشنهاد بانک جهانی
5- اولین پیشمهاد مشترک چرچیل – ترومن
6- دومین پیشنهاد مشترک چرچیل – ترومن
7 – اصلاحیه دومین پیشنهاد مشترک چرچیل – ترومن – روزولت.
این پیشنهادات در آغاز با دادن امتیازات کم و گرفتن امتیازات زیاد شروع شد و در تداوم خود به جایی رسید که نقطه تعادل آن بود و عبور از آن در آن شرایط، دیگر ممکن نبود و می دانیم که علم سیاست، علم شناخت ِ فرصت ها است و هم چنین علم ِ شناخت ِ ممکنات. اگر سیاستمدارو یا دولتمردی، در شرایط تاریخی و تعیین کننده نتواند منافع ملی کشورش را در یک شرایط بسیار پیچیده ی تضادها که در آن چند کشور دخیل هستند، تشخیص بدهد و شهامت واقتدار در جهت کسب منافع ملی و استقلال کشورش را نداشته باشد، آن سیاستمدار و دولتمرد، مرگ تاریخی اش بسر آمده و بایستی از گردونه تاریخ، در حوزه ی سیاست و مصدر کار بودن، حذف شود و جایش را به سیاستمداری واگذار کند که از توانایی ِ برتری در صحنه ی سیاست برخوردار است.
دکتر مصدق علی رغم صداقت و پاکی و ایمان به سربلندی ایران نتوانست عمق تضادهای موجود را تشخیص دهد و عاقبت در اثر زیاده خواهی اش همه ی آنچه را که به دست آورده بود، یکجا از دست داد.
زیرا دومین پیشنهاد مشترک چرچیل – ترومن با مقررات قانون ملی شدن صنعت نفت منطبق بود و بدون شک بهترین پیشنهادی بود که به دولت ایران تسلیم گردید. زیرا شروط 1 و 2 و 3 یعنی اصل ملی شدن و واگذاری اداره کامل عملیات نفتی به دولت ایران و استفاده از کارشناسان خارجی به شرط جایگزینی تدریجی آنان توسط ایرانیان را بدون هیچ قید و شرطی می پذیرفت. در باره شرط 4 یعنی صادرات و فروش نفت، پیشنهاد می نمود که بر اساس آن یک کنسرسیوم بین المللی متشکل از تعدادی شرکت های نفتی ِ جهان ِ آزاد که در آن شرکت سابق نیز عضویت داشته اند، با شرکت ملی نفت ایران قرارداد دراز مدت برای خرید مقادیر عمده ی نفت ایران منعقد نماید و بخصوص این حق را برای ایران قائل می شد که مقادیر تولید مازاد بر فروش به کنسرسیوم را مستقیماً در بازارهای جهان به فروش رساند.
در مورد شرط 5 یعنی موضوع درآمد و سهم منافع فروش اصولاً معلوم بود که تحت شرایط آن زمان استفاده ایران از تمام درآمد فروش بر مبنای بهای رسمی بازار، غیر ممکن بود زیرا ایران مجبور بود نفت خود را یا با وساطت شرکت های بزرگ بین المللی که صاحب کلیه وسائل پالایش و حمل و نقل و
توزیع بودند، به فروش رساند که در آن صورت طبق شرایط معمول در سایر کشورهای تولید کننده، تنضیف درآمد فروش با آنها لازم می آمد یا با زحمات زیاد مستقیماً به بازارهای جهان برساند که در آن صورت اعطای تخفیف های عمده به خریداران لازم می گردید. کما اینکه معاملات محدودی که شرکت ملی نفت با خریداران ژاپنی و ایتالیائی انجام داد همگی متضمن اعطاء تخفیف به میزان پنجاه درصد از بهای رسمی بازار بود که با روش اول تفاوتی نداشت.
در مورد ِ شرط 6 یعنی رسیدگی به دعاوی و مطالبات حقه ی طرفین پیشنهاد شده بود مسئله تعیین غرامت به دیوان داوری بین المللی لاهه واگذار گردد که بر مبنای ضوابط و شرایطی که دولت انگلیس در مورد ملی کردن صنایع ذغال سنگ آن کشور عمل نموده بود به دعاوی ایران و شرکت سابق نفت انگلیس و ایران رسیدگی و اتخاذ تصمیم نماید. ضمناً برای رفع مضیقه مالی ایران پرداخت کمک مالی اولیه از طرف دولت آمریکا به میزان صد میلیون دلار که به تدریج از طریق خرید نفت مستهلک گردد، در این پیشنهاد منظور شده بود.
در اصلاحیه دومین پیشنهاد مشترک چرچیل – ترومن – روزولت که در فوریه 1953 توسط لویی هندرسن سفیر آمریکا در تهران به دکتر مصدق ارائه شد و آخرین پیشنهاد تسلیمی به دولت ایران بود، کلیه اصول و شرایط مندرج در پیشنهاد مشترک دوم بجا باقی مانده و اضافه شده بود که از نظر ایجاد تسهیلات بیشتر مالی برای دولت ایران در مورد تسویه حساب غرامت که از طرف دیوان داوری بین المللی لاهه تعیین خواهد شد، پرداخت غرامت در هر سال از بیست و پنج درصد درآمد خالص فروش نفت بیشتر نگردد و این کاملاً با اصل ششم ملی شدن صنعت نفت مطابقت داشت.
طبق نوشته آقای دکتر فؤاد روحانی در کتاب » زندگی سیاسی مصدق «، دکتر مصدق شخصاً با آخرین پیشنهاد چرچیل – ترومن موافق بود و اکثر مشاورانش نیز همین نظر را داشتند. امّا مهندس حسیبی و دکتر شایگان معتقد بودند که این طرح یک دام حقوقی است که اگر ایران در آن قدم گذارد، سقوطش حتمی است. آقای دکتر روحانی می نویسد:
» این مطلب متکی به اطلاع شخصی نگارنده است به این شرح که عصر روز 18 اسفند دکتر مصدق سهام السلطان بیات، رئیس شرکت ملی را احضار کرد و با خوشوقتی اظهار داشت که کار نفت بخوبی انجام یافته است و از او خواست که صبح روز بعد او و اینجانب ( بعنوان مشاور حقوقی ) نزد ایشان برویم تا دستوری در این زمینه به شرکت ملی داده شود. صبح روز 19 اسفند به منزل ایشان رفتیم. هنگام ورود ما به اتاق ایشان یکی از مشاوران مزبور از نزد ایشان بیرون آمد. دکتر مصدق به محض ورود ما از جا بلند شد و با حالت آشفته گفت: دیدید که اینها باز نقشه ای برای محکوم کردن ما طرح کردند. دکتر مصدق نمی خواست بیش از این در این باب بحث شود. سهام السلطان و اینجانب به دفتر شرکت رفتیم و چون همه همکاران در شرکت، پیشنهاد مورد بحث را رضایت بحش می دانستند همان روز هیئتی مرکب از مهندس پرخیده، مهندس اتحادیه، حسن رضوی و نگارنده از طرف شرکت نزد مهندس رضوی رفته و نظر مزبور را به تفضیل بیان کردیم. مهندس رضوی نیز با نظر شرکت موافقت
کرد و گفت به فوریت در آن باب با نخست وزیر مذاکره خواهد کرد. ولی هیچگونه خبری از اقدام مشارالیه به شرکت نرسیده. امّا روز 20 اسفند دکتر شایگان در یک مصاحبه اظهار کرد که اگر آنتونی ایدن گفته است دولت های انگلیس و آمریکا در پیشنهادهای اخیر پافشاری خواهند کرد ما در رد آنها پافشاری خواهیم نمود. »
با یک بررسی همه جانبه می توان نتیجه گرفت که آخرین پیشنهاد مشترک چرچیل – ترومن که در فوریه سال 1953 به دکتر مصدق تسلیم گردید نه تنها کلیه اصول و اهداف ملی شدن صنعت نفت را تأمین می کرد، بلکه با توجه به اوضاع و احوال بین المللی نفت در آن زمان، بهترین پیشنهاد و شرایطی بود که به علت مداخله مؤثر و فشار دولت آمریکا حصول آن امکان پذیر بود. امّا با کمال تأسف باید گفت که دکتر مصدق با رد این پیشنهاد یک فرصت طلائی و بی نظیر را از دست داد. به عبارت دیگر اگر طبق علم احتمالات که در بالا به آن اشاره شد، اگر دکتر مصدق آخرین پیشنهاد مشترک ِ چرچیل و ترومن را پذیرفته بود و به عقد قراردادی جدید بر مبنای آن توافق نموده بود، نه تنها اداره کامل تمام عملیات صنعت نفت از همان سال بدست شرکت ملی نفت ایران سپرده شده بود بلکه مسیر تاریخ و سرنوشت سیاسی و اقتصادی و اجتماعی ایران بکلی تغییر می کرد. و باز طبق همان قانون احتمالات نه رویداد 28 امرداد اتفاق می افتاد و نه ملت ایران به بلای » انقلاب شکوهمند » سال 57 دچار می گردید. پس با این توضیحات رویداد 28 امرداد اجتناب پذیر بود.
حال برای روشن شدن این بحث به چند مثال تاریخی که در منطقه خاورمیانه اتفاق افتاده، اشاره می کنیم و نتیجه مقایسه را به عهده وجدان بیدار می گذاریم.
1- سقوط صدام حسین در عراق، علی رغم ثبات بی نظیرش در منطقه را می توان به دلیل عدم تشخیص درست تضادها که در آن چند کشور درگیر بودند،ارزیابی کرد. زیرا صدام حسین در مقابل فشار بین المللی مبنی بر عدم گسترش سلاح های شیمیایی و کوشش در جهت ساختن سلاح های اتمی، بر میزان قدرت خود و کشورهای حامی عرب و افکار عمومی افراطی عربها و عرق ناسیونالیسم عربیسم غرّه شد و تمامی بازرسان سازمان ملل را از عراق اخراج کرد و در مقابل کشورهای جهان آزاد ایستاد. و تصور می کرد با بوجود آوردن اختلاف در جبهه غرب در این بازی ِ سرنوشت ساز می تواند پیروز شود. امّا به قول هنری کسینجر وزیر اسبق ایالت متحده آمریکا، زمامداری که این تدبیر را نداشته باشد که تصمیم جدی طرف مقابل دعوای خود را تشخیص دهد و آن را در کمال حماقت بلوف سیاسی ارزیابی کند، نادان است و عاقبت دیدیم که چگونه صدام حسین را با آن دبدبه و کبکبه از سوراخ موش بیرون آوردند و به تاریخ سپردند. در حالی که طبق همان قانون احتمالات که در بالا به آن اشاره شد، اگر صدام حسین با جوامع بین المللی در جهت پیشبرد منافع ملی ِ » ممکن ِ» عراق همکاری می کرد امروز به احتمال زیاد صدام حسین با قدرت کمتری حکومت می کرد و یا اینکه در اثر آزاد شدن نیروهای اجتماعی و ترَک برداشتن دیوار دیکتاتوری، جایش را به فرد معتدل تری می داد که در هر حال به نفع منافع ملی عراق بود.
2- عدم تشخیص درست تضادها و منافع جهانی در خاور میانه و درک نکردن توازن بین المللی و بهره برداری از فرصت های ممکن در زمان خاص بوسیله یاسر عرفات در جریان صلح فلیسطین – اسرائیل سبب شد که عرفات طلایی ترین موقعیت برای رسیدن به آرمان فلسطینیان را از دست بدهد و نیز به سبب طینت زیاده طلبی، طرح صلح کلینتون – بارک را رد کند. طرحی که اگر پذیرفته می شد، فلسطینیان به حقوق حقه ی خودشان در عالی ترین شکل ِ ممکن می رسیدند. طرحی که تکرار آن شاید سالها طول بکشد تا دوباره فلسطینیان حسن نیت خودشان را ثابت کنند و دوباره به آن نزدیک شوند. امّا عرفات با زیاده خواهی های خود و همچنین درک نکردن ِ موقعیت ِ اسرائیل و جهان این فرصت ممتاز را از دست داد و از آن روز مرگ تاریخی اش به شمارش افتاد. بطوری که از آن تاریخ تا مرگ عرفات صدها فلسطینی و اسرائیلی به دلیل همین سهل انگاری و خبط تاریخی کشته شدند و خانه ها و شهر های چندی ویران گشتند.
و عاقبت، عرفات به دنبال ِ این شکست از غصه، دق مرگ شد.
ملاحظه می کنیم که تاریخ به ندرت فرصت ایجاد می کند، امّا فقط این سیاستمداران مجرّب و مدبّر هستند که از فرصت های بدست آمده استفاده می کنند و جهشی تاریخساز به سوی آینده ای شکوفا انجام می دهند. و طبیعی است که هر سیاستمداری اگر نتواند از فرصت های ِ مناسب نهایت بهره برداری را به نفع خود و کشورش بکند از جرگه عمل خارج می شود و بایستی جایش را سیاستمدار دیگری با سیاست نوین به عهده بگیرد.
3- همگی می دانیم که رژیم جمهوری اسلامی از فردای به قدرت رسیدن برای بقای ِ قدرت خود احتیاج به سرکوب در داخل و بحران آفرینی در خارج داشت. هرچند چنین سیاستی در کوتاه مدت موفقیت آمیز بود زیرا توانست از طریق دامن زدن به اختلافات درون نیروهای آزادیخواه، بین آنها شکاف بیاندازد و آنها را مقابل هم قرار دهد. بر این پایه بود که رژیم جمهوری اسلامی با دانه پاشیدن برای » توده ایها » و» اکثریتها »
آنها را به سمت خود کشانید و با همکاری آنها نیروهای مقابل را بطرز بی رحمانه ای سرکوب کرد و وقتی که آنها را از میدان بدر کرد نوبت به همان » توده ای » و » اکثریتی » رسید که آنانرا بدون مقامتی به درون » بهشت َ بَرَین زحمتکشان » پرتاب کرد. امّا رژیم برای پیشبرد این مقصود در داخل، احتیاج به بحران آفرینی در خارج داشت تا بتواند بر سرکوب داخلی سرپوش بگذارد. نمونه اش ادامه جنگ با عراق، صدور انقلاب به کشورهای اسلامی، صدور تروریسم در منطقه خاور میانه و سراسر جهان و در کنارش عملکردی بغایت وحشی گرایانه و ضد قوانین بین المللی، چون اشغال سفارت آمریکا و به گروگان گرفتن همه ی کارکنان آنها بود که همگی از مصنویت سیاسی برخوردار بودند.
به موازات سرکوب در داخل ایران و بحران آفرینی در خارج، مخفیانه از آماده سازی و ساختن سلاح های اتمی غافل نبود و این عمل ِ جنایتکارانه را حدود دو دهه از انظار بین المللی مخفی نگه داشت. امروز ولی پس از پشت کردن مردم به رژیم و پائین افتادن طشت رسوایی و بی اعتبار شدن اصلاح طلبان ِ دروغین و بر ملا شدن همه نیرنگهای رژیم و اعتراض شکوهمند مردم سرفراز ایران به بهانه ی تقلب در انتخابات اخیر که نوک حمله شان را متوجه ی تمامیت حکومت اسلامی کرده اند، جمهوری اسلامی برای بقای
حاکمیت ننگینش چاره را در این اندیشیده است که برای بیمه کردن خود دست به تولید سلاح اتمی بزند. واین همان خط قرمز کشورهای جهان آزاد است که اجازه نمی دهند حاکمان جنایت کاری حکومت اسلامی به اینگونه سلاح ها دسترسی پیدا کنند و این بحرانی است مرگبار که حلقوم رژیم را در دست می فشارد. طبیعی است که عدم تشخیص تضادها که حکومت اسلامی را با کشورهای جهان آزاد و منطقه درگیر می کند، میتواند سرنوشت شومی را برای رژیم رقم بزند که منافع ملی کل ایران را با جان و مال مردم به خطر بیاندازد.
نمونه اش تصویب چهار قعطنامه ی شورای امنیت سازمان ملل مبنی بر تحریم تدریجی حکومت اسلامی، تحریم بنزین و تحریمات اقتصادی و پر رنگ تر شدن سایه ی جنگ بر فراز آسمان ایران است.

در حالی که اگر رژیم جمهوری اسلامی طبق همان قانون احتمالات با جوامع بین المللی همکاری کند و از تروریسم دست بردارد و قوانین حقوق بشر را رعایت کند و به خواسته های ملت ایران احترام بگذارد به احتمال زیاد با قدرت کمتری می تواند حکومت کند و یا پس از باز شدن فضای باز سیاسی و اجتماعی بوسیله مردم جارو شود که در هر حال به نفع کل منافع ایران و مردم است. امّا آیا این رژیم با این کارنامه ی جنایتکارانه اش می تواند از پس این تضادها در عالی ترین شکلش بر بیاید؟
به عقیده نگارنده این رژیم به سرنوشت صدام حسین دچار خواهد شد زیرا به خوبی می داند که مردم پس از ایجاد کوچکترین روزنه ای این جرثومه های پلیدی را به قعر تاریخ پرتاب می کنند. این را هم بگویم که هرگونه اتفاقی که برای ایران وایرانی بیفتد، مقصّر اصلی فقط رژیم جمهوری اسلامی است و سپس کسان و یا نیروهایی است که از این رژیم به هر شکلی حمایت می کنند.
مثال اتمی شدن ایران و به هم خوردن موازنه قدرت در جهان یکی از دلایلی است که می شود آن را با جریان ملی شدن نفت مقایسه کرد. این حرکت هم مانندی زیادی با حرکت ملی شدن نفت دارد. یعنی اگر آقای دکتر مصدق برای حل مسئله نفت با انگلیس درگیر بود، اجازه نداشت موازنه با قدرت های دیگر جهان را نادیده بگیرد بویژه آنکه در آن شرایط، جهان از دو قطب متخاصم تشکیل شده بود و ایران همسایه خرس شمالی یعنی قطب کمونیسم بود و هر گونه بی تدبیری و عدم دور اندیشی در مورد مسائل جاری مملکت و ارتباط آن با موازنه قدرت در جهان، می توانست ایران را در کام خرس شمالی فرو ببرد که اگر چنین می شد، امروز سرنوشت دیگری داشتیم. از طرف دیگر چنین سیاست نابخردانه نظم نوین جهانی و موازنه آن را به هم می ریخت. زیرا تمامی تلاش قدرت جهان آزاد این بود که پای کمونیسم و یا شوروی به آبهای گرم نرسد. به همین جهت برای از دست ندادن کشور ایران که تا آن زمان در جبهه غرب جای داشت، حاضر بودند حتی با فدا کردن موضعی و پذیرش ریسکی مقطعی و مورد سرزنش قرار گرفتن در افکار عمومی، نگذارند منافع عالیه جهانی به خطر بیفتد. به همین دلیل 28 امرداد اجتناب ناپذیر بود. زیرا دکتر مصدق حاضر نبود کوچکترین انعطافی از خود نشان دهد.
حال که به اینجا رسیدم مایل هستم یک نقل ِ قول ِ تاریخی را که در یک میهمانی از زبان یکی از دوستان دانشمند و ادیبم شنیدم و بی ارتباط با موضوع مورد بحث نیست، به اطلاع علاقه مندان به تاریخ ایران برسانم. او می گفت در ملاقاتی که به مناسبتی با آقای سید حسن تقی زاده داشته است، پس از صحبت های مقدماتی که در ارتباط با کارش بود از او سئوال کردم که آیا شما واقعاً جاسوس انگلیس هستید؟ در مقابل این سئوال، آقای تقی زاده خنده ای کرد و گفت، آخر چه دلیلی دارد که من جاسوس انگلیس باشم؟ و چنین برچسب هایی، انگی است که توده ایها برای خراب کردن امثال من می زنند. زیرا من و همفکران من براین عقیده هستیم که چون کشوری ضعیف هستیم، برای گرفتن
حقمان باید با گام های سنجیده حرکت کنیم و نگذاریم که آنها نسبت به ما بدبین شوند. و وقتی که در مواضعمان مسلط تر شدیم، می توانیم برای گام های بلندتری در جهت کسب حقوقمان خیز برداریم و معتقد بود که در جریان ملی شدن صنعت نفت همین توصیه را به دکتر مصدق کرده است که بایستی با گام های سنجیده جلو رفت و موازنه قدرت جهانی را در نظر گرفت.
بنا براین ملاحظه می کنیم که تشخیص و درک موازنه قدرت جهانی، اصلی است که عدم رعایت از آن باعث نابودی سیاستمدار و سیاست گذار می شود.
اشتباه بزرگ دیگر دکتر مصدق در آن روزهای بحرانی نپذیرفتن دست خط محمدرضاشاه مبنی بر خلعش از نخست وزیری بود که بوسیله فرستاده شان ارتشبد نصیری به دکتر مصدق ابلاغ شده بود. زیرا شاه به لحاظ قانونی این حق را داشت که برای جلوگیری از بحران، در غیاب مجلس نخست وزیری را عزل و یا معرفی کند. بنا براین دستگیر کردن فرستاده شاه در آن شرایط، بحران را شتاب بخشید و سبب شد هرج و مرجی در ایران صورت بگیرد که نمو نه اش پایین کشیدن مجسمه رضاشاه و شعارهای توهین آمیز علیه خانواده پهلوی و اعلام جمهوری دموکراتیک بوسیله حزب توده بوده است. بد نیست بدانیم که دکتر مصدق خبر درست این واقعه یعنی نپذیرفتن فرمان ِ عزل از طرف شاه را حتی به هیأت دولت خودش نداد.
در جواب آزموده، دادستان ارتش در دادگاه نظامی، که می پرسد شما پس از دیدن فرمان ِ عزل ِ خودتان چه عکس العملی داشتید، دکتر مصدق جواب می دهد. » … در اصالت فرمان مشکوک شدم. زیرا اعلیحضرت شاهنشاهی خوب می دانستند که اگر می فرمودند مایل به ادامه خدمت من نیستند، دقیقه ای در خدمت باقی نمی ماندم…تردید در اصالت فرمان سبب شد که اینجانب از پیشگاه ملوکانه توضیحاتی بخواهم. پس از تحقیق معلوم شد اول وقت روز یکشنبه یعنی 25 امرداد از کلاردشت به رامسر و از آنجا به بغداد رهسپار شده اند ( جلیل بزرگمهر، ص 4 ، بخش دوم ).
با این تو ضیحات باز هم طبق علم احتمالات اگر دکتر مصدق بر فرمان شاه صحه می گذاشت و نخست وزیری را واگذار می کرد، مطمئناً رویداد 28 امرداد بوجود نمی آمد و صد البته انقلاب ننگین جمهوری اسلامی بوقوع نمی پیوست و ملت ایران اینچنین گسسته نبودند و دلها، چرکین در درون سینه شان نمی تپید.

نتیجه:
اینکه امروز بگوئیم آیا 28 امرداد سال 1332 کودتا است یا قیام، شاه خوب بود و مصدق بد و یا مصدق حق داشت و شاه لاحق بود، چه دردی و یا مشکلی از شرایط اکنون ِ ما حل می کند؟
28 امرداد ماه هر چه بود به تاریخ پیوست و به عنوان یک روز و یا رویداد تاریخی می شود از آن یاد کرد و آموخت.
و تجربه و درسی که از آن می آموزیم، سعی کنیم با همکاری و تحمّل یکدیگر، دیگر چنین شرایطی را بوجود نیاوریم. نه اینکه در گذشته در جا بزنیم.
تا پایان تاریخ، ما نمی توانیم از هم گسیخته، پشت مصدق سینه بزنیم، بر سر بکوبیم که وای چرا مردم به مصدق پشت کردند.
آری بر این باورم که مردم به مصدق پشت کردند و الاّ چگونه می شود به حرفهای انقلابیون و میلیون باور داشت که کرمیت روزولت و اینتلجنت سرویس به کمک چاقوکشان و رجاله های چاله میدانی، مصدق را سرنگون کردند؟ همه ی ما می دانیم که فاصله 25 امرداد تا 28 امرداد سه روز بیشتر نیست و طبق هیاهوی حزب توده در روز 25 امرداد، سرهنگ نصیری که حامل پیام و دستخط محمد رضاشاه مبنی بر برکناری دکتر محمّد مصدق از سمت نخست وزیری بود، بوسیله گارد نخست وزیری دستگیر و بازداشت شد و افتخار توده ایها در این هیاهو این است که از قبل ، آمدن سرهنگ نصیری را به اطلاع نخست وزیری رسانده است و بعد اسمش را با کمال وقاحت کودتا نام می گذارد. در حالی که طبق قانون اساسی، شاه قانوناً این اختیار را داشت که نخست وزیر را در غیاب ِ مجلس عزل کند. بنا براین کودتا نامیدن آن حرکت یک حربه ی تبلیغاتی بود که از شیپور حزب توده و با حمایت اربابش در کرملین دمیده شد و دکتر مصدق دراین هیاهو دچار یک خبط تاریخی شد که در کنار خبط های دیگرش سبب شد مردم از او فاصله بگیرند. و الاّ توده ایهای که در روز 27 امرداد مجسمه شاه را پائین می کشیدند، کجا بودند؟ و یا آن مردمی که خیابانها را به حمایت از دکتر مصدق سیاه می کردند، کجا بودند؟ شهربانی، ارتش و گارد ویژه نخست وزیری که روز 25 امرداد سرهنگ نصیری را کد بسته بازداشت کرده بودند، کجا بودند؟ فراموش نکنیم که مصدق وزرارت جنگ ( وزارت دفاع ) را در اختیارخود داشت. تازه مگر آمریکا و انگلیس در ایران لشکر پیاده کرده بودند و یا ناوگان دریائی و نیروی زمینی خودشان را در خلیج فارس و یا پشت مرزهای ایران مستقر کرده بودند؟ و آیا اصلاً می شود یک حکومت ملّی را با چند چاقوکش و رجاله سرنگون کرد؟ خیر، این مردم بودند که پشت مصدق را خالی کردند، برای اینکه تا آن زمان چند خطای استراتژیک انجام داده بود.
ا- نپذیرفتن طرح چرچیل – ترومن- روزولت در رابطه با مسئله نفت
2- اعلام رفراندم برای منحل کردن مجلس ِ شورای ملی که در قانون پیش بینی نشده بود.
3- انحلال مجلس که به لحاظ قانون اساسی از اختیار او خارج بود
4- عدم پذیرش برکناری خود بوسیله فرمان محمّد رضاشاه که طبق قانون اساسی این حق برای پادشاه محفوظ بود.
همه این پارامترها در کنار اوضاع نابسامان اقتصادی که کشور را در مرز ورشکستگی پیش برده بود و اوضاع آشفته اجتماعی که توده ایها امنیّت آن را به هم زده بودند، سبب شد که در 28 امرداد مردم به خیابان نیایند. متعجّبم از اینکه امروز توده ایها و انقلابیون سوپر چپ در کربلای 28 امرداد سینه می زنند و سیاه می پوشند، در حالی که به گواهی تاریخ، هم حزب توده وهم نیروهای چپ ِ آن زمان و پس از آن، مصدق را فردی مرتجع و پادوی امپریالیسم ارزیابی می کردند و مخالف ملّی شدن صنعت نفت در سراسر ایران بودند. بلکه درمقابل ملّی شدن صنعت نفت در سراسر ایران به رهبری دکتر مصدق،
شعار می دادند که فقط نفت جنوب را ملّی کنید. یعنی در پس ِ این شعار، آنها می خواستند نفت شمال، در اختیار اربابشان استالین جنایتکار قرار بگیرد و وقیحانه کشور ایران را به سه حریم تقسیم کرده بودند که یکی حریم شوروی بود که شامل خطه شمالی کشور یعنی از خراسان تا کردستان را در بر می گرفت، دیگری حریم انگلیس نام داشت که شامل صفحات جنوبی کشور یعنی از سیستان و بلوچستان گرفته تا خوزستان را شامل می شد و سوّمی حریم ایران نام داشت که فقط شامل استان مرکزی کشور و کویر لوت می شد.
حال این افراد و نیروها برای 28 امرداد اشک تمساح میریزند.
امروز هر ایرانی وطن دوست که به نحوی از انحا در دوران 28 امرداد سال 1332 و پس از آن در آن دخیل بود و یا روشنفکران و سیاسیون، بایستی منصفانه خود را، تاریخ را به قضاوت بنشینند و ببینند که خودشان چه کردند؟ آیا تمامی اعمال آنها طی این سالیان همیشه درست بوده است و فقط عملکرد سیستم حاکم غلط؟
آیا زمان آن نرسیده است که سیاسیون و روشنفکران دیروزی از خود سؤال کنند که چرا سبب شدند چنین رژیم آدمخواری را جایگزین سیستم پادشاهی با اشکال بسیار ولی منطبق با دنیای امروزی کنند؟ متأسفانه وقتی به خاطرات و گفته های آنها می نگرم، می بینم هیچ کس از آنها از خود انتقاد نکردند و نمی کنند.
شرایط امروز وظیفه سنگینی را بر دوش هر ایرانی خواهان ایرانی آباد، آزاد و دموکراتیک گذاشته است که برای نجات آن از چنگال هیولای زمان، عفریت آخوندیسم ( چه معمم و چه مکلا ) به پا خیزند. و این وظیفه بیش از همه بردوش نیروهای سیاسی سنگینی می کند که برای بیرون رفتن از معضل اجتماعی کنونی، اختلافات فردی و گروهی ِ حقیر را کنار بگذارند و برای هدفی بزرگتر که همانا آزادی ایران از دست ایلغار مذهبیون حاکم است، دست در دست یکدیگر بدهند و با اتحاد یکپارچه فصل نوینی را در تاریخ ایران زمین بگشایند و طرحی نو در آسمان غم زده ایران در افکنند.
درس بزرگ 28 امرداد و رویداد ملی شدن صنعت نفت این است که تضادهای موجود را تشخیص دهیم و رابطه آن را با موازنه قدرت جهانی درک کنیم. هر گونه غفلت و یکدنده گی ِ کینه توزانه نسبت به گذشته و تعمیم آن به زمان حال، فاجعه ای نصیب کشورمان می کند که جزء افسوس و حسرت ِ قدر نشناختن موقعیت برایمان باقی نمی ماند.
امروز جهان پس از فروپاشی بلوک شرق، نظم نوینی را طلب می کند که لیبرالیسم – دموکراسی حرف اول را می زند و اقتصاد جهانی به سمت ایجاد فرصت مساوی برای همگان پیش می رود که در آن هر که خلاق تر و لایق تر باشد، جذب کار می شود. بنابراین جا دارد که ما ایرانیان در این حرکت شکوهمند و در عین حال شور انگیز جهانی همراه باشیم و منافع عالیه ملی مان را با چنین نگاهی پاسداری کنیم. پر واضح است که رسیدن به این هدف بزرگ ما را ناگزیر می کند که سد پیشرفت کشورمان را که بیش از همه جمهوری اسلامی است، از جلوی پا برداریم. و این مهم میسّر نمی شود، مگربا اتحاد تمامی نیروهای آزادیخواه که دل در گرو نجات ایران دارند.

نویسنده: احمد پناهنده

http://www.apanahan.wordpress.com

a_panahan@yahoo.de

* علاقه مندان برای اطلاع بیشتر در این باره می توانند به کتاب » خواب آشفته نفت » اثر دکتر محمد علی موحد رجوع کنند.


عوامفریبی ِ بی بدیل از هر دو جناح

16 آگوست 2010

این روزها برای منحرف کردن ِ افکار عمومی ِ ایرانیان و سپس جهانیان هر یک از جناح های حکومت اسلامی برای یار گیری از مردم ایران دست به عوام فریبی ِ غریب و سخیفی زده اند تا مخالفت مردم ِ سراسر ِ ایران را با تمامیت حکومت اسلامی، از سر خود بر گیرند و آنها را در دعوایی در گیر کنند که سودش اگر هوشیار نباشیم، فقط در جهت ابقای همین حکومت فایده می افتد.

داستان چیست؟

از خرداد سال 88 به این سو یک جناح به بهانه ی تقلب در » انتخابات » بیرقی را در دست گرفته است که در پایان راهش می خواهد همین حکومت اسلامی را با رنگ و لعاب نچسب ِ حقوی ِ بشری و لیبرالیسم بر گرده ی مردم سوار کند و جنایات و کشتارهای دهه ی اول انقلاب اسلامی را با اسلام رحمانی کتمان کند.

پر واضح است که این جناح هیچ صداقتی در گفتار و رفتارش ندارد و گرنه تا امروز که طشت رسوایی حکومت اسلامی از بام اسلام فرو افتاده و هر کس و ناکسی در این بازار مکاره ی اسلامی چون گرگان وحشی یکدیگر را می درند و ایران را در تمامیتش نابود می کنند، بایستی برای احترام گذاشتن به ملت ایران، حداقل پرونده ی اعمال دهه ی اول انقلاب اسلامی ِ خودشان را می گشودند و ورق ورق جنایات ثبت شده در تاریخ دلها و وجدانهای ایرانیان را گزارش می کردند و در مقابل ملت بزرگ ایران زانو و پیشاتی ِ ادب به زمین می سائیدند و از گذشته و عملکرد ناشاد خودشان عذرخواهی می کردند.

و دریغا که تا امروز نه اینکه این حداقل حرکت ِ انسانی را انجانم ندادند که هیچ حتا به تزویر امروز بیرق » اسلام رحمانی » را در دست گرفتد تا بگویند همه این جنایات و درنده خویی های اسلام از آغاز موجودیتش تا کنون و بویژه اسلام حاکم در ایران در این سی و اندی سال، رحمانی نبوده است.

و اگر می بوده است باید چون دهه ی اول سال 60 خورشیدی و سپس سال 67 در زمان زمامداری خودشان هزاران هزار انسان ایرانی را گردن می زدند تا کسی جرئت نمی کرد به خودش اجازه دهد به خیابانها بیاید و همه ی ارزشهای اسلامی را بر سرشان خراب کند و از حکومت اسلامی و سپس اسلام عبور کند.

در اینجا به این کسان که از ناکسان تاریخ ایرانند، باید گفت اگر مجاهدین خلق توانستند درآن دوران شکوفایی ایران در زمان پادشاهی پهلوی دوم که همین اسلام را به مسجدها و سر قبور رجعت داده بود، با عوامفریبی ،» اسلام مترقی و چپ تر از مارکسیسم و اسلام رحمانی » جا بزنند، شما هم خواهید توانست.

اما تاریخ گواهی می دهد که مجاهدین با همه ی جان کندن هایشان و گرفتن جان ایرانیان با ترور و خشونت، اسلام مرگ آفرین ِ همین آخوندهای متحجر را زنده کردند و آن را از پستوی تاریخ بیرون کشیدند و به امروز و حال ِ ملت ایران تحمیل کردند.

به عبارت دیگر اسلام همین است که در شکل فرقه های اهل سنت تا دوران صفویه و سپس فرقه ی شیعه ی اثناعشری از صفویه تا کنون در جای جای ایران، ستمگری پیشه می کند و خون ایرانی می ریزد و فرهنگ و تاریخ درخشانش را نابود و کشورشان را ویران می کند.

یعنی اسلام در همه ی اشکال و فرقه هایش و بویژه فرقه ی شیعه ی اثناعشری از آغاز تاریخش تا کنون در همه سویش تجاوزگر و خونریز و ویرانگر و بیابان آفرین و ضد آزادی و کرامت انسانی بوده است.

بنابراین امروز دم زدن از » اسلام رحمانی » فقط فرار از گذشته ی نکبت بار و خاک پاشیدن در چشمان توده های نا آگاه و زجر کشیده ی همین » اسلام رحمانی » است.

البته فراموش نمی کنیم که علم کردن » اسلام رحمانی » در این شرایط به شکلی خلع سلاح کردن اسلامیون حاکم است که اسلام را برهنه و شفاف چون زلفقار دو دم بر گردن ایرانی فرود می آورند.

به عبارت دیگر این علم دارن امروزی » اسلام رحمانی » بیش از اینکه دلشان برای ایران و ایرانی بسوزد و برای رهایی ایران و ایرانی از ایلغار اسلام به تکاپو بیافتند، دلشان برای همین اسلام حاکم و امروز از نوع » رحمانی اش » می سوزد و می روند به ازای نابودی ایران همین اسلام را بار دیگر از زیر تیغ مخالفت ملت ایران بیرون بکشند و دوباره از مردم سواری بگیرند.

و بی شرمانه و در عین حال می شود گفت صادقانه کتمان نمی کنند که می خواهند حال و روز ایرانیان را به دهه ی اول » اسلام نورانی و و رحمانی » که بیشترین جنایت ضد بشری، علیه ایرانیان و ایران در تمامیتش اتفاق افتاد، برسانند.

اما در مقابل این عوامفریبی مضحک، جناح دیگر دستشان را به خوبی خوانده است و امروز برای خلع سلاح کردن این جناح که به اسلام رحمانی تمسک می جویند، عوامفریبانه تر زیر بیرق ایرانگرایی و ایرانیت سینه می زنند تا از این طریق با یارگیری از ایرانیانی که به حق کشورشان را دوست دارند و همچنین سوء استفاده از عِرق میهن پرستی شان، آنها را در دعوایی وارد کنند که اگر هوشیار نباشند، عافبتش ابقاء همین حکومت اسلامی است.

وگرنه کسی که ادعا دارد ایران را بالاترین ارزش می داند و در مقایسه با اسلام ایران را بالاتر و والاتر ارزیابی می کند، احتیاجی ندارد از » امام زمان موهوم » دستور بگیرد و هاله ی نورانی هدایت کننده او باشد.

احتیاج ندارد با وزیران کابینه اش به اندرون چاه جمکران سرک بکشد و عریضه برای کسی بیاندازد که نه مادر زاییده است و نه وجود خارجی دارد.

احتیاج ندارد در مرگ کسی که برای به چنگ آوردن قدرت در نزاع قبیله ای جان داد و حتا بی رحمانه بر کودک شش ماهه اش ترحم نکرد، بر سر و تن ِ بی مقدارش بکوبد و گریبان پاره کند و یا حسین یا حسین بگوید.

همان حسینی که خود و پدر و اجدادش بر ایران تاختند و تاریخ و فرهنگ یک ملت بزرگ را نابود و خاک ایران را ویران کردند.

اگر این کسان که امروز ادعا دارند به ایران و فرهنگ و تاریخ ِ قبل از حمله ی اعراب به ایران، احترام می گذارند و باید امروز در مجامع بین المللی با چنین فرهنگ و تاریخی خودشان را بشناسانند، باید از هم اکنون همه ی نابخردیها و ظلم و ستمی که بر تاریخ و فرهنگ ایران در جای جای وطن روا داشتند، عذرخواهی کنند و بدون هیچ اما و اگری در جهت ترمیم آن بر آیند و ایرانیان را به خویشتن ِ ایرانی ِ خویش فرا خوانند.

باید همه ی اشغال کنندگان مُلک و تخت ِ دارا را به کمک و یاری مقامت و مبارزه ی بی همتای ملت ایران از اریکه ی قدرت به زیر بکشند و خود، همراه اسلامشان به جای سزاوار و در خور جایگاهشان در تاریخ فرو کشیده شوند.

چنین نپندارند که با حلوا حلوا گفتن بتوانند دهان ملت را شیرین کنند.

معنی اش این است که اگر تا حال ندانستید و نخواستید بدانید، از هم اکنون بدانید که ما ایرانیان بیداریم و اجازه نخواهیم داد که از عِرق وطن پرستی ما جهت بقای حکومت بی مقدارتان استفاده کنید.

اجازه نمی دهیم ایران را به پای اسلام قربانی کنید.

اجازه نمی دهیم که این کسان ِ از ناکسان وقیح تر با نام ایران و یا از عِرق وطن پرستی ایرانیان سوء استفاده کنند تا به مقصود خود که همانا ذلیل کردن هر چه بیشتر ایرانی و سپس ویرانی ایران است، برسند.

هرچند هم نباید کتمان کرد که چنین موضعی حتا اگر از روی عوامفریبی باشد که هست باید گفت نسبت به موضع آن جناح دیگر جلوتر است زیرا باید اینگونه پنداشت که چنین موضع گیری، امروز نشانه ی سربلندی ایران و فرهنگ و تاریخ ایران است که با همه ی تیغ جفا ی اسلام و اسلامیون بر گردنش در طی این سی و دو سال، اسلام را در تمامیتش، شانه به خاک مالیده است و امروز همین اسلامیون،  از نوع امام زمانی شان مجبور شدند که کاسه ی گدایی را به سمت ایرانیت بگیرند تا با عوامفریبی ِ غریب و سخیف فرصتی برای خود بخرند و دوباره همین اسلام ویرانگر و ضد ایران و ایرانی و کرامت انسانی را در قدرت ابقا کنند.

از طرف دیگر با چنین مواضعی از جانب جناح حاکم که امروز حتا عوام فریبانه پشت ایرانیت و فرهنگ و تاریخ ایران پناه قرار گرفته است، جناح مغلوب را هر چه بیشتر در تنگنا و زیر فشار خرد کننده ی افکار جمعی ِ ایرانیان می گذارد که تکلیف خودشان را باید بین ایران و اسلام روشن کنند.

به این معنی که آیا » اسلام رحمانی » را هنوز برتر و والاتر از ایران ارزیابی می کنند یا نه ایران را بالاترین ارزش می دانند؟

و این جدالی است که اگر ایرانیان از آن در جهت هر چه ضعیف کردن تمامیت حکومت اسلامی بهره بگیرند، آینده ای درخشان ما را در انتظار خواهد بود.

این را هم فراموش نکنیم که ما ایرانی ها در این دعوا بدون اینکه یکی از این جناح را تقویت و یا حمایت کنیم، باید تمامی نیروهایمان را جمع کنیم و در عین حال که ایرانیت و فرهنگ و تمدن و تاریخ ایران را در همه سطوح  و عرصه های اجتماعی برجسته می کنیم، اسلام را با هر دو جناحشان از قدرت به جای سزاوارشان فرو بکشیم.

به خاطر بسپاریم که جناح حاکم میرنده است و قدرت باز سازی سیستم و کسب مشروعیت مجدد را ندارد اما در مقابل جناح مغلوب چون عوامفریبانه امروز بین مردم است می تواند در صورت به هم خوردن تعادل قوا به نفع آنها همین قدرت اسلامی را با چهره ی بزک کرده تر باز سازی کنند و اندکی بیشتر برای همین حکومت اسلامی زمان بخرند.

هوشیار باشیم که مبادا وعده های میان تهی هر یک از آنها ما را از مسیرمان که همانا آزادی ایرانی از ایلغار اسلامی است، خارج کند.

www.golchai.wordpress.com

a_panahan@yahoo.de


برای ثبت در تاریخ

16 آگوست 2010

فارس عکس | Www.FarsAks.Co.Cc

دیروز نوشته بودم:

» آن هشدارهای دلسوزانه و وطن خواهانه ی دیروزی که از روی صدق و راستی و از خون ِ جگر روی

. کاغذ رنگین می شد و به عمد ناشنیده ماند، امروز خود را در قامت واقعیت نشان داده است
دیروز هشدار این بود که نگذاریم حکومت اسلامی از واگرایی ِ ما، ایران ِ جان همه ی جانان را به

.لبه ی .پرتگاه ببرد که نه از تاک نشان ماند و نه از تاک نشان
نگذاریم که عدم ِ اتحاد ما و بی لیاقتی حکومت اسلامی کار را به آنجا بکشاند که بیگانه قصد ِ آن کند برای ادب کردن حکومت اسلامی به ایران بتازد و با بمباران، شالوده های اقتصادی و زیربنای ملک ِ دارا را نابود کند.
نگذاریم که حکومت اسلامی از واگرایی و عدم اتحاد ما قصد ِ آن کند که برای بقای حکومت ضد ایرانی و ضد تاریخی خود مردم ایران را به گروگان بگیرد و دنبال زیر ساخت ِ سلاح اتمی برود و بعد از جهان آزاد باج خواهی کند.
نگداریم که حکومت اسلامی از عدم اتحاد ما سیاست ضد مردمی را به آنجا بکشاند که فرصت طلبان جدایی خواه، خیره سری پیشه کنند و بیرق جدایی تحت عناوین » ملت ها، حق تعیین سرنوشت، فدرالیسم و . . . و . . .» در دست بگیرند و بی هیچ شرمی جدایی را از بیگانه طلب کنند.
هشدار این بود که در صدد پیدا کردن ظرفیت در درون رژیم نباشیم زیرا حکومت اسلامی در تمامیتش از ظرفیت در راستای منافع ملت ایران و کرامت انسانی و ایرانی تهی است. حال این رژیم ضد ایرانی با دارودسته ی» اصلاح طلبان» در قدرت باشد یا بدون » اصلاح طلبان «، هیچ فرقی نمی کند که امروز هر دو قماش با اسب ضد ایرانی شمشیر جهالت و بیگانگی را در دل خرد سالاران ایرانی فرو می برند.
هشدار این بود که اختلافات حقیر درون اپوزیسیون را به خاطر منافع ومصالح عالیه ی ایران و ایرانی که امروز در گروگان یک رژیم بغایت ضد ملی و ضد تاریخی است، کنار بگذاریم و دور طرح فراگیر رفراندم ملی حلقه بزنیم و در فردای سرنگونی همین حکومت اسلامی، انتخاب نوع نظام را در شرایط آزاد به عهده ی ملت ِ سزاوار بهروزی و آزادی ایران واگذار کنیم.
هشدار این بود که دعواهای » حیدر- نعمتی» امروز ِ بین گروها را به فردای دمکراتیک ایران واگذار کنیم زیرا در این شرایط ِ تیره و تار ِ واگرایی دامن زدن به این اختلافات، ثمره اش نصیت ِ همین حکومت اسلامی می شود واز این طریق پایه های حاکمیت ننگینش را مستحکمتر می کند و در مقابل، اما مردم، سرخورده و بیزار از مبارزه، برای رسیدن به فردای بهتر می شوند.
هشدار این بود که امروز مشکل فی مابین نیروهای مخالف رژیم، کمبود طرح و یا برنامه نیست زیرا با انتشار طرح رفراندم ملی دیگر جایی برای طرحهای پر طمطراق اما میان تهی باقی نمانده است و حجت را بر همگان تمام کرده است. زیرا این طرح در برگیرنده تمامی موازین دموکراسی خواهانه و یک آشتی ملی ملت ایران بوده و هست. بر کسی پوشیده نیست که تا قبل از انتشار طرح رفراندم هر گروه و یا سازمانی در آیینه تنهایی فقط به قامت خود می نگریست وبرای ارضای حقیرانه خود، نسخه رهایی می پیچید و از سایرین می خواست به او بپیوندند و در نسخه پیچیده شده ی خود فقط نیروهایی را مخاطب قرار می داد که از نظر او » خلقی و انقلابی » بودند و سایرین جایی نداشتند.
هشدار این بود که » کربلای 28 مرداد، 16 آذر و و و . . . » دیگر رنگ امروزی ندارد و بر سر کوفتن و سینه زدن برای آنها ما را در کنار عزاداران جاویدان مرتجعین حاکم قرار می دهد که در هر زمان و وقت و بی وقت در غم از دست رفتن دسته ای از عرب که در دعوای قبیله ای جان یکدیگر را گرفتند، ناله سر می دهند و ملت بخت برگشته را در هپروت جنون سرا خمار می کنند و جان و جهان آنها را در قمار افسون زدگی فنا و تلف می نمایند.
اما افسوس و صد افسوس که این هشدارها به عمد شنیده نشد و گوشها برای نشنیدن از پنبه آغشته و بسته شد وهرگروه و سازمانی برای مطرح کردن خود کشک خود را آسیاب کرد و به جای همگرایی بر طبل واگرایی ضرب گرفت. و چه دردناک است که امروز چشمان ِ منتظران بویژه جدایی طلبان به حمله ی نظامی آمریکا و شرکاء دوخته است تا در ویران سرای ایران، از پس ِ بمباران ِ خاک وطن، تن ِ زخمی ایران ِ جان را تکه پاره کنند. و دردناک تر از این تو نظاره گر صحنه ای باشی که لاشخواران جدایی طلب، چنگال خونین خودشان را در جان ِ زخمی ایران فرو ببرند وطعمه جدایی جدا کنند. امروز این آواز شوم ِ خیره سری در گوشه های پهندشت ایران زمین، گوشها را آزار می دهد و حکومت اسلامی با سیاست ضد ایرانی خود هرچه بیشتر این آواز شوم را پژواک می دهد. روزگار غریبی است و غریب تر از روزگار، وضعیت و آرایش نیروها و شخصیت هایی است که خردشان بیمار و اندیشه شان بیکار است و هر روز به نوایی مست می شوند و سرمستی خود را با پریشان گویی به نمایش می گذارند. یک روز باد در غبغب می اندازند و از » ملل» ایران صحبت می کنند و آواز ِ ضد هارمونی ِ تفرقه انگیز و جدایی طلبانه سر می دهند و روز بعد در یک سرمستی دیگر ترانه » حق تعیین سرنوشت » برای » ملل » ایران را اجرا می کنند و هم اکنون در راه اندازی یک » سمفونی » در قامت » فدرالیسم » هستند. تو گویی هم اکنون معضل بزرگ ایران تعیین تکلیف حقوق » خلقها » است و سد اصلی راهگشایی ایرانی دموکراتیک، دیوار نداشتن خانه » ملل موهوم در ایران » است.

تا کی الگو برداری از دیگران؟

دیگرانی که تا دیروز همین اصطلاحات من در آوردی » خلقها، ملل، حق تعیین سرنوشت و فدرالیسم» را در بوق و کرنا می دمیدند و خود را در چهارچوب ارضی کشورشان وفادار نشان می دادند امروز اما « پرچم  مستقل » برافراشتند و پرچم کشورشان را از فراز ادارات و خانه ها پایین کشیدند. این همان هشدارهای دلسوزانه بود که دیروز و همچنین امروز از حلقوم وطن دوستان فریاد زده می شد که » فدرالیسم » فردا به یک » چرخش قلمی » به جدایی تبدیل می شود و امروز شکل واقعی خود را در جوار میهن در کردستان عراق نشان داده است. امروز دیگر جای چانه زدن نیست و باید در مقابل این گونه طرحها با سر وُ تن وُ جان وُ دل ایستاد و این صداهای شوم را در نطفه خفه کرد. اگر امروز چنین کنیم فردا مشکل کمتری خواهیم داشت.

امروز اما می نویسم:

روزها از پی هم می گذرند و زمان ِ فاجعه نزدیک می شود. اما ما دلمان خوش است که اطلاعیه ای می دهیم و در آن جنگ را محکوم می کنیم. ولی به خود زحمت نمی دهیم که فکرمان را به کار بیاندازیم و اندیشه کنیم که یک راه حلی برای جلوگیری از فاجعه ی در پیش پیشنهاد کنیم.
همگی فقط روضه ای اندر معایب و ویرانی ِ فاجعه جنگ می خوانیم و مصیبتی از نابودی مُلک دارا سر می دهیم اما در کنار این زار زار گریستن های ِ جگر سوز، سرمان را بالا نمی گیریم تا راهی بیابیم و از این فاجعه به سلامت و یا حداقل با کمترین هزینه عبور کنیم.
عده ای می گویند در این زمان باید جبهه صلح و حقوق بشر درست کرد و نیروها را در آن متشکل کرد. اما نمی گویند در صورت وقوع جنگ، چه کار باید بکنند؟
سالها است چنین جبهه ای بدون اینکه رسمیت داشته باشد چه در ایران و چه در جهان تشکیل شده است و قدمتش به دوران جنگ سرد می رسد. آنجا که جهان در نزاع ِ ایدئولوژیک ِ بلوک شرق با بلوک جهان باز و آزاد، در جنگی جهان سوز می سوخت، همین به ظاهر صلح دوستان ِ جهان و ایران برای نابودی امپریالیسم جهانی، پا برهنه در خیابانها چون سیل جاری می شدند و شعار ِ کف آلود ِ رنگینخون ِ » مرگ بر آمریکا » سر می دادند و » عمو هو را هو هو» می کردند.
در همین دیروز ِ نزدیک علیه جنگ آمریکا با عراق به خیانها ریختند، شعار دادند و بعد چلو کباشان را خوردند و دیگر هیچ نفسی از آنها در نیامد.
یعنی می خواهم بگویم که چنین شعاری و یا راه حلی امروز محلی از اعراب ندارد. زیرا مرحله ی اکنون و امروز، مرحله ی عمل است و راه حل مادی و خرد پسند می طلبد.
آن دیگران از روی شکم سیری و از روی بی خردی، هم در مخالفت از جنگ شعار می دهند و هم آواز می خوانند که مخالف حکومت اسلامی هستند اما موقعیت خودشان را معلوم نمی کنند که کجا هستند.
اینکه بگوییم با هر دو مخالف هستیم، هیچ هنری نیست و هیچ مشکلی از فاجعه ی ِ در پیش حل نمی کند و بی شک چنین موضعی در این شرایط تعیین کننده به نفع حکومت اسلامی تمام می شود.
در سیاست این از بدیعی هات است، وقتی چیزی را رد می کنید، از قبل باید جایگزین آن را معرفی و تبلیغ کنید. اما ما یاد نگرفتیم حتی به این بدیعی هات پایبند باشیم بلکه یکطرفه و بی خردانه همه چیز را نفی می کنیم.
در هر صورت 32 سال وقت داشتیم روی نقاط ِ مشترک با یکدیگر، مقابل حکومت اسلامی، جبهه ای درست کنیم تا امروز که می رود فاجعه ای ایران سوز بر کشورمان فرود آید، آن فاجعه را دور بزنیم و یا آن را با کمترین هزینه پشت سر بگذاریم.
بارها نوشتم که فن آوری اتمی جهت ساختن سلاحهای کشتار جمعی بوسیله حکومت گران غیر منطبق با جهان آزاد، خط قرمز کشورهای جهان آزاد و کشور ژاندارم جهانی است.

البته این بدان معنا نیست که کشور ایران فن آوری اتمی صلح آمیز جهت بر طرف کردن نیازهای صنعت ِ نیرویی و پزشکی نداشته باشد.
همچنین نوشتم آن گروه، دسته جات و یا شخصیت هایی که همواره آماده بودند هر نوع اتحاد و یا ائتلافی را تخریب کنند و سبب ساز بقای حکومت اسلامی گردند، در آفریدن این فاجعه ی پیش رو، مسئولیتی کمتر از حکومت اسلامی ندارند.

ما تا امروز ثابت کردیم که ظرفیت متمدن شدن را نداریم. زیرا خون ِ از خود بیگانگی ِ اثناعشری در شریان ما جاری است و همیشه دوست داریم از یکدیگر نفرت داشته باشیم و تفرق را استقبال کنیم.
اگر غیر از این می بود، می بایستی تاکنون برای نجات ایران و مردم، دست همکاری را بدون کوچکترین چشمداشتی، برای اهداف والاتر از منافع گروهی دراز می کردیم. اما تا امروز نکردیم بلکه در پیله خود فرو رفتیم تا مبادا کسی به اندرون ما سرک بکشد و ما را از نکبت خودخواهی ِ بی مقدارمان آگاه کند.
هزاران طرح و برنامه روی کاغذ نوشته ایم و هزاران امضای خانوادگی پای آنها به حساب ِ لشکر کشی آراستیم. اما نه برای اتحاد و هماهنگی بلکه برای خودنمایی و جدایی از یکدیگر سبقت گرفتیم.
حاصلش همین شد که امروز در آن قرار گرفتیم. سایه جنگ در آسمان ِ ایران، موج ِ مرگ را به نوسان در می آورد. اما ما هنوز فقط اطلاعیه صادر می کنیم که جنگ بد است، صلح خوب است و بدون اینکه بتوانیم در مقابل جنگ، آلترناتیوی تشکیل دهیم.
امروز دیگر وقت اطلاعیه دادن و خودنمایی کردن نیست. به اندازه کافی وقت داشتیم خودمان را و اندیشه و ایده ای که در سر داشتیم، نشان دهیم..
امروز فقط زمان نزدیک شدن به یکدیگر و دست یکدیگر را فشردن به خاطر نجات ایران است.
امروز دیکر عقده کشی از گذشته جایی ندارد، بلکه باید همه اختلافات فی مابین را برای نجات ِ هدف بزرگتر به گوشه ای بیاندازیم و پشت همدیگر را محکم بگیریم تا ایران ِ جانمان فرو نریزید و ما نیز از این بیشتر فرو نرویم.
اگر به حال ایران در تمامیتش دل می سوزانیم باید جمع گردیم تا دشمن مشترکمان که جنگ و حکومت اسلامی باشد، از پیش پا برداریم.
امروز هر یک از گروه ها و شخصیت ها باید خودشان را ارزیابی کنند و ببینند چه وزنه ای در پارامتر سیاسی ایران هستند و سپس نسبت به سنگینی و اثرگذاریشان قدم بردارند.
آیا وجدان بیداری پیدا می شود که از منافع خود بگذرد و به ایران بیاندیشد؟ اگر آری، شتاب کنید!
نگویید که به بن بست رسیدیم. سرتان را بالا بگیرید و جوانب را بنگرید!
مطمئن باشید همه راهها بسته نشده است بلکه این ذهن ما است که در مقابل افسون ِ چشم مار، بسته شده است.
شب پرستان و تاریک اندیشان، نور را در اسارت خود گرفتند و ظلمت را در همه سو باریدند و سراسر ایران را به چاه جمکران نقب زدند تا همه ما را در آن چاه جهل و جنون فرو برند.
اما هیهات
نور در اسارت هم نور است و پرتوش روشنایی بخش راه از چاه
و چنین است که با همه این نا امیدی ها و تاریکی باریدنهای ِ پیش رو باید گفت:
با اینکه آسمان ایران ِ جانمان را ابرهای تیره در خود گرفته و ستاره ها و خورشید ِ ما را در محاق ظلمت فرو برده است. اما با همه این تاریکی ها و شرارت ها، ستاره ای هنوز می درخشد که انوار ِ نیرو دهنده اش ما را نهیب می زند که از افسون زدگی ماری که ما را میخکوب کرده است، برخیزیم و سپس چون پرنده ای رهایی سالار از مقابل چشمان ِ ما پر ِ پرواز باز می کند تا به ما یادآور شود که ما هم بالی داریم و می توانیم پرواز کنیم.
این سرمایه مادی و معنوی امروز در بین ما است اما ما هنوز در حد سزاوار قدرش را نشناختیم و هر روز که می گذرد به علت این بی توجهی، بیشتر در باطلاق عقب ماندگی فرو می رویم.
بی گمان تا امروز بر هر ناظر ایرانی و حتی بین المللی روشن شده است که محبوب ترین چهره مخالف حکومت اسلامی، شاهزاده رضا پهلوی است.
همچنین در کنار این محبویت، امروز در این شرایط بحرانی تنها برگ گذار از بحران جنگ و پس از جنگ است.
این سرمایه متعلق به همه ایرانیان است. بنابراین جا دارد که همگی از این سرمایه برای برون رفت از بحرانی که تمامیت ایران و مردم ایران را فرا گرفته است، استفاده کنیم و با هزینه کمتر به دوران پس از حکومت اسلامی وارد شویم.


چگونه؟


شاهزاده رضا پهلوی در این دوران خطیر ِ واگرایی و فاجعه ی نزدیک می تواند به عنوان سمبل هماهنگی، نماد ِ اتحاد و آشتی و پایه و چشمان ِ حفظ ِ چهارچوب ارضی و آبی ِ ایران، برای همگی مان که به ایران می اندیشیم، پایگاهی باشد تا از این پایگاه در صورت وقوع جنگ و ضعیف شدن و یا نابودی حکومت اسلامی، بتوانیم در کنارش خلأ قدرت را پر کنیم.
فراموش نکنیم که این شرایط در پیش، در دو حالت می تواند رخ بنماید.
یکم: حکومت اسلامی در لحظات آخر دست هایش را بالا ببرد و جامی دیگر از زهر را فرو بدهد. آنوقت دیگر در این موقعیت نمی تواند باشد که امروز هست بلکه ضیف تر شده است. در این شرایط این پایگاه ایجاد شده حول شاهزاده رضا پهلوی می تواند برای باز کردن فضای سیاسی – اجتماعی، بر حکومت اسلامی فشار بیاورد و موجبات آزادی هرچه بیشتر شهروندان ایران را فراهم کند که در تداومش به بر کناری حکومت اسلامی ختم شود.
دوم: اگر حکومت اسلامی در مقابل جهان آزاد تسلیم نشود، آنوقت جنگ اجتناب ناپذیر می شود و این جنگ است که می تواند حکومت اسلامی را متوقف کند. در این صورت یا حکومت اسلامی سقوط می کند و یا با قدرت کمتر می ماند که در هر دو صورت، این پایگاه ِ حول شاهزاده رضا پهلوی است که می تواند این مرحله ی عبور از حکومت اسلامی را به مقصد برساند.
اما اگر ما نتوانیم به دلیل تنگ نظری و خودخواهی و کینه جویی، حول شاهزاده رضا پهلوی جمع شویم و از این سرمایه سود ببریم. هر آنچه بر سرمان و ایران و ایرانی بیاید در درجه اول مقصر خودمان هستیم که از این موقعیت بهره نگرفتیم.
و مطمئن باشیم که لعنت ابدی را بر پیشانی خود حک می کنیم.
در پایان برای ثبت در تاریخ اعلام می کنم و همه وجدانهای بیدار را مخاطب قرار می دهم که برای نجات ایران و ایرانی، این سرمایه مادی و معنوی را هر چه بیشتر برجسته تر کنیم و از ملت ایران بخواهیم که در صورت وقوع جنگ، جبهه شاهزاده را قوی تر و قوی تر کنیم تا خلاء قدرت پس از حکومت اسلامی را پر کنیم و ارتش ایران را تحت فرمان این جبهه برای حفظ چهارچوب ارضی و آبی ایران، از تعرض جدایی طلبان به خدمت بگیریم.
امروز آنانیکه به ایران در تمامیتس و مردم ایران می اندیشند باید شاهزاده رضا پهلوی را هر چه برجسته تر کنند و در سایت ها و روزنامه ها و رادیو و تلویزیون به مردم معرفی کنند تا جهان بفهمد که مردم ایران اجازه نخواهند داد، ایران ِ جان همه جانان از پس ِ جنگ، نابود و یا تکه پاره شود.

نویسنده: احمد پناهنده

www.apanahan.blogspot.com

a_panahan@yahoo.de


شرممان باد که مشروطه را دار زدیم

16 آگوست 2010

مقدمه

صد و چهار سال پیش در چنین روزهایی پدران ما برای برون رفت از جامعه ی جهل و جنون زده که بر بستری از خرافات و استبداد بنا شده بود، با مطالعه ی تاریخی و نگاه جهانی، جهت ِ همگام شدن با دنیای پیشرفته، تکانی خوردند و حرکتی را آغاز کردند که در تداومش، انقلاب مشروطیت نام گرفت.
بی گمان پدران ِ ما در جستجوی ِ تاریخی به این پرسش رسیده بودند که:

چرا ایران ِ سرفراز و بلند نظر به این روز سیاه افتاده و سراپایش را تار ِ عنکبوت تنیده است؟
چرا سیه روزی و فقر و فاقه بر این سرزمین ِ پر ثروت و پرآوازه و بلند نظر دامن گستر شده است؟
چرا زنان ما در گونی سیاه پیچیده شده اند و از هیچگونه حرمت انسانی و حقوق اجتماعی و مدنی برخوردار نیستند؟
چرا عوام الناس در جهل و جنون و خرافات و کهنه پرستی غرق شده اند؟
چرا گریه و زاری و مصیبت و بر سر زدن و جِر دادن خود با قمه و تیغ و زنجیر و
کوفتن ِ مُشت بر پشت در جامعه نهادینه شده است؟
چرا ریش و پشم و لباس ِ چرکین و چروکیده و لباده و بند ِ
تُمبان در جامعه رواج پیدا کرده است؟
چرا شادی و شادمانی و شادخواری و شادخوانی و شادگویی و شاد رقصی از جامعه رخت بسته است؟
چرا سنت های زنده کننده و زندگی بخش ِ دیرپای ِ ایرانی که سراسر عشق و شادمانی و سرور و سرود ِ جوانی بوده است به محاق و فراموشی سپرده شده است؟
چرا علم و دانش و فلسفه و مدرسه فقط به قرآن و مکتب خانه منتهی شده است؟
و مهمتر از همه چرا قانونی حاکم نیست، عدالت خانه ای موجود نیست، دین از حکومت جدا نیست، قوانین ضد بشری صدر اسلام
ِ اعراب ِ جاهلیت در جامعه اجرا می شود؟
و چرا … چرا…؟
بر بستر این ناهنجاریهای جامعه بوده است که روشنفکران ِ آن روزها، همینکه پایشان به فرنگ باز شد، نگاهشان به حقوق انسانی و وضیعت نابسامان جامعه ایران تغییر کرد.
تحت این نگاه بود که پس از بازگشت به ایران همراه سایر وطن دوستان و ترقی خواهان شوریدند و شور و شراب
ِ زندگی ِ مدرن را در جامعه بذر پاشیدند.
جوانه های بذر به مردم امید بخشید که تکانی بخورند و برای دریدن جامه
ی کهنگی و خرافات بشورند.
و اینچنین بود که هر روز به مقیاسی بر خرافات و جهل و جنون هجوم آوردند و مولدین خرافات و جهل و جنون را به عقب نشینی وا داشتند.
هر چند انقلاب مشروطیت به خواست های خود نرسید اما آن تکان، نقطه عطفی شد که تداومش خود را در مدرن کردن جامعه در دوران شانزده ساله پادشاهی رضاشاه در عرصه های مختلف نشان دهد
و در دوران محمد رضا شاه به اوج برسد و رشک جهانیان و بویژه همسایگان ایران را برانگیزاند.

فراموش نکنیم که رضا شاه در دوران هرج و مرج ِ پس از انقلاب مشروطیت و خطر تجزیه ایران در تمامیتش با تدبیر و صلابتی بی همتا، ایران را از قعر تاریخ و نابودی بیرون کشید و جدایی طلبان ِ ضد ایران و ایرانی را گوش پیچاند و متجاسران را ادب کرد و ایران را زیر بنا از نو ساخت و در  این نوسازی ایران را نوین کرد.

افسوس که جنگ جهانی و تجاوز متجاوزین به ایران این فرصت سازندگی و مدرن شدن را از او گرفت اما پسرش پس از جنگ، ایران زخم خورده و تجاوز شده را در مدت 37 سال به جایی رساند که هنوز هم پس از سی و دو سال حمله و هجوم ِ گرازوار ِ از گور گریختگان تاریخ و همپالیکیهای ِ چپ در همه رنگش و ملیون به ظاهر ملی اما مرتجع تر از همین مرتجعین حاکم، همان استخوان بندی دوران آن پدر و پسر چشمان را نوازش می دهد و ایران را هنوز رمق بر پا ایستادن داده است.
اما ارتجاع زخم خورده و به درزهای عنکبوت گرفته ی جامعه پناه برده، در قامت شیخ مرتجعی بنام فضل الله نوری تخم خرافات را بر بستر جهل در آن جامعه جوان پاشید و مشتی ارازل و اوباش را دور خود جمع کرد و با نام خود در آورده ی» مشروعه » بر مشروطه تازید.
هر چند سر خود را بالای دار برد اما توانست متمّمی در قانون مشروطه وارد کند که تداومش امروز در هیئت و قامت شورای نگهبان در قانون اساسی
حک.مت اسلامی جلوه گر است.
سر بر آوردن ملاها از پستوی تاریخ و درزهای عنکبوت گرفته
ی جامعه، حاصل جهالت و عدم مطالعه تاریخ ایران و بویژه تاریخ مشروطیت از طرف روشتفکران ما بوده است که پس از انقلاب اکتبر روسیه یا سر بر آستان مارکسیسم و لنینیسم سائیدند و یا به ایدئولوژی متروک و مدفونی پناه بردند که ایران را از هزار چهارصد سال به این سو به روز سیاه نشانده بود.
در پس این سر سائیدن و پناه بردن ها
بود که از خود بیگانه شدند و در خود بیگانگی غرق گشتند.
به همین مناسبت بود که در تداوم این حرکت از خود بیگانگی، وطن و سرفرازی ایران برای آنها اهمیت نداشت. زیرا یا وطن خود را در اردوگاه سوسیالیست عملاً موهوم جستجو می کردند و یا در » مدینه فاضله » هزار و چهارصد سال پیش عربستان بدوی.
و عاقبت با خشمی کور سلاح جهالت بدست گرفتند و با انحراف افکار جوانان، عِرق ملی را در آنها سست کردند و شتابان سرنوشت کشور و ملت را به ملاهای بر آمده از گور تاریخ سپردند.
جا دارد که در صد و
چهارمین سالگرد انقلاب مشروطیت، هر ایرانی وطن دوست تاریخ کشورش ، حتی اگر یکبار هم که شده از مشروطیت به این سو را بخواند و سپس بیاموزد و فهم کند تا با کسب معرفت تاریخی به کشورش عشق بورزد.

چگونگی پیدایش انقلاب مشروطیت در ایران

برای بررسی انقلاب مشروطیت تا کنون صدها کتاب و مقاله از نگاههای مختلف نوشته شده است که هر یک در حدّ توان ِ خود در معرفی آن کوشیده اند. در صد و چهارمین سالگرد انقلاب مشروطیت جا دارد که تاریخ دانان و محققان گرانقدر ایران با نگاه امروزی و بدور از حبّ و بغض، منصفانه به تاریخ بنگرند و زوایای ناپیدای تاریخی را بر مردم آشکار کنند و دلایل عدم موفقیت انقلاب، همچنین دستاوردهای آن را بطور شفاف روشن گردانند. این نوشته بر آن است که بطور اجمال و در حوصله آن نگاهی اینچنینی داشته باشد.
پس از حمله اعراب به ایران و تا زمان تشکیل اولین سلسله متشکل یعنی صفویه، کشور ایران محل تاخت و تاز بیگانگان ِ صحراگرد شده بود که هریک چند صباحی در نقاطی و یا در تمامیت آن حکومت می کردند.

تأسیس پادشاهی صفویان این دوران هرج و مرج و تاخت و تاز بیگانگان را پایان داد. این سلسله ی حکومتی در ایران با فراز و فرودی همراه بوده است که اوج آن در زمان شاه عباس اول و سقوط آن در زمان آخرین پادشاه صفوی، سلطان حسین بود. در این زمان است که اندک اندک پای اروپائیان به ایران باز می شود زیرا به قدرت رسیدن صفویان با قدر قدرتی امپراتوری عثمانی در شمال غربی ایران همراه بوده است که جنگ میان آنها بخشی از تاریخ ایران زمین را تشکیل می دهد. به عنوان نمونه جنگ چالدران است که در زمان شاه اسماعیل مؤسس پادشاهی صفویه با سلطان سلیم امپراتور عثمانی بوقوع می پیوندد و علی رغم رشادت قزلباشان در جنگ ، ایران شکست سختی از عثمانیان می خورد. زیرا آنها به توپخانه مجهز بودند و ایران از چنین تجهیزاتی بی بهره بود. از این پس بود که برادران شرلی به ایران می آیند و ساختن توپ و تجهیزات نظامی را به ایرانیان می آموزند که سبب می شود در زمان شاه عباس با این تکنیک جدید بر عثمانیان فایق آیند. امّا این پیشرفت در زمینه نظامی و حتی فرهنگی به مرور زمان بر اثر نفوذ مذهب خرافی در حکومت، رو به زوال می رود،. بطوریکه در زمان سلطان حسین این نفوذ آنچنان در تار و پود حکومت و شخص سلطان حسین گسترش پیدا می کند که شخصی گمنام بنام محمود از یکی از استانهای ایران بنام افغانستان به ایران بزرگ حمله می کند و پایتخت را به محاصره خود در می آورد.
وقتی که سلطان حسین غرق در خرافات، تمامی تدبیر یک زمامدار را از دست داده بود و کشور در فساد وجهل دست پا می زد، طبیعی بود که محمود افغان با یاران اندکش بدون اینکه با موانع اساسی برخورد کند تا دروازه اصفهان پایتخت صفویه پیشروی کند و آنوقت شهر را به تصرّف در آورد وسبب گردد که شاه حسین در کمال بی تدبیری، ابلهانه تاج شاهی را بر سر محمود افغان بگذارد. به عبارت دیگر غرق شدن حکومت
سلطان حسین در غرقاب خرافات دین، آنچنان شیرازه ی قدرت سیاسی حکومت را موریانه وار ازهم گسیخته بود که دیگر توان و رمقی برای حکومت نمانده بود تا در مقابل راهزنان ِ محمود افغان مقاومت کنند بلکه بر عکس قدرتشان را فقط در گسترش و حفظ حرمسرا و» کیان دین» خلاصه کرده بودند و وقتی که محمود افغان به اصفهان رسید، همین حرمسرا را هم از دست سلطان گرفت و متلاشی کرد. از پس ِ سقوط سلسله صفویه تا استقرار سلطنت قاجاریه حدود یک قرن طول کشید که در آن نادر شاه توانست در مدت سلطنت کوتاه خود اشرف افغان را از سرزمین ایران بیرون کند و با دلاوری و رشادت خود ایران را یکپارچه نگه دارد. کریمخان زند و جانشینان او اگر چیزی به کشور اضافه نکردند، چیزی را هم از دست ندادند. در مجموع طی سلطنت کوتاه نادر و فرمانروایی نه چندان طولانی کریمخان زند اغتشاشات یکچند فروکش کرد و انضباط نیم بندی در ایران بوجود آمد.

در همین ایام که کشور ایران یک دوران بحرانی هرج و مرج را پس از سقوط صفویه طی می کرد و ملت ایران تحت حاکمیت دینی صوفیان مرتجع در ناآگاهی و جهالت بسر می بردند، انقلاب کبیر فرانسه در اروپا بوقوع پیوست. انقلاب کبیر فرانسه نشان داد که می توان ملتی را در کوتاه مدت در زنجیر اسارت، جهالت و خرافات مهار کرد ولی نمی توان برای همیشه از تابیدن نور آگاهی و آزادی در قلوب و اندیشه شان مانع شد. زیرا در اثر گذر زمان، تغییرات تدریجی در عرصه ی اجتماعی روی هم انباشته می شوند و سپس در یک جهش به تحول اجتماعی راه می برد. انقلاب کبیر فرانسه حاصل این تغییرات تدریجی بود که در اوج خود به انقلاب اجتماعی رهنمون شد و خیل عظیم مردم را که در زنجیر اسارت و بندگی و بردگی و جهل و خرافه بسر می بردند، رها ساخت. همزمانی انقلاب کبیر فرانسه و برآمدن ناپلئون بناپارت با دوران نادر شاه و زندیه و متأخرتر قاجاریه همراه بود. پادشاهان قاجار نیز که خودشان را وارث برحق سلاطین صفویه می دانستند، با اعمال خشونت در جهت بسط قدرت هرچه بیشتر خودشان نسبت به دوران نادر شاه و شاه عباس اوّل بودند. بدون اینکه در محاسبه شان بگنجانند که کشورهایی مثل روسیه و انگلیس که قدرت های رقیب و استعمارگر بودند در اطراف مملکت جولان می دهند. به عبارت دیگر دولت قاجاریه بدون درک از موقعیت جغرافیایی خود که بر سر راه هند و در مجاورت عثمانی و ازبک قرار داشت، در دست دولت های همسایه به صورت یک مهره ی بازی در آمده بود. که البته در کنار این مهره ی بازی بودن، عقب ماندگی نظامی و سیاسی و فقدان آگاهی اجتماعی در دوران قاجاریه سبب می شد که چشم طمع روسیه، انگلیس و فرانسه به ایران بیشتر شود. دو بار شکست از روسیه در جنگ های قفقاز که منجر به از دست رفتن نواحی وسیعی از خاک ایران تمام شد و در کنارش دو بار درگیری با انگلیس که سرانجام به شکست سیاسی از آنها منجر گردید و حاصلش از دست رفتن افغانستان و حاکم شدن انگلیسیها بر نواحی جنوب کشور تمام شد که چنین شکست هایی، کشور ایران را هر چه بیشتر خوار و ذلیل و بی رمق کرد.
در
حالی که در همین ایّام بدنبال انقلاب کبیر فرانسه کشورهای همجوار آن چون بلژیک و ایتالیا تکانی به خود دادند و حکومت ملی اختیار کردند و به دنبال آن ممالک بزرگ اروپا مجبور شدند اصلاحاتی را در امور اجتماعی کشورشان قائل شوند، ایران ِ اسیر در دست قاجاریه بواسطه ی دوری از اروپا نتواست بر جهل و نادانی خود فایق آید و از دست آوردهای انقلاب فرانسه بهره بگیرد. ولی با همه ی این موانع و عقب افتادگی، دستاوردهای رهایی بخش انقلاب فرانسه بوسیله مردان آزادیخواه فرانسه به کشور ایران راه یافت.
ناپلئون پس ازتسلط بر اروپا
، انگلیس را مانع گسترش و نفوذ خود می بیند. از آنجا که انگلیس جزیره ای بود که قدرت دریایی اش بسیار قوی بود، فکر پیروزی بر انگلیس از طریق دریا برای ناپلئون از محالات بود. لذا تصمیم گرفت از راه خشکی روی گلوگاه انگلیس پا بگذارد و فضای تنقسی اش را ببندد. بر همین اساس سعی کرد هندوستان را اشغال کند. برای رسیدن به این منظور تدبیر اندیشید و از راه تدبیر، راه دوستی با کشورهایی را که بر سر راه هندوستان بودند، پیش گرفت. از جمله این کشورها که در سر راه هندوستان قرار داشت، یکی هم ایران بود. برای این منظور ناپلئون جهت رسیدن به آرزوی قلبی اش هیأتی به ریاست ژنرال گاردان به در بار فتحعلیشاه فرستاد تا زمینه دوستی را با کشور ایران فراهم کند و از این طریق با بیدار کردن وجدان خفته در جهل و خرافات ایرانیان، زمینه تحول در ایران را فراهم کند.
برای نشان دادن میزان جهل و عقب ماندگی مفرط رجال ایران و ایرانیان
در دوران قاجار و بویژه در دوران مورد بحث قسمتی از یادداشت های » هانری دوبرن » که از همراهان ژنرال گاردان در دربار فتحعلیشاه بوده است را با هم می خوانیم.

» ایرانیان مردمان با هوشی هستند ولی از اوضاع جهان و تحولاتی که در قرن اخیر روی داده بکلی بی خبرند چنانچه گویی در پشت دیوار چین زندگی می کنند. من وقتی که از انقلاب کبیر فرانسه و اصول جمهوریت و حقوق بشر برای بعضی از رجال مهم دولت صحبت می کردم آنها بدرجه ای در شگفت می شدند که گویی از کتاب هزار و یکشب برای آنها سخن می گویم «.

چنین بذرهای آگاهی بخش در کنار مسافرت ایرانیان به کشورهای مترقی و پیشرفته، انقلابات روسیه و پیدایش مشروطیت در ژاپن و روشنگری روزنامه حبل المتین ِ کلکته و روزنامه حکمت به مدیریت زعیم الدوله در مصر حول ترقیات ژاپن، ملل شرق را به پیروی از اصول و راهی که آن دولت کهنسال پیموده بود، توصیه می کردند.
در همین اوضاع که کشورهای اروپایی جهت نیل به پیشرفت ِ هرچه بیشتر و گسترش روز افزون جهانی لحظه ای غافل نبودند، کشور ایران اسیر شاهان مستبد و خرافات پسند قاجار بود که مردم را در جهل و نادانی مهار کرده بودند بویژه در زمان ناصر الدین شاه که اوج این استبداد بود. زیرا پادشاهی ناصرالدین شاه همزمان است با پیشرفت کشورهای اروپایی بویژه روسیه و انگلیس، که از دو طرف ایران را در چنگال خود گرفته بودند. در همین زمان است که تعدادی امتیازات انحصاری به دولتهای روس و انگلیس واگذار می شود. از جمله امتیاز تأسیس بانک شاهنشاهی و حق انحصاری چاپ اسکناس که از این طریق طلاهای ایران را جذب خزانه انگلیس می کرد، امتیاز کشتی رانی در رودخانه کارون، امتیاز راه خرمشهر تا تهران
به انگلیسی ها است.

و در مقابل جهت توازن با همسایه شمالی امتیاز بانک استقراضی، امتیاز شیلات دریای خزر، امتیاز راه شوسه عشق آباد به مشهد و همچنین امتیاز تأسیس قزاقخانه به روسها داده می شود.
بر کسی پوشیده نیست که دولت مقتدر و مستبد روسیه پس از انعقاد قرارداد های ترکمان چای و گلستان و تضمین سلطنت در خانواده
ی قاجاریه، رسیدن به خلیج فارس و دریای آزاد یکی از بزرگترین آرزوهای دیرینه روسیه تزاری بود که با تصرف تدریجی بخشهای بزرگی از ایران می خواست به این حرص سیری ناپذیر خود دست رسی پیدا کند. هر چند پس از انقلاب مشروطیت و سقوط روسیه تزاری بوسیله انقلابیون بلشویک این آرزو در دل به قدرت رسیدگان امپراتوری از نوع کمونیستی زبانه کشید و می خواستند بوسیله ایادیشان چون حزب توده و جدایی طلبان فرقه دموکرت آذربایجان و…ایران را ایرانستان کنند تا از این طریق آرزوهای ناکام تزارها را بر آورده کنند. اما ملت ایران با پایداری و عشق به وطن مانع از این ولع و حرص شوم آنها شدند.
چون هدف این نوشته مربوط به چگونگی پیدایش مشروطیت در ایران است، کنکاش تاریخی مربوط به نیت توسعه طلبی امپراتوری کمونیستی را به مقالات بعدی واگذار می کنیم و برای روشن کردن وقوع انقلاب مشروطیت در همین زمان مشروطیت درنگ می کنیم.
آغاز بیداری ایرانیان در اواخر سلطنت ناصر الدین شاه بوسیله دادن امتیازهای جدید به بیگانگان شروع شد که در صدر آنها بایستی امتیاز راه آهن بوشهر- گیلان و امتیاز توتون و تنباکو را نام برد. هر چند امتیاز راه آهن بوشهر- گیلان عملی نشد، امّا امتیاز توتون و تنباکو سبب گردید که در سراسر ایران شورش ایجاد گردد. ناصر الدین شاه برای جلوگیری از گسترش شورش ناچار شد که امتیاز را لغو کند. اگر چه پس از فروکش شدن شورش جهت خسارت وارده به طرف انگلیسی ِ قرارداد، گمرک بنادر خلیج فارس را در مقابل گرفتن وام به بانک شاهنشاهی انگلیس واگذاشت ولی آنچه که حائز اهمیت است، بیداری مردم از پس ِ این عقب نشینی شاه بود. زیرا تا قبل از آن اساساً مردم نسبت به سود و زیان این امتیازها واقف نبودند و سواد درک آن را نداشتند و به عبارت دیگر داخل بازی نبودند. چنین امتیازاتی که اسارت بار بود در وهله اول بازرگانان ایران را متضرر می کرد که کشاورزان مجبور بودند محصولات خودشان را با قیمت ارزان به کمپانی خارجی بفروشند و به قیمت گران، کالای تمام شده
شان را بخرند.
در این زمان تنها گروه قدرت در مقابل دولت، روحانیون بودند که از این ماجرا ضرر می دیدند. چون بازرگانان که پایگاه اجتماعی- اقتصادی ملایان بودند ضرر می دیدند و بازرگانان به کشاورزان وابسته بودند که محصول آنها را می خریدند. به همین خاطر چنین وابستگی به یکدیگر سبب شد که ملایان، مردم را در شهرهای بزرگ کشور از جمله تبریز، اصفهان و تهران بشورانند. به حمایت از ملایان و مردم درایران، ملای بزرگتر در سامرا، محمد حسن شیرازی برخاست و از طریق این برخاستن و کنار هم قرار گرفتن، توانستند این امتیاز را به شکست بکشانند. قیام تنباکو اولین تجربه جنبش سیاسی مردم ایران بود که توانستند یکی از تصمیمات خودسرانه دولت را بر هم بزنند. این قیام سبب شد که به اقتدار ناصرالدین شاه لطمه شدیدی وارد کند و در عوض موجب بیداری مردم نسبت به قدرت خود گردد.
متعاقب این قیام روزنامه ها و دبستانها رو به فزونی گذاشت که در رشد آگاهی مردم تأثیر بسزایی داشت.

پنجاه سال سلطنت ناصرالدین شاه سبب شده بود که روابط میان ایران و اروپا بیشتر شود که حاصل این روابط سرازیر شدن اختراعات انقلاب صنعتی و آموزشی شامل تلگراف، تلفن، پستخانه، ضرابخانه، چراغ گاز و … به ایران بود. وزارتخانها بشیوه اروپا در ایران شروع بکار کردند و مدرسه ی دارالفنون برای آموختن زبان فرانسه و علوم طبیعی و ریاضی یکی در تهران و دیگری در تبریز برپا گردید. شکل گیری ِ آگاهی در ذهن و اندیشه مردم سبب شد که مردم نسبت به اعمال ضد قانون عمله حکومت » عدالتخوانه » را پیشنهاد کنند و مبارزه در این راه در روند خود پس از بست نشینی روحانیون و مقاومت مردم و حمایت روشنفکران فرنگ رفته، مظفرالدین شاه را مجبور کرد که فرمان مشروطیت را در 13 امرداد 1285 به شرح زیر صادر کند. بر گرفته از کتاب تاریخ مشروطه ایران نوشته احمد کسروی چاپ هیجدهم صفحه 120 تا 122.
» جناب اشرف صدر اعظم! از آنجا که حضرت باریتعالی جل شانه سررشته ترقی و سعادت ممالک محروسه ایران را بکف کفایت ما سپرده و شخص همایون ما را حافظ حقوق قاطبه اهالی ایران و رعایای صدیق خودمان قرار داده لهذا در این موقع که رأی و اراده همایون ما بدان تعلق گرفت که برای رفاهیت و امنیت قاطبه اهالی ایران و تشیید و تأیید مبانی دولت اصلاحات مقتضیه بمرور در دوائر دولتی و مملکتی بموقع اجراء گذارده شود چنان مصمم شدیم که مجلس شورای ملی از منتخبین شاهزادگان و علماء و قاجاریه و اعیان و اشراف و ملاکین و تجار و اصناف به انتخاب طبقات مرقومه در دارالخلافه تهران تشکیل و تنظیم شود که در مهام امور دولتی و مملکتی و مصالح عامه مشاوره و مداقه لازم را بعمل آورده و به هیئت وزرای دولتخواه ما در اصلاحاتی که برای سعادت و خوشبختی ایران خواهد شد اعانت و کمک لازم را بنماید و در کمال امنیت و اطمینان عقاید خود را در خیر دولت و ملت و مصالح عامه و احتیاجات قاطبه اهالی مملکت بتوسط شخص اول دولت بعرض برساند که بصحه همایونی موشح و بموقع اجرا گذارده شود بدیهی است که بموجب این دستحط مبارک نظامنامه و ترتیبات این مجلس و اسباب و لوازم تشکیل آن را موافق تصویب و امضای منتخبین از این تاریخ مرتب و مهیا خواهد نمود که بصحه ملوکانه رسیده وبعون الله تعالی مجلس شورای مرقوم که نگهبان عدل ماست افتتاح و با صلابت لازمه امور مملکت و اجراء قوانین شرع مقدس شروع نماید و نیز مقرر می داریم که سواد دستخط مبارک را اعلان و منتشر نمایید تا قاطبه اهالی از نیات حسنه ما که تماماً راجع به ترقی دولت و ملت ایران است کما ینبغی مطلع و مرفه الحال مشغول دعاگویی دوام این دولت و این نعمت بی زوال باشند. در قصر صاحبقرانیه بتاریخ چهاردهم شهر جمادی الثانی 1324 هجری در سال یازدهم سلطنت ما.»
روز چهاردهم جمادی الثانی که این فرمان بیرون داده شد روز تولد مظفرالدین شاه بود. بست نشینان برای قدر دانی از شاه و حمایت از او در جشن فرمان مشرو طیت شرکت کردند و بر سر در سفارت
خانه ها و ادارات پرچم ها بر افراشتند و با شکوه شهرها را چراغانی کردند. ولی چون فرمان مشروطه بیرون آمد و آن را چاپ کردند و بر دیوارها نسب کردند، مشروطه خواهان آن را نپسندیدند و با خواسته خود سازگار ندیدند و افرادی را بسیج کردند که فرمان را از دیوارها بر کنند زیرا نام ملت در آن فرمان ذکر نشده بود واز طرف دیگر جمله بندی فرمان شفاف نبود. بدینسان مشروطه خواهان در شب شانزدهم مرداد ( 17 جمادی الثانی ) نشستی در خانه مشیر الدوله در قلهک بر گزار کردند که از شاه بخواهند فرمان را تکمیل و تصحیح کنند. در نتیجهء آن نشست، مظفرالدین شاه فرمان زیر را بیرون داد.
» جناب اشرف صدر اعظم! در تکمیل دستخط سابق خودمان مورخه 14 جمادی الثاتی 1324 که امر و فرمان در تأسیس مجلس منتخبین ملت فرموده بودیم مجدداً برای آنکه عموم اهالی و افراد ملت از توجهات کامله همه ما واقف باشند امر و مقرر می داریم که مجلس مزبور را بشرح دستخط سابق صریحاً دایر نموده بعد از انتخاب اجزاء مجلس فصول و شرایط نظام مجلس شورای اسلامی را موافق تصویب و امضای منتخبین بطوری که شایسته ملت و مملکت و قوانین شرع مقدس باشد مرتب نمایند که بشرف عرض و امضای همایونی ما موشح و مطابق نظام نامه مزبور این مقصود مقدس صورت و انجام پذیرد.»
مردم این فرمان را پذیرفتند، بازارها را باز کردند و سه شب در شهر چراغانی و جشن برپا کردند.
چندی نگذشت که بین علما اختلاف در گرفت و شیخ فضل الله خواهان مشروطه مشروعه و متمم قانون اساسی شد که در آن پنج مجتهد بر قانون اساسی نظارت داشته باشند، موضوعی که امروز در جامه شورای نگهبان بالای سر قانون اساسی است تا مبادا قوانین عرفی با » دین عنبر » مغایرت داشته باشد. لجاجت این روحانی مرتجع سبب شد که عاقبت در دادگاهی پس از دوره یکساله استبداد صغیر مفسد فی الارض شناخته شود و بالای دار برود. حال ببینیم شیخ فضل الله چه می گفت و چه می خواست؟ بر گرفته از کیهان چاپ لندن شماره 1066 مورخ 6 – 12 مرداد ماه 1384 خورشیدی.
» ای خدا پرستان! این شورای ملی و حریت آزادی و مساوات و برابری و اساس قانون مشروطه حالیه لباسی است به قامت فرنگستان دوخته که اکثر و اغلب طبیعی مذهب و خارج از قانون الهی و کتاب آسمانی هستند…
و حریت و آزادی و مساوات و برابری جزو قانون مجعوله و موضوعات مفروضه آنهاست. دیگر شرع و شریعتی به وضع اسلام و اسلامیان قائل و قابل نیستند» یا می گفت » فرار بود مجلس شورا فقط برای کارهای دیوانی و دولتی که به دلخواه اداره می شد قوانینی قرار بدهد که پادشاه و هیأت سلطنت را محدود کند. امروز می بینیم در مجلس شورا کتب پارلمنت فرنگ را آورده، در دایره احتیاج به قانون توسعه قائل شده اند. غافل از اینکه ملل اروپا شریعت مدونه نداشته اند، لهذا برای هر عنوان ( موضوع ) نظامنامه ای ( قانونی ) نگاشته اند و در موقع اجرا گذاشته اند. و ما اهل اسلام شریعتی داریم آسمانی و جاودانی که از بس صحیح و متین و کامل و مستحکم است نسخ بر نمی دارد. صادع آن شریعت در هر موضوع حکمی و در هر موقع تکلیفی مقرر فرموده است…» شیخ می گفت » اگر قصد مشروطگی حفظ اسلام بود چرا خواستند اساس او را بر مساوات و حریت قرار دهند زیرا هر یک از این دو اصل موذی و مشئوم، خراب کننده قانون الهی است. قوام اسلام به عبودیت است نه به آزادی. بنای احکام قرآن بر اختلاف حقوق اصناف بنی نوع انسان است و بنای قرآن بر آزاد نبودن قلم و لسان است. پس آن کس که به قرآن سوگند یاد می کند با مشروطگی همراه هست مخالفت کتاب مبین را کند».
در مقابل امّا ملک المتکلمین فریاد می زد.
» ای مشروطه خواهان و آزادی طلبان، ما باید پیش از استبداد گذشته از این مشروطه مشروعه که همان مستبدین و دشمنان آزادی هستند، بیم و وحشت داشته باشیم و در بر انداختن آن کوشش کنیم، زیرا اینها می خواهند استبداد را در لباس دین و شریعت دوباره زنده کنند و ظلم و ستمگری و حکومت خود مختاری را با حربهء تکفیر رواج دهند و آزادی و عدالت را مخالف دین اسلام معرفی کنند و مردم عوام را در تحت این عناوین ریا کارانه دور خود جمع و مشروطیت را پایمال نمایند.
اینک استبداد و کهنه پرستی، سالوسی و عوام فریبی در لباس مشروطه مشروعه بر ضد آزادی و عدالت که با این همه فداکاری بدست آمده قیام نموده و کوشش می کند آنچه را که ما با حسن نیت و علاقه مندی به مملکت و ملت بدست آورده ایم، بیغما ببرند و به دنیا نشان دهند که ایرانی قابل آزادی و تمدن نیست و باید در زیر یوغ استبداد و حکومت جابره و خود مختار آخرین رمقی که از او باقی مانده از دست بدهد و برای همیشه طوق بندگی و بردگی برگردن نهد.»
بر گرفته از کتاب تاریخ انقلاب مشروطیت ایران اثر دکتر مهدی ملک زاده، چاپ سوم، صفحه 479 .


شگفتا که در صد
و چهارمین سالگرد انقلاب مشروطیت میراث خواران شیخ فضل الله بر ایران حکومت می کنند و مردم و کشور را به راهی می برند که شیخ قضل الله طالب آن بود. هر چند اتحاد شیخ فضل الله و محمد علیشاه ایران را به قعر ظلمت برد. امّا سر انجام با قیام مردمی این دوران سیاه به پایان رسید. محمد علی شاه از تخت به زیر کشیده شد و شیح فضل الله بر طناب دار آویزان شد و تلف گردید.

و دریغا که ما قدر نشناختیم و بر تمامی دستاودرهای درخشان پدران صدر مشروطه و دوران بی همتای سازندگی و نو آوری رضا شاه و شکوفایی و رونق و رفاه دوران محمد رضا شاه، چنگال دریدم و خود و مشروطه را دار زدیم.

شرممان باد که مشروعه ی فضل الله نوری را بر کشیدیم و هنوز هم با نگاه ِ کج و معوجمان در پشتش سینه می زنیم.

نویسنده: احمد پناهنده


www.apanahan.blogspot.com

a_panahan@yahoo.de


مشتی خرافات و جنون

16 آگوست 2010

مقدمه

این روزها به دلیل فرا رسیدن ماهی بیگانه ( تازی ) که خرافات باوران و جهل پرستان بر این عقیده هستند که در نیمه ی همین ماه فردی که هیچگاه موجودیت تاریخی نداشته و مادر نزاییده، متولد شده است، تا بدین مستمسک مردم بخت بر گشته و ساده دل ایران را به سمت چاه ویل جمکران روان کنند و با گل مالیدن به سر و صورت و تن خود و سپس خود آزاری و جِر دادن، فغان بر آورند و بر بدبختی خود گریه سر دهند.

پر واضح است که سردمداران این جاهلان برای فرار از بحران داخلی و خارجی که هر روز حلقه ی محاصره و اعتراضات مدنی ملت ایران، عرصه ها را در همه سویش بر آنها تنگ می کند، به این خرافات و مهملات دست می آویزند تا از این طریق بتوانند زمانی برای ماندن در قدرت برای خودشان بخرند.

در این راستا بر ما و همه ی ایرانیان نیک سرشت این وظیفه و مسئولیت، گوشها را به اخطار به صدا در می آورد و سنگینی اش را بر دوشها و گُرده ها فزون تر می کند که با همه ی توان و سواد خود مردم ساده دل و مذهبی ایران را با آگاهی دادن از این دام خرافی برهانیم.

هرگز چنین نپنداریم که با این روشنگری و هجوم بر خرافات و دریدن پرده های تاریکی ِ ذهن ساده دلان ایران، به عقایدشان توهین می کنیم بلکه این باور را همه گیر کنیم که سینه زدن و خرافات را به استقبال شتافتن خود توهینی، بسیار بزرگ به خرد و فضلیت و کرامت انسانی است.

به همین منظور بازخوانی مقاله ای افشاگرانه در این باره و انتشار آن در سطح وسیع می تواند اذهان نا آگاه و ساده دل را پرده ی تاریکی بدرد.

اما مایل هستم قبل از شروع ِ این جُستار توجه شما را به خواندن نگاه دو فرد از این خرافات سالاران از دو طیف را که امروز مقابل هم قرار گرفته اند، جلب کنم.

به گزارش خبرگزاری کار ایران، ایلنا، احمد جنتی، دبیر شورای نگهبان روزسه‌شنبه در سخنانی در مسجد جمکران قم انتخاب علی خامنه‌ای به عنوان جانشین آیت‌الله خمینی، رهبر پیشین جمهوری اسلامی را به «خداوند متعال» نسبت داده است.

وی در این باره گفته است: « در زمانی که امام خمینی رحلت کرد، خداوند متعال، سمت رهبری انقلاب را بر مقام معظم رهبری محول کرد و ایشان مأمور شد از طرف خداوند، که این انقلاب را و این نظام را و این راه علی را حفظ کند و ادامه دهد.»

احمد جنتی همچنین به مقایسه علی خامنه‌ای با امام علی، امام اول شیعیان پرداخته و گفته است: « وظیفه فعلی ما در زمان غیبت امام زمان این است که بدانیم، همان گونه که ولایت امیرالمؤمنین، علی، پشتیبان اسلام قرآنی و محمدی بود، امروز هم ولایت فقیه پشتیبان همان اسلام است و اگر این اسلام از بین برود، دیگر اسلامی نیست.»

وی همچنین در بخش دیگری از سخنان خود با دروغگو خواندن کسانی که ادعا می‌کنند، امام دوازدهم را ملاقات می‌کنند، در عین حال افزوده است: « اما در کنار تمام این دروغ‌ها عده‌ای به خدمت امام زمان مشرف شدند، که یکی از آنها شخصی به نام میرجهانی بود که من هم او را دیده‌ام.»

زهرا رهنورد که به مناسبت تولد امام دوازدهم شیعیان سخن می‌گفت، اظهار داشت: «جامعه مهدی(عج) يک جامعه مدنی است که اوتوپيا و آرمان جامعه اسلامی است و آن جامعه مدنی است که پيامبر صدر اسلام در مدينه نويد آن را داده است که همه در آن آزاد خواهند بود و مزه عدالت و آزادی را خواهند چشيد. جامعه ايست که انسان ها همچون دندانه های شانه با هم مساوی خواهند بود. زنان و مردان در تساوی و آزادی به سر می برند».

به گزارش سایت کلمه، زهرا رهنورد ضمن اظهار تاسف از وضعیت فعلی زنان، گفت: «بخشی ازحاکميت فعلی زنان را برای خود تهديدی جدی تلقی می کند، آنها را در خيابان ها، زندان ها، در رسانه های خود به انواع مختلف مورد تعرض قرار می دهد و با سرکوب، شکنجه و ترور شخصيت آنها را در معرض فشار بی سابقه ای قرار داده است». وی تاکید کرد: «طبق روايات در زمان حضرت مهدی(عج) زنان به چنان رشد و تفاهمی می رسند که حتی در خانه هم به اجتهاد خواهند پرداخت و اين نهايت دسترسی زنان به علم، دانش، آزادی و برابری است».

شهرزاد نیوز

مشتی خرافات و جنون

فلسفه انتظار موضوعی نیست که مربوط به اسلام، آن هم از نوع مذهب شیعه ی اثناعشری اش باشد. آنطوری که امروز خرافه پرستان و جهالت پروران به قدرت رسیده در بوق و کرنا می دمند، چنین القاء می شود که امام زمان، مهدی موعود و یا ناجی نهایی همان مهدی پسر حسن عسگری است. در حالی که چنین نیست و حتی به داشتن پسری تحت این نام از حسن عسگری باید شک کرد. زیرا همین افرادی که امروز چنین خرافات و جهلی را رواج می دهند، ابتدا بایستی به مردم بخت برگشته و بویژه به همان کسانی که با قلبی صاف اما در اوج ناآگاهی و ذهنی بیمار و خرافات زده، افسار گسیخته به سمت چاه جمکران سرازیر می شوند و نامه در آن باتلاق ویل و جنون می ریزند و یا به ستونهای مستراح مسجدش دخیل می بندند تا شاید از این بدبختی و هیولای فرود آمده بر فراز خانه و کاشانه شان رها شوند، توضیح دهند که چرا در تاریخ اسلام مورد قبول همین از گورگریختگان تاریخ، به عموی همین مهدی موعود ِ موهوم و مجهول ِ شیعیان می گویند » جعفر کذاب «؟

لازم است برای پاسخ به این سئوال تاریخی به یک بدعتی اشاره کنیم که از طریق فرهنگ ایران به اسلام از نوع ِ مذهب شیعه ی اثناعشری اش وارد شد. این بدعت سلطنت موروثی در بین امامان شیعه بود که از پدر به پسر به ارث می رسید.

یعنی تا مرگ علی امام اول شیعیان چنین بدعتی وجود نداشته است. و همانطوریکه تاریخ گواهی می دهد، محمد رهبر اسلام پس از خود جانشینی تعیین نکرد. و اینکه شیعیان معتقد هستند که پیغمبر اسلام در بازگشت از آخرین حج در محلی بنام غدیر خم گفته است » مَن کُنتُ مولاه فهذا علی مولاه «، جانشین خود را علی معرفی کرده است، مورد قبول اهل سنت نیست. بلکه آنها معتقد هستند که این گفته محمد، ستایشی است از خدمات علی در راه پیشرفت اسلام. و برای اثبات دلایلشان قرینه تاریخی دیگر را شاهد می گیرند. مثلاً می گویند اگر این گفته شیعیان درست باشد، بنابراین، این عمل پیغمبر هم باید درست باشد که ابوبکر را به جانشینی خود اننخاب کرد و آن موقعی بود که ایشان مریض بودند و ابوبکر را برای پیشنمازی به مسجد فرستاد تا مردم پشت او نماز بگذارند.

***

واقعیتش این است که پس از مرگ رهبر اسلام، همانطور که تاریخ گواهی می دهد تا امام یازدهم مشکل جانشینی برای شیعیان پیدا نشده بود. اما همینکه حسن عسکری فوت می کند، تاریخ شیعه دستخوش تغییراتی می شود که تا امروز در پرده ابهام است. زیرا بنا به گفته » جعفر کذاب «، چون  برادرش حسن عسگری، پسری نداشته است، طبق رسوم قبیله ای خودشان می بایستی، امامت به جعفر می رسید. به همین منظور ردای امامت را به تن کرد و از شیعیان خواست که با او بیعت کنند.

اما این مرد نادان و ساده دل در شور و فتور ِ رسیدن به امامت ِ امت غافل از کسانی بود که سودای قدرت را داشتند و در خفا برای رسیدن به آلاف و الوف، فرزندی مجهول از حسن عسکری در میان مردم انتشار می دادند که او به دلیل دشمنی ها از دیده پنهان شده و غیبت صغری کرده است.

این گروه که رهبرشان عثمان بن سعید نام داشت، مدعی شد که » امام را فرزندی پنجساله هست که پنهان است و در سرداب زندگی می کند و مرا میان خود و شما میانجی گردانیده است و شما هر سخنی دارید بگویید تا به او برسانم و پاسخ ایشان را به شما برسانم و یا پولهایی که می خواهید کمک کنید، بدهید تا به ایشان  تحویل دهم.»

در مقابل این گروه، گروه طرفدار » جعفر کذاب » برادر حسن عسکری، منکر داشتن چنین  پسری از حسن عسکری می شدند و می گفتند: آخر چطور ممکن است حسن عسگری پسری داشته باشد و حتی پنج بهار را سپری کرده باشد و ما ندیده باشیم؟ آخر چطور ممکن است عموی این پسر نادیده و مجهول تا پنج سالگی برادر زاده اش را ندیده باشد؟

فراموش نکنیم سامره در آن زمان و حتا این زمان یکی از شهرهای نه چندان بزرگ عراق بود و هست و شیعیان در آن موقع در اقلیت و تحت فشار بودند. بنابراین منطقی است که گفته » جعفر کذاب » درست باشد که برادرش فرزند ذکور نداشته باشد. زیرا زندگی اعراب در این تاریخ مورد بحث به صورت قبیله ای بوده است و همه از یکدیگر با خبر بوده اند. اما همانطوریکه تاریخ گواهی می دهد گروه مدعیان امام زمان، گروه » جعفر کذاب » را با کشیدن شکل مار به جای نوشتن مار شکست دادند و لقب » کذاب » را در تاریخ بر پیشانی او حک کردند. از آن تاریخ تا امروز دنباله روندگان عثمان بن سعید این خرافات را در ابعاد نجومی به خورد خلق الناس دادند و می دهند. و دریغا که در کمال تاسف به دلیل غفلت تاریخی ِ ما امروز هم ادامه دهندگان جاهل و جنون پرور صدر اسلام در کشور ایران  به قدرت رسیدند و جلوی چشمان ما چاهی حفر کندند و تحت نام » امام زمان » مردم خرافات زده را در دهان ویل آن مجنون می کنند.

***

داستان چیست که شیعیان اینگونه در مقوله مهدی گرایی می دمند و آن را در انحصار خود می پندارند؟

پر واضح است که بشر از وقتی که خود را شناخت برای رهایی از رنج و شکنج ظالمان زور و زر به دستاویزی آویزان می شدند که تسلی بخش روح و روان شان باشد. از جمله معتقد شدن به ناجی نهایی که آخرین ضربه را بر پیکر ِ ظلم و بیداد بزند. به عنوان مثال زرتشتیان معتقد به سوشیانت بودند و هستند که به زبان امروزی همین ناجی نهایی است. همچنین این مقوله ناجی نهایی را در ادیان دیگر می توان جستجو کرد. مثلاً دین یهود معتقد به یک ناجی یا مسیحی و یا پادشاهی هستند که آنها را از آوارگی نجات بدهد. زیرا تاریخ قوم یهود با آوارگی و دربدری و بی خانمانی نوشته و سرشته شده است و هر پادشاه بی خرد و بیماری بر این قوم تاخته، خانه شان را ویران کرده ، معبد و پرستشگاهاشان را در آتش جهالت سوزانده و عاقبت این قوم پر تحرک و با استعداد را آواره کرده است. همین طور ادیان و یا مسلک های دیگر هریک به گونه ای با این مقوله ی آخرین ناجی درگیر هستند.

بنابراین این مقوله یک امر جدید در تاریخ بشریت نیست که شیعیان آن را در انحصار خود گرفته اند.

بد نیست بدانیم که تا وقتی که بنیان گذار اسلام زنده بود، صحبتی از این مقوله نبود. همینکه بانی اسلام فوت می کند، مسئله جانشینی محمد، اختلافات قبیله ای پنهان را حول تصاحب قدرت بین گرویدگان به اسلام را بارز می کند و هریک سعی می کند دیگری را از هرم قدرت دور نگه دارد.

داستان سقیفه بنی ساعده اوج این اختلافات و ضدیت قبیله ای گرویدگان به اسلام را نشان می دهد. زیرا در این مکان که هنوز جنازه محمد روی زمین قرار داشت و کفن و دفن نشده بود، در آنجا هر یک از مهاجرین و انصار در جهت مطرح کردن خود به مقام رهبری » امت همیشه در صحنه » به جدال می پرداختند.

بد نیست بدانیم که در این ماجرای سقیفه بنی ساعده هیج یک از افراد قبیله بنی هاشم از جمله علی و عباس، پسرعمو و عموی محمد حضور نداشتند. به عبارت دیگر آنانیکه در پی جاه و مقام و مرتبه بودند، حرص قدرت چشمانشان را کور و گوششان را کر و هوششان را مدهوش کرده بود. به همین منظور ترجیح دادند که افراد قبیله بنی هاشم را به بازی نگیریند.

***

مدت زمان خلافت سه خلیفه اول پس از فراز و نشیبی چند سپری شد تا اینکه نوبت به خلافت علی رسید. از این تاریخ است که تضادها و اختلافات قبیله ای در بین اعراب شبه جزیره عرب به اوج خود می رسد و خون وخونریزی در ابعاد وحشت برانگیزی شروع می شود. زیرا علی حاضر نبود کسی را در قدرت خود شریک کند و یا او علاقه مند نبود  کسی را که نمی پسندید در مقام وزارت و صدارت و یا حاکم ِ دیاری از فتوحات اسلام ببیند، حتی اگر این فرد سالها در آن دیار و یا مقام انجام وظیفه کرده باشد. به همین منظور ابتدا سراغ معاویه می رود که سالها در شامات حکمرانی می کرد. و برای خود کاخی سبز بنا کرده بود و خود را کاتب وحی لقب داده بود.

***

دوراندیشی یک خلیفه خردمند حکم می کرد که نسبت به چنین جانورانی از در مسالمت برخورد کند و زمینه سقوط آنها را از روی زمینه سازی و آگاه کردن مردم فراهم کند. اما همانطوریکه تاریخ گواهی می دهد به جای این دور اندیشی و خردمندی، علی وسیله زور را بکار گرفت و متوسل به شمشیر شد. و پیش و پس از جنگهای جمل و نهروان به میدان صفین شتافت تا معاویه را از هرم قدرت خارج کند.

اما علی نتوانست معاویه را از میدان بدر کند بلکه خود در یک سؤقصدی از میدان خارج شد. از این پس است که شیعیان در تاریخ شکل گرفته می شود و تا امروز یک جدال خونین را بین خود و سایر فرق اسلام ادامه می دهند.

معاویه می میرد و پسرش یزید جانشین او می شود. حسن پسر بزگ علی، جانشین پدر ِ بی تاج و تخت می شود. معاویه به قدرتی که پس از مرگ علی به هم زده بود، حسن را وادار به تمکین و اطاعت از خلافت خود می کند و حسن با امضای صلح با معاویه می پذیرد که معاویه در رأس حاندان اموی خلافت کند.

یزید جای در پای پدر می گذارد و می خواهد حسین را به تمکین از قدرت و خلافت خود بکشاند. اما شیعیان تحت رهبری حسین در سودای قدرت از دست رفته بودند و زیر بار صلح با یزید نمی روند که عاقبت آن جنگ خونین کربلا را می آفرینند و همگی کشته می شوند.

نتیجه:

تا اینجا با بررسی تاریخی مشخص می شود که تمامی این جنگها و خونریزها هیچ گونه مشروعیت قدسی نداشته است که امروز رهروان آنها در اقصی نقاط جهان هرساله خودشان را جِر می دهند و سرو کله و تن خودشان را می کوبند و پاره می کنند بلکه برای کسب قدرت و جاه و مقام بوده است.

***

ولی تاریخ را خیال استراحت و درنگ نیست. پس از واقعه کربلا شیعیان برای بدست آوردن قدرت دست به هر ترفتدی می زنند تا رقیب را از میدان بدر کنند. از این پس است که مقوله مهدیگرایی به میان می آید که در روند خود به امام دوازدهم شیعیان خاتمه پیدا می کند که آن را دربست درانحصار خود می گیرند.

اما به گواهی تاریخ، وقتی که یزید می میرد. محمدبن حنیفه پسر علی از همسر دیگرش که برادر ناتنی حسن و حسین است، در مدینه برای کسب قدرت ِ خلیفه گری شورش می کند اما کاری ا پیش نمی برد که عاقبت در کهولت سن در بستر بیماری می میرد. اما هواداران او مرگ اورا باور نمی کنند بلکه می گویند محمدبن حنیفه زنده است و در کوی رضوی در نزدیک مدینه مخفی شده است و در شرایط مناسب بیرون خواهد آمد و با ظالمان جنگ خواهد کرد و داد را بر بیداد حاکم خواهد نمود.

از این جهت پیروان او که به » کیسانیان » معروف هستند اور را مهدی ِ موعود و یا ناجی می گفتند. البته در این شورش مختار ثقفی هم همزمان در کوفه ایرانیان را دور خود جمع کرد و به پشتیبانی از محمدبن حنیفه قیام می کند. و به گواهی تاریخ بیشتر هواداران این قیام ایرانی بودند. و این نشان دهنده آن است که ایرانیان بعد از شکست از اعراب، همواره در جهت رهایی از سلطه توحش عربی به دنبال ناجی ای میگشتند تا آنها را از وحشی گری اعراب نجات دهد.

بیگمان ایرانیان در آن شرایط که جان و جهان و مُلک و سرزمین خود را از دست داده بودند، برای بدست آوردن عظمت و مجد و سرزمین خود در مصاف با بیگانگان ِ متجاوز و اشغالگر با نیروهایی که به لحاظ تاکتیکی در یک جبهه قرار می گرفتند، همکاری می کردند. و دلیل فزونی شیعیان در ایران و همچنین فرار و گریز سران و خانواده آنها به ایران از این همکاری تاریخی صورت گرفته است. اما تداوم چنین حرکتی هر چند در ابتدا راه گشا بوده است اما در ادامه به عنوان به بند کشیده شدن و به خرافات و جنون و بیمار کردن ِ ایرانیان، ارمغان دیگری نداشته است. بطوریکه امروز رهروان این کیش فرقه ای برتمامی مال و جان و جهان و جای جای جامعه ایران زمین حاکم هستند و در هر خانه ای مرگ جاری و در هر سرایی خون ساری می کنند.

امروز هم همانطوریکه ملاحظه می کنیم ابله مردی از طایفه جهل و از کیش چنین آئینی، چاه جمکران خرافه پرستی، جنون پروری و جهالت سروری را در پهن دشت بی کران سرای ایران حفر کنده و همگی را برای فرو رفتن در لجن جنون و جهالت و خرافات زوزه می کشد.

***

اما داستان مهدیگرایی ادامه یافت و پس از مرگ محمدبن حنیفه نوبت به زیدبن علی از نوه های حسین رسید. این فرد به طمع رسیدن به جاه و مقام و خلیفه گری به کوفه آمد و پیروانی دور خود جمع کرد. گویند چهل هزار نفر با او هم پیمان شدند تا در کنار او با خلیفه اموی بجنگند. اما در روز واقعه حامیانش برای نجات جانشان فرار را بر قرار ترجیح دادند و » زید » در نهایت تنهایی بدست امویان کشته می شود. در حالی که پیروان او برای رهایی از ستم امویان او را مهدی موعود لقب داده بودند و امیدهای فراوانی به او بسته بودند. بطوریکه طبق حدیثی در این مورد، چنین بیان می شود:

» ان مهدینا سیظهرفی ظهر الکوفه «:

» معنی آن چنین است: مهدی ما در پشت کوفه پدید خواهد آمد «

***

عباسیان در چهره ابومسلم خراسانی برای کسب قدرت و شکست امویان، مهدی موعود را می دیدند تا بوسیله آن به خلافت برسند.

پس از آن محمد نفس زکیه به مهدیگرایی برخاست. این فرد نوه پسری حسن و نوه دختری حسین است و چون در میان دو کتف خود خال بزرگی داشت، علویان در سیمای او » محمد » دیگری می دیدند تا از طریق او به قدرت برسند.

زیرا محمد هم بین دو کتف خود چنین خالی داشت. از اینرو شیعیان در سیمای او مهدی موعود را می دیدند و امیدها به اوبسته بودند. اما در جدال قدرت بین عباسیان و علویان با امویان، عباسیان توانستند بوسیله ابومسلم خراسانی امویان راشکست دهند و دست علویان را از قدرت ساقط کنند.

بدین سان است که شیعیان برای کسب قدرت و به انحصار در آوردن آن به ترفند دیگری دست زدند که تا امروز در پرده ابهام است و هزاران نفر را تا امروز گمراه نگه داشتند.

امروز با قدرت گرفتن حکومت اسلامی این مقوله در ابعاد نجومی سبب ساز خرافه گرایی، خواب  و غفلت گرایی، جنون ِ بیمارگونه گرایی و جهالت ِ خُمار گرایی شده است. هر چند داستان مهدیگرایی بسیار گسترده تر از این اندک یادآوری تاریخی است.

اما این سئوال به قوت خود باقی است که چرا به عموی امام دوازدهم نامعلوم می گویند » جعفر کذاب «؟

آیا واقعاً حسن عسکری را پسری بوده است؟

آیا طبق روایت عثمان بن سعید که ادعا می کرد حسن عسگری را پسری پنجساله است، چنین کودکی می توانست رهبر و پیشوای شیعیان بالغ باشد؟ زیرا به خوبی می دانیم که کودک پنجساله را توان آن نیست که دماغش را پاک کند و چپ و راستش را تشخیص دهد. بویژه چنین فرد موهوم و مجهولی که طبق گفته آنانیکه او را علم کرده بودند و از دیده و ملاء اجتماعی بدور بوده است، چگونه می توانسته است از علم اجتماع آگاهی داشته باشد تا رهبری جامعه خود را به عهده بگیرد؟

اگر قرار بوده است این فرد موهوم و مجهول از دیده پنهان شود، چرا اینقدر به دراز کشید و چرا در همان آغاز شیعه گری چنین پدیده ای رخ نداد تا خیال همگی را راحت کنند. مگر ظلم و ستم به پیروان شیعه در این زمان مورد بحث به حد اعلا نرسیده بود تا ایشان ظهور مبارکشان را اعلام کنند تا با این ظهور، امت همیشه در صحنه شیعه طی این قرون متمادی متحمل این همه رنج و شکنج نشوند؟

فراموش نکنیم که ما در یک جهان آنتروپیک زندگی می کنیم و هر موجود زنده را طول عمری است و پس از سر آمدن آن طول عمر جای خود را به دیگری می دهد تا ارابه تکامل در شکل عالی تری ادامه پیدا کند. بنابراین اینکه شیعیان هنوز باور دارند که امام ناپیدایشان هنوز موجود است و هم اکنون در چاه جمکران به شب نشینی خود برای خواندن عریضه امت بیمار و جن و جنون و جهالت زده خود ادامه می دهد باید به آنها شک کرد که در جمجمه شان مغزی است.

چرا امروز ایشان بایستی در خرابه های اطراف قم رفت و آمد داشته باشد و درچاه جمکران منزل کند؟ مگر جایی در سرزمین اعراب پیدا نکرده بود و یا مکان در جای دیگر برایش تنگ بوده است که به اطراف قم، جایی که جایگاه از گورگریختگان تاریخ شده است، آمده است؟

آخر چرا به ایران آمده است؟ مگر ایرانیان عرب هستند که ایشان تصمیم گرفته اند به ایران بیایند؟ در حالی که می دانیم ایرانیان با زبان پارسی صحبت می کنند و زبان ایشان بر حسب زبان پیشینیانشان باید عربی باشد. بنا براین چگونه با ایرانیان صحبت می کنند؟

ملاحظه می کنیم که چنین بازیهای عوام فریب، دامی بیش نیست تا از این طریق مردم بخت برگشته ایران را در جهل و جنون و جهالت و خرافه گرایی نگه دارند و از طریق انتشار چنین جهالتی از مردم سواری بگیرند.

این است سیمای امروزی این رجاله ها که بوسیله روشنفکران بی خرد ما در آستاته سال 57 بر مردم ایران تحمیل شد.

ای کاش با این همه جنایت و  کشتار و جنون و جهالت از طرف این رجاله های حاکم بر مردم شریف ایران،  چشمان » روشنفکران » ما قدری بیدار و وجدانشان اندکی تبدار شده باشد. تا از عملکرد ناشاد خود درس عبرت بگیرند و در پیشگاه مردم با فرهنگ ایران زمین ادب ببوسند و یک عذرخواهی تاریخی انجام دهند.

به مردم و کشور ایران فکر کنند و برای رهایی کشور و مردم ایران از چنگال دیوان حاکم بر نیاخاکمان دست در دست ایران خواهان دهند و ایران اسیر و در بند را رهایی بخشند.

www.apanahan.blogspot.com

a_panahan@yahoo.de


ارج گذاری به خدمت

16 آگوست 2010

به مناسبت سالروز در گذشت دو خدمتگزار بزرگ ایران در روزهای چهارم و پنجم امرداد ماه

همدردی و ارمغانی کوچک برای خانواده ی بزرگ ِ پهلوی


در تاریخ ایران، آنانیکه در رأس قدرت به ایران اندیشیدند و بر پیشرفت و بزرگی ایران و ایرانی پس از حمله ی اعراب، در همه سویش همت گماشتند، اندک هستند و در میان این اندک افراد اما دو تن برجسته ترند که تمامی ِ همت خود را برای بیرون کشیدن ِ ایران از قعر ِ عقب افتادگی ِ ایلی وهمتراز کردن آن با جهان ِ پیشرفته بکار گرفتند.
پنجاه و سه سال خدمت ِ سراسر خدمت به ایران و ایرانی، هر ایرانی منصف و بی غرض را وامدار خود می کند.
البته ضعف ها و کاستی ها در دوران پادشاهی پدر و پسر همواره بوده است اما الماس ِ پیشرفت و جهش در دنیای ِ مدرن، آنچنان فزون بود که ضعف ها رنگ می باختند.
و اگر طبق قانون احتمالات این پدر و پسر در مختصات سیاسی ایران ظاهر نمی شدند امروز سرنوشتی چون جمهوری های به زور پیوسته به حکومت لنین و استالین نصیب ِ تمامیت ایران می شد و یا امروز در نقشه ی جغرافیای جهان نامی از ایران نمی بود و به جای آن پاره های تن ایران در گوشه و کنار، تحت نام کشورکی وجود می داشتند که امروز یکدیگر را تکه پاره تر می کردند.
و چه ناجوانمردانه، سیاسیون وابسته به » اردوگاه ِ تنها سوسیالیسم موهوم » و روشنفکران ِ تهی از اندیشه و حتی ملیون به ظاهر ملی و مرتجعین تیره دل بر این پدر و پسر چنگال دریدند و هر ناسزای ِ سزاوار به خود را بر آنها دشنام دادند.
بر تمامی عملکرد ِ پیشرفت آفرین آنها از موضع مادون ِ ارتجاعی یورش بردند واذهان ناآگاه ِ مردم ِ تازه به نان و کار رسیده را آلوده به کینه ی شترگونه ی خود کردند و عاقبت خود و همان مردمی را که به نان و کار رسیده بودند، در کنار ِ از دست دادن همه ی دستاوردها، در زیر پای مرتجعین تیره دل قربانی کردند.
با اینکه سی سال از آن واقعه ی شوم ِ تاریخی ِ بهمن می گذرد و جنایات این تازه به قدرت رسیدگان و شرکاء که از تمامی جنایات کل تاریخ ایران، پیشی گرفته است اما هنوز آن خشم و کینه ی کور و کرشان از سر ِ این پدر و پسر وا نشده است و هر روز از صبح تا شام، دشنام ِ سزاوار به خود را نثار آنها می کنند.
اما با همه این نامردمی ها و ناجوانمردی ها، تاریخ به راه خود رود و جریان سیال ِ تاریخ تمامی ِ رسوبات ِ جاهلیت ِ غرض ورزان و سیه دلان را چون کف به کناری می زند و زلالی ِ الماس ِ حقیقت را بر مردم چهره می گشاید.
کما اینکه امروز بسیاری از بسیارانجاهلان، بر حقیقت آگاه شدند و از کرده ی بی فروغ خود پشیمان هستند و می روند تاریخ را آنگونه که بوده است گزارش کنند نه اینکه آنطور می خواهند.

چنین است که مردم شریف ایران و بویژه جوانان چه دختر و پسر با مطالعه ی تاریخ و ورق زدن دوران ِ دوران ساز آن پدر و پسر، از خود بیگانگی پدران ِ خود فاصله می گیرند و به خویشتن ِ خویش گره می خورند.

و چنین است که مردم آزاده ی ایران، نمایش ِ انتصاباتی را که هم جمهوری اسلامی در تمامیتش و هم » اصلاح طلبان » وفادار حکومت اسلامی در پوشش اپوزیسیون، که برای گرم کردن آن از همه ی هستی و آبروی ناداشته ی خود گذشتند تا همین جمهوری اسلامی را بیمه کنند، با قیام قهرمانانه شان در سراسر ایران به جشن ِ به تاریخ سپردن جمهوری اسلامی و همه ی وفادارنشان تبدیل کردند.

و کیست نداند که ادامه ی همان پدر و پسر، امروز به تنها امید ِ مردم ِ سراسر ایران تبدیل شده است و می روند همراه با ایشان در یک نافرمانی ِ مدنی ِ تمام عیار، نظام سزاوار ِ بزرگی و فخر ِ ایرانی و ایرانزمین، پادشاهی را بر گردانند و ایران را در ادامه ی نوسازی و پیشرفت دوران ِ پهلوی بر کاکل ِ جهان آزاد بنشانند.

حال بگذارید » اصلاح طلبان » در همه رنگش که بقای همین جمهوری اسلامی را فریاد می زنند، » بمُرده سینه آو » کنند. (1)
با این دیدگاه و نگاه به تاریخ، در برابر این پدر وپسر کلاه از سر بر می دارم و نسبت به ایران دوستی و خدمت به واقع خدمتشان به ایران و ایرانی سر تعظیم فرود می آورم و به روح سرشار از وطن پرستی شان درود می فرستم.

نویسنده: احمد پناهنده


a_panahan@yahoo.de

(1) در لهجه و اصطلاح گیلکی بویژه در شهرشتان لنگرود » بمُرده سینه آو » شامل حال کسی و یا کسانی است که هنگام غرق شدن، با همه ی نیرویشان دست و پا می زنند تا سریعتر خفه شوند.


جشن ِ بی مرگی ِ امردادگان پر نشاط باد

16 آگوست 2010


در آغاز ِ این جُستار گلچینی از ترانه های شاد و زیبای گیلکی را با صدای  بی نظیر ِ دوست و همولایتی گرامی ام خانم شیلا نهرور، در گوش ِ جانمان نوش می کنیم و آنگاه آهسته آهسته، نشاط و تراوت ِ بی همتای ِ جشن امردادگان را در همه ی جان ِ جوانمان به جشن بی مرگی می نشینیم و سپس در لابلای این جُستار ترانه های شاد دیگری، از همین خواننده و دیگران را لذت می نوشیم.

http://www.youtube.com/watch?v=Zdp2lTl8ldk&feature=related

تاریخ ِ کهنسال و پر سرور وُ غرور ِ ایرانزمین، همانگونه که در آثار ادیبان و فرهنگ زنان و فرهنگ مردان ایران آمده است، مشحون از شادی وُ شادمانی و جشن وُ پایکوبی وُ نشاط است.

هرچند در طول تاریخ ِ ایران- بیگانه گان- به دفعات ِ گوناگون بر این سرزمین تاختند و کشتند و خوردند و بردند و ویران کردند و شادی و شادمانی را بر مردم عزا نمودند. اما هر بار این فرهنگ ِ شادی آفرین ِ پرشکوه ِ ایرانیان بوده است که توانسته است بر هر چه غم و اندوه فایق آید و شادی و شادمانی را در هر سرایی جاری و در هر مکانی ساری کند.
بی گمان فرهنگ گوهر آفرین و سنن ِ سالار ِ ملی ِ ملت ِ ایران، سرشار است از جشن و سرور و شادمانی و شاد خواری و شاد گویی و شاد رقصی.

و فرهنگ عزا و ماتم و مصیبت و گریه و سینه زنی و قمه زنی را در آن، جایگاهی نبوده و نیست.
زیرا ایرانیان در هرماه، یک روز را به مناسبت هم نام شدن با ماه، جشن می گرفتند و شادی و شادمانی می کردند.
نام این جشن ها در تاریخ ایرانیان، فروردین گان، اردیبهشت گان، خردادگان، تیرگان، امردادگان، شهریورگان، مهرگان، آبانگان، آذرگان، دیگان، بهمن گان و اسفندگان ثبت شده است. بنابراین با برگزاری ِ این جشن های ماهانه و در کنارشان جشن های با شکوه و دلفروز ِ نوروز و سده و یلدا و چهار شنبه سوری و . . . و . . . و . . . دیگر جایی برای ناله و ماتم نگذاشته بود که امروز در جای جای ِ جان ِ جامعه، جار زده می شود تا تمامی سال را زانوی غم و ماتم بغل بگیرند و بر نادانی و بدبختی خود گریه و زاری کنند.
وقتیکه نور و روشنایی و آتش، مظهر و نماد ِ عشق ِ شورانگیز ِ شادمانی، در شب ِ شراب ِ ارغوانی، در باور های فرهنگ ِ گوهرآفرین ِ نیاکانمان، در کهن دیار ِ جانان، سرزمین ایران نقش بسته بود، بر تاریکی وتیرگی و سیاهی و ظلمت بوده است که دریده شوند و از جای جای ِ جان ِ جامعه ی ِ جاندار ِ جانان، گور خود را گم کنند.
و بر خورشید روشنایی گستر بود که سفره ی نور و گرما را در دلها، طبق طبق عشق و شادابی و شادمانی پهن کند.
پس بیهوده نیست که سراسر ِ زندگی مردم ِ پهن دشت ِ ایرانزمین بر بستر شاد خوانی و شاد خواری و شاد گویی و شاد رقصی، سفره ی شادمانی پهن کرده بود و غم را در سرسرای کاشانه ی نیاکانمان مکانی نبوده است و حتی در مرگ ِ عزیزان ِ خود لباس سفید می پوشیدند و باور داشتند که شادمانی ِ فروخفته ی عزیز ِ از دست رفته را باید در زنده گان شکوفا کرد و به همین مناسبت سراسر ِ ایام سال را با جشن و سرور بدرقه می کردند.

http://www.youtube.com/watch?v=2VPHVxlI3Rs

آری
امرداد ماه فرا می رسد و گرمی و پختگی ِ همه سویه ی جهانش، در اوج دلبر است.
طبیعت ِ سبز در این ماه ِ بی مرگی، تمامی ِ پاره های جگر خود را به بازار چشمان عرضه می کند.
فراوانی و فزونی ِ آفریده های ِ زمین، چشم و دل عاشقان ِ زندگی ِ شاداب را چون آفتاب، نور می گستراند و ماهتاب را در شام ِ شب ِ شیدایان، برهنگی ماه را، چراغ، آویزان می کند.
گلها، با پرهای رنگا رنگینشان، خندان، در باغ ِ پر طراوت ِ انار، عصاره ی دل انگیز ِ جانشان را در هوا معطر می کنند تا زنده دلان و عاشقان زندگی را عطر افشان کنند.
چلچله ها جوجه هایشان را به پر ِ پرواز بالغ می کنند و خود در آسمان اوج می گیرند تا برای یافتن بهاری، به سرزمین ِ دیگر، مهاجرت کنند.
دریا ، آرام و رام، سینه ی آبی و نیلگونش را پذیرای ِ ازدحام ِ عاشقان ِ آب است و عطش ِ آفتاب ِ داغ ِ درون ِ جان ِعاشقان را در خنکی ِ خود، می شوید و رفع عطش می کند.
زیبا رویان، بال در گردن ِ عاشقان، ساحل ِ خیساب ِ شاداب را خرامان خرامان، در زیر نور مهتاب، عشق افشان، بذر ِ زندگی ِ شادمان می پاشند تا عشق ِ جوان ِ فردا را بشکفانند و فرداهای دیگر را، عشقستانی از گلهای ِ همیشه عاشق ببخشند.
کرم های ِ ابریشم پس از پختگی و رسایی زندگی ِ بیرونی، به گوشه ای در لای جای ِ برگ و شاخه ها پناه می برند تا دور از نگاه دیگران در پیله خود فرو روند و خوابی خوش تا بهار آینده را به چشمانش بیاورند.
طراوت ِ سرشار ِ کوهسار و جویبار، بی قراران ِ آب و چمن و چای زار را به خود فرا می کشند تا در زلالی ِ آب، صفای ِ چمنزار و نسیم ِ معطر ِ چای زار، اکسیژن ِ بی مرگی امرداد را در جانشان فرو دهند و شاداب، چون آینه و آب صمیمیت ِ دلدادگی ِ زندگی سبز را، در سر سرای ِ عاشقان ِ بی قرار، عشق افشان کنند.
ستاره گان ِ بی شمار ِ آسمان ِ امردادگان، چون شهرهای پر زرق و برق جهان، تمامی سطح آسمان را چراغ فرش می کنند و ازدحام ِ چشمک ِ ستاره گان هر دلباخته ی بی قرار را نگار ِ رخ انار، در سفره دل می نشاند.
هوای ِ مطبوع ِ نبمه شبان ِ امرداد ماه، شب ِ زنده داران ِ عاشقان ِ می وُ مستی را رُخ، گلگون می کند و آواز ِ غزل ِ عشق را چون عسل در گوش ِ جان ِ دلباختگان، شیرین و شکربار، شهد می ریزد.
آری
امرداد ماه می آید تا زندگی ِ بی مرگ ِ عاطفه ی سبز را بر عاشقان ِ گل و آب و آینه، جاودان، عشق باران کند.

http://www.youtube.com/watch?v=Nltleos9988***

می دانیم که نیاکانمان در دوران باستان، هر روز را که با نام ماه یکی می شد آن روز را جشن می گرفتند.
بنا براین سوای جشنهای ملی و فراملی ِ نوروز، سده، یلدا، سوری، سیزده بدر و چند جشن دیگر، 12 جشن ماهانه بود که در 12 ماه سال برگزار می شد.
یکی از این جشن های دوازده گانه، جشن امردادگان بود که در روز هفتم امرداد ماه زرتشتی برگزار می گردید.
ولی امروز این جشن نه در هفتم، بلکه در سوم امرداد ماه برگزار می گردد.

دلیل این اختلاف ِ زمان ِ بر گزاری ِ دیروز با امروز، تغییر سال شمار نیاکانمان در امروز است. زیرا در دوره باستان سال به دوازده ماه و هر ماه به سی روز تقسیم می شد. اما امروز شش ماه اول سال به سی و یک روز و پنج ماه بعدی به سی روز و ماه آخر سال به بیست و نه روز واگر سال کبیسه باشد به سی روز تقسیم می گردد. به همین دلیل جشن امردادگان، نسبت به سال شمار دیروز، چهار روز جلوتر، یعنی سوم امرداد ماه برگزار می شود که این روز منطبق با روز هفتم امرداد ماه، در دوران ِ نیاکانمان است.

بطوریکه ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه در باره نگهبانی امشاسپند امرداد از گیاهان می گوید:

» مرداد ماه که روز ِ هفتم ِ آن مرداد روز است و آن روز را به انگیزه ی پیش آمدن دو نام با هم جشن می گرفتند. معنای مرداد آن است که مرگ و نیستی نداشته باشد و مرداد فرشته ای است که به حفظ ِ گیتی و اقامه ی غذاها و دوایی که اصل آن نبات است و مزید جوع و ضرر و امراض هستند، موکل است.»

خیام در نوروز نامه می نویسد:

«مرداد ماه یعنی خاک، داد ِ خویش بداد از بَرها ومیو های پخته که در وی به کمال رسد و نیز هوا در وی مانند غبار ِ خاک باشد و این ماه میانه تابستان بود و قسمت او از آفتاب، مر برج اسد را باشد. »

این جشن سزاوار ِ شادمانی ونشاط ِ بی مرگی، امروز به غلط تحت نام مردادگان، در بین مردم رایج است. زیرا مرداد به معنی نیستی و مرگ است اما وقتیکه حرف الف در اول آن قرار می گیرد آن را نفی می کند و به بی مرگی و جاودانگی، تغییر معنی می دهد.
زیرا امرتات در زبان اوستایی و امرداد در زبان پهلوی، از ششمین امشاسپندان و یکی از صفات اهورامزدا در گات ها است که دلالت بر بی مرگی و جاودانگی و زوال ناپذیری اهورا مزدا دارد.
امشاسپند ِ جاودانگی ِ امرداد همواره در کنار امشاسپند ِ رسایی ِ خرداد، نگهبان آب و گیاه هستند.
بطوریکه در گزارش دفتر پهلوی ِ بندهشن، پیرامون نگهبانی امشاسپند ِ امرداد از گیاهان، چنین می خوانیم:

» امرداد ِ بی مرگی، سرور ِ گیاهان ِ بی شمار است. زیرا او را به گیتی، گیاه خویش است. گیاهان را برویاند و رمه ی گوسفندان را افزاید. زیرا آفریدگان از او خورند و زیست کنند. به فرش کرت ( روز رستاخیز ) نیز انوش ( بی مرگی ) را از امرداد آرایند. کسی که گیاه را آرامش بخشد یا بیازارد، آنگاه امرداد از او آسوده یا آزرده بود. او را همکار ر َشن ( ایزد عدالت ) اشتار ( ایزد بانوی راستی و درستی ) و زامیاد ( ایزد زمین ) است.»
و در این باره در زراتشت نامه چنین سروده شده است:

چو گفتار خردادش آمد به سر
همان گاه امرداد شد پیش تر

سخن گفت در باره رستنی
که زرتشت گوید ابا هر تنی

نباید به بیداد کردن تباه
به بیهوده بر کندن از جایگاه

کزو راحت مردم و چار پاست
تبه کردن او، نه راه خداست

آری

وقتی آب است، زندگی موج می زند
روییدنی سبز می شود
باغ و بوستان پر گل و بر
چارپایان سیر و پروار
آدمیان از شادی سرشار
و این است رمز جاودانگی

http://www.youtube.com/watch?v=a2ubRgzbl4s&feature=related

http://www.apanahan.blogspot.com

a_panahan@yahoo.de