خطری که تمامیت ایران را تهدید می کند

21 اوت 2016

خطری که تمامیت ایران را تهدید می کند

خطری که امروز تمامیت ایران را تهدید می کند، این است که حکومت اسلامی برای بقای خود، پای بیگانه ای متجاوز و بی پرنسیب و بی رحم، روسیه را به ایران کشانده است تا به ادعای خودشان، جنگ در سوریه را برای بقای اسد در قدرت، ادمه دهند.
زیرا بر این باورند که اگر امروز در سوریه نجنگند، فردا در ایران، برای بقایشان با جهان آزاد خواهند جنکنید.
اما یادشان رفته است که همین روسیه بیش از یک سوم از خاک ایران پهناور را در جنگی که نیای ِ همین ملاهای اسلامی، در زمان فتعلی شاه بر کشور ایران تحمیل کردند، از تن ایران جدا کرد.
در زمان لنین و استالین هم می خواستند گیلان و مازندران و سپس آذربایجان و کردستان را از ایران جدا کنند.
بعد از فرو ریزی دیوار برلین و سقط شدن شوروی، پوتین دریای خزر را که ایران نیمی از آن را مشترکن با روسیه در مالکیت خود داشت، به پنج قسمت تبدیل کردند که سهم امروز ایران چیزی حدود سیزده درصد از دریای خزر است.
به عبارت دیگر باید گفت روسیه همیشه چشم طمع به اراضی و آبی و هوایی ایران داشته است و هربار با حیله و سیاستی خواسته است پایش، به آبهای گرم حوزه ی خلیج پارس برسد.
و چه دردناک است امروز بر کشورم، بیگانه گانی حکومت می کنند که این شرایط را برای متجاوز و دشمن تاریخی و اراضی ایران فراهم کردند و پایش را با اداوات و هواپیماهای نظامی مرگبار در پایگاه شاهرخی همدان باز کردند.
عملی که حاکمیت و استقلال ملت ایران را نقض کرده و آن را برای بقای ننگین خودشان، به حراج گذاشته اند.
هرچند امروز بهانه شان جنگ در سوریه برای بقای اسد است اما این حرکت و عمل ویران کننده ایران، بزودی دست و پای بیگانگان دیگر را باز خواهد کرد تا برای حفظ منافعشان جنگ را به خاک ایران بکشانند و بمب های مرگبار بر سر ملت ایران ببارند و ایران را تکه و پاره کنند.
با این توصیف و نگاه برای ثبت در تاریخ، به حکومت اسلامی در ایران و همه ی وجدانهای بیدار و تاریخی هشدار می دهم که فردا اگر هر بمبی در خاک ایران بیافتد و جنگ به خاک ایران کشیده شود، مسئولیش در وهله اول و آخر به عهده حکومت اسلامی و نیروهای به اصطلاح چپ ِ خواهان ماندگاری حکومت اسلامی و باز کردن پای روسیه در خاک ایران است.
زیرا تاکنون نشان داده اند در تندپیچ و طوفان تاریخی، همیشه در کنار حکومت اسلامی و روسیه متجاوز به عنوان ستون یا چرخ پنجم قرار می گیرند و ایران را به پای بیگانه گان قربانی می کنند.
در پایان از همه ی وجدانهای بیدار و دوطن دوست می خواهم که صدای اعتراضشان را نسبت به این عمل ننگین و خیانت بار و ایران برباد ده حکومت اسلامی و روسیه و نیروهای چپ بیگانه پرست و ضد ایران، بلند کنند تا گوش کَر ِ تاریخ و خواب رفتگان بترکد و چشمانشانشان را به بیداری باز کنند.
بزودی در این باره بیشتر خواهم نوشت
احمد پناهنده
http://www.apanahan.blogspot.com
http://www.apanahan.wordpress.com


تابوها شکسته می شوند

29 ژوئن 2016

تابوها شکسته می شوند

در آغاز مایل هستم که شادمانی خودم را کتمان نکنم، وقتی که در اوج مخالفت های هستیریک نیروهای به اصطلاح چپ و راست موجود در محیط روشنفکری، قلم در خون جگر بردم و برای اولین بار بعد از مصاحبه ی روشنگرانه ی آقای پرویز ثابتی رئیس امنیت داخلی سازمان اطلاعات و امنیت کشور، از ایشان تقدیر کردم و عملکرد ِ ایشان را در دوران فعالیتشان در سازمان امنیت کشور، برای ایجاد نظم و امنیت در کشور ایران، ستودم.
اعتراف می کنم که پس از آن نوشته کوتاه در قدردانی از مدیریت و زحمات آقای ثابتی، بسیاری در همین صفحات مجازی بر من حمله کردند و توهین های سزاوار به خودشان را بر من باریدند، که هیچ. حتا در این میذان هیستریک و بیمارگونه و ناآگاهانه، از زخم و زبان دوستان تنگاتنگم بی بهره نماندم.
اما چون به خودم قول داده بودم از هیچ انگی و یا توهین و تهدیدی، هراسی نداشته باشم و فقط به خاطر ثبت در تاریخ و بیدار کردن وجدان های خفته و گزارش کردن برای نسل جوان، بنویسم، به وظیفه خودم اقدام کردم.
اعتراف می کنم که تاثیر مصاحبه ی آقای پرویز ثابتی به قدری زیاد بود، که می شود به جرئت گفت:
خفتگان ِ خفته ی تاریخ را به بیداری باز کرد، چشمان
و بیماران ِ ِ بی مقدار تاریخ را اندکی شفا داد، وجدان
اما چون هنوز فرهنگ انتقاد پذیری را فهم نکرده ایم، از شجاعت در اقرار اشتباه و خطای خود با هر توجیه یا بهانه ای شانه خالی می کنیم و کماکان سعی می کنیم با پاشیدن گِرد ناآگاهی و خرافه وجهل،خود را قهرمان بی عیب و خطای ِ میدان دیروز و امرو.ز و تاریخ تعریف کنیم.
در این رابطه در روزهای اخیر مصاحبه ای انتشار یافته است که در آن ایرج مصداقی با یکی از مامورین سازمان اطلاعات و امنیت نظام گذشته بنام پرویز معتمد به مصاحبه نشسته است.
هرچند این مصاحبه در سال 2013 انجام شده است. اما انتشار آن بعد از تقریبن سه سال، با هر دلیلی خوشحال کننده است.
به باور من چنین مصاحبه هایی برای روشن شدن حقایق، بسیار ضروری و مفید است و دلشادم که ایرج مصداقی علی رغم راهمنا زدن های بی پایه در مخالفت با نظام گذشته و بویژه سازمان اطلاعات و امنیت آن، و در عین حال سینه چاک دادن برای تروریست هایی چون جزنی و حمید اشرف و حنیف نژاد و و و، در مقابل واقعیت و حقیقت سر فرود آورد و تسلیم شد و شجاعانه پای مصاحبه ایی رفت که می دانست، دیگرانی از قماش چپ و لوچ و راست و مرتجع بر او خرده خواهند گرفت که هیچ حتا برایش پرونده سازی هم می کنند.
البته به باور من، ایشان با توجه به مواضعی که دارد برای انتشار این مصاحبه، سه سال این پا و آن پا کرد و بعد با خود کلنجار همی رفت که آیا این مصاحبه را انتشار دهد یا نه؟
زیرا در سال گذشته وقتی مطلبی نقدگونه بر گزارشش در مورد کشته شدن گروه تروریستی جزنی و مجاهدین، برای انتشار در سایت پژواک به مدیریت خودش فرستاده بودم، در اوج بی پرنسیبی مطلبم را انتشار نداد و وقتی که از او در این باره، علت عدم انتشار مطلبم را جویا شدم، با بی مسئولیتی و بی اخلاقی ِ حیرت آوری برایم نوشت:
» آقای پناهنده سلام
من مطلب شما را خواندم. به خاطر تکرار جعلیات ساواک انتشار ندادم. من در نقد اسناد انتشار یافته ساواک و تضادهای آن‌ها با هم مطلب نوشتم. جهت اطلاع شما حتی بالاترین عناصر ساواک که درگیر همان قتل بودند هم بطور خصوصی از مطلب من حمایت کردند. ایرج مصداقی»
این پاسخ غیر اخلاقی و غیر فرهنگی او. سبب شد تا در نوشته ای خطاب به او، برای نسل جوان و ملت ایران گزارش کنم و از او بخواهم که جایگاه خودش را در مختصات سیاسی ِ امروز ِ ایران تعریف کند.
مطلب را می توانید در لینک زیر بخوانید.
https://apanahan.wordpress.com/2015/04/30/سخنی-با-ایرج-مصداقی-و-گزارش-به-تاریخ-و-م/
اما با همه ی این بی اخلاقی ها و بی فرهنگی ها، انتشار این مصاحبه ی ایشان را با آقای پرویز معتمد به فال نیک می گیرم. زیرا باور دارم او حتمن به این نتیجه رسیده است که گزارش و واگویی های افراد سازمان اطلاعات و امنیت کشور ، چه آنانانی که در قید حیات نیستند و چه آنهایی که در قید حیات هستند، جعلیات نیست. بلکه منابع دست اولی است که باید به عنوان سند ِ پایه ای در امر تحقیق، مورد ارزیابی قرار داد.
البته می شود در هر گزارشی از این دست، کنکاش کرد و تناقص ها را نشان داد اما اجازه نداریم بی هیچ سند محکمه پسندی، آنها را فقط با کلمه ی جعلیات دور بریزیم.
یادمان باشد که نیروهای سیاسی دیروز و امروز چه آنهاییکه سیاسی مبارزه می کردند و چه آنهاییئگه با عمل تروریستی، می کشتند تا کشته شوند، نشان دادند که هیچ حسن نیتی برای سرفرازی ایران و ملت ایران در اطلاع رسانی نداشتند که هیچ حتا هیچ مشروعیتی هم نداشتند و ندارند.
بلکه مبنای کارشان فقط دروغ بود و انتشار دروغ و باز هم دروغ
حتمن غرق شدن صمد بهرنگی یادمان هست که چگونه به دروغ، به سازمان اطلاعات و امنیت کشور نسبت داده بودند.
همین طورمرگ تختی و شریعتی و و و حتا سینما رکس
و یا آنچنان از شکنجه شدن صحبت کردند که گویی کار سازمان امنیت و اطلاعات کشور فقط شکنجه بود.
اما وقتی که مصاحبه ی آقای پرویز ثابتی به صورت کتاب در دسترس قرار گرفت و بعد داریوش کریمی در برنامه ی پرگار بی بی سی از آقای فراستی دعوت کرد که در این باره، یعنی شکنجه صحبت کند، مدنی و شاهسوندی به نمایندگی از دو جریان تروریستی، حرفی برای گفتن نداشتند تا اینکه ناچار شدند در پیشگاه حقیقت، اقرار کردند که فقط شلاق خوردند.
نوش جانشان
قرار هم نبود برایشان حلوا پخش کنند. زیرا وقتی می خواستند انسانهای بی گناه و زحمت کشور را بکشند، باید در مقابلشان شدت عمل به خرج می دادند و با فشار هر چه تمامتر، قرار بعدی آدم کشی شان را کشف و سپس خنثی می کردند.
بگذریم
هرچند این واگویی در مورد کشته شدن پدرخوانده ی تروریست های آدمکش یعنی حمید اشرف، حرف تازه ای در خود نداشت اما آقای معتمد در این مصاحبه برای اینکه ولیمه ای به دست آقای مصداقی بدهد تا به قول خودش، خاطراتی از این دست را برایش کتاب کند، آگاهانه یا ناآگاهانه که صد البته به باور من آگاهانه، کوشش کرد، حمید اشرف را قهرمان و اسطوره جلوه دهد و از میزان و عملکرد ضد انسانی اش فرو بکاهد.
از این جهت است وقتی که به شرح ماجرای کشته شدن حمید اشرف و دیگر تروریست ها می پردازد، در خیمه گاه دروغ پردازی فرود می آید و به عمد سعی می کند برای خود شیرینی در نزد طایفه ی بی مایه و دروغپرداز نیروهای چپ، بار جنایت حمید اشرف را از پر رنگی، کم رنگ یا بیرنگ کند.
زیرا وقتی مصاحبه کننده که خود از سینه چاکان تروریست هایی بنام حمید اشرف و جزنی و احمد زاده و حنیف نژاد است، برای بی رنگ کردن جنایت حمید اشرف در کشتن دو کودک بی گناه، این پرسش را مطرح می کند که:
آیا حمید اشرف آن دو کودک را کشت؟
آقای معتمد به باور من، ابلهانه ترین پاسخ را می دهد و می گوید:
من ندیدم. چون صدای تک تیر را نشنیدم
چنین پاسخی آن هم از دهان یکی از مامورین سازمان اطلاعات و امنیت کشور، بقدری سخیف و ابلهانه است که فقط خنده ی مسخره وار تاریخ را نصیبش می کند.
زیرا هرکسی که اندکی با درگیری های نظامی و دستگیری تروریست ها، آشنایی داشته باشد، به سادگی متوجه می شود که در این درگیری ها به علت سر و صدا و تیر اندازی از هر دو سو و اضافه بر آن، انفجار نارنجک و بمب از طرف تروریست ها برای کشتن مامورین و باز کردن حلقه ی محاصره، آنچه که می شنود، ازدحام صدای تیراندازی و انفجار نارنجک و بمب است نه صدای تک تیر اندازی
به معنی دیگر کسی می تواند در این مواقع، صدای تک تیر را بشنود که صدایی جز صدای تک تیر به گوش نرسد.
بنابراین این پاسخ آقای معتمد، پاسخی غیر حرفه ای و غیر مسئولانه است.
از طرف دیگر، آقای معتمد با این پاسخ غیر مسئولانه و می شود گفت ابلهانه، آگاهانه یا ناآگاهانه به خوانندگانش چنین القا می کند که آن دو کودک در خانه ی تیمی تروریست ها در تهران نو، توسط مامورین امنیت کشته شده است.
در حالی که به گواهی اسناد و عملکرد سازمان امنیت و اطلاعات کشور، ما نمونه ای از این دست در اختیار نداریم که هیچ حتا مامورین همه ی تلاششان را می کردند که تروریست ها، زنده دستگیر شوند.
همچنین، مامورین وقتی خانه ای تیمی را محاصره می کردند، هیچکاه مبادرت به تیراندازی نمی کردند بلکه ابتدا از ساکنین خانه می خواستند که تسلیم قانون و عدالت شوند و بعد وقتی که تروریست ها بر روی مامورین امنیت آتش می گشودند، همه ی کوششان را می کردند تا کسی کشته نشود چه رسد که بخواهند دو کودک را بعد از تصرف خانه، بکشند.
بنابراین القا کردن چنین ارتکاب جرمی به مامورین امنیت جانی و اجتماعی ملت ایران، نه اینکه دور از انصاف است بلکه عملی ضد انسانی و غیر اخلاقی است. زیرا مامورین هیچ دلیل و نیازی نداشتند که بخواهند دو کودک را بکشند.
اما اگر نیک بنگریم، تروریست هایی چون حمید اشرف و بهرام ارام و تقی شهرام، از این جنایات و رفقیق کشی و انسان کشی در کارنامه شان زیاد دارند و بی هیچ کتمانی هم اقرار کردند که وظیفه ی چریکی شان را انجام دادند.
نمونه وقتی شیرین معاضد تیر به پایش می خورد و نمی تواند به راحتی فرار کند، حمید اشرف به او می گوید رفیق
می توانی فرار کنی یا نه؟
اگر نمی توانی، من وظیفه ی چریکی ام را انجام دهم
یعنی کشتن او
همچنین طبق گفته های اعضای باقی مانده از تروریست ها، حمید اشرف همیشه برای فرار و نجات دادن جان خود، از جان دیگر رفقای خودش مایه می گذاشت تا برایش دیوار گوشتی درست کنند و بعد با پرتاب نارنجک و بمب و تیر اندازی با مسلسل، فرار می کرد.
بنابراین فهم این موضوع سخت نخواهد بود که او وقتی حاضر می شود برای نجات جانش، از زندگی رفقای تنگاتنگش عبور کند، گرفتن جان دو کودک برایش چون آب خوردن ساده باشد. هرچند مدرکی در این باره نباشد.
در پایان مایل هستم به افرادی چون ایرج مصداقی بگویم که یک عذر خواهی به آقای عرفان قانعی فرد و آقای پرویز ثابتی بدهکارند. زیرا وقتی که آقای قانعی فرد با آقای پرویز ثابتی مصاحبه کرده بود، افرادی چون مصداقی هر انگ و برچسب چسبان و ناچسب را به ایشان زده بودند که چرا با آقای ثابتی مصاحبه کرده است؟
امروز می بینم همین افراد برای مصاحبه گرفتن از افراد دسته دوم و سوم سازمان امنیت و اطلاعات کشور از یکدیگر سبقت می گیرند و به آن افتخار هم می کنند.
بنابراین اگر وجدانی دارند و یا به راستی ها اعتقاد دارند باید از عرفان قانعی فرد پوزش بخواهند. زیرا او راه چنین مصاحبه های بعدی را باز کرده و تابوها را شکسته بود.
اما با همه این انتقاد وارده بر آقای مصداقی در کارکرد و مواضعش، باید به او دست مریزاد داد که در زمانه ی بی شهامتی، شهامت نشان داد و سخن یک مامور سازمان اطلاعت و امنیت نظام گذشته را شنید و آن را با دیگران تقسیم کرد.
باشد که چنین شهامتی، درسی شود تا دیگران از هرزه گویی های بی مالیات عبور کنند و در مقابل حقیقت زانو بزنند.
همچنین از آقای معتمد می خواهم که در واگویی واقیعات هیچ هراسی نداشته باشد و حقیقت را به پای ضدیت و دعوا با دوستان قدیمی اش، قربانی نکند.
احمد پناهنده
بیست و نه ژوئن دوهزار و شانزده


آقای دولت آبادی، خجالت بکشید

23 مه 2016

 

 

آقای دولت آبادی، خجالت بکشید
تا کی باید مجیز گوی آخوندان ضد ایرانی باشید؟

بی هیچ گفتگو کسانی مثل شما، باید عرق شرم بر پیشانی تر کنید و از ملت ایران بابت جفایی که کردید، و در تائید جنایت ها و خیانت های اسلامیون حاکم دست داشتید، پوزش بخواهید.
تا کی باید خودتان را آلت دست آخوندهایی قرار دهید که پشیزی برای شما و امثال شما قایل نیست.
کافی نیست که این همه دم تکان دادید تا تکه استخوانی برایتان پرتاب کند اما نه اینکه پرتاب نکردند بلک تُف بر روی تو و امثال تو انداختند.
خجالت بکشید
خجالت بکشید که برای چاپ کتاب سراسر، بی محتوا و چرت و پرت و البته با نگاه غلیظ ضد تاریخی و ضد ایرانی، دریوزگی آخوندهای ضد ایران را می کنید.
تا کی باید خودتان را خوار کنید و در چشم مردمان ناآگاه خاک بپاشید و این روزهای رنجبار را به ملت ایران تحمیل کنید؟
مگر قرار بود شیخ حسن کبوتر بزاید؟
چه انتظاری از یک فرد امنیتی و ضد ایرانی دارید که از او التماس می کنید که کتابتان را چاپ کند؟
آخر تا کی باید گردن و کمر را در مقابل آخوندها خم کنید و پس گردنی و اُردنگی بخورید؟
ببینید امروز چقدر سقوط کرده اید که حاضر شدید به پایشان بیافتید تا دستی به سرتان بکشد اما نه اینکه نکشیندند بلکه شما را مثل تکه کاغذی، فقط دماغ و کونشان را پاک کردند و بدور انداختند.
این جمله ی دیروزتان است که سال هشتاد و هشت نوشید:

«مایی که همیشه و همواره و بویژه در زمان صدارت میرحسین سیاست دولتی کردن اقتصاد کشور فریادها کردیم و به تقلید از کشور » شوراها » در زمان جنگ اقتصاد را جیره بندی و کپنی کردیم.
با این همه خدمت باز می خواهید ما را » بمیرانید»؟

در حالی که تاریخ گواهی می دهد که من برای بقای همین جمهوری اسلامی حتی به دفعات سخن از این بیرون دادم و شاید هم اولین کسی بودم که کشف کردم بعد از حمله ی اعراب به ایران تا کنون دو حکومت مردمی و ایرانی بر ایران حکم راندند که اولی سامانیان بودند و دومی همین جمهوری اسلامی.»

این هم جمله ی امروزتان:

«چرا چوب لای چرخ می‌گذارند؟ به چه حقی پای سپاه پاسداران را وسط کشیدند؟ آن هم در شرایطی که من تنها نویسنده‌ای هستم که همیشه و با صراحت از نیروهای نظامی کشورم دفاع کرده‌ام. حالیا چه شد که سپاه را مجبور به عکس‌العمل علیه من کردند؟»

می بینید با این همه دم تکان دادن ها، استخوانی برایت پرت نکردند؟
پس دنبال چی هستی آدم ناحسابی؟
آیا بهتر نیست در این پایانه ی عمر، به ملت ایران و ایران بیاندیشید؟
واقعن در حیرتم از اینکه هر روزه خودزنی می کنید و ملتی را به مسلخ می فرستید و بعد با افتخار از جنایات آنها تقدیر و حمایت می کنید.
ای تفو بر شما نابخردان تاریخ ایران، تفو
در شش و اندی سال پیش مطلبی در باره این کلیدر نویس توده ای نوشته بودم که لینکش را برای عللاقه مندان می گذارم تا اگر خواستند، آن را با دقت بخوانند.
http://www.ettelaat.info/09-maj/news.asp?id=37766
با سپاس از ملت ایران
احمد پناهنده
بیس و سه ماه مه دو هزار و شانزده

 

نرگس محمدی

23 مه 2016

 

نرگس محمدی

در رسانه ها، خبر منتشر کرده اند که نرگس محمدی به ده سال زندان محکوم شده است.
به باور من این خبر هیچ تعجبی را تولید نمی کند.
زیرا در حکومت اسلامی مورد علاقه نرگس محمدی و همسرش، این کار ابندایی ترین عملی است که اسلامیون می کنند
و خوشا بر او که تحت رافت اسلام عزیزش است
برای چه می خواهد از این رافت اسلامی بگذرد و بیاید بیرون و مثل شوهرش تقی رحمانی عذاب غربت را تحمل کند و بعد تمام عیار در جهت حفظ همین حکومت اسلامی، خود را به عنوان اپوزیسیون دروغین، البته از نوع اسلامی اش قالب کند و ننگ ابدی را برای خودش بخرد؟
آیا بهتر نیست همانجا بماند و بی بی سی و شیفتگان همین حکومت اسلامی برایش تبلیغ کنند و جایزه ها بر سر و رویش ببارانند؟
مگر شیرین عبادی با آن جایزه صلحش برای ملت ایران چه کرد؟
یا گنجی و سروش و تقی رحمانی و یک دوجین از این حمالان حکومت اسلامی برای ملت ایران و فرهنگ ایران چه کار کردند، تا این تحفه بیاید به آنها ملحق شود؟
به باور من به نفع خودش است در همانجا بماند و نق هم نزند. چون اسلام همین است و بهتر از این وجود ندارد.
و مطمئن باشند که اگر دست برتر داشته باشند همان می کنند که اینها بر سرشان آوردند.
زیرا اسلام در ذاتش انسان کش و در ایران، ایرانی کش است و هیچ حرمتی برای زندگی قایل نیست.
فرق نمی کند مجاهد باشی یا ملی مذهبی و یا هر نحله و فرقه ی دیگری از اسلام. همه شان سر و ته یک کرباسند. یکی از دیگری جانی تر و ضد انسانی تر هستند
پس توصیه من به نرگس محمدی این است که همانجا بماند و از رافت اسلامی، درس ضد انسانی بیاموزد تا جایزه ها به سویش روان شود.
به همسرش هم فکر نکند که برای تکه استخوانی خودش را و هویت خودش را از یاد برده است که برای چه به خارج از ایران آمده است؟
احمد پناهنده
نوزده ماه مه دوهزار و شانزده


آقای کروبی، شما ساده هستید اما بسیار نا صادق

11 آوریل 2016

آقای کروبی، شما ساده هستید اما بسیار نا صادق

نامه ی شما، خطاب به شیخ حسن اما در واقع خطاب به علی خامنه ای را خواندم. اما اعتراف می کنم بسیار بی ارزش تر از آن بود که وقتمان را برای خواندنش تلف کنیم. زیرا هیچ صداقتی در نوشتار شما هویدا نبود.
ولی به این باور دارم که شما انسانی ساده هستید مثل منتظری. اما چون منافع شما با منافع اسلام آن هم با مذهب شیعه گره خورده است، آدمهای ساده ای مثل شما را ناصادق تربیت می کند تا با حیله و ریاکاری در چشمان نا آگاهان خاک بپاشید و حاصل دست رنج و نان سفره شان را در شکم خود و فرزندان و عیال بریزید.
شما در آغاز نامه تان به کسی که خود، مثل شما در همه جنایت ها و خیانت های حکومت اسلامی در غارت دسترنج و ثروت ملی ملت ایران شریک هست، می نویسید:
» اینجانب بعد از ۴ دوره نمایندگی مردم در مجلس و ریاست مجالس سوم وششم، تاسیس و اداره نهادهایی نظیر کمیته امداد و بنیاد شهید، وکالت تام در کلیه اموال مربوط به بنیانگذار جمهوری اسلامی، سرپرست حجاج ایرانی و عضویت در شورای بازنگری قانون اساسی و نماینده امام در لرستان؛ در سال ۱۳۸۴ و ۱۳۸۸ به پیشنهاد جمعی از دوستان اصلاح‌طلب و تمایل خود، نامزد انتخابات ریاست جمهوری شدم.»
از شما پرسش می کنم که آیا می توانید به ملت ایران پاسخ دهید که کارنامه ی شما در مدتی که در این مسئولیت ها، انجام وظیفه می کردید، برای ایران و ایرانی و منافعشان چی بوده است؟
چه کارکرد یا کارنامه ی بهتری از این جانوران حاکم بر آب و خاک ایران داشتید و دارید؟ اگر صادق و روراست با ملت ایران هستید، توضیح دهید تا سیاه روی شود هرکه در او غش باشد.
اما من به دو نمونه از کارکرد شما که در برج بالا بلند مسئولیت ها و ریاست قانونگذاری نشسته بودید و یا ریاست به قول خودتان بنیاد امامتان و نماینده تام الااختیار اموالش را به عهده داشتید، می گویم تا شاید گوش کَر شما شنوا شود.
مگر شما نبودید، وقتی که لایحه ی اصلاح قانون مطبوعات به امضا اکثریت نمایندگانی اسلامی ِ حافظ همین نظام رسید، در مقابل حکم حکومتی علی خامنه ای، دستتان را بالا بردید و گفتید حکم حکم حکومتی است و لازم الاجرا؟
می دانید با این کارتان چه ظلم و خیانتی به روح قوانین و ملت ایران کردید؟
آیا می دانید با این کارتان به ملت نشان داده اید، که مجلس و ریاستش فقط عمله ی خامنه ای است نه عمله ملت ایران؟
پس چرا امروز به علی خامنه ای اعتراض و او را مستبد خطاب می کنید؟
شما خودتان علی خامنه ای را بالا کشیدید و او سوار بر حمایت های بی چون و چرای شما ها هست که اینچنین هیچ خدایی را بنده نیست که هیچ حتا به هیچ احدی هم پاسخگو نیست.
چی شده است که امروز سرک کشیدید و از اعتدال و امید و تدبیر سخن می رانید؟
مگر در اسلام و مذهب و مرام شما، امیدی هم هست تا اعتدال و تدبیر باشد؟
ملت ایران طی این سی هفت یا سی و هشت سال چیزی جز کشتار و سرکوب و ویرانی و بیگانه سالاری و زجر و شکنجه و اعدام و توهین به زنان و حرمت حریم تاریخ و عرصه های هنر و موسیقی و آزادی و و و ندیده است.
از حسن روحانی انتظار دارید کاری کند کارستان؟
نمونه ی دیگر
شما از تلقب سخن می گویید. مگر در دوران ریاست و نمایندگی شما، تقلب نبوده است؟
نه نه آقای کروبی
مشکل شما و آقای رفسنجانی و خاتمی و موسوی و و و این است که چموشی بنام احمدی نژاد آمد و اسرار هویدا کرد. وگرنه شماها با تقلب زندگی می کنید و می کردید. یعنی به زبان دیگر، متقلب هستید.
من با اینکه هیچ سنخیتی در هیچ شکل از اسلام و دین حکومتی و نفراتش چه حاکمان تندرو چه میانه و چه به اصطلاح اصلاح طلب ندارم، اما این عملکرد احمدی نژاد را در راستای شناساندن خیانت و جنایت و خباثت و مال اندوزی و دروغ و ریای شما را به ایشان دستمریزاد می گویم.
مهم نیست چه کسی به او گفته یا خط داده است بلکه مهم تر این است که از دهان احمدی نژاد بیرون آمده است.
تازه شما چطور به شورای نگهبان و حاکمان کنونی، مقوله ی دروغ را می بندید و بعد از همین شورا و حاکمان می خواهید که صندوق رای را به خانه ی شما بیاورد تا رای بدهید؟
حالا فهمیدید بسیار ساده اما ناراست و ناصادق هستید؟
آقای کروبی
یکبار دیگر این افاضات فرموده ی خودتان را بخوانید تا به میزان نا راست ونا صادق بودن خودتان پی ببرید. شما می نویسید:
» در این دوره‌ی نکبت‌بار، خسارت‌های سنگینی بر مردم و کشور تحمیل شد که اگر بتوان آثار زیان‌بار مادی آن شامل غارت اموال عمومی، هدر رفتن ۷۰۰ میلیارد دلار از درآمدهای نفتی و درآمدهای مالیاتی، بذل، بخشش و یا فروش زمین‌های مناطق تفریحی و مناطق آزاد از پارک پردیسان گرفته تا کیش و قشم، انتقال ۲۲ میلیارد دلار به دبی و ترکیه، گم کردن دکل‌ها نفتی و کشتی‌های ثبت نشده و … را در چند دهه آتی جبران کرد، لیکن بدون تردید نمی توان آثار زیان بار فرو ریختن اخلاق، شکاف و بی اعتمادی مردم به حکومت و روحانیت و مهم‌تر آسیب‌های وارده به تشیع و امام زمان (عج) را به این سادگی جبران کرد.»
یعنی می خواهید بگویید که فساد و غارت فقط در دوره ی احمدی نژاد بوده است و در دوره ی شما و رفسنجانی و خاتمی و موسوی، منافع و دسترنج ایران غارت نشده است؟
زهی خیال باطل
اما به باور من شما با اینکه ساده اندیش هستید نا صادقانه این جملات را ردیف کردید تا ترس و وحشت خودتان را از بی اعتمادی ملت ایران به دین اسلام و روحانیت و تشیع و امام زمان موهوم فریاد کنید.
اما بدانید این فریاد شما محلی از اعراب ندارد و سالها است که ملت ایران می خواهند سر به تن شما حافظان اسلام و تشیع و امام زمان موهوم و اسلام و تشیعتان نباشد.
پس اگر آقای احمدی نژاد ناآگاهانه این مسیر بی اعتمادی ملت ایران را به شما و اسلام و تشیع و روحانیت و امام زمان موهوم، میسر کرد باز به ایشان دست مریزاد می گویم.
اما به شما هیچ وقت.
زیرا در همان خیزش به اصطلاح جنبش سبز، شما و موسوی، ترمز جنبش بودید و از ملت ایران خواستید به خانه هاشان برگردد و یا خواستار برگشت اسلام رحمانی و دوران طلایی امام دجالتان بودید.
یادتان باشد که شما همین شورای نگهبان را استصوابی کردید. پس حق ندارید امروز به دروغ بر این شورا بتازید.
همین شورا شما را هم، در سال هشتاد و چهار تایید صلاحیت کرد و هم در سال هشتاد و هشت
همین شورا بود روحانی را هم تایید صلاحیت کرد و در زمان شما و روحانی و دیگر جانوران اسلامی، بسیارانی را رد صلاحیت. اما شما هیچ اعتراضی نکردید.
چی شد امروز صدایتان بلند شده است؟
باور کنیم؟
نه نه کسی که هنوز دنبال برگرداندن حیثیت ناداشته ی روحانیت و اسلام و تشیع و امام زمان موهوم است، هیچ صداقتی ندارد.
در پایان از شما می خواهم یکبار دیگر به این قسمت از نوشته خودتان توجه کنید تا به میزان نا راستی و عدم صداقت خود پی ببرید. شما می نویسید:
«
اگر در رژیم فاسد گذشته از شعبان جعفری در ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ و ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ استفاده گردید ولی در این حاکمیت هر روز در سرتاسر کشور از این دست اوباش‌ها برای حمله به بیوت مراجع تقلید، رجال منتقد مذهبی و سیاسی، سفارتخانه‌ها، مراکز علمی و هنری به نام ارزش‌ها استفاده می‌گردد، برای امیال سیاسی‌شان حرمت حرم و مسجد را هم می‌شکنند و حریم و مرزی در رفتارهای مذبوحانه‌شان قائل نیستند. به‌طوری‌که خودسانسوری را به برخی از بزرگان تحمیل کردند. یکی از مراجع بزرگ قم در قبال عدم انتشار نظراتش گفته بود: «حوصله ندارم شیشه منزلم را بشکنند.»
چه خوب بود وقتی این خرعبلات بلاهت بار را ترشح می کردید، برای ملت ایران می نوشتید که اگر آن رژیم یا نظام پادشاهی فاسد بود، نظام اسلامی شما در چه ردیف و از چه جنسی است؟
شما به آقای شعبان جعفری می گویید بی مخ تا بتوانید او را به قد و قامت ارازل و اوباش و چاقوکشان و جانیان اسلامی پائین بکشید. اما شما خوب می دانید که آقای شعبان جعفری وقتی در خط مصدق و اسلام شما بود، انسانی شریف و مبارز بود اما همینکه نیرنگ مصدق و اسلام شما را دید و به طرف ایران و منزلت ایران برگشت، شد شعبان بی مخ
فراموش نکنید شما هیچ حقی ندارید به نظام گذشته بگویید، فاسد
زیرا شما خودتان می دانید که در زندان هیچ بی حرمتی به شما نکردند و از دلتان هم سپاس شاهنشاه گفتید و آمدید بیرون و در صدر نشستید و قدر درو کردید.
حتا چند سال پیش، هم خودتان و هم عیالتان در رسانه ها گفتید و گفتند، که در نظام پادشاهی هیچ بی حرمتی و ظلمی به شما نکردند.
حال به من و ملت ایران بگویید، آیا نظام پادشاهی فاسد بود یا حکومت اسلامی شما؟
سعی کنید در این پایانه ی عمرتان کمی با ملت ایران صادق باشید.
احمد پناهنده
10 آوریل دوهزار و شانزده


آقای عزت الله انتظامی، خجالت بکشید

18 مارس 2016

آقای عزت الله انتظامی، خجالت بکشید

هرچند شما به عنوان هنرمند و هنرآفرین ِ نظام گذشته که در آن بالیدید و به شهرت رسیدید. اما شوربخانه باید بگویم که شما و امثال شما به جای آنکه در راه ترقی و پیشرفت ایران در همه عرصه ها و بویژه هنر و سینما و تاتر، پیشتاز و دلسوز باشید، با خودزنی تاریخی روزهای شوم منهی به بهمن سال 57 خیمه خود را در دامن عقب مانده ترین نیروی تاریخی زمان، که دشمنی اش با هنر و هنرآفرینان بر همه ی جهانیان آشکار است، پهن کردید و تاتر اسلامی اجرا کردید.
حال که شما را از صدرنشنینی در هنر و تاتر در قعر چاه و فلاکت و بی حرمتی فرو نشاندند، بهتر این بود که یا ساکت بنشینید تا مرگ آرام به سراغتان آید یا اگر قصد قلم گرفتن داشتید، باید بدون هیچ هراس و ترسی، این ننگ آفرینی همکاری با حکومت اسلامی را، با کلامی پوزش طلبانه برای ایرانی و ایرانی و درخواست کمک از تک تک ایرانیان، پاک می کردید
نه اینکه در این پیرانه سری قلم به دست بگیرید و برای کسی نامه بنویسید که خود، هیچ قدرتی ندارد که هیچ حتا خودش هم همطراز با دیگر جانوران حکومت اسلامی، این روزهای نکبت بار و ایران برباد ده را برای ایرانیان رقم زد.
پرسشم از شما این است
آیا باید در این پیرانه سری دلتان فقط برای کروبی و رهنورد و موسوی می سوخت که شما را وادار کند دست به قلم بشوید و برای یک امنیتی جانی بنام شیخ حس روحانی نامه بنویسد؟
کارنامه این سه تن، هیچ برگ زرینی ندارد آقای انتظامی
آیا بهتر نبود، خواستار آزادی جوانانی شوید که فقط برای سربلندی و آزادی ایران، جان وجهان جوانشان را دز سیاهچالهای حکومت اسلامی، می پوسانند یا به وحشیانه ترین شکلی، زندگی شان را اعدام می کنند؟
آیا بهتر نبود برای یکبار هم شده اعتراضی به اعدام های هر روزه و قتل عام سال سال 67 می پرداختید؟
در خواست آزادی بی پیکرد، برای بازگشت ایرانیان در سراسر جهان پیشکش شما
آری
شما قدر نشناختید
شما ناسپاسانه، دستاوردهای ملی و میهنی مان را با لگد ِ جهالت کوبیدید
شما بر روشنایی و سپیده سحر تاختیم و شب را به استقبال شتافتید
شما زیبایی و رعنایی را در چنگال ِ جنون دریدید و کهنه پرستی و زشتی و نکبت را بی صبرانه به انتظار نشستید
شما چهرهای شادمان و آفتاب گون را به نفرت آمیختید و عبوس سالاری و افسردگی مذمن را سلام کردید
شما جامعه تاریک اندیشی ِ عصر قبیله ای را به جامعه باز روشن اندیشی ِ انسان سروری، ترجیح دادید
شما قدر و اندازه نشناختید
با نکبت و جهل ساختید
بر خود تاختید
هر آنچه داشتید، باختید
و افسار گسیخته به سوی مرگ شتافتید

خجالت بکشید
احمد پناهنده
18 مارس 2016
لینک نامه ی انتظامی به شیخ حسن روحانی
http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=37763


حکایتی برای عبرت

12 فوریه 2016
 

حکایتی برای عبرت

به یاد دارم
که صبحروزی
به سوی ِ کار ِ هر روزم
روان بودم
تو خود بودم
و با خود
فکر می کردم
چگونه
از پس ِ امروز
برون آیم
و فردا را
و فرداهای ِ فردا را
چگونه سازمش بهتر
بناگاه دیده ام
مردم
ز پیش وُ از پَسَم
گاهی بغل
با بار یا بی بار
دوان هستند
نمی دانم کجا؟
اما
به سمت ِ پیش ِ رو بوده
نگاه کردم
به پُشت ِ سر
هر آنکس را
که می دیدم
همه
جز من
شتابان
می دویدند
راه
تو گویی
پنجره
ماشین
و یا
دار وُ همه بوته
روان هستند
در این هنگام
فقط
من بودم وُ
آهسته راه رفتن
ولی
اما
در یک
آهی
گُسست فکرم
به خود بودن
همه فکرم
به آنها شد
تو فکر رفتم
بیابم
سرّ ِ این راز را
چرا مردم
شتابان
اینچنین
سویی دوان هستند؟
***
همین اندیشه بودم
دیده ام
پیر زنی
با جفت ِ پیرش
دست در دست
با شتابی
مورچه وار
از من عبور کردند
تو گویی
جاده وُ کوچه
خیابان
می دویدند
راه
در این هنگام
سیاهی رفت چشمانم
و چرخید آسمان ِ سر
نفهمیدم
دیگر من
در کجا هستم
همین در یاد ِ من مانده
که من هم
می دویدم
راه
کجا؟
هیچ چیز یادم نیست
بناگاه
دیده ام
جمعی از این افراد
که تا چند لحظه پیش
چون باد
دوان بودند
در یک نقطه
همه زیر ِ لبی
فحشی و یا دشنام
به خود می داده اند وُ
آن جلویی را
در این هنگام
من هم با جفت پیران
آمدیم آنجا
که آن
آزرده گان
شرمندگان بودند
نگاه کردم
به اطرافم
به خود
آن جمع
و آن پیران
ندیدم من
به جزء
آزردگی
شرمندگی
یا که
کنفتی
در میان ِ جمع
چنین بود
حال ِ من
چون جمع
کنفت از خود
و در خود
در میان ِ چشم ِ
آن جمعی
که چشم بودند
به چشمانم
پس از چندی
چنین شد فهم بر من
جملگی
سوی قطاری می دویدند
راه
که ایستگاهش
در آن گوشه
که با چشمان
نمی شد دید
در این اوقات
خیابانی
که چهارصد متر
طولش است
و هر روز
مردمی
از بهر ِ کار
با این قطار
می کرده اند
طی ِ طریق
هر بار
حال
کافی بود
در آن صبحروز
فقط یک تکنفر
در آن جلوتر
از همه
با هر دلیلی
می دوید
آن راه
بناگاه
نا خود آگاه
جملگی
هر کس
در آن لحظه
به راه خود
همی می رفت
دوان می شد
شتاب
آن راه
برای چی؟
نمی دانست
و شاید فکر می کرده
قطار آمد
و باید
با شتابی باد وار
این راه بپیماید

***

سپس فهمیده شد
آن فرد
که در پیش ِ همه
چون باد
می تاخت
جاده را
بی باک
نه از بهر ِ قطار
بلکه
برای ِ بچه اش بوده
که سگ
او را
به دندان
حمله ای می برد
ولی
در پشت ِ او
آن دیگران
این را ندانستند
و بی هیچ فکر
یا اندیشه ای
با سر
همی رفتند
به جایی که
فقط هیچ بود

***

در اینجا بود
به یادم آمد آن
یادی
یا آن روزی
در آن بهمن
که ویران کرد
ایران را
در آن روزان
همه
حتی بزرگان
شاعران
استاد ِ دانشگاه
وکیل
سرمایه داران
در پی ِ عامی
به سوی ِ مرگ
روان بودند
به سوی آنچه که داشتند
تو چاه ِ ویل
تباه سازند
چه آسان
قدر نشناختند
بر آن بوده
که افزون
بر فزون داشتند
به ارزانی
همه با ختند
به جای ِ آن
نبوده را
به استقبال
بشتافتند
به خود گویم
که آن عامی
که پیشتاز ِ » بزرگان » بود
در آن بهمن
نمی دانست
چرا با این شتاب
نابود می کرد
خویشتن ِ خویش را
ولی
آیا
بزرگان
شاعران
استاد دانشگاه
وکیل
سرمایه داران
نیز
ندانستند؟

احمد پناهنده ( الف. لبخند لنگرودی )


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.